اسلام و اديان > مسيحيت

عيسى و اديان جهانى(1)

منبع: مجله هفت آسمان، شماره 6

نويسنده: جان هيك / مترجم: عبد الرحيم سليمانى

اگر ما، مسيحيان امروزى، از جايى كه در آنيم آغاز كنيم، از وسط شك و ترديد شروع‏كرده‏ايم، شك و ترديدى كه هنگام سخن گفتن از عيسى ـ يعنى همان شخصيت تاريخى‏كه در ثلث اول قرن اول تاريخ مسيحى در جليل مى‏زيست ـ به ما يورش مى‏آورد. چون‏تحقيقات درباره عهد جديد آشكار كرده است كه اگر سعى كنيم نوزده و نيم قرن پيش را ازنظر بگذرانيم، چه آگاهى‏هاى ناقص و مبهمى در اختيار ماست و درعين‏حال سهم‏تخيلات ما در «تصاويرى» كه از عيسى داريم چقدر زياد و متنوع است! اين گفته به يك‏معنا صحيح است كه او را ميليون‏ها انسان پرستش مى‏كرده‏اند؛ اما به معناى ديگر، باتوجه به قصد درونى افراد، تعدادى از موجودات مختلف پرستيده شده‏اند، كه مى‏توان‏گفت از جهاتى مشابه و از جهاتى متفاوت‏اند، ولى تحت نام عيسى يا عنوان مسيح قرارمى‏گيرند. برخى او را به صورت قانونگذارى سخت‏گير و قاضى‏اى سازش‏ناپذير، وبرخى ديگر به صورت شخصيتى با رأفت و عطوفت بى‏پايان به تصوير كشيده‏اند؛ برخى‏او را روان‏شناسى الهى كه زواياى روح افراد را مى‏كاود و آنان را شفا مى‏دهد، و برخى‏ديگر وى را پيامبرى كه در پى عدالت اجتماعى است و مى‏خواهد با فقرا و مستضعفان باعدالت برخورد شود، مى‏ديده‏اند؛ برخى او را موجودى فوق‏طبيعى كه بر همه چيز قادرو داناست و در هاله‏اى از نور شكوهمند قرار گرفته، و برخى ديگر شخصيت انسانى‏واقعى‏اى كه در چارچوب فرهنگ روزگار خويش مى‏زيسته، به حساب مى‏آورده‏اند. اوبه صورت شخصيتى به تصوير كشيده شده است كه هم اهل مداراست و هم متعصب، هم والامقام و فارغ‏البال و هم «انسانى براى ديگران» است كه رنج‏هاى انسانى را متحمل‏مى‏شود و در درد و غم‏هاى انسان فانى سهيم مى‏گردد... هر يك از اين «تصاوير» ممكن‏است به يكى از رشته‏هاى متعدد سنت عهد جديد تمسك جسته باشد. اما در همه اين‏موارد، تخيلات اجتماعى يا فردى، آرمان‏هاى خويش را به اندازه‏اى كه بيانات عهد جديدتأييد مى‏كند، منعكس مى‏سازد و چهره‏اى از مسيح كه متناسب با نيازهاى روحى پيروان‏خويش است، ارائه مى‏كند. اين‏درحالى است كه وراى اين مجموعه چهره‏هاى آرمانى، مردى از اهالى ناصره قرار گرفته كه بسيار ناشناخته است. روشن است كه بيان فوير باخ (1) درباره انديشه خدا، كه آن را بازتابى از آرمان‏هاى انسانى مى‏شمارد، در اين‏جا قدرى‏كاربرد دارد. عيسى يك انسان حقيقى بود كه در قرن اول در فلسطين مى‏زيست؛ اماتصورات ذهنى درباره او، كه عبادت مسيحى در اعصار مختلف و بخش‏هاى مختلف‏كليسا بر آن متمركز بوده، چنان متنوع است كه بايد تا اندازه‏اى منعكس‏كننده تنوع‏روحيات و آرمان‏ها، و بالاتر از همه، تنوع نيازهاى معنوى جهان مؤمنان به او باشد.جنبه‏هايى از سنت‏هاى پيرامون عيسى، با اميدها و اميال انسان‏ها گره خورده است تا اين «تصاوير» مختلف را بسازد؛ بنابراين چهره‏اى كه عهد جديد از عيسى ارائه مى‏دهد، مانند يك اثر هنرى بزرگ، مى‏تواند براى انسان‏هاى متعدد تبديل به اشياى متعددى‏گردد.

تا چه حد مى‏توان اين را كه در مسيحيت مردى از اهالى ناصره به مقام مسيح الهى، يگانه پسر متولد از خدا و شخص دوم تثليث اقدس، بالا برده شده است، نمونه اعلاى‏آراستن عيسى به آرمان‏ها براى پاسخ‏گويى به نيازهاى معنوى دانست؟ در نگاه نخست‏صرف احتمال نگران كننده است؛ چون اين امر را كه يك خاخام از اهالى جليل، با چهره‏مسيحايى رشد يافته اعتقادات مسيحى يكى گرفته شده است، زير سؤال مى‏برد. ولى به‏اين خواهم پرداخت كه تعريف شوراى نيقيه‏اى «خداى ـ پسر ـ متجسد» تنها يك راه‏براى درك سيادت عيسى است، كه جهان يونانى ـ رومى، كه ما وارث آنيم، آن را در پيش‏گرفته است؛ همچنين اين را بحث خواهم كرد كه شايسته است مسيحيان در اين عصرجديد، كه در حال رسيدن به اتحاد جهانى كليسا هستيم، نسبت به ويژگى‏هاى اختيارى واسطوره‏اى اين زبان سنتى آشنا شوند.

براى ما سودمند است كه ترفيع يك معلم انسانى به درجه يك شخصيت الهى داراى‏قدرت عام را در سنت دينى ديگرى كه ما مى‏توانيم از بيرون نظاره‏گر آن باشيم، مشاهده‏كنيم. گوتمه (2) يا (ساكيامونى) (3) ، بنيان‏گذار آيين بودا، يك شخصيت تاريخى حقيقى بود كه‏در شمال شرق شبه قاره هند، از حدود 563 تا 483 ق‏م، مى‏زيست. او كه در يك خانواده‏سلطنتى محلى متولد شد، مايملك خويش را رها كرده، در پى حقيقت روحانى رفت.پس از اين كه به روشنايى دست يافت، براى تعليم اشخاص و گروه‏ها به سفرهاى دور ودراز دست زد. هنگامى كه در حدود هشتاد سالگى مرد، جماعتى از مريدان، راهبان وراهبه‏ها تأسيس كرده بود كه تا اين زمان پابرجا هستند و پيام بودا را به سراسر آسيارسانيده‏اند و زندگى بسيارى از انسان‏ها را تحت نفوذ خود قرارداده‏اند . گوتمه، بودا، يا «شخص روشن شده» هرگز ادعاى الوهيت نكرد. او يك انسان بود كه به نيروانه (4) ، يعنى‏تعالى كامل از انانيت و وحدت با حقيقت ابدى بى‏تشخص، دست يافته بود. اما در فرقه‏بودايى مهايانه (5) ، كه رشد خود را تقريبا معاصر با مسيحيت آغاز كرد، بودا را به تدريج‏بسيار بيش از يك شخصيت انسانى برجسته، كه چند قرن جلوتر زيسته و مرده بود، احترام كردند. در آموزه خاص فرقه مهايانه، يعنى «سه بدن بودا» (تريكايه) (6) ، بدن زمينى‏يا متجسد (نيرماناكايه) (7) يك موجود انسانى است كه بودا شده است و راه را به ديگران‏مى‏آموزد. گوتمه آخرين بدن از اين سه است و در دوره نفوذ روحانى آن، جهان هنوزموجود است؛ اما ديگرانى قبل از او و نيز ديگرانى در آينده خواهند بود. سامبهوگاكايه (8) ، كه‏گاهى به «بدن سعادت و بركت» ترجمه مى‏شود، بوداى متعالى يا آسمانى است، يك‏موجود الهى كه خطاب به او دعا مى‏شود. بوداهاى زمينى تجسد بوداهاى آسمانى وتابش‏هايى از جان آنان به جريان اين جهان‏اند. اما اين بوداهاى متعالى نهايتا در يك بدن‏درمه‏اى (درمه كايه) (9) ، كه واقعيت مطلق است، با هم متحدند.

بنابراين، طريقه رشد بوداشناسى و مسيح‏شناسى قابل مقايسه است. انسانى به نام‏گوتمه، تجسد يك بوداى متعالى ازلى انگاشته شد، همان‏طور كه عيسى تجسدلوگوس‏ازلى يا پسر خدا به حساب آمد. در فرقه مهايانه، بوداى متعالى با حقيقت مطلق‏يكى است، همان‏گونه كه در مسيحيت، پسر ازلى با خداى پدر يكى است. بنابراين گوتمه‏درمه (حقيقت) است كه جسم گرفته است، همان‏طور كه عيسى «كلمه» است كه جسم‏گرفته است. در واقع در ترجمه عهد جديد به زبان برمه‏اى، درمه را معادل لوگوس‏آورده‏اند و بنابراين جمله آغازين انجيل يوحناى قديس در زبان برمه‏اى اين‏گونه است: «درابتدا درمه بود...» . من در اين‏جا نمى‏خواهم به طور عميق به شباهت‏هاى بسيار جالب‏بين موضوعات مسيحى و فرقه مهايانه بپردازم. من مى‏خواهم توجه را به سوى اين‏واقعيت جلب كنم كه در فرقه بودايى مهايانه ـ و نه در فرقه تيره واده (10) يا بوداييان جنوب ـ گوتمه انسان به يك چهره ازلى ترفيع داده شده كه داراى اهميت جهانى است، شخصيتى‏كه در طى يك زندگى كه در آن جسم گرفته، با برادران انسانى خويش در دو هزار وپانصد سال پيش مى‏زيسته است و در درمه‏كايه يا بوداى كيهانى با واقعيت نهايى متحداست . اين ترفيع در ظاهر با عطش روح انسانى نسبت به منجى شخصى تقويت شده وآموزه پيچيده متافيزيكى «سه بدن» آن را تأييد عقلى كرده است. البته بوداييان پيرو فرقه‏مهايانه مدعى‏اند كه همه اين تفصيلات در آثار گوتمه تاريخى مضمر است و انديشه‏هاى‏بعدى معناى كامل تعاليم او را بيرون آورده‏اند. بنابراين بى. اچ. استريتر (11) به حق‏خاطرنشان كرده كه «ارتباط فرقه مهايانه با آيين اصلى بودا مانند ارتباط بين انجيل يوحنا وانجيل متى است» .

مقصود ما از ذكر اين تحول مهايانه‏اى بودايى اين نيست كه تفسير بعدى گوتمه انسان‏به منجى كيهانى و متعلق عبادت، درست يا خطاست؛ بلكه ما گرايشى از فكر دينى را دركار مى‏بينيم كه در تاريخ مسيحيت نيز ديده مى‏شود. البته در اين دو دين ترفيع مؤسس‏شكل‏ها و ويژگى‏هاى متفاوتى گرفته است؛ اما در هر دو مورد باعث شده كه در اين‏سنت متحول درباره مؤسس با الفاظى سخن گفته شود كه خود او به كار نبرده است و بااعتقادات پيچيده‏اى شناخته شود كه به‏تدريج نسل‏هاى بعدى پيروان ساخته‏اند.

اما ممكن است گفته شود كه حداقل يك تفاوت بسيار مهم بين عيسى و گوتمه وجوددارد كه اسناد صفات الهى را صرفا به يكى موجه مى‏گرداند، و آن برخاستن عيسى از قبراست. آيا قيام عيسى از قبر او را از ديگر انسان‏ها جدا نمى‏كند و نشان نمى‏دهد كه اوخداى متجسد است؟ طرح چنين دليلى اجتناب‏ناپذير است، اما تأييد آن مشكل است.اين‏كه نوعى از تجربه ديدن عيسى بعد از مرگش، يعنى يك يا چند ظاهر شدن كه به‏رستاخيز او معروف شده، وجود داشته است، با توجه به بقا و رشد جنبش عيسى، كه دراصل بسيار كوچك بوده، يقينى است. اما ما امروز نمى‏توانيم بگوييم كه اين حادثه‏رستاخيز چه بوده است. طيف احتمالات از زنده شدن مجدد جسد مسيح تا ديدن‏خداوند در جلالى باشكوه را در برمى‏گيرد. اما در اين بايد ترديد كرد كه حادثه رستاخيزرا، هر ماهيتى كه داشت، معاصران عيسى سندى بر الوهيت او دانسته باشند . چون قيام‏از مرگ به زندگى، به معناى كاملا حقيقى آن، در آن دوره و در آن مناطق، اين اندازه‏عجيب و باورنكردنى كه براى انسان‏هاى امروزى است، نبود. اين امر از تعداد بسيارزنده شدن مردگان، كه در عهد جديد و نوشته‏هاى آباى كليسا بدان‏ها اشاره شده، نمايان‏است. گفته شده كه عيسى اليعازر (يوحنا، 11: 1ـ 44)، پسر يك بيوه زن (لوقا، 7: 11ـ 17)، دختر يايرس (مرقس، 5: 35ـ 43 و لوقا، 8: 49ـ 56) را زنده كرده است و به فرستادگان‏يحياى تعميددهنده گفته است كه: «برويد و يحيى را از آنچه شنيده و ديده‏ايد اطلاع‏دهيد كه نه تنها نابينايان بينايى خود را به دست مى‏آورند و لنگان راه مى‏افتند، بلكه‏همچنين مردگان زنده مى‏شوند» (متى، 11: 5) . متى نقل مى‏كند كه در روز بر صليب‏كردن عيسى «قبرها گشاده شد و بسيارى از بدن‏هاى مقدسين كه آرميده بودند برخاستندو بعد از برخاستن وى از قبور برآمده، به شهر مقدس رفتند و بر بسيارى ظاهر شدند» (متى، 27: 52ـ 53) . همچنين نويسنده رساله به عبرانيان، به عنوان علامت ايمان درروزگاران قديم، مدعى است كه «زنان مردگان خود را به قيامتى بازيافتند» (عبرانيان، 11: 35؛ مقايسه كنيد با اول پادشاهان، 17: 17ـ 24) . و ايرنئوس، كه در ربع آخر قرن دوم‏ميلادى قلم مى‏زد، به زنده شدن مردگان به دست حواريون، و نيز بارها به رخ دادن آن درمجامع بعدى كليسا، اشاره مى‏كند. لذا اين ادعا، كه عيسى پس از مرگ زنده شده‏است، خود به خود او را در مقوله‏اى كاملا مجزا قرار نمى‏دهد. اين نشان مى‏دهد كه او درعنايت الهى جايگاه ويژه‏اى دارد؛ اما بدين معنا نيست كه او واقعا الهى به حساب آورده‏شود؛ چون نگفته‏اند كه عيسى به خاطر سرشت الهى كه خودش دارد، زنده شده، بلكه‏گفته‏اند كه او را خدا زنده كرده است. بنابراين نخستين مبلغان مسيحى نتيجه نمى‏گرفتندكه او خودش خداست، بلكه مى‏گفتند كه او انسانى است كه خدا او را براى نقش ويژه‏اى‏برگزيده و او، با قيام خود از قبر، مسيح و خداوند بودن خود را اعلام كرده است (اعمال‏رسولان، 2: 22 و 36) .

امروزه از ديدگاه ما پذيرش داستان‏هاى زنده شدن جسد چندان آسان نيست، و اين‏امر در اين‏جا مشكل‏تر هم مى‏شود، چرا كه اين داستان‏ها به حادثه‏اى اشاره دارند كه‏نزديك به بيست قرن پيش رخ داده است و اسناد مكتوب در جزئيات با هم تعارض زياددارند و تفسير آنها بسيار مشكل است. اما بااين‏حال اگر تصور كنيم كه زنده شدن جسدى‏امروز رخ داده، هرگز دليل بر اين نيست كه ما بايد ضرورتا اين حادثه را دليل بر الوهيت‏آن جسد بگيريم. جورج كيرد (12) اين نكته را به خوبى بيان مى‏كند:

فرض كنيد كه شما فردا با دليلى قطعى با اين پديده مواجه شديد كه يكى از آشنايان‏شما را كه به نظرتان قطعا مرده است، چند شاهد موثق زنده ديده‏اند. شما يقينامجبوريد در برخى از ديدگاه‏هاى خود درباره علوم تجربى تجديدنظر كنيد؛ اما در اين‏ترديد دارم كه خود را ملزم به تغيير عقيده درباره خدا احساس كنيد. شك دارم كه شمانتيجه بگيريد كه آن آشناى شما الهى است، يا اين‏كه مهر حجيت و وثاقت بر همه‏گفته‏ها و اعمال او خورده است... .

اينك به موضوع ترفيع يك انسان به مقام الوهيت باز مى‏گرديم. دركى از مسيح كه‏سرانجام به اعتقاد راست‏كيشى مسيحى تبديل شد، او را خداى پسر متجسد، شخص‏دوم تثليث كه انسان‏گونه زيست، مى‏انگارد. به همين معنا اعتقادنامه نيقيه درباره اومى‏گويد: «تنها پسر صادر از خدا، در ازل از پدر صادر شد، نور از نور، خداى واقعى ازخداى واقعى، صادر شده نه مخلوق، داراى يك ذات با پدر» . اما بسيار ناموجه به نظرمى‏رسد كه فرض كنيم عيساى تاريخى اين‏گونه مى‏انديشيده و اين امور را تعليم مى‏داده‏است، همان‏طور كه اين فرض كه گوتمه تاريخى آموزه «سه بدن» را مى‏انديشيده و تعليم‏مى‏داده، بسيار ناموجه است. از اين‏رو اگر با بيشتر دانشمندان امروزى عهد جديد همراه‏شويم و بپذيريم كه انجيل چهارم يك تفكر الهياتى عميق مهيج‏گونه است كه بيانگرتفسيرى مسيحى از عيسى است كه (احتمالا در افسس) در اواخر قرن اول شكل گرفته‏است، نمى‏توانيم به صورتى موجه گفته‏هاى مهم اين كتاب را درباره مسيح، مانند «من‏و پدر يك هستيم» ، «هيچ كس به سوى پدر نمى‏آيد مگر به واسطه من» ، «هركس من راديد پدر را ديده است» ، به خود عيسى نسبت دهيم. اما با اين حال ما، به ويژه از سه‏انجيل همنوا، تصويرى از يك شخصيت حقيقى با يك پيام حقيقى مى‏گيريم كه وراى‏اشارات غالبا متناقض موجود در سنت‏ها است. اين اسناد سه دسته از خاطرات‏گروهى را درباره عيسى به ما مى‏دهند كه به صورت‏هاى مختلف تحت تأثير نيازها، علايق و اوضاع و احوال دواير مسيحى‏اند كه در آن به وجود آمده‏اند. البته من هم‏همان كارى را مى‏كنم كه قبلا پيشنهاد كردم و آن اين‏كه هر كس عيسايى را توصيف مى‏كندكه سيد [خداوند] ش مى‏خواند؛ انسان در لابه‏لاى شواهد عهد جديد اشاراتى را به‏شخصى مى‏يابد كه پاسخ نيازهاى روحى خود او را برآورده مى‏كند. بنابراين من اين مردناصرى را شخصيتى مى‏بينم كه نسبت به حقيقت خدا آگاهى عميق و بسيار زيادى دارد .او يك مرد خدا بود كه در حضور ناپيداى خدا مى‏زيست و خدا را ابا (پدر) خطاب‏مى‏كرد. روح او به روى خدا گشوده بود و زندگى او پاسخى هميشگى به محبت الهى‏بود، به گونه‏اى كه هم كاملا مهربان و هم كاملا سخت‏گير مى‏نمود. خداآگاهى او چنان‏قوى بود كه زندگى او، به تعبيرى، با زندگى خدا هماهنگ و همساز بود؛ و در نتيجه‏دستان او مى‏توانستند بيماران را شفا دهند و «فقيران در روح» در حضور او زندگى جديدمى‏يافتند. اگر شما يا من او را در فلسطين قرن اول ملاقات كرده بوديم، با حضور اواحساس اضطراب و تشويش مى‏كرديم (اميدواريم كه اين‏گونه باشيم) . ما احساس‏مى‏كرديم كه دعوت بى‏قيد و شرط الهى رودرروى ماست و از ما مى‏خواهد كه خود را به‏طور كامل به او بسپاريم و به عنوان كودكان و عوامل اهداف او در روى زمين دوباره متولدشويم. اگر با تمام وجود به خواسته او پاسخ مى‏داديم ممكن بود در معرض خطر، فقر واستهزا قرار بگيريم. تقابل بين بدن و عقل به گونه‏اى است كه هنگامى كه تصميم‏مى‏گيريم خود را، در پاسخ به دعوت خدا به واسطه مسيح، به او بسپاريم، ممكن است‏خود را نگران يا نالان بيابيم و يا سخنان عجيبى به زبان آوريم كه سخن گفتن به زبان‏هاى‏مختلف خوانده مى‏شود. (13)

اما عهد جديد نشان مى‏دهد كه سكه روى ديگرى هم دارد و آن اين‏كه در اين صورت، علاوه بر چالش و درگيرى با خويشتن، از سرور درونى بهره مى‏برديم، يعنى دست يافتن‏به يك زندگى جديد و بهتر كه با زندگى الهى هماهنگ است و بر حقيقت الهى تكيه دارد.بنابراين ما در حضور عيسى احساس مى‏كرديم كه در حضور خدا هستيم، نه به اين معناكه عيساى انسان واقعا خداست، بلكه به اين معنا كه او چنان آگاهى تام نسبت به خداداشت كه ما مى‏توانستيم از طريق تأثير روحانى، بخشى از اين آگاهى را كسب كنيم.دست كم اين چيزى است كه ممكن بود رخ دهد. اما اين امكان هم بود كه از اين حضورچالش‏آميز روى بگردانيم؛ چون قادر نبوديم يا نمى‏خواستيم به اين دعوت خدا، كه ازطريق جوانى كاملا بى‏پيرايه از طبقه كارگر به ما رسيده بود، اعتراف كنيم، و بنابراين در رابه روى او، و در نتيجه به روى خدا، مى‏بستيم . بنابراين مواجهه با عيسى، چه با جسم او وچه با تصاويرى كه عهد جديد از او ارائه مى‏دهد، هميشه ممكن است باعث تحول درزندگى هر كس شود و او را يا به قله نجات و يا به محكوميت روز حساب برساند.

اگر اين تفسير اصولا صحيح باشد، عيسى لابد از اين امر آگاه بوده است كه بيش ازهمه معاصران خود كه ديده يا درباره آنها شنيده بود، خدا را مى‏شناخته و مخلصانه‏تر ازهمه او را اطاعت مى‏كرده است. او لاجرم آگاه بوده است كه در حالى كه مردان و زنان‏عادى در بيشتر اوقات حضور الهى را به طور ضعيف و غيرمستقيم احساس مى‏كردند، ودر حالى كه كاتبان و فريسيان اغلب از دين براى تقويت موقعيت ممتاز خويش استفاده‏مى‏كردند، او به طور مستقيم و با شدت متوجه پدر آسمانى بود، به گونه‏اى كه‏مى‏توانست با اقتدار درباره او سخن بگويد؛ مى‏توانست مردان و زنان را دعوت كند كه‏مانند فرزندان خدا زندگى كنند؛ مى‏توانست داورى و بخشايش خدا را اعلام كند؛ ومى‏توانست با قدرت خدا بيماران را شفا دهد. بنابراين عيسى لابد از موقعيت ممتاز خودنسبت به معاصرانش آگاهى داشته است، موقعيتى كه با پذيرش عنوان مسيح يا بابه‏كاربردن تصوير «پسر انسان» آسمانى، كه بديل آن است، آن را براى خود اعلام كرده‏است. اين دو مقوله هر دو حاكى‏اند از انسانى كه دعوت شده تا خدمتگزار خاص ونماينده خدا بر روى زمين باشد.

آگاهى بسيار عميق عيسى نسبت به خدا و اقتدار روحانى‏اى كه در نتيجه آن برايش‏حاصل شد، و تأثير او به عنوان خداوند و بخشاينده حيات جديد، براى شاگردان او زبان‏مناسبى را ضرورى كرد كه با آن درباره استاد خود سخن بگويند. درباره او بايد به‏شيوه‏اى مى‏انديشيدند كه با كل نظامى كه او ايجاد كرد، مناسب باشد. بنابراين او راپيروان يهودى‏اش مسيح خود خواندند، و اين عنوان، كه تا حدى اسرارآميز بود، نهايتا دركليساى مركب از يهوديان و امت‏ها (14) متحول شد و معناى الوهيت پيدا كرد.

اما چگونه يهوديان، همراه با ديگر همدينان مسيحى خود از امت‏ها، به پرستش يك‏انسان روى آوردند و بدين‏سان از توحيد و يگانه‏پرستى خود جدا شدند و به طريقى‏رفتند كه سرانجام به اصل متافيزيكى پيچيده تثليث رسيد؟ چون در تعاليم مسيحيت‏اوليه، همان‏طور كه از كتاب اعمال رسولان نقل كرديم، عيسى اين‏گونه معرفى مى‏شود: «مردى كه نزد شما از جانب خدا مبرهن گشت به قوات و عجايب و آيات كه خدا در ميان‏شما از او صادر گردانيد» (اعمال رسولان، 2: 22) ؛ اما حدود سى سال بعد انجيل مرقس بااين كلمات آغاز مى‏شود: «ابتداى انجيل عيسى مسيح...» ؛ و در انجيل يوحنا، كه پس ازيك دوره تحول سى ساله يا حدود آن نوشته شده، اين بيان مسيحى به خود عيسى‏نسبت داده شده و چنين توصيف شده است كه به عنوان موجودى الهى كه از الوهيت‏خويش آگاهى داشته، بر روى زمين مى‏زيسته است.

اين فرايند خداانگارى چرا و چگونه رخ داد؟ از تأثيرى كه عيسى بر انسان‏ها گذاشته‏است، آشكار مى‏شود كه او داراى قدرت روحى عظيمى بوده است. كسانى كه حوارى اومى‏گشتند «دوباره متولد مى‏شدند» و پس از آن آگاهانه در حضور خدا مى‏زيستند و باسرور در خدمت اهداف الهى بر روى زمين بودند و تجربه آنان بى‏كم و كاست براى‏چندين نسل دست به دست مى‏گشت. شايد ايمان مسيحى در آتش زجر و آزارها حتى‏آبديده‏تر و محكم‏تر مى‏گشت. اين جريان پرشور و زيروروكننده تجربه دينى بر عيسى به‏عنوان مسيح و سيد [خداوند] متمركز بود. شكى نيست كه براى مؤمن عادى، كه در ميان‏جمع برادرانه مؤمنان مى‏زيست، اين كافى بود كه درباره عيسى صرفا به عنوان «سيد» [خداوند] فكر كند و سخن بگويد. اما قبل از دوره‏هاى فشار و شكنجه طولانى بايد ابتدادر ميان جوامع يهودى و سپس در ميان امت‏هاى جهان امپراتورى روم، عناوينى رايج‏شده باشد كه نزاع بر سر قدرت نجات‏بخش عيسى را با صراحت طرح كرده باشد . فقطعالى‏ترين عناوين در دسترس چنين قابليتى داشته‏اند. براى مردان و زنانى كه يك‏بار بامواجهه با عيسى متحول گشته بودند، او محور دينى حياتشان و متعلق سرسپردگى ووفادارى‏شان بود؛ مولايى بود كه به پيروى از او زندگى خويش را به خدا مى‏سپردند و ازنو زندگى خود را از خدا دريافت مى‏كردند. بنابراين طبيعى بود كه آنها اين آقايى ومولايى را با بالاترين الفاظى كه در فرهنگشان بود، بيان كنند. در نتيجه ما در خود عهدجديد مى‏يابيم كه الفاظ مختلفى آزمايش شده‏اند. برخى از آنها رواج نيافته‏اند؛ براى مثال‏نام آخرت‏شناسانه «پسر انسان كه بر روى ابرهاى آسمان مى‏آيد» ، در خارج از نقل تعاليم‏خود او به كار نرفت؛ همچنين نام مشخصى كه پولس قديس براى او به كار برد، يعنى «آدم دوم» ، هر چند تا امروز باقى مانده، اما هرگز به صورت گسترده و محورى به كارنرفته است. به كارگيرى انديشه «لوگوس» توسط يوحناى قديس هر چند به مثابه يك‏عنوان الهياتى، مهم باقى مانده است، اما تحول اصلى آن چيزى بود كه با اين آموزه كه‏عيسى مسيحاى يهوديان است آغاز شد و در شوراى نيقيه با يكى دانستن او با خداى‏پسر، شخص دوم تثليث كه تجسد يافته است، به اوج خود رسيد. مايكل گولدر (15) درمقاله‏اى با عنوان «دو منشأ اسطوره مسيحى» و فرنسيس يونگ (16) در مقاله‏اى با عنوان «اسطوره مسيحى: دو منشأ يا انبوهى از امور درهم تنيده» نشان داده‏اند كه در جهان‏باستان، انديشه‏هاى خدايى كه در شكل حيات انسانى مجسم مى‏شد، به قدرى گسترده‏بود كه خداانگارى عيسى در آن محيط فرهنگى به‏هيچ‏وجه تعجب‏آور نبود. در خوديهوديت انديشه انسانى كه پسر خدا خوانده مى‏شد يك سنت طولانى پيشين را در پشت‏سر داشت. قرار بود كه مسيح پادشاهى زمينى از سلسله داوود باشد و پادشاهان قديمى‏از سلسله او با تدهين براى پست و مقام خويش به عنوان پسر خدا پذيرفته شده بودند.اين عبارت مزامير، 2: 7 كه: «خداوند به من گفته است تو پسر من هستى؛ امروز تو را توليدكردم» چه بسا در مراسم تاج‏گذارى گفته مى‏شده است. متن كليدى ديگر، كتاب دوم‏سموئيل، 7: 14 است: «من پدر او خواهم بود و او پسر من خواهد بود» ؛ اين عبارت نيز دراصل براى پادشاه زمينى گفته شده است. بنابراين زبان ترفيع و مبالغه، كه كليساى اوليه‏براى عيسى به كار برد، بخشى از ميراث يهودى بود . براى مثال، در شعر باشكوه داستان‏بشارت [تولد حضرت عيسى به مريم‏] چنين آمده است: «او بزرگ خواهد بود و به پسرحضرت اعلى مسمى شود و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او عطا خواهد فرمود؛ و او بر خاندان يعقوب تا به ابد پادشاهى خواهد كرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود» (لوقا، 1: 32ـ 33) . آر. اچ فولر (17) درباره اين عبارت مى‏گويد: «در اين فقره هيچ چيزى كه‏ويژه مسيحيت باشد وجود ندارد، به جز متنى كه لوقا اين فقره را در آن درج كرده است، و اين قطعه به احتمال قوى يك اثر يهودى ماقبل مسيحيت است» . چنين زبانى، كه‏بسيار بعيد است تحت تأثير عيسى از نو ايجاد شده باشد، از قبل در سنت فرهنگى يهودموجود بود و كسانى كه عيسى را مسيح مى‏دانستند آن را به سادگى براى او به كارمى‏بردند.

اين زبان باستانى پسر بودن براى خدا را چگونه بايد درك كرد؟ آيا پادشاه حقيقتا پسرخدا دانسته مى‏شد يا مجازا؟ اين سؤال احتمالا بسيار تند است؛ چون فرهنگ‏هاى اوليه‏تمايزات امروزى ما را ترسيم نمى‏كردند، بلكه اين عنوان به نظر ما مجازى يا تشريفاتى‏مى‏رسد. ماوينكل (18) مى‏گويد: «پادشاه نزديك‏تر از هركس به يهوه است. او پسر يهوه‏است (مزامير، 2: 7) . به زبان اسطوره‏اى گفته شده است كه يهوه او را متولد كرده، يا اين‏كه‏او از الهه فجر بر روى كوه مقدس متولد شده است (مزامير، 110: 3) .» اما «با وجود همه‏استعاره‏هاى اسطوره‏اى كه درباره تولد يك پادشاه هستند، در قوم اسرائيل هيچ بيانى ازيك مفهوم متافيزيكى درباره الوهيت پادشاه يا رابطه او با يهوه نمى‏يابيم. واضح است كه‏پادشاه به وسيله پسرخواندگى پسر يهوه دانسته شده است» . در واقع احتمالا تنها جايى‏كه يك تدهين‏شده خداوند در اسرائيل، به صورت جسمانى، پسر خدا دانسته شده، داستان تولد عيسى از باكره در اناجيل متى و لوقا است. اما معناى جسمانى پسر بودن براى‏خدا با گزارش تعميد عيسى در تعارض است، كه در آن يكى از فرمول‏هاى قديمى كه درهنگام تاج‏گذارى پادشاه به كار مى‏رفت، يعنى «تو پسر من هستى» (مزامير، 2: 7)، با ندايى‏آسمانى گفته شد. پس به نظر مى‏رسد كه از همين‏جا انديشه پسر بودن براى خدا واردسنت عبرانى شد؛ و اين باور كه عيسى در سلسله سلطنتى داوود قرار دارد و به كارگيرى‏عنوان مسيحا براى او، تصور پسر بودن او براى خدا را به وجود آورد . عبارت آغازين‏انجيل مرقس از همين باب است: «عيسى مسيح، پسر خدا» . با رشد الهيات مسيحى درطى قرون، گذر مهم از «پسر خدا» به «خداى پسر» و شخص دوم تثليث رخ داد. اين تغييرموضع از تصوير شاعرانه، يعنى پسر خدا، به مفهوم تثليثى، يعنى خداى پسر، از قبل درانجيل چهارم موجود بود و از آن زمان در كليسا با تاريخى انگاشتن بدون نقد گزارشى كه‏اين كتاب از تعاليم عيسى ارائه مى‏داد، معتبر به حساب مى‏آمد؛ چون ويژگى انجيل‏چهارم اين است كه در آن مأموريت و پيام عيسى بر خود او به عنوان پسر خدا متمركزاست و اين پسر بودن به معنايى خاص است كه در واقع معادل خداى مجسد بودن‏اوست. در اين انجيل، عيسى موضوع تبليغ خويش است؛ و الهيات كليسا عمدتا ازقرائتى كه يوحنا از تعاليم عيسى ارائه مى‏دهد پيروى مى‏كند. اين كتاب از اين جهت‏قرائتى جديد است كه در اناجيل همنوا، كه قديمى‏ترند، تعاليم عيسى آشكارا نه بر خوداو، بلكه بر ملكوت خدا متمركزند.

به گمان من، در اين ترديدى نيست كه اين خداانگارى عيسى تا اندازه‏اى، و شايدعمدتا، در نتيجه تجربه مسيحى آشتى مجدد با خدا به وجود آمده است. بر زندگى‏جديدى كه عيسى شاگردانش را، و آنها به نوبه خود ديگران را، به آن وارد كردند، احساس باشكوه رحمت و محبت الهى حاكم بود. جوامع اوليه مسيحى با شناخت ازرحمت پذيرنده خدا زندگى مى‏كردند و مسرور بودند . براى آنها، به عنوان يهوديانى كه‏تحت تأثير سنت ديرپاى قربانى كردن توسط كاهنان بودند، مسلم بود كه «بدون ريختن‏خون آمرزش نيست» (عبرانيان، 9: 22) . پس طبيعى بود كه در ذهن خود از تجربه‏اى كه به‏عنوان شاگرد عيسى، از آشتى با خدا داشتند، به انديشه مرگ او به عنوان قربانى و كفاره‏منتقل شوند؛ و از اين‏جا به اين نتيجه برسند كه به منظور اين‏كه مرگ عيسى كفاره‏اى كافى‏براى گناه انسان باشد، پس خود او بايد الهى باشد.

بنابراين هم اين طبيعى و قابل فهم بود كه عيسى، كه از طريق او انسان‏ها مواجهه‏اى‏سرنوشت‏ساز با خدا و يك زندگى جديد و بهتر را يافته بودند، به عنوان «پسر خدا» خطاب شود، و هم اين‏كه بعدا اين تعبير شاعرانه به صورت سخنى خشك و بى‏روح‏درآيد و از تعبير استعاره‏اى «پسر خدا» به تعبير متافيزيكى خداى پسر، كه در يك‏الوهيت تثليثى هم‏ذات با پدر است، متحول شود. در آن محيط فرهنگى، اين طريق‏مؤثرى براى بيان اهميت عيسى به عنوان شخصى بود كه انسان‏ها از طريق او مواجهه‏اى‏كاملا متحول كننده با خدا پيدا مى‏كردند. آنها زندگى جديد، قدرت جديد و هدف‏جديدى را تجربه كرده بودند. آنها نجات يافته بودند و از ظلمت خودخواهى دنيوى به‏نور حضور خدا آورده شده بودند. و طريقه‏اى كه در آن اهميت عيسى با اسطوره‏شناسى‏و فلسفه اروپاى سه قرن نخست بيان شد، از روى محافظه‏كارى كه لازمه دين است، زبان‏متعارف مسيحى گشت، و ما امروز وارث آنيم. اما نبايد فراموش كرد كه اگر بشارت‏مسيحى به جاى غرب و امپراتورى روم، به سوى شرق و هندوستان مى‏رفت، احتمالااهميت دينى عيسى در فرهنگ هندويى با خطاب كردن او به مثابه «اوتار (19) الهى» ، و درفرقه مهايانه بودايى، كه در همان زمان در هندوستان در حال رشد بود، با «بودى‏ستوه (20) » شمردن او، يعنى شخصى كه به اتحاد با واقعيت نهايى دست يافته اما از روى رحمت به‏انسان‏ها و براى نشان دادن راه زندگى به ديگران در اين جهان انسانى باقى مانده است، بيان مى‏شد . اين تعابير در اين فرهنگ‏ها بيانى مناسب براى يك واقعيت روحانى‏اند.

در گذشته مسيحيان عموما زبانى را كه درباره عيسى متداول بود به عنوان بخشى ازسرسپردگى عملى خويش و بدون سؤال از منطقى بودن آن مى‏پذيرفتند. آنهانمى‏پرسيدند كه وقتى شخص مى‏گويد «عيسى خداى پسر مجسد بود» ، از چه نوع‏كاربرد زبانى استفاده مى‏كند. آيا اين يك گزاره ناظر به واقع است (يك گزاره مركب كه‏ظاهرا درباره واقعيات تجربى يا متافيزيكى است)، يا اين‏كه يك تعهد را مى‏رساند، ياداورى ارزشى مى‏كند؟ و آيا معناى آن حقيقى يا مجازى يا نمادين يا اسطوره‏اى ياشعرى است و يا غير آن؟ چنين سؤالاتى هر چند اغلب به صورت غيرمستقيم مطرح‏بوده‏اند، اما تنها در دوره اخير كه در آن توجه فلسفه به صورت منظم معطوف به كاربردزبان، و از جمله زبان دين، شده است، به صورت مستقيم مطرح شده‏اند. ما كه در جهان‏فرهنگى خويش زندگى مى‏كنيم، به طور طبيعى، و در واقع به ناچار، اين سؤالات رامى‏پرسيم.

بايد اين سؤالات را به‏ويژه به مسيح‏شناسى دوطبيعتى شوراهاى نيقيه و كالسدون، كه‏سرانجام به صورت آموزه راست‏كيشى مسيحى در آمد، متوجه كنيم. اين مسيح‏شناسى‏تا اندازه‏اى متافيزيكى و تا اندازه‏اى تجربى است: تجربى است چرا كه مى‏گويد عيسى‏انسان بود، متافيزيكى است چرا كه مى‏گويد عيسى خدا بود. پس اگر بين يك گزاره‏حقيقى (چه تجربى و چه متافيزيكى) و گزاره‏هاى مجازى، شعرى، نمادين و اسطوره‏اى‏تميز قائل شديم بايد بگوييم كه مقصود وضع‏كنندگان فرمول نيقيه‏اى اين بود كه به‏صورت حقيقى فهم شود. اين فرمول بيان مى‏كند كه عيسى حقيقتا (نه مجازا) خدا بود، وهمچنين حقيقتا (نه مجازا) انسان بود. الوهيت او به اين معنا نيست كه شبيه خدا بود يا به‏تعبير شاعرانه خدا بود يا چنان‏كه گويى خدا بود؛ او واقعا و حقيقتا خداى مجسد بود، وهمچنين واقعا و به‏درستى و حقيقتا يك انسان بود.

امروزه سؤال مهم درباره اين آموزه اين است كه آيا هيچ معناى غيرمجازى در آن‏هست يا نه . واضح است كه اين به صورت حقيقى معنادار است كه گفته شود عيسى يك‏انسان و جزئى از جريان تكوينى حيات انسانى بود؛ از نظر هوش، اطلاعات و نيرومحدود بود و در حصار محيطى فرهنگى و جغرافيايى خاص قرار داشت. اما اين چه‏معنايى مى‏دهد كه گفته شود اين انسان شخص دوم تثليث مقدس بود؟ در عصر آباى‏كليسا بسيارى كوشيدند تا معنايى براى اين بيابند، اما همه غيرقابل قبول (يعنى‏بدعت‏آميز) تلقى شدند. اگر همراه با «طرفداران پسرخواندگى» (21) گفته شود كه عيسى‏يك انسان بود كه به خاطر شايستگى روحانى‏اش به فرزندى خدا پذيرفته شد، هر چند (همان‏طور كه ديديم) اين نظريه با انديشه اصلى يهود مبنى بر پسر خوانده بودن پادشاه‏براى خدا مطابق بود، اما «هم‏ذات بودن عيسى با پدر» را برنمى‏تافت. همين‏گونه بودپيشنهادى كه مى‏گفت عيسى يك انسان بود كه روح القدس به صورتى ويژه در او سكناگزيده بود، يا، به تعبير جديد، مثال عالى مسئله «پارادوكس فيض» (22) .

همچنين اين گفته‏كافى دانسته نشد كه عيسى انسانى بود كه در برابر اراده خدا تسليم محض بود؛ چون اين‏نظريه شأن الهى او را به عنوان لوگوس ازلى و شخص دوم تثليث تصديق نمى‏كند . و بازاين پيشنهاد (آپوليناريس) (23) كه در عيسى لوگوس ازلى جاى نفس ناطقه را گرفته بود، درحالى كه «نفس حيوانى» و بدن او انسانى بود، الوهيت عيسى را به قيمت نفى انسانيت اوتأييد مى‏كرد؛ چون بر اساس اين ديدگاه خود اصلى عيسى الهى بود نه انسانى. در مقابل‏همه اين نظريه‏ها، كه تلاش‏هايى خيرخواهانه براى معنادار كردن فرمول خدا ـ انسان‏بودند، راست كيشى بر دو طبيعت انسانى و الهى، كه در يك عيسى مسيح تاريخى ملازم‏همديگرند، تأكيد مى‏كرد. اما راست‏كيشى هرگز نمى‏توانست معنا و محتوايى به اين‏عقيده بدهد. اين عبارت به شكل كلماتى است كه معناى معينى ندارند؛ چون اين‏كه‏بدون توضيح گفته شود عيساى ناصرى تاريخى خدا نيز بود، به همان اندازه بى‏معناست‏كه گفته شود اين دايره، كه با مداد روى كاغذ رسم شده، همچنين يك مربع است. به‏چنين عبارتى بايد محتواى معنايى داد، و در مورد زبان تجسد هر محتوايى كه تاكنون‏پيشنهاد شده سرنوشتى جز رد شدن نداشته است. فرمول شوراى كالسدون، كه نقطه‏پايان آن همه تلاش بود، صرفا تكرار مى‏كند كه عيسى هم خدا و هم انسان بود، اما هيچ‏تلاشى براى تفسير اين فرمول نمى‏كند . بنابراين معقول به نظر مى‏رسد كه چنين نتيجه‏گرفته شود كه نكته واقعى و ارزش آموزه تجسد اخبارى نيست، بلكه بيانى است؛ از يك‏واقعيت متافيزيكى خبر نمى‏دهد، بلكه براى بيان يك ارزش‏گذارى و برانگيختن يك‏نگرش است. آموزه تجسد نظريه‏اى نيست كه انسان بايد قادر به شرح و بيان آن باشد، بلكه ـ به تعبيرى كه در طول تاريخ مسيحيت به صورت گسترده‏اى به كار مى‏رفته ـ يك‏سر است. به نظر من اگر بگوييم عقيده تجسد الهى يك عقيده اسطوره‏اى است، ويژگى‏آن را بهتر بيان كرده‏ايم. و من «اسطوره» را در معانى زير به كار مى‏برم : يك اسطوره‏داستانى است كه گفته مى‏شود، اما به معناى لفظى آن واقعيت ندارد؛ يا يك عقيده ياتصورى است كه براى فردى يا چيزى به كار مى‏رود، اما اين كاربرد به معناى حقيقى‏لفظى نيست، بلكه نگرشى خاص را در شنوندگان طلب مى‏كند. بنابراين، حقيقت يك‏اسطوره از نوع حقيقت عملى است كه عبارت است از متناسب بودن يك نگرش بامتعلق خودش. اين‏كه عيسى خداى پسر مجسد بود به معناى لفظى آن حقيقت ندارد؛ چون هيچ معناى حقيقى ندارد، بلكه به كارگيرى يك مفهوم اسطوره‏اى براى عيسى‏است و كاركرد آن شبيه كاركرد مفهوم فرزندى خداست كه در جهان باستان به پادشاه‏نسبت داده مى‏شد. اين تعبير در مورد عيسى به صورتى قطعى نقش او را به عنوان‏نجات‏دهنده از گناه و جهل و عطاكننده زندگى جديد بيان مى‏كند؛ اين زبان راهى است‏براى اعلام اهميت عيسى براى جهان؛ و آن بيانگر تعهد يك شاگرد نسبت به عيسى به‏عنوان مولاى شخصى خويش است. او كسى است كه ما در اطاعت از او خود را درحضور خدا ديده‏ايم و معنايى خدايى براى زندگى خويش يافته‏ايم. او سرمشق و نمونه‏مناسب انسانيت واقعى است كه در ارتباط كامل با خدا قرار دارد. او به قدرى بالاتر از ما در «جهت» خدا قرار دارد كه به عنوان واسطه نجات بين ما و آن واقعيت نهايى واقع شده‏است. و همه اينها خلاصه‏وار و به بيانى روشن و ملموس در اين زبان اسطوره‏اى درباره‏عيسى آمده است كه او پسر خدا بود كه «به خاطر ما انسان‏ها و براى نجات ما ازآسمان‏ها فرود آمد و به وسيله روح‏القدس و مريم عزرا جسم گرفت و انسان شد و تحت‏حكومت پونتيوس پيلاتوس به خاطر ما به صليب رفت و رنج كشيد و دفن شد، و در روزسوم مطابق متون مقدس دوباره برخاست، و به آسمان‏ها صعود كرد، و در سمت راست‏پدر نشسته است، و با شكوه و جلال براى داورى زندگان و مردگان باز خواهد گشت وحكومت او را پايانى نخواهد بود» (اعتقاد نامه نيقيه) .

براى بيش از هزار سال نمادهاى عيسى از قبيل پسر خدا، خداى پسر، خداى مجسد، لوگوس جسم گرفته، به خوبى اهداف خود را برآوردند. اينها در دوران حيات كليساتعابير مؤثرى از سرسپردگى به عيسى به عنوان سيد و مولى براى انسان‏هاى بى‏شمارى‏بوده‏اند. اين چندان مهم نيست كه اين تعابير فورا در ذهن مسيحيان، به جاى نماد، تركيب‏هايى با معانى حقيقى لفظى گرفته شدند. احتمالا اين اجتناب‏ناپذير بود و با تفسيرلفظى كتاب مقدس در همان دوره همگون بود . از ديدگاه يك انسان قرن بيستمى اين‏كاربرد كتاب مقدس هميشه خطا بوده است؛ با اين‏حال احتمالا اين تفسير لفظى تا زمانى‏كه با دانش رو به رشد انسان در تعارض نبود، ضرر نسبتا كمى داشت. اما اين تعارض درقرن هفدهم آغاز گشت و در قرن نوزدهم به اوج خود رسيد، و مفسران پاى‏بند به لفظمتون مقدس به اين موضع خطا كشيده شدند كه ابتدا آنچه را ستاره‏شناسى و سپس آنچه‏را باستان‏شناسى و زيست‏شناسى كشف مى‏كرد، انكار كنند.

امروزه وقتى گذشته را از نظر مى‏گذرانيم، درمى‏يابيم كه مردان كليسا قادر نبوده‏اندعلوم تجربى را به عنوان نعمتى كه در نهايت خدادادى است بپذيرند و از به‏كارگيرى اين‏دستاوردها براى فهم وسيع‏تر و مناسب‏تر كتاب پرهيز كرده‏اند؛ و اين ضرر زيادى به‏آرمان مسيحيت زده است. بسيارى از ما اكنون اين را مى‏فهميم كه چيزى شبيه همين امردر مورد تفسير لفظى زبان اظهار اخلاص ما نسبت به عيسى، كه در اصل شاعرانه ونمادين بوده، صدق مى‏كند. چون اگر زبان «پسر خدا، خداى پسر، خداى مجسد» راتحت‏اللفظى تلقى كنيم، مستلزم اين است كه تنها از طريق عيسى مى‏توان خدا را به اندازه‏كافى شناخت و به او پاسخ داد؛ و همه زندگى‏هاى دينى نوع بشر كه خارج از جريان ايمان‏يهودى ـ مسيحى قرار دارند، بالملازمه از دايره نجات خارج مى‏شوند. تا زمانى كه‏مسيحيت يك تمدن عمدتا مستقل بود و تنها تماس و همكارى جزئى با بقيه انسان‏هاداشت، اين ملازمه زيان چندان زيادى نداشت. اما با رودررويى مسيحيان و مسلمانان، ونيز با توسعه روزافزون جبهه استعمار اروپا در سراسر شرق، تحت‏اللفظى گرفتن زبان‏اسطوره‏اى ارادت مسيحيان به عيسى، تأثير تفرقه‏افكنانه‏اى بر ارتباطات بين اقليتى ازانسان‏ها كه در محدوده سنت مسيحى زندگى مى‏كردند و اكثريتى كه خارج از آن و درجريان‏هاى زندگى‏هاى دينى ديگر قرار مى‏گرفتند، داشته است.

به تعبير الهياتى، مشكلى كه با مواجهه مسيحيان با جهان‏هاى مذهبى ديگر پديد آمده‏اين است كه اگر عيسى حقيقتا خداى مجسد بود و اگر تنها با مرگ او نجات انسان‏هاممكن شد و تنها با لبيك به او انسان‏ها مى‏توانند شايستگى اين نجات را بيابند، پس ايمان‏مسيحى يگانه دروازه حيات ابدى است. از اين نتيجه گرفته مى‏شود كه اكثريت قاطعى ازنژاد انسانى تاكنون نجات نيافته‏اند. اما آيا اين باوركردنى است كه خداى محبت و پدرهمه انسان‏ها چنين مقرر كرده باشد كه تنها كسانى كه در يك برهه از تاريخ انسانى متولدشده‏اند، نجات يابند؟

آيا چنين عقيده‏اى كه خدا را به عنوان يك خداى قبيله‏اى معرفى مى‏كند كه متعلق به‏غرب عمدتا مسيحى است بسيار تنگ‏نظرانه نيست؟ بنابراين عالمان الهيات اخيراحاشيه‏هايى بر الهيات قديم دراين‏باره زده‏اند كه انسان‏هاى پارساى ديگر اديان ممكن‏است مسيحى باشند، بدون اين‏كه آن را بشناسند، يا ممكن است مسيحيان ناشناخته‏باشند، يا ممكن است به كليساى نامرئى تعلق داشته باشند، يا ممكن است ايمان ضمنى‏داشته باشند و هرگاه مايل باشند تعميد مى‏يابند، و مانند اينها. همه اين نظريه‏ها، كه‏تاحدى ساختگى هم هستند، براى تطبيق بين يك الهيات ناقص با واقعيت‏هاى جهان‏خدا مى‏كوشند. همه اين تلاش‏ها خيرخواهانه‏اند و بايد از آنها همان‏طور كه هستنداستقبال كرد. اما در نهايت اين تلاش‏ها جز چسبيدن به پوسته‏هاى از مغز تهى شده آموزه‏قديمى كه زمان آن گذشته است، نيست.

ظاهرا اين روشن است كه ما امروزه به سوى دست‏يابى به يك ديدگاه دينى جهانى‏فراخوانده مى‏شويم كه هم به برابرى همه انسان‏ها در پيشگاه خداوند توجه مى‏كند و هم‏در عين حال تنوع راه‏هاى خدا در جريان‏هاى مختلف زندگى انسانى برايش بى‏معنا نيست. از يك سو بايد محبت يكسان خداوند به همه انسان‏ها و نه فقط به مسيحيان واجداد روحانى عهد قديم آنها را تصديق كنيم؛ و از سوى ديگر بايد اعتراف كنيم كه درگذشته، با توجه به واقعيت‏هاى جغرافيايى و امكانات فنى، هرگز امكان اين نبوده كه‏براى همه زمين يك وحى فرستاده شود. پرده‏بردارى خدا از خويشتن كه از طريق اختيارانسان‏ها و شرايط موجود تاريخ جهان به فعليت درآمده، ناگزير بايد شكل‏هاى مختلف‏به خود مى‏گرفت. بنابراين ما بايد مشتاق باشيم كه در تمام زندگى‏هاى دينى نوع بشر، نقش خدا را ببينيم و با انسان‏ها در همان حالت «دين طبيعى» آنها، با همه نابسامانى‏ها وخشونت‏هاى آن، به وسيله لمحه‏هاى عظيم وحيانى كه در بن اديان بزرگ جهان قراردارد، به بحث و گفت و گو بنشينيم؛ ما بايد از اين منظر تكثرگرايانه به مسيحيت نگاه‏كنيم. به هيچ وجه اين‏جا جاى آن نيست كه به موازات اين رشته‏هاى دينى يك الهيات‏اديان ايجاد كنيم كه مسائل زيادى را كه اين طرز تلقى مطرح مى‏كند، به حساب آورد؛ من‏در كتاب خدا و جهان اديان تلاش كرده‏ام كه چنين كارى را انجام دهم و خوانندگان را به‏آن ارجاع مى‏دهم. به نظر من، در نهايت بايد چيزى شبيه اين را بگوييم: همه نجات‏ها، يعنى هر متحول كردن حيوانات انسانى به فرزندان خدا، عمل خداست. اديان مختلف‏براى خدايى كه براى نجات انسان‏ها عمل مى‏كند، نام‏هاى مختلفى دارند. مسيحيت‏براى اين چندين نام متداخل دارد: لوگوس ازلى، مسيح كيهانى، شخص دوم تثليث، خداى پسر، روح‏القدس. با استفاده از تعابير مسيحى مى‏توان گفت اگر ما «خدايى كه‏براى انسان عمل مى‏كند» را لوگوس مى‏ناميم، پس بايد بگوييم كه همه نجات‏ها، در همه‏اديان، عمل لوگوس است و نيز انسان‏ها در فرهنگ‏ها و اديان مختلف با تصاوير ونمادهاى مختلف خود ممكن است با لوگوس مواجه شوند و نجات يابند . اما نمى‏توانيم‏بگوييم كه همه نجات‏يافتگان به وسيله عيساى ناصرى نجات يافته‏اند. زندگى عيسى‏يكى از نقاطى است كه لوگوس، يعنى خداى در ارتباط با انسان، در آن عمل كرده است؛ و اين تنها نقطه‏اى است كه از حيث عمل نجات با مسيحيان سر و كار دارد. اما نه از ماخواسته مى‏شود و نه حق داريم كه ادعا كنيم كه لوگوس در هيچ جاى ديگرى در زندگى‏انسانى عمل نكرده و نمى‏كند. بر عكس ما بايد با شور و شعف اعتراف كنيم كه حق اعلى‏در آگاهى انسان‏ها براى رهايى يا «نجات» آنها به راه‏هاى مختلف در شكل‏هاى زندگى‏هندى، سامى، چينى، آفريقايى و... عمل كرده است.

و سرانجام، آيا مكاشفه ما از لوگوس، يعنى از طريق زندگى عيسى، بايد در دسترس‏همه نوع بشر قرار گيرد؟ البته جواب مثبت است؛ پس بنابراين مكاشفات خاص ديگرى‏كه در زندگى انسانى از لوگوس صورت گرفته، در انبياى بنى‏اسرائيل، در بودا، دراوپانيشادها و بهگودگيتا، در قرآن و غير اينها ـ بايد همچنين در اختيار همه قرار گيرد.هديه ويژه‏اى كه مسيحيت در اختيار جهان مى‏گذارد اين است كه انسان‏ها بايد عيسى رابشناسند و او را در زندگى دينى خود جاى دهند ـ نه به معناى جايگزينى، بلكه براى‏تعمق بخشيدن و توسعه دادن ارتباط با خدا كه قبلا در سنت خويش برقرار كرده‏اند. مانيز به نوبه خود مى‏توانيم به وسيله نعمت‏هاى الهى كه از طريق ديگر اديان آمده، بر غناى‏معنوى خويش بيفزاييم. چون ما نبايد اديان را به مثابه موجوداتى انعطاف‏ناپذير كه هريك ويژگى‏هاى ثابت خويش را دارند، به حساب آوريم. آنها جريان‏هاى پيچيده‏اى ازحيات انسانى‏اند كه مدام در حال تغييرند، هرچند اين تغيير در برخى از دوره‏ها چنان كنداست كه به سختى ديده مى‏شود و در ديگر دوره چنان سريع است كه بقاى آن به خطرمى‏افتد و چندان قابل تشخيص نيست. به نظر مى‏رسد كه مسيحيت در دوره طولانى‏قرون وسطا در واقع راكد بوده، اما امروزه ظاهرا به صورت حيرت‏آورى در حال تغييراست؛ و اديان شرق اكنون در حال خروج از حركت آرام دوره‏هاى «ميانه» و ورود به‏حركت‏هاى توفانى انقلاب‏هاى علمى، تكنولوژيكى فنى و فرهنگى‏اند. علاوه بر اين‏اكنون اديان با همديگر به شيوه‏اى نو و به عنوان بخش‏هايى از جهان يگانه انسانيت‏مشترك ما برخورد مى‏كنند . آنها براى اولين بار با صلح و صفا با هم برخورد مى‏كنند ويكديگر را تنوعاتى در شعور جهانى آدميان مى‏دانند كه به وسيله شبكه‏هاى پيچيده‏ارتباطات جديد كه هر روز پيچيده‏تر مى‏شود، به وجود آمده است. آنها در اين وضعيت‏جديد ضرورتا بر همديگر تأثير روزافزونى مى‏گذارند. اين تأثير هم وسيله جذب‏عناصرى است كه هر يك در ديگران نيكو مى‏يابند و هم به خاطر تمايل شديد به اين‏است كه در مقابل غيردينى شدن روزافزونى كه در سراسر جهان وجود دارد، با هم متحدشوند. بنابراين ما انتظار يك مشاركت دسته‏جمعى در انديشه‏ها و عقايد دينى داريم، مانند آنچه قبلا در تأثير «انجيل اجتماعى» مسيحيت در آيين هندو و در تأثير تأملات‏روحانى سنت‏هاى هندويى و بودايى بر غرب رخ داد. اين نفوذ ارزش‏هاى مثبت اكنون، در مورد همه برنامه‏هاى عملى، جاى تلاش براى تغيير كيش پيروان يك دين جهانى به‏ديگرى را گرفته است. در مورد مسيحيت، اكنون مى‏بينيم سياست قديمى مأموريت‏تبليغى براى تغيير كيش جهان، كه عمدتا در بزرگ‏راهى حركت مى‏كرد كه نظاميان وتاجران غربى گشوده بودند، شكست خورده است؛ و از آن‏جا كه عصر سلطه سياسى ودينى غرب به پايان رسيده، پس اميدى به بازسازى آن نيست. از اين پس تبليغ مسيحى‏در مناطقى كه يكى ديگر از اديان جهانى بر آن حاكم است، بايد بر جاذبه‏هاى مثبت‏شخص عيسى و تعاليم او و چگونگى زندگى‏اى كه با ارادت به او گذرانده مى‏شود متكى‏باشد، نه بر قدرت يك فرهنگ بيگانه كه مى‏خواهد خود را بر ملت‏هايى كه از نظرسياسى ضعيف و از نظر اقتصادى توسعه نيافته‏اند تحميل كند. علاوه بر اين، ما بايدعيسى و زندگى مسيحى را به‏گونه‏اى معرفى كنيم كه با اعتراف جديد خودمان مبنى برارزشمند بودن ديگر اديان بزرگ جهانى و اين‏كه آنها هم، در بهترين حالتشان، راه‏هايى‏براى نجات‏اند سازگار باشد. بنابراين ما نبايد بر تصويرى از عيسى پافشارى كنيم كه‏اغلب در چارچوبى به وجود آمده است كه افكار غربى طى قرن‏ها اطراف او ايجاد كرد.هديه جهان مسيحيت به جهان عيسى است، همان مرد ناصرى كه كمتر شناخته شده‏است اما با اين حال تأثير او در ذهن انسان‏ها تصاوير چنان قدرتمندى ايجاد كرده كه اوبراى ميليون‏ها نفر راه و حقيقت و زندگى است. در فرهنگ‏هاى مختلف و شرايط متغيرتاريخ او باز هم مى‏تواند تصاوير تازه ايجاد كند و مى‏تواند سيد و مولا و منجى انسان‏ها به‏طريقه‏هاى ديگر گردد. چون در جريان‏هاى مختلف زندگى انسانى واكنش ايمانى نسبت‏به عيسى مى‏تواند خود را در اسطوره‏هاى دينى بسيار متنوعى نشان دهد؛ و نبايد اجازه‏داده شود كه اسطوره غربى ما يعنى «تجسد پسر خدا» نقش يك نقاب آهنينى را بگيرد كه‏عيسى تنها از وراى آن مى‏تواند با نوع بشر سخن بگويد. عيسايى كه براى جهان است، نه‏ملك يك سازمان انسانى به نام كليساى مسيحى است و نه بايد در ساختارهاى نظرى آن‏محدود شود.

ما در زندگى و انديشه گاندى، پدر هند جديد، نمونه‏اى از تأثير شديدى را كه عيسى‏و تعاليم او بر پيروان يك دين ديگر داشته است مى‏يابيم؛ افراد بسيار زيادى گاندى رايكى از بزرگ‏ترين قديسان قرن بيستم دانسته‏اند؛ او آزادانه به تأثير عميق عيسى بر خوداعتراف مى‏كند. يكى از افرادى كه عمر خود را مخلصانه در تبليغ در هند گذرانده، يعنى‏اى. استنلى جونز (24) ، درباره گاندى مى‏گويد: «مرد كوچكى كه با نظامى كه من در آن قراردارم مبارزه مى‏كرد، به من درباره روح عيسى شايد بيش از هر انسان ديگر شرقى ياغربى آموخت» . او گاندى را اين‏گونه توصيف مى‏كند: «او از بيشتر مسيحيان مسيحى‏تربود» . گاندى مى‏گويد عهد جديد آرامش و شعف نامحدودى به او داده است. و بازمى‏گويد: «هر چند من نمى‏توانم بگويم كه به معناى فرقه‏اى يك مسيحى‏ام، اما سرمشق‏رنج عيسى عاملى است در شكل‏گيرى ايمان من كه در آرامشى ريشه دارد كه بر همه‏افعال من حاكم است» . با اين حال او يك هندو باقى ماند . او هرگز نمى‏توانست الهيات‏مسيحيت راست‏كيش را بپذيرد.

او مى‏گويد: «من نمى‏توانم باور كنم كه عيسى يگانه پسر متجسد خدا باشد و فقطكسى كه به او ايمان آورد به زندگى ابدى دست يابد. اگر خدا مى‏توانست پسر داشته‏باشد، همه ما پسران او بوديم» . بنابراين گاندى تحت تأثير عيسى بود، اما نه آن‏گونه كه‏او از پشت پنجره رنگين الهيات نيقيه‏اى نمايان است، بلكه آن‏گونه كه او خود را از طريق‏عهد جديد و بالاتر از هر چيز، در موعظه روى كوه نشان مى‏دهد:

پس عيسى براى من به چه معناست؟ به نظر من او يكى از بزرگ‏ترين معلمانى بودكه بشريت به خود ديده است. به نظر پيروانش او يگانه پسر متولد از خدا بود. آياپذيرش و عدم پذيرش من نسبت به اين اعتقاد بر ميزان تأثير عيسى در زندگى من‏تأثير دارد؟ آيا همه شكوه و عظمت تعاليم و مذهب او از من دريغ مى‏شود؟ من‏نمى‏توانم چنين اعتقادى داشته باشم. براى من اين به معناى تولد معنوى است. به‏بيان ديگر، تفسير من اين است كه كليد نزديكى عيسى به خدا، زندگى خود اوست. اوبه گونه‏اى كه هيچ‏كس ديگر نمى‏توانست، روح و اراده خدا را بيان كرد. بدين معنااست كه من او را پسر خدا مى‏بينيم و مى‏شناسم.

تأثير ديگر عيسى، آن‏گونه كه من اميدوارانه پيش‏بينى مى‏كنم، هم در درون و هم دربيرون كليسا خواهد بود. در درون، كه بى‏ترديد به‏كارگيرى زبان عبادى سنتى ادامه‏خواهد يافت، از عيسى به عنوان «پسر خدا» ، «خداى پسر» ، «لوگوس مجسد» و «خدا ـ انسان» سخن گفته مى‏شود . اما آگاهى نسبت به خصلت اسطوره‏اى اين زبان افزايش‏خواهد يافت، همان‏گونه كه مبالغه قلبى در سرودهاى مذهبى و نيايش‏ها و مواعظ وديگر انواع اظهار هنرمندانه حالات شاعرانه ايمان و عشق بسيار طبيعى است. ما اميدواريم كه مسيحيت بنيادگرايى الهياتى خويش و تفسير لفظى از عقيده تجسد را ترك‏كند، چنان‏كه عمدتا از بنيادگرايى در كتاب مقدس دست برداشته است. براى مثال‏همان‏طور كه داستان‏هاى شش روز خلقت جهان و هبوط آدم و حوا پس از وسوسه ايشان‏توسط مار در باغ عدن اكنون اسطوره‏هاى عميق دينى كه وضعيت انسانى ما را به تصويرمى‏كشند، دانسته مى‏شود، همين‏طور داستان پسر خدا كه از آسمان فرود آمده و به‏صورت يك كودك انسانى متولد شده است، بيانى اسطوره‏اى از اهميت زياد مواجهه باشخصى كه ما خود را در حضور او در حضور خدا مى‏يابيم، تلقى خواهد شد. پشت‏سرگذاشتن بنيادگرايى كتاب مقدس در طى فرايندى چنان كند و دردآور رخ داد كه‏متأسفانه باعث تشويش و شقاق در كليسا شده است و ما هنوز در ميان نزاع بين مسيحيت‏آزادانديش و مسيحيتى كه در آن بنيادگرايى ادامه دارد، يا در اين زمان رونق مجدد يافته‏است، زندگى مى‏كنيم. كليسا هنوز نتوانسته است راهى براى جمع بين بصيرت‏هاى‏عقلانى و اخلاقى يكى با شور و شوق و تعهد عاطفى ديگرى پيدا كند. آيا عبور ازبنيادگرايى الهياتى آسان‏تر است و تشتت كمترى را باعث مى‏شود؟ اگر جواب منفى‏باشد در اين صورت آينده نفوذ عيسى ممكن است بيشتر بيرون كليسا باشد تا درون آن؛ او به مثابه انسانى است كه سرنوشت جهانى دارد و سرمشق و تعاليمش ملك مشترك‏جهانيان خواهد بود كه به صورت‏هاى مختلف به همه سنت‏هاى بزرگ دينى و همچنين‏دنيوى وارد مى‏شود. من نمى‏توانم هيچ ادعاى پيشگويانه‏اى درباره نحوه ورود خدا به‏آينده آدميان كنم. اما همه كسانى كه به وجود خدا معتقدند بايد باور داشته باشند كه او به‏گونه‏هايى كه خود مى‏داند در قرن‏هايى كه مى‏آيد با انسان‏ها خواهد بود؛ و همه كسانى‏كه عميقا تحت تأثير زندگى و كلمات عيسى بوده‏اند و با آنها متحول شده‏اند، با اطمينان‏انتظار خواهند داشت كه اين شخصيت محورى اناجيل ايفاى نقش خويش را در رفتار وتعامل خدا با ما ادامه دهد.

پى‏نوشت‏ها:

«~ 1. Feuerbach ~»

«~ 2. Gautama ~»

«~ 3. Sakyamuni ~»

«~ 4. nirvana ~»

«~ 5. Mahayana ~»

«~ 6. Trikaya ~»

«~ 7. Nirmanakaya ~»

«~ 8. Sambhogakaya ~»

«~ 9. Dharmakaya ~»

«~ 10. Theravada ~»

«~ 11. B.H.Streeter ~»

«~ 12. George Caird ~»

.13 اشاره به ماجرايى است كه در كتاب اعمال رسولان باب دوم آمده و آن اين‏كه در روز پنجاهه پس از حضرت عيسى، همه‏مؤمنان از روح‏القدس برگشتند و به زبان‏هاى مختلف سخن مى‏گفتند و سخن همديگر را مى‏فهميدند. م.

.14 در كتاب مقدس از غيريهوديان با عنوان «امت‏ها» ،«~ (Gentile) ~»ياد شده است. م.

«~ 15. Michael Goulder ~»

«~ 16. Frances Young ~»

«~ 17. R. H. Fuller ~»

«~ 18. Mowinckel ~»

«~ 19. Avatar ~»

«~ 20. Bodhisattva ~»

«~ 21. Adoptionists ~»

«~ 22. Paradox of grace ~»

«~ 23. Apollinaris ~»

«~ 24. E. Stanly Jones ~»