اسلام و اديان > مسيحيت

سنت ارتدكس (1)

منبع: مجله هفت آسمان شماره 3 و 4

نويسنده: پل والى‏ير / مترجم: محمد تقى انصارى‏پور

چكيده:

عنوان اين مقاله«~ The Orthodox Tradition ~»است، كه از بخش سوم كتاب«~ A Companion to Philosophy of Religion ~» (مجموعه مقالاتى در باب فلسفه دين)، انتخاب شده است. مؤلفان كتاب، فيليپ ل. كويين«~ (Philip L. Quinn) ~»و چارلز تاليافرو«~ (Charles Taliaferro)، ~»هدف از گردآورى مقالات فوق را عرضه اطلاعات نسبتا مفصل در باب تفكر فلسفى در جهان انگليسى زبان در زمينه دين معرفى كرده‏اند. همچنين مقالات بخش سوم كتاب را، كه اين مقاله برگرفته از آن است، متوجه عرضه بحثهاى فلسفه دينى ناظر به سنتهاى دينى خاص در قرن بيستم دانسته‏اند.

اين مقاله تا اندازه‏اى ما را از نگرشها و گرايشها و پاره‏اى مباحث فلسفه دينى سنت ارتدكس در چند قرن گذشته، و نيز تفاوت ديدگاههاى سنت ارتدكس با كاتوليك و پروتستان و شخصيتهاى مهم فلسفه دين سنت ارتدكس آگاه مى‏سازد. نويسنده مقاله پل والى‏ير«~ (Paul Valliere) ~»استاد دانشگاه باتلر در ايالت اينديانا در امريكاست.

مترجم خاطرنشان مى‏كند كه پى‏نوشتهايى كه در توضيح مطالب مقاله آمده است، حاصل يادداشتهايى است كه از درسهاى استاد مصطفى ملكيان برگرفته شده است.

تأمل فلسفى و كلامى در سنت جديد ارتدكس، هم با تفكر غربى ارتباط تنگاتنگ دارد و هم شديدا از آن فاصله دارد. بيشتر اين فاصله‏ها را مى‏توان در تحول تاريخى جداگانه مردم و فرهنگهاى مسيحيت شرق رديابى كرد.

ارتدكسها وارثان ميراث غنى فكرى و معنوى تمدن بيزانس هستند. وفادارى به اين ميراث، شرقيان را از شاخص‏ترين توسعه‏هايى كه فلسفه و الهيات را در غرب شكل داده، يعنى فلسفه مدرسى، (2) رنسانس و نهضت اصلاح دينى، مصون داشته است. شايد عامل اصلى تفكيك كننده، فلسفه مدرسى بوده است؛ دست كم بيشتر متفكران ارتدكس تمايل داشته‏اند اين گونه به موضوع بنگرند. بنا بر اين ديدگاه، استادان فلسفه مدرسى روشى را براى تحليل انتزاعى عقلى گسترش دادند كه مراد از آن توجيه مدعيات دينى بود، اما منجر به پرورش عقل خودمختار شد؛ يعنى عقلى كه از حيث روش از سنت اعتقادى و تجربه دينى (اخلاقى، عبادى، عرفانى) زنده مستقل است. حساسيت اين دنيايى رنسانس، يكى از پيامدهاى اعمال عقل خودمختار بود. ديگر پيامد آن، پروتستانتيزم بود، كه روشهاى فلسفه مدرسى را براى توجيه تفاسير كاملا غير سنتى از دين به كار گرفت . (3)

قطعا مسيحيت شرق رنسانس و نهضت اصلاح دينى را از ملاحظات نظرى فروننهاد. ادخال اجبارى بيشتر مردم ارتدكس در امپراتورى اسلامى عثمانى، در قرن سيزدهم و چهاردهم، تأثيرات ناگوارى بر فعاليت فكرى آنان گذاشت و منجر به كاهش بيش از حد تعليم و تعلم در سر تاسر مسيحيت شرق شد. خصوصا رسيدگى به دانش غير دينى از اين امر تأثر پذيرفت. شهر بيزانس (4) در طى تاريخ طولانى خود شاهد چندين دوره انسان‏گرايى (5) بوده است؛ يعنى زمانى كه سنت ادبى، فلسفى و علمى يونانى، كه هيچ گاه به فراموشى سپرده نشد، به دليل اهداف كارآمد گوناگون در جامعه روحانيان مسيحى و حكومت احيا شد. اما يونانى مآبى (6) به نخبگان حاكم امپراتورى بيزانس محدود شد؛ و با نابودى اين دولت، زمينه دوام خود را از دست داد. مسيحيان تحت فشار شرق، در طى قرون استيلاى اسلامى، هويت خود را نه از طريق مطالعه آثار افلاطون، بلكه از طريق چسبيدن به كليساى خود حفظ كردند.

روسيه، تنها كشور نسبتا بزرگ ارتدكس بود كه از سوء استفاده حكومت كژ آيين در اوايل دوران جديد فرار كرد. در آن جا يك دولت مقتدر، كه پايتخت آن مسكو بود، براى احياى دوباره سنت بيزانسى به پا خاست، اما اين احيا به انسان گرايى بيزانسى گسترش پيدا نكرد. دليل اين امر، طبيعت فرآورده فرهنگى‏اى بود كه از طريق بيزانس به روسيه انتقال يافت. مبلغان بيزانسى، برخلاف روميان، انجيل (7) را به زبان بومى به بى‏دينان شمال اروپا انتقال دادند؛ و زبان يونانى و سنتهاى آموزشى‏اى كه به طور انحصارى به اين زبان مرتبط بود، صادر نشد. در عين حال كه مبلغان صاحبنظر و زبان‏شناسان اسلاو در روزگار جديد، اين طرز تلقى را در باب فرا گرفتن فرهنگ انجيلى ستايش كرده‏اند، [اما] شايد اين امر سبب كند شدن توسعه علوم انسانى در مسيحيت شرق شد. بدين سان فرهنگ روسى با درخششى فوق العاده در تنديس‏پردازى، معمارى كليسا، رياضت گرايى، (8) عرفان و فعاليتهاى ديگرى كه با آداب عبادى ارتدكسى ارتباط نزديك دارند، تجلى كرد، اما جست و جوى نشانه‏هاى علوم انسانى، كه بخشى از فرهنگ بيزانسى بود، كارى عبث است. در آن جا آموزشگاه يا دانش‏سرا، حتى براى تربيت روحانى، وجود نداشت؛ و الهيات، برخلاف فلسفه، يك رشته تحصيلى رسمى نبود.

در قرن هفدهم، بذر مطالعه نظرى الهيات و فلسفه در سرزمين روسيه افشانده شد. فرهنگستان كى‏يف، (9) كه قريب دويست سال در مسيحيت شرق مؤسسه الهياتى عمده‏اى محسوب مى‏شد، در سال 1632 به دست سر اسقف پترو مهيلا (10) پايه‏گذارى شد. اين مدرسه از ابتدا كار مدافعه گرانه داشت. اوكراين مدت مديدى تحت حاكميت لهستان بوده است و مقامات رومى كاتوليك در ايجاد نوعى اتحاد ميان مسيحيت پيشرفت قابل توجهى كردند، كه به موجب آن جوامع ارتدكس در عين محافظت بر سنتهاى عبادى و شرعى خود، سلطه پاپ را پذيرا شدند. فرهنگستان كى‏يف، در برابر اين تهديد، دفاع از استقلال ارتدكس را برعهده گرفت، (11) اما همان گونه كه اغلب اتفاق مى‏افتد، كار مدافعه‏گرانه موجب اتخاذ روشهاى حريف مى‏شود، كه مراد از آن در اوكراين فلسفه مدرسى ضد اصلاح كاتوليكى رومى است. دوره تحصيلات در فرهنگستان كى‏يف، از فرهنگستان يسوعى (12) الگو بردارى شد.بيشتر متون درسى داراى متن مبدأ غربى، و زبان آموزشى، لاتين بود.

پدر جرجيس فلورفسكى (1937) (13) در يك بررسى معروف، تاريخ الهيات جديد روسى را داستان جدايى از سنت يونانى آبايى تفسير كرد. او فرهنگستان كى‏يف را يكى از مقصران در اين باره مى‏ديد. اما، در آن زمان، اين فرهنگستان و آموزشگاههاى ديگرى كه به سبك آن بنيانگذارى شده بودند، نوعى احياى دينى و فرهنگى مهم را پى‏افكندند؛ روشنگرى‏اى كه از كليسا فراتر رفت، و علوم انسانى، ادبيات، سياست و فلسفه دينى را نيز در برگرفت. نخستين فيلسوف دينى خلاق در سنت ارتدكس جديد، هرى هورى اسكورودا (94ـ 1722)، (14) پرورش يافته اين محيط بود.

اسكورودا پس از فارغ التحصيلى از فرهنگستان كى‏يف، از پذيرش مناصب كشيشى خوددارى كرد . او پيش از دست كشيدن از اشتغال رسمى به منظور در پيش گرفتن سبك زندگى مشايى، (15) چندين سال در فرهنگستانهاى كليسايى ادبيات منظوم و زبانهاى باستانى تدريس كرد. محصول ادبى او، با سبك بيان روسى‏اى كه رنگ مسيحيت اسلاوى دارد، مشتمل بر شعر، داستان، مدخلى بر اخلاق مسيحيت، مقالات متعدد درباره تفسير نمادين كتاب مقدس و گفت و گو درباره موضوعات فلسفى قديم، مثل معرفت نفس و حكمت دوستى است. منابع اصلى‏اى كه او از آنها بهره گرفته، آثار نويسندگان باستانى لاتين، كتاب مقدس و سنت عبادى ارتدكس است. اسكوروداى شيفته خدا، و در عين حال عارف فوق العاده اجتماعى، فقط براى دوستانش نوشت؛ و در طى حياتش هيچ نوشته‏اى منتشر نكرد. ابزار شيفتگى فلسفى او مباحثه زنده بود.

در قرن هيجدهم، پتر كبير، (16) وقتى كه مشغول طرح عظيم نوسازى امپراتورى روسيه شد، عمدتا بر تخصص دانشمندان اوكراينى و اصحاب كليسا تكيه كرد. مدارس و حوزه‏هاى علميه‏اى كه به دست مسيحيت ارتدكس، به منزله بخشى از برنامه نوسازى، بر پا شدند، روشهاى مطالعه الهياتى و فلسفى معمول در كى‏يف را اعمال كردند. در اين زمان تأثيرات عصر روشنگرى (17) و پروتستانى نيز به تدريج در روسيه احساس مى‏شد، كه بر پيچيدگى چشم‏انداز الهيات مى‏افزود .

مطالعات مربوط به الهيات در روسيه، على رغم وجود نمونه‏هاى قوى غربى، در همه جوانب از الگوى اروپايى تبعيت نكرد. وقتى كه نخستين دانشگاه روسى در سال 1755 در مسكو بنيان نهاده شد، نه دانشكده الهيات براى آن ايجاد كردند، و نه دانش الهيات نقش مهمى در مؤسسات تابع آن داشت. در اوايل قرن نوزدهم، جامعه روحانيان ارتدكس روسى سه آموزشگاه عالى الهيات، با نام فرهنگستان، تأسيس كرد، كه با حوزه‏هاى علميه تربيت روحانى در سن پترزبورگ، (18) سرگى‏يف پساد (19) و كى‏يف مرتبط بود. چهارمين فرهنگستان در قازان (20) در سال 1842 ايجاد شد. اين چهار فرهنگستان الهياتى، با آن كه منحصرا به دست جامعه روحانيان مسيحى اداره مى‏شدند، نقشى مهم در توسعه فلسفه و الهيات در روسيه ايفا كردند.

اين فرهنگستانها، بومى كردن الهيات را در روسيه ارتقا بخشيدند. در همه آنها، زبان آموزشى، روسى بود. متكلمان تاريخى ـ كه در آن هنگام، مثل زمان حاضر در شكل دادن تفكر ارتدكسى از متكلمان نص‏گرا يا متكلمان فلسفى مؤثرتر بودند ـ شروع به عطف توجه به منابع آبايى سنت ارتدكس كردند. اين فرهنگستانها در احياى رهبانيت مراقبه‏اى (21) در مردم ارتدكس نيز نقش داشتند.

احياى رهبانيت مراقبه‏اى در قرن هيجدهم، در ديرهاى يونانى و رومانيايى آغاز شد. ابزار آن فيلوكاليا (جمال دوستى) (22) بود؛ مجموعه‏اى از مكتوبات رياضت گرايانه و عرفانى از سطوح مختلف كه راهب پايسى وليچكوفسكى (23) و مريدانش به زبانهاى اسلاو، رومانيايى و روسى ترجمه كردند. از آن جا كه حركت پايسى نه فقط ترويج نوعى رياضت رهبانى، بلكه رواج‏دادن مجموعه‏اى از متون بود، براى عالمان و ديگر استفاده كنندگان ادبيات الهياتى كه راهب نبودند، فرصتى فراهم آورد كه از اين تجديد حيات براى مقاصد خود بهره بگيرند.

روحيه معنوى مربوط به فيلوكاليا را معمولا«~ hesychasm ~» (آرامش گرايى) مى‏نامند، كه از واژه يونانى«~ hesychia ~» (آرامش) (24) گرفته شده است. نقطه ثقل آن «عبادت قلبى» (25) است؛ نوعى رياضت متأملانه (26) كه هدف از آن تطهير روح تا بدان درجه است كه بتواند حقيقتا افعال«~ (energeiai) ~»الهى را كه خلقت را فرا گرفته ببيند؛ نه ذات«~ (ousia) ~»الهى را كه شناختنى نيست. محتواى اخلاقى اين دعا از طريق تكرار منترا گونه (27) عبارتى كه نام عبادت قلبى (28) يا عبادت عيسوى (29) به خود گرفت، فراهم مى‏آيد: «اى مولا! عيساى مسيح، پسر خدا، بر من مرحمت فرما؛ من گنه‏كار .» بنابر الهيات فلسفى، مهمترين وجه معنويت آرامش‏گرايانه، خوش‏بينى ماوراى طبيعى آن در باب ميزانى است كه «صورت و مشابهت» خدا، در حال و آينده، در انسانها مى‏تواند فعال شود. متكلمان مسيحى غرب، دست كم از زمان آگوستين، گرايش داشته‏اند كه بر تباه شدگى طبيعت جبلى و خدا گونه انسان به تبع هبوط، تأكيد كنند؛ ديدگاهى كه نهضت اصلاح دينى، در باب نظريه انحطاط ذاتى طبيعت انسان، آن را به منتهى درجه رسانيد. برعكس، متفكران ارتدكس، معتقد بوده‏اند صورت خدايى مى‏تواند از طريق گناه تيره و تار شود، اما نابود نمى‏شود . شرافت و زيبايى انسان را (كسى كه بخواهد ببيند) در منحطترين انسانها هم مى‏توان دريافت . مانند ملكوتى‏ترين انسانها، صورت الهى در اينان چنان روشن مى‏درخشد كه گويى نمودى از آن غايت فرجام شناختى قدسيت تشبه به خدا«~ (theosis) ~» (30) به معنى «مظهر عظمت الهى شدن» را باز مى‏نماياند. قديسان سخنان داوود را بر حق مى‏دانند : «شما خداييد؛ پسران خداى متعال؛ همه شما.» (مزامير، 6 : 82 مقايسه كنيد با: يوحنا، 34: 10) متكلمان قرن بيستم ارتدكس مكتب آبايى نوين، (31) نامى كه با آن از اين مكتب ياد مى‏كنند، به الهيات تشبه به خدا با وضوح و قوت تصريح كرده‏اند. بررسى با اهميت (1959) جان مى‏يندرف (32) درباره گريگورى پالاماس، (33) مدافعه‏نويس يونانى قرن چهاردهم آرامش گرايى، باب جهان الهيات بيزانسى رابه الهيات عمومى و فراگير از شرق و غرب گشود. به متكلمان ديگر قرون وسطا، مثل سودو ـ ديونيسيوس، (34) ماكسى موس كانفسر (35) و سيمون د نيو تئولوجين (36) كه مورد اعزاز آرامش گرايان قرار گرفتند، نيز عطف توجه شد. ولاديمير لسكى (37) (1944) در مقاله‏اى بسيار جذاب جنبه‏هاى نظام‏مند اين موضوع راگسترش داد. لسكى چنين احتجاج مى‏كند كه الهيات عرفانى آرى گويانه (38) (ايجابى) نيست، بلكه نه گويانه (39) (سلبى) است؛ اين الهيات با بيان اين كه خدا چه نيست، در برابر اين كه خدا چه هست، پيش مى‏رود. (40)

اين امرمى‏تواند شبيه نوعى عكس‏العمل شك گرايانه به نظر آيد، اما در عمل نوعى رياضت زهد گروانه است كه هدف آن آرامش بخشيدن و پاك ساختن روح در جهت آمادگى براى مظهر عظمت الهى بودن از طريق تواناييهاى به فعليت نرسيده است. نه گويى معادل عملى آرامش«~ (hesychia) ~»است.

متكلمان ارتدكس متأخر قرن بيستم، آن قدر محاسن الهيات آبايى نوين (41) را ستوده‏اند كه به ناديده گرفتن مشكلات آن در افتاده‏اند. يك مشكل، دامنه كارايى الهياتى است كه آن را به مثابه گزارشى جامع از انجيل، براى توجيه صورتى نسبتا افراطى از اعمال مرتاضانه و عرفانى برساخته‏اند. مشكل ديگر، مربوط به محتواى فرا طبيعى، به ويژه نقش مفاهيم نو افلاطونى در آن است. مفهوم «عبادت قلبى» را كه به تشبه به خدا«~ (theosis) ~»منجر مى‏شود، مخصوصا وقتى كه با تصور فنا ناپذيرى ماوراى طبيعى صورت الهى در انسان تركيب شود، مى‏توان به نوعى تطبيق اين تصور نوافلاطونى تفسير كرد كه روح«~ (nous)، ~»گرچه موقتا با احاطه شدن آن در جهان مادى تيره و تار شده است، ذاتا الهى است؛ مثلا مى‏دانيم كه نوافلاطونى كردن الهيات اريگن (42) و مريدان راهبش حركت اوليه را به رهبانيت عقلى در شرق داد. علماى حركت آبايى نوين با ايجاد تمايز بين دو [قسم‏] يكتا گروى: يكتا گروى عقلى غير شخصى مكتب نوافلاطونى و يكتا گروى شخصى و شكل يافته از كتاب مقدس و آداب عبادى مسيحيت ارتدكس، با اين مسئله سر و كار پيدا مى‏كنند. به طور طبيعى آرامش گرايى را نمونه‏اى از دومى مى‏بينند.

متقاعد كننده‏تر آن است كه اين فرضيه دو قسم يكتاگروى را نوعى ملاحظه تاريخى بدانيم، نه نوعى تمايز فلسفى. واضح است كه عمل مراقبه عميقا متأثر از كتاب مقدس، آداب عبادى و نهادهاى ديگر مسيحى در طى هزار سال تاريخ بيزانس بود. نكته فلسفى اين است كه آيا الهيات عرفانى‏اى كه متفكران حركت آبايى نوين به درستى بدان افتخار مى‏كنند، بدون جزء نوافلاطونى صورت پذير هست يا نه؟ اگر نيست، احتمالا نبايد از دو قسم يكتا گروى سخن گفت، بلكه بايد يكتا گروى والاترى را جست و جو كرد كه گونه‏هاى ناقص را در خود جاى مى‏دهد؛ يا اين كه از يكتاگروى به نفع نوعى تصور وافى‏تر به مقصود دست كشيد. (43)

الهيات آبايى نوين، كه از نيمه قرن بيستم غالب بوده است، تنها جريان مؤثر در تفكر ارتدكس جديد نيست. سنت فلسفه دينى‏اى كه در قرن نوزدهم در روسيه به وجود آمد، داراى اهميتى يكسان، اما داراى روشها و علقه‏هاى كاملا متفاوت با الهيات آبايى نوين است. اين سنت در نسل پس از جنگهاى ناپلئون پديدار شد؛ آن هنگام اشراف زادگان جوان روسى، كه در دانشگاههاى اروپايى درس خوانده بودند، با استفاده از مفاهيمى كه عمدتا متخذ از ايده‏آليسم آلمانى بود، در صدد تفسير واقعيت [هاى جامعه‏] روس، از جمله مذهب ارتدكس برآمدند. (44)

الكسى استفانويچ خمياكف، (45) كه در كتاب خود بر مسيحيان و جامعه تكيه كرد، و ايوان واسيلى اويچ، (46) كه در فلسفه نظرى نبوغ داشت، در خور توجه‏ترين متفكران نسل نخست بودند. اين دو، تجدد گرايان ارتدكس بودند كه همت خود را، براى روح بخشيدن دوباره به احساس پيونداجتماعى و مسئوليت در جامعه مسيحى خودشان، مصروف داشتند. اصطلاح خمياكف براى اين ارزشها، با هم بودن«~ (sobornost)، ~»عنصر اصلى اخلاقيات و آموزه كلامى ارتدكس جديد شد.«~ sobornost ~»بر آشتى دادن آزادى با مشاركت داشتن در جامعه پرتحرك مسيحيان دلالت مى‏كند.

صاحبان هنر مكتوب قرن نوزدهم، مخصوصا نيكلاى واسيلى اويچ گگل، (47) شاعر متافيزيكى، فيودور ايوانويچ تيوچف (48) و داستان نويسان، فيودور ميخائيلويچ داستايوسكى (49) وتولستوى، (50) در بر پايى فلسفه دينى روسى سهيم بوده‏اند. در ميان اينها، فقط تولستوى در مناسبتهاى پراكنده نوعى فلسفه دينى از كار درآورد. ديدگاههاى كلامى او، كه بسيار مرهون تفاسير آزاديخواهانه قرن نوزدهمى از مسيحيت بود، سبب ارائه چهره‏اى بدعتگذار شد؛ بدان ميزان كه او را از مسيحيت ارتدكس خارج ساخت. نويسندگان ديگر، كه همه عميقا به ارتدكس وفادار بودند، عمدتا از خلال هنرشان سخن گفتند. آثار داستايوسكى، به طور خاص، مورد تمجيد فيلسوفان روسى متأخر واقع شد.

از ديدگاهى نظام‏مند، عظيمترين دستاورد داستايوسكى، انسان‏شناسى«~ (anthropology) ~» (51) كلامى او بود. تا زمان داستايوسكى آموزه‏هاى لودويگ فوئر باخ (52) و ديگر متفكران ضد ايده‏آليسم به روسيه رسيده بود. اصول گرايان روسى اين نظريه را كه الهيات به خطا در جاى انسان شناسى قرار داده شده، از روى شيفتگى پذيرفتند. داستايوسكى با سبكى برخوردار از ويژگى ارتدكسى پاسخ داد كه وجه تمايز آن را مى‏توان از طريق ايجاد تقابل بين آن با جواب مشهورى كه كارل بارث (53) به همين چالش طلبى داد، به تصوير كشيد.

آن گونه كه بارث معتقد بود، مسئله، اصول گرايى فلسفى نبود. در اصول گرايى فلسفى صرفا عيب اصلى كل الهيات ليبرال و ايده‏آليست بروز يافت، كه عبارت بود از اين فرض كه انسان شناسى مى‏تواند نقطه شروع الهيات باشد. متكلمان دچار نقض غرض شدند؛ و راه حل، برگردانيدن الهيات به نقطه شروع صحيح آن بود: انكشاف كلمه خدا. (54) اما داستايوسكى انسان‏شناسى را نقطه شروع طبيعى براى الهيات دانست. در نظر او به خطا افتادن اصول گرايان از حيث كلامى بدان جهت بود كه آنها پيش از آن، از حيث انسان شناختى، به خطا رفته بودند. موجود نوعى آنها در حالى كه واقعيتى تجربى وانمود مى‏شد، نوعى انتزاع محض بود كه روز به روز از طريق شيوه رفتار بالفعل انسانها، طرد مى‏شد. هر انسان زنده‏اى، ژرفاى شگفت انگيز و معدنى جوشنده از انگيزه‏هاست كه آرمانهاى متعالى و تلقينات دينى را هرگز نمى‏توان از او بيرون برد. در كتاب برادران كارامازوف (1.3.3)، (55) دميترى به آليوشا مى‏گويد: «انسان پهناور است؛ آرى، خيلى پهناور، [اين‏] من [هستم كه‏] او را محدود مى‏كنم! آنچه ذهن آن را مغضوبيت مى‏بيند، به چشم دل زيبايى است. آيا در شهر سدوم زيبايى وجود دارد؟ سخن مرا باور كنيد؛ آن‏جا دقيقا همان جايى است كه مال اكثريت مردم است؛ آيا اين راز را مى‏دانستيد؟ آنچه آزار دهنده است اين است كه زيبايى، امرى صرفا اعجاب برانگيز نيست، بلكه امرى راز آميز است. جايى كه شيطان با خدا مى‏جنگد، و ميدان نبرد قلب انسان است.» داستايوسكى ادعاى خود را بر خوش‏بينى متافيزيكى ارتدكسى مبتنى مى‏كند؛ انسان شناسى مى‏تواند نقطه شروع براى الهيات باشد، زيرا هر انسانى، زن يا مرد، حامل صورت واقعى خدا در وجود خويش است. (56) نيكلاى برديائف (57) (1931)، كه ملهم از كى‏يركگارد (58) و نيچه (59) و داستايوسكى است، اين قضيه را در نوعى نظام اخلاقى از كار درآورد. (60) چهره محورى در تاريخ فلسفه دينى روسى، دوست جوان داستايوسكى، ولاديمير سرگيويچ سلوى‏يف (61) (1900ـ 1853) بود. سلوى‏يف نفوذ خود را تنها مرهون نبوغ فكرى‏اش نبود، بلكه وامدار قريحه‏اش در پيوند زدن عالمهايى بود كه به طور سنتى جدا بودند؛ حكمت دوستى غير حرفه‏اى با فلسفه حرفه‏اى، تفكر غير دينى با اعتقادات ارتدكس، گفتار استدلالى با سير و سلوك عرفانى. فلسفه سلوى‏يف از نظرگاه روش‏شناختى صورتى از ايده‏آليسم در سنت شيلينگ (62) بود؛ مخصوصا شيلينگ صاحب كنفرانسهاى‏برلين (1841) و صاحب فلسفه پوزيتيويستى (ايده‏آليسم عينى) . (63) كتاب نقد آرمانهاى انتزاعى (64) سلوى‏يف، يكى از بهترين نمونه‏هاى ايده‏آليسم عينى در سر تا سر فلسفه است.

آرمان اساسى تفكر سلوى‏يف اتحاد گسترده اضداد بود، كه او آن را انسان خدايى (65) ناميد؛ اتحاد خدايى ـ انسانى‏اى كه او سرتاسر صيرورت عالم را در حركت به سوى آن مى‏ديد . (66) سلوى‏يف معتقد بود كه مسيحيت ارتدكس نقشى حياتى در تحقق بخشى تاريخى انسان خدايى ايفا كرد. او در باب سنتهاى دينى ديگر، به ويژه آيين كاتوليك رومى و يهوديت، نيز همين عقيده را داشت. سلوى‏يف مبلغ خستگى‏ناپذير وحدت گرايى (67) در مسيحيت، و يكى از صريح‏ترين منتقدان روسى ضديت با يهود (68) بود.

سلوى‏يف، مثل ايده‏آليستهاى بزرگ آلمانى، نقش تعيين كننده مواد بحث در چندين حوزه در تفكر روسى را براى سالهاى بعد، به گستره نهايى فلسفى خود داد. تصور او در باب وحدت همه اشيا«~ (vseedinstvo) ~» ـ كه على رغم اسمش نوعى تنسيق براى وحدت وجود نيست، بلكه تنسيقى براى دانش متافيزيك در باب ارتباطمندى است كه شباهتى تلويحى با فلسفه پويشى انگليسى امريكايى دارد ـ ترجيع‏بند مكتب متافيزيك روسى قرن بيستم شد، كه پدر پاول الكساندرويچ فلورنسكى، (69) لئوپلاتونويچ كارساوين (70) و سميون ليودويگويچ فرانك (71) آن را از كار درآورند. نوشته‏هاى سلوى‏يف درباره اخلاق و حقوق، مخصوصا توجيه خيرات، (72) به احياى ليبراليزم در روسيه اوايل قرن بيستم كمك كرد. زيبايى‏شناسى او در پيدايش حركت نمادگرايانه در ادبيات روسى نقشى بارز داشت؛ و اثر هنرشناس روسى پيشتاز قرن بيستم، يعنى الكسى فيودورويچ لوسف (73) را در جايگاه واقعى خودش قرار داد. سلوى‏يف در كتاب معناى عشق (74) ، امور عشقى را در مواد بحث كلامى قرار داد؛ موضوعى كه واسيلى ويچ روزانف، (75) كارساوين و ديگران آن را گسترش دادند. سرانجام علاقه مادام‏العمر سلوى‏يف به عالم ناپيداى حكمى و قباله‏اى (76) فلسفه نظرى (نشانه ديگرى از پيوند او با شيلينگ) تعمق در حكمت الهى (77) را براى فلسفه دينى روسيه به ارث گذاشت، كه الهام بخش فلورنسكى و سرگى نيكلااويچ (78) بولگاكف در طراحى نوعى دوره تحصيلى بود كه آن را حكمت‏شناسى (79) ناميدند؛ يعنى مطالعه حكمت الهى در روند تحول جهان و پيدايش آن.

مسئله فراگير كلامى در باب جريان سلوى‏يف در تفكر روسى جديد، ميزان توان وفق دادن اين جريان با اعتقادات ارتدكس است. شيوه تحصيل آبايى نوين با فراهم آوردن دانش بسيار دقيقتر در باب سنت اعتقادى (نسبت به آنچه در روزگار سلوى‏يف در دسترس متفكران ارتدكس بود) فاصله فكرى مهمى را كه تفكر دينى روسى جديد را از شيوه‏هاى الهيات آبايى تا حد زيادى جدا مى‏كند، آشكار ساخته است. موضوع نظرى از طريق علقه عملى يا نهادهاى بازسازنده كليساى ارتدكس، كه پس از اثرات تخريبى دوران كمونيستى ايجاد شده‏اند، در مى‏آميزد. الهيات آبايى نوين با تعهدات كليسايى صريح خود چنين مى‏نمايد كه به صورتى عاجلتر در كار دم دست دخالت دارد تا سنت نظرى سلوى‏يف.

با اين حال، نبايد شتابزده چنين نتيجه گرفت كه تفكر ارتدكس جديد در راه خود به نقطه انشعاب رسيده است. تلاشهاى مهمى كه فلورنسكى، (سلسينسكى 1984) و بولگاكف (45ـ 1933) در راه سازگار كردن سنتهاى نظرى و اعتقادى انجام داده‏اند، در خور توجه بيشترى نسبت به گذشته هستند. مضافا اين كه اصطلاحات الهياتى ـ فلسفى تفكر آبايى نوين، جدا از اصطلاحات تاريخى الهياتى، مبهم باقى مى‏ماند. وجود شناسى شخصى گرايانه، كه خطوط كلى آن را متكلم يونانى جديد جان د. زيزيولاس (80) (1985) ترسيم كرده است، اقدام اميدوار كننده‏اى در اين راستاست، اما پايه و اساسى كافى براى داورى در باب سرنوشت فلسفى تفكر آبايى نوين نيست. ضمن اين كه مى‏توان توقع داشت كه سنت بومى فلسفه دينى روسى ـ كه به دنبال فروپاشى كمونيسم، در حال ظهور مجدد در موطن خود است ـ نقش فعال خود را در تفكر جديد ارتدكس احيا كند. در فراخوانى اخير، كه عالم پيشگام تفكر دينى روسى (خروژى (81) 1994، ص 7ـ 12) براى هميارى فلسفى صورت داد، نه تنها پژواك الهيات آرامش گرايانه، (82) كه علماى آبايى نوين آن را تشريح كرده‏اند، بلكه آهنگ پرنشاط ايده‏آليسم سلوى‏يفى نيز به گوش مى‏رسد.تفكر ارتدكس ظاهرا آماده دوره‏اى در خور توجه در قرن بيست و يكم است.

پى‏نوشتها:

.1 واژه«~ Orthodox ~»از ريشه يونانى«~ Doxa ~»به معنى «باور، اعتقاد، رأى، عقيده» گرفته شده است. (اگر به «باور» دو قيد «تطابق با واقع» و «موجهه بودن» هم اضافه شود، آن گاه«~ episteme ~»به معنى علم خواهد بود، كه در آن نوعى ثبات وجود دارد.) اين واژه در مسيحيت بار دينى به خود گرفت؛ يعنى با اضافه كردن پيشوند«~ ortho، ~»به معنى «راست و درست» به آن، معنى «درست‏باورى» يا «راست‏باورى» پيدا كرد؛ و در برابر آن«~ heterodoxy، ~»به معنى «ديگرباورى» يا «ديگرانديشى» به كار رفت كه آن را معادل «نادرست‏انديشى» مى‏شناختند . و اين به دليل آن پيش فرض است كه هر كس مانند ما مى‏انديشد راست‏انديش است و هر كس كه مانند ما نمى‏انديشد، راست‏انديش نيست. سبب آن كه اين بخش از مسيحيت اين نام را به خود گرفت، وقوع دو امر و منطبق شدن آن دو بر هم بوده است: الف) اين دسته از مسيحيان خودشان را درست‏باور مى‏دانستند و ديگران را تحت تأثير يونان و روم قديم مى‏شمردند؛ ب) از زمان اعلام و نشر اعتقادنامه كالسدون، اختلافى در باب اصالت باور در برابر اصالت عمل درگرفته بود. اين‏گروه از مسيحيان، درست‏باورى«~ (orthodoxy) ~»را بر درست كردارى«~ (orthopraxy) ~»ترجيح مى‏دادند.به عبارت ديگر، ملاك تدين را درست‏باورى مى‏شمردند، و درست كردارى راملاك اخلاقى شدن انسان مى‏دانستند. از اين رو، مسيحيان فوق، به نام ارتدكس شهرت يافتند. گفتنى است كه سه واژه«~ Orthodox، Catholic ~»و«~ Protestant ~»اگر با حرف كوچك شروع شده باشند، معنى لغوى آنها مراد شده است، و اگر با حرف بزرگ شروع شده باشند، دلالت بر سه فرقه معروف مسيحيت دارند.

.2 اسكولاستيسيزم«~ (scholasticism) ~»اشاره به تلاشهايى دارد كه در جهت نظام‏مند كردن متون مقدس با يافته‏هاى عقل، يا در جهت وحدت بخشيدن نظام‏مند عقل و نقل، صورت پذيرفته است. اسكولاستيسيزم در قرن پنجم ميلادى شروع شد، و در قرن پانزدهم از بين رفت؛ يعنى حداكثر هزار سال فعال بود. تعبير حداكثر به اين دليل است كه دو قرن آخر قرون وسطا مربوط به پيدايش رنسانس است.

.3 در باب نقش استقلال عقل و نتيجه دادن رنسانس و پروتستانتيزم، توجه به اين دو نكته شايسته است: الف) از ديرباز در شرق و غرب اين بحث مطرح بوده است كه منبع شناخت ما از جهان واقع چيست؟ در اين زمينه دو رأى مطرح است: .1 متون مقدس تنها منبع براى اين معرفت است؛ و عقل، ابزار استفاده از آن متون است، نه منبع معرفت. در غرب، اين طرز تلقى را عقل تطفلى مى‏نامند؛ .2 متون مقدس يك منبع شناخت است، و عقل، منبع مستقل ديگرى است. بنابراين، در اين جا هم عقل ابزارى در كار است و هم عقل منبع.

ب) بنابر ديدگاه دوم، اين سؤال مطرح مى‏شود كه از اين دو منبع، چه در مسائل ناظر به واقع و چه در مسائل ارزشى، كدام مقدم بر ديگرى است؟ در اين جا نيز دو رأى وجود دارد : .1 تقدم عقل بر نقل؛ يعنى ابتدا بايد به عقل مراجعه كرد. در صورتى كه مسئله حل نشد، نوبت به نقل مى‏رسد؛ .2 تقدم نقل بر عقل؛ يعنى ابتدا بايد به متون مقدس مراجعه كرد.

مسيحيت شرقى فقط به عقل ابزارى قائل بود، نه عقل منبع. از اين رو، رهبانيت و ديرنشينى در مسيحيت شرق فراوان مشاهده مى‏شود. اين است كه نويسنده مقاله مى‏گويد اسكولاستيسيزم در مسيحيت شرقى رشد نكرد؛ بر خلاف مسيحيت غربى كه از تفكر عقلانى يونان و روم متأثر بود.

اسكولاستيسيزم به مشكل فوق، يعنى تقدم و تأخر عقل و نقل، دچار شد. رنسانس، كه خود يك تفكر دينى است، ناشى از قبول تقدم عقل بر نقل است. البته مشكل اين تفكر اين بود كه عقل نوبت را به نقل واگذار نكرد. از اين رو، رنسانس در عمل به كنار گذاشتن دين ره سپرد.

رابطه پروتستانتيزم و نهضت اصلاح دينى«~ (Reform) ~»: پروتستانتيزم زاييده نهضت اصلاح دينى است، نه خود آن، ولى از آن جا كه پروتستانتيزم محصول عمده نهضت اصلاح دينى بوده است، گاهى اين دو را يكى مى‏گيرند. نهضت اصلاح دينى سه ويژگى داشت: 
.1 انسان‏محور بود. در طرز تفكر انسان محورانه، در لزوم تدين انسان، بحث از نيازها و تواناييها و ناتوانيهاى انسان شروع مى‏شود؛ و به اين امر ختم مى‏شود كه بخشى از اين نيازها را دين برآورده مى‏سازد. و بدين سان به لزوم وجود دين مى‏رسد. ديدگاه خدا محورانه، بحث را از اثبات وجود خدا، صفات خدا، افعال خدا و از جمله افعال او، خلق و هدايت، به لزوم وجود دين مى‏رساند؛ 
.2 بر فرد تأكيد داشت؛ 
.3 تأكيد بر يافته‏هاى خود بشر داشت؛ و مهمترين يافته‏هاى عقل بشر را فلسفه يونان و روم مى‏دانست. كالون و لوتر شخصيتهاى اصلى نهضت اصلاح دينى بودند.

.4 بيزانس«~ (Byzantium) ~»شهرى باستانى در نزديكى استانبول فعلى است. اين شهر در سال 330 ميلادى پايتخت امپراتورى روم شد و به قسطنطنيه«~ (Constantinople) ~»تغيير نام يافت .

.5 انسان‏گرايى يا اومانيزم«~ (humanism) ~»در معنى عام، به هر گونه گرايش يا جنبش يا مكتبى اطلاق مى‏شود كه به نحوى براى انسان اصالت قائل شود. و در معنى خاص، اسم براى حركتى است كه طى دو قرن پديد آمد و فلسفه خاص خود را داشت. اصالتى كه اين جنبش انسان گرايانه به انسان داد، سه وجهه دارد:

الف) وجهه معرفتى: به اين معنا كه هر علمى علم انسان است؛ يعنى در مواجهه با عالم نبايد گفت: عالم اين گونه است، بلكه بايد گفت عالم اين گونه به نظر من يا ما مى‏رسد. به عبارت ديگر، قوام علم به عالم و معلوم است، و از هر دو تأثير مى‏پذيرد. بنابراين، نسبيت فردى و نيز نسبيت نوعى (انسان، فرشته، حيوان) در علم راه دارد؛

ب) وجهه وجودى: قدما وجود را ذومراتب مى‏دانستند، و وجود انسان را در مرتبه‏اى متوسط قرار مى‏دادند. اومانيستها مى‏گفتند: اگر وجودى فراتر از انسان باشد، فقط خداست. بنابراين، انسان يا گل سر سبد خلقت است يا گل سرسبد عالم هستى؛

ج) وجهه اخلاقى: از لحاظ ارزش اخلاقى هيچ چيزى نيست كه بتوان انسان را فدايش كرد، يا از انسان خواست كه خود را فدايش كند.

«~ . 6. hellenism ~»

«~ . 7. Gospel ~»

«~ . 8. asceticism ~»

«~ . 9. Kiev ~»

«~ . 10. Petro mohyla ~»

.11 توماس آكوئينى، بزرگترين، پركارترين و عميقترين نظريه‏پرداز كلامى كاتوليك است. او در دو هفته آخر عمرش، پس از مكاشفه‏اى كه برايش رخ داد، در بستر بيمارى به شرح و توضيح مكاشفه‏اش پرداخت و غلامش گفته‏هاى او را مى‏نوشت. او در حال اندوه گفته است: من در اين مكاشفه عالم را از منظر خدا ديدم؛ و مشاهده كردم كه تمام علم و دانش و آموخته‏ها و آموزشها و همه متانت من در پيشگاه خدا به قدر پر كاه و به اندازه ذره‏اى در فضاى بيكران، ارزش ندارد؛ و در مقابل، غلامان ماست‏فروش در نزد خداوند گرانمايه بودند. ارتدكسها در دفاع از خود در برابر كاتوليكها به همين سخنان آكوئينى متوسل مى‏شوند و مى‏گويند شما از اين همه نظريه‏پردازى و قيل و قال، در نهايت كسى مثل توماس آكوئينى خواهيد شد، كه اين گونه از دنيا رفت. پس بياييد به جاى فهميدن«~ (Understanding) ~»حقايق، آنها را در خود متحقق سازيد«~ (Realizing) . ~»ارتدكسها، خود، به دنبال چنين امرى هستند.

«~ . 12. Jesuit ~»

«~ . 13. Georges Florovsky ~»

«~ . 14. Hryhory Savych Skovoroda ~»

«~ . 15. peripatetic ~»

«~ . 16. Peter The Great ~»

«~ . 17. enlightenment ~»

«~ . 18. St. Petersburg ~»

«~ . 19. SergievPosad ~»

«~ . 20. Kazan ~»

«~ . 21. contemplative monasticism ~»

«~ contemplation ~»بيشتر در معنايى كه ما از آن به «مراقبه» تعبير مى‏كنيم به كار مى‏رود . فرق ميان«~ contemplation ~»با«~ meditation ~»اين‏است كه«~ meidtation ~»دراديانى كه به خداى غير شخصى قائل‏اند به كار مى‏رود، اما در اديانى مثل اسلام و مسيحيت كاربرد ندارد.

22.«~ hilo ~»در فرهنگ يونانى نوعى شيفتگى و عشق است كه متعلق آن امورى انتزاعى، مثل عدالت، آزادى و حكمت است. دو نوع عشق ديگر در اين فرهنگ وجود دارد كه متعلق آن، امر عينى است: .1 عشق عطا كننده؛ مثل محبت خدا به بندگانش كه لفظ«~ agape ~»بر آن دلالت دارد؛ .2 عشق گيرنده؛ يعنى عشقى كه در آن، شخص بهره‏مندى خويش را مى‏جويد، و غريزه جنسى در آن دخالت تام دارد، و لفظ«~ eros ~»بر آن دلالت مى‏كند.

«~ . 23. Paisy Velichkovsky ~»

«~ . 24. quietude ~»

«~ . 25. prayer Of the mind ~»

«~ . 26. meditative discipline ~»

.27 منترا«~ (mantra) ~»نام هر يك از اورادى است كه در «وداها» (كتب مقدس آيين هندو) آمده است. هندويان براى شفاى مريضان يا دفع شرور و ارواح موذى و... به قرائت و تكرار اين وردها توسل مى‏جويند.

«~ . 28. prager of the heart ~»

«~ .Prayer ـ 29. Jesus ~»

«~ . 30. divinization ~»

«~ . 31. neopatristic ~»

«~ . 32. John Meyendorff ~»

«~ . 33. Gregory Palamas ~»

«~ .Dionysius ـ 34. Pseudo ~»

«~ . 35. Maximus the Confessor ~»

«~ . 36. Symeon the New theologian ~»

«~ . 37. Vladimir Lossky ~»

«~ . 38. cataphatic ~»

«~ . 39. apophatic ~»

.40 الهيات شرقى، الهيات تنزيهى است. كار يوگى (مرتاض، جوكى) اين است كه ببيند خدا چه چيزهايى نيست. دو توجيه قوى براى الهيات تنزيهى وجود دارد:

الف) توجيه وجود شناختى: به اين بيان كه نتيجه منطقى بى‏مثل و مانند بودن خدا در همه اديان، نفى هرگونه مساهمت و مشاركت خدا با غير است، مگر اين كه مفاد بياناتى مثل آيه «ليس كمثله شى‏ء» را به نفى مماثلت در صفات ماهوى، نه صفات فلسفى وجودى، مقيد سازيم؛

ب) توجيه زبانشناختى: اگر كسى خدا را از هر راهى، حتى كشف و شهود، بشناسد، لغتى براى بيان آن ندارد، مگر در مواجهه با كسى كه او هم اين ادراك را داشته است، زيرا حتى اگر اين ادعاى ويتگنشتاين را هم بپذيريم كه زبان خصوصى امكان ندارد، باز هم مشكلى در كار است، كه براى بيان آن بايد گفت در وضع لغت چهار چيز لازم است: 
1.اراده گوينده بر اين كه هر وقت لفظ«~ x ~»را به كار برد، شى‏ء«~ o ~»را قصد كرده باشد؛ 
.2 توافق شنونده بر اين كه هرگاه لفظ«~ x ~»را از گوينده شنيد، شى‏ء«~ o ~»را بفهمد؛ 
.3 بين گوينده و شنونده اين گونه توافق شده باشد؛ 
.4 شى‏ء در فضاى ادراكى مشترك ميان گوينده و شنونده قرار داشته باشد؛ يعنى عينى يا بين الاذهانى باشد.

شرط چهارم درباره خدا صادق نيست. بنابراين، براى حل اين مشكل، در هر زبان، نزديكترين لغتها را براى دلالت بر آن ادراك انتخاب مى‏كنند و به كار مى‏برند. كاربرد الفاظى مثل عشق، مستى، مى و ... در زبان عرفا به همين لحاظ است.

با اين دو توجيه، الهيات تنزيهى بر الهيات تشبيهى ترجيح پيدا مى‏كند، اما بى اشكال هم نيست؛ مثلا در مواردى كه اوصاف ضد و نقيض هستند، وقتى الهيات تنزيهى يك طرف را نفى كرد، خود به خود طرف ديگر اثبات مى‏شود.

41.«~ patristic theology ~»منسوب به«~ patriarch ~»به معنى شيخ، بزرگ قوم، پدر طايفه (معرب آن: بطريرك) است، و به معنى الهيات آبايى يا مشايخى است كه بر مشايخ و آبا قبل از شوراى نيقيه (325 م) تكيه مى‏كند، و سنت ارتدكس از اين نوع الهيات است. اخيرا حركتى تحت عنوان«~ Neopatristic theology ~»مطرح شده است.

«~ . 42. Origen ~»

.43 اعتقاد به خداى غير شخصى در مكتب نو افلاطونى در قالب نوعى نگرش به عالم، يعنى اعتقاد به سيطره نوعى قانون عام«~ (nomos)، ~»بر جهان هستى است؛ و در برابر آن، ديدگاهى است كه در هر مورد اراده خاصى«~ ( deos ~»يا«~ theos) ~»را حاكم مى‏بيند. ايرادى كه به ارتدكسها مى‏گيرند آن است كه آنها الهيات تنزيهى خود را از نو افلاطونيان مى‏گيرند، كه گرايش به خداى غير شخصى دارند؛ حال آن كه خدا در الهيات ارتدكس شخصى است. از اين رو، به آنها مى‏گويند كه يا بايد از الهيات تنزيهى، كه مايه مباهات شماست، دست برداريد؛ يا از كتاب مقدس، كه خدايش شخصى است. البته آنها را به دست كشيدن از آموزه كتاب مقدس و اعتقاد به خداى شخصى متهم مى‏كنند.

.44 در مقابل سنت آبايى نوين، سنت فلسفه دينى«~ (religious philosophy) ~»مطرح شده است، كه سه ويژگى دارد: 
1.برخلاف سنت آبايى نوين، جنبه عقلى در آن بسيار قوى است و بيشتر روحيه عقل گرايانه دارد؛ 
.2 گرايشهايى از قبيل انسان گرايى، تجدد گرايى، عقل گرايى، ليبراليزم و حقوق بشر (دموكراسى) را در برمى‏گيرد. البته اين به معنى كمرنگ بودن ديندارى اينان نيست، زيرا آنها اصلا بر اين عقيده نيستند كه اين امور با ديندارى سازگار نيست؛ 
3.طرفدار معنويت فرد انسانى هستند، كه با استناد به اصل اصلاح ناپذيرى جامعه (به معنى اصلاح مطلق و رسيدن به جامعه آرمانى)، بر آن‏اند كه با معنويت دينى اولا مانع ظلم و ستم متدين به ديگران بشوند؛ ثانيا نوعى آرامش درونى در ميان جامعه فاسد براى او پديد آورند. از متفكران اين سنت مى‏توان داستايوسكى، برديايف و شستوف را نام برد.

«~ . 45. Aleksei Stepanovich Khomiakov ~»

«~ . 46. Ivan Vasilievich Kireevsky ~»

«~ . 47. Nikolai Vasilievich Gogol ~»

«~ . 48. Fyodor IvanovichTiuchev ~»

«~ . 49. Fyodor Mikhailovich Dostoevsky ~»

«~ . 50. Lev NikolaevichTolstoy ~»

.51 اين لفظ دو معنى دارد: معناى اول، كه تمام علوم متعلق به انسان را در برمى‏گيرد؛ و معناى دوم، كه ويژه انسان‏شناسى است. هدف انسان‏شناسى، پى بردن به خصلتهاى انسانى دست نخورده است، كه با مطالعه اقوام بدوى يا غير متمدن، كه خصلتهاى آنان تحت تأثير تمدن عوض نشده است، امكانپذير است؛ مثلا براى دانستن اين نكته كه سير تفكر بشر از شرك به توحيد است يا برعكس، بايد به سراغ اين شيوه رفت، و تفكر انسانهاى بدوى موجود را بررسى كرد. انسان‏شناسى، به معنى خاص، به دو علم تقسيم مى‏شود: 
.1 انسان‏شناسى كالبدى؛ 
.2 انسان‏شناسى اجتماعى. حل پاره‏اى از مسائل روانشناسى، جز از طريق اين علم ميسر نيست .

«~ . 52. Ludwig Feuerbach ~»

«~ . 53. Karl Barth ~»

«~ . 54. The Word of God ~»

«~ . 55. The Brothers Karamazov ~»

.56 خوش‏بينى«~ (optimism) ~»و بدبينى«~ (pessimism) ~»سه معنى غير مانعة الجمع دارند : 
.1 غلبه خير يا شر بر عالم؛ 
2.انتها يافتن جهان به خير يا شر؛ 
.3 اخلاقى بودن يا غير اخلاقى بودن نظام عالم؛ يعنى آيا جهان كور ارزش«~ (value blind) ~»است يا خير. وقتى خوش بينى يا بدبينى به فيلسوفى نسبت داده مى‏شود، بايد ديد كدام يك از اين سه معنا مورد نظر است؛ مثلا داستايوسكى خوش‏بينى به معنى سوم را در نظر دارد؛ يا نيكلسون، اسلام‏شناس انگليسى، در باره خوش‏بينى قرآن مقاله‏اى دارد كه در آن جا قرآن را به اين معنى خوش‏بين مى‏داند كه معتقد است نظام عالم، خوبيها را رشد مى‏دهد.

«~ . 57. Nikolai Berdyaev ~»

«~ . 58. Kierkegard ~»

«~ . 59. Nietzsche ~»

.60 يك نظريه در خداشناسى اين است كه طريق خداشناسى از انسان شناسى مى‏گذرد. البته مدافعان اين نظر، مانند فوئر باخ، گاهى اغراض الحادى داشته‏اند. تلقى ديگر از انسان‏شناسى، شناخت خود براى شناخت خداست. مهمترين نقطه توجه فلسفه دينى، كه در قرن نوزدهم و بيستم در روسيه پديد آمد، همين نوع انسان‏شناسى است. مهمترين نماينده اين تفكر، داستايوسكى است، كه ادبيات و رمانهاى او را ادبيات روانكاوانه مى‏دانند. در اين باره، ر. ك: يادنامه آيت الله خاتمى، مقاله «خود را بشناس» از استاد مصطفى ملكيان.

بيشتر الهيات ما و مسيحيان، الهيات ناظر به واقع است، نه الهيات عملى يا ناظر به عمل . البته اخيرا در مسيحيت حركتى آغاز شده كه مفاهيم عملى (مثل توبه، صبر، توكل، تقوا و رضا) را مانند مفاهيم نظرى (مثل لطف) مورد مداقه قرار مى‏دهند. (يك‏نمونه بسيار خوب از الهيات عملى، كتاب الگوى محبت«~ (The Model of Love) ~»است، كه استاد مصطفى ملكيان آن را ترجمه كرده‏اند، و به زودى منتشر مى‏شود. در اين كتاب، ام الفضائل در دين مسيحيت، «محبت» دانسته شده است.) داستايوسكى مى‏گويد: مهمترين سؤال براى بشر اين است كه چه بايد بكنم؟ و سؤالاتى مانند از كجا آمده‏ام، به كجا مى‏روم، و ...، به اين سؤال برمى‏گردد . بنا بر اين فكر، الهيات نظرى مقدمه الهيات عملى است. گرايش شديد سنت فلسفى ارتدكس به اين تفكر است.

«~ . 61. Vladimir Sergeevich Solovyev ~»

«~ . 62. Schelling ~»

«~ . 63. Concrete idealism ~»

«~ . 64. Critique of Abstract Ideals ~»

«~ . 65. Godmanhood ~»

.66 انديشه پيشرفت«~ (progress) ~»تفكرى است كه در قرن شانزدهم در اروپا جوانه زد، و تا قرن هجدهم مخالفانش بيشتر از موافقانش بودند، ولى اكنون در سراسر دنيا به‏سان وحى منزل است، و كسى فكر نمى‏كند كه مى‏شود آن را نقد كرد. پيشرفت در اين انديشه به شش معناست : 
.1 پيشرفت در علوم تجربى؛ 
.2 فن آورى؛ 
.3 رفاه مادى؛ 
4.آرمانهاى اجتماعى. (عدالت، آزادى، برابرى، نظم و امنيت)؛ 
.5 آرمانهاى اخلاقى؛ 
.6 قابليتها يا استعدادهاى روحى (مثل هوش و عمق فهم).

كسانى مثل سلوى‏يف معتقدند بشر حتى از نظر قابليتهاى روحى نيز رشد مى‏كند. هم اكنون نهضتى به‏نام نهضت جديد«~ (New Movement) ~»يا عصر جديد«~ (New Age) ~»در امريكا در جريان است كه جيمز رد فيلد رهبرى آن را بر عهده دارد. وى معتقد است آن معارفى كه عارفان قديم در اواخر عمرشان بدان دست مى‏يافتند، امروزه در اوايل عمر بشر قابل وصول است. مهمترين كتابهاى وى، كه به فارسى ترجمه شده است، عبارت‏اند از: بينش وهم، جهان بينشها، سفر به كوهستان، مبارزه معنا يا: نبرد كننده براى معنا، فرياد ناشنيده معنا.

«~ . 67. ecumenism ~»

«~ .Semitism ـ 68. anti ~»

«~ . 69. Pavel Aleksandrovich florensky ~»

«~ . 70. LevPlatonovich Karsavin ~»

«~ . 71. Semyon LiudvigovichFrank ~»

«~ . 72. The Justification of the Good ~»

«~ . 73. Aleksei Fyodorovich Losev ~»

«~ . 74. The Meaning of Love ~»

«~ . 75. Vasily Vasilievich Rozanou ~»

«~ . 76. kabbalistic ~»

«~ . 77. Theologoumenon Sophia ~»

«~ . 78. Sergei Nikolaevich Bulgakov ~»

«~ . 79. Sohiology ~»

«~ . 80. John D. Zizioulas ~»

«~ . 81. Khoruzhii ~»

«~ . 82. Palamite theology ~»