عنوان اين مقاله«~ The Orthodox Tradition ~»است، كه از بخش سوم كتاب«~ A Companion to Philosophy of Religion ~» (مجموعه مقالاتى در باب فلسفه دين)، انتخاب شده است. مؤلفان كتاب، فيليپ ل. كويين«~ (Philip L. Quinn) ~»و چارلز تاليافرو«~ (Charles Taliaferro)، ~»هدف از گردآورى مقالات فوق را عرضه اطلاعات نسبتا مفصل در باب تفكر فلسفى در جهان انگليسى زبان در زمينه دين معرفى كردهاند. همچنين مقالات بخش سوم كتاب را، كه اين مقاله برگرفته از آن است، متوجه عرضه بحثهاى فلسفه دينى ناظر به سنتهاى دينى خاص در قرن بيستم دانستهاند.
اين مقاله تا اندازهاى ما را از نگرشها و گرايشها و پارهاى مباحث فلسفه دينى سنت ارتدكس در چند قرن گذشته، و نيز تفاوت ديدگاههاى سنت ارتدكس با كاتوليك و پروتستان و شخصيتهاى مهم فلسفه دين سنت ارتدكس آگاه مىسازد. نويسنده مقاله پل والىير«~ (Paul Valliere) ~»استاد دانشگاه باتلر در ايالت اينديانا در امريكاست.
مترجم خاطرنشان مىكند كه پىنوشتهايى كه در توضيح مطالب مقاله آمده است، حاصل يادداشتهايى است كه از درسهاى استاد مصطفى ملكيان برگرفته شده است.
تأمل فلسفى و كلامى در سنت جديد ارتدكس، هم با تفكر غربى ارتباط تنگاتنگ دارد و هم شديدا از آن فاصله دارد. بيشتر اين فاصلهها را مىتوان در تحول تاريخى جداگانه مردم و فرهنگهاى مسيحيت شرق رديابى كرد.
ارتدكسها وارثان ميراث غنى فكرى و معنوى تمدن بيزانس هستند. وفادارى به اين ميراث، شرقيان را از شاخصترين توسعههايى كه فلسفه و الهيات را در غرب شكل داده، يعنى فلسفه مدرسى، (2) رنسانس و نهضت اصلاح دينى، مصون داشته است. شايد عامل اصلى تفكيك كننده، فلسفه مدرسى بوده است؛ دست كم بيشتر متفكران ارتدكس تمايل داشتهاند اين گونه به موضوع بنگرند. بنا بر اين ديدگاه، استادان فلسفه مدرسى روشى را براى تحليل انتزاعى عقلى گسترش دادند كه مراد از آن توجيه مدعيات دينى بود، اما منجر به پرورش عقل خودمختار شد؛ يعنى عقلى كه از حيث روش از سنت اعتقادى و تجربه دينى (اخلاقى، عبادى، عرفانى) زنده مستقل است. حساسيت اين دنيايى رنسانس، يكى از پيامدهاى اعمال عقل خودمختار بود. ديگر پيامد آن، پروتستانتيزم بود، كه روشهاى فلسفه مدرسى را براى توجيه تفاسير كاملا غير سنتى از دين به كار گرفت . (3)
قطعا مسيحيت شرق رنسانس و نهضت اصلاح دينى را از ملاحظات نظرى فروننهاد. ادخال اجبارى بيشتر مردم ارتدكس در امپراتورى اسلامى عثمانى، در قرن سيزدهم و چهاردهم، تأثيرات ناگوارى بر فعاليت فكرى آنان گذاشت و منجر به كاهش بيش از حد تعليم و تعلم در سر تاسر مسيحيت شرق شد. خصوصا رسيدگى به دانش غير دينى از اين امر تأثر پذيرفت. شهر بيزانس (4) در طى تاريخ طولانى خود شاهد چندين دوره انسانگرايى (5) بوده است؛ يعنى زمانى كه سنت ادبى، فلسفى و علمى يونانى، كه هيچ گاه به فراموشى سپرده نشد، به دليل اهداف كارآمد گوناگون در جامعه روحانيان مسيحى و حكومت احيا شد. اما يونانى مآبى (6) به نخبگان حاكم امپراتورى بيزانس محدود شد؛ و با نابودى اين دولت، زمينه دوام خود را از دست داد. مسيحيان تحت فشار شرق، در طى قرون استيلاى اسلامى، هويت خود را نه از طريق مطالعه آثار افلاطون، بلكه از طريق چسبيدن به كليساى خود حفظ كردند.
روسيه، تنها كشور نسبتا بزرگ ارتدكس بود كه از سوء استفاده حكومت كژ آيين در اوايل دوران جديد فرار كرد. در آن جا يك دولت مقتدر، كه پايتخت آن مسكو بود، براى احياى دوباره سنت بيزانسى به پا خاست، اما اين احيا به انسان گرايى بيزانسى گسترش پيدا نكرد. دليل اين امر، طبيعت فرآورده فرهنگىاى بود كه از طريق بيزانس به روسيه انتقال يافت. مبلغان بيزانسى، برخلاف روميان، انجيل (7) را به زبان بومى به بىدينان شمال اروپا انتقال دادند؛ و زبان يونانى و سنتهاى آموزشىاى كه به طور انحصارى به اين زبان مرتبط بود، صادر نشد. در عين حال كه مبلغان صاحبنظر و زبانشناسان اسلاو در روزگار جديد، اين طرز تلقى را در باب فرا گرفتن فرهنگ انجيلى ستايش كردهاند، [اما] شايد اين امر سبب كند شدن توسعه علوم انسانى در مسيحيت شرق شد. بدين سان فرهنگ روسى با درخششى فوق العاده در تنديسپردازى، معمارى كليسا، رياضت گرايى، (8) عرفان و فعاليتهاى ديگرى كه با آداب عبادى ارتدكسى ارتباط نزديك دارند، تجلى كرد، اما جست و جوى نشانههاى علوم انسانى، كه بخشى از فرهنگ بيزانسى بود، كارى عبث است. در آن جا آموزشگاه يا دانشسرا، حتى براى تربيت روحانى، وجود نداشت؛ و الهيات، برخلاف فلسفه، يك رشته تحصيلى رسمى نبود.
در قرن هفدهم، بذر مطالعه نظرى الهيات و فلسفه در سرزمين روسيه افشانده شد. فرهنگستان كىيف، (9) كه قريب دويست سال در مسيحيت شرق مؤسسه الهياتى عمدهاى محسوب مىشد، در سال 1632 به دست سر اسقف پترو مهيلا (10) پايهگذارى شد. اين مدرسه از ابتدا كار مدافعه گرانه داشت. اوكراين مدت مديدى تحت حاكميت لهستان بوده است و مقامات رومى كاتوليك در ايجاد نوعى اتحاد ميان مسيحيت پيشرفت قابل توجهى كردند، كه به موجب آن جوامع ارتدكس در عين محافظت بر سنتهاى عبادى و شرعى خود، سلطه پاپ را پذيرا شدند. فرهنگستان كىيف، در برابر اين تهديد، دفاع از استقلال ارتدكس را برعهده گرفت، (11) اما همان گونه كه اغلب اتفاق مىافتد، كار مدافعهگرانه موجب اتخاذ روشهاى حريف مىشود، كه مراد از آن در اوكراين فلسفه مدرسى ضد اصلاح كاتوليكى رومى است. دوره تحصيلات در فرهنگستان كىيف، از فرهنگستان يسوعى (12) الگو بردارى شد.بيشتر متون درسى داراى متن مبدأ غربى، و زبان آموزشى، لاتين بود.
پدر جرجيس فلورفسكى (1937) (13) در يك بررسى معروف، تاريخ الهيات جديد روسى را داستان جدايى از سنت يونانى آبايى تفسير كرد. او فرهنگستان كىيف را يكى از مقصران در اين باره مىديد. اما، در آن زمان، اين فرهنگستان و آموزشگاههاى ديگرى كه به سبك آن بنيانگذارى شده بودند، نوعى احياى دينى و فرهنگى مهم را پىافكندند؛ روشنگرىاى كه از كليسا فراتر رفت، و علوم انسانى، ادبيات، سياست و فلسفه دينى را نيز در برگرفت. نخستين فيلسوف دينى خلاق در سنت ارتدكس جديد، هرى هورى اسكورودا (94ـ 1722)، (14) پرورش يافته اين محيط بود.
اسكورودا پس از فارغ التحصيلى از فرهنگستان كىيف، از پذيرش مناصب كشيشى خوددارى كرد . او پيش از دست كشيدن از اشتغال رسمى به منظور در پيش گرفتن سبك زندگى مشايى، (15) چندين سال در فرهنگستانهاى كليسايى ادبيات منظوم و زبانهاى باستانى تدريس كرد. محصول ادبى او، با سبك بيان روسىاى كه رنگ مسيحيت اسلاوى دارد، مشتمل بر شعر، داستان، مدخلى بر اخلاق مسيحيت، مقالات متعدد درباره تفسير نمادين كتاب مقدس و گفت و گو درباره موضوعات فلسفى قديم، مثل معرفت نفس و حكمت دوستى است. منابع اصلىاى كه او از آنها بهره گرفته، آثار نويسندگان باستانى لاتين، كتاب مقدس و سنت عبادى ارتدكس است. اسكوروداى شيفته خدا، و در عين حال عارف فوق العاده اجتماعى، فقط براى دوستانش نوشت؛ و در طى حياتش هيچ نوشتهاى منتشر نكرد. ابزار شيفتگى فلسفى او مباحثه زنده بود.
در قرن هيجدهم، پتر كبير، (16) وقتى كه مشغول طرح عظيم نوسازى امپراتورى روسيه شد، عمدتا بر تخصص دانشمندان اوكراينى و اصحاب كليسا تكيه كرد. مدارس و حوزههاى علميهاى كه به دست مسيحيت ارتدكس، به منزله بخشى از برنامه نوسازى، بر پا شدند، روشهاى مطالعه الهياتى و فلسفى معمول در كىيف را اعمال كردند. در اين زمان تأثيرات عصر روشنگرى (17) و پروتستانى نيز به تدريج در روسيه احساس مىشد، كه بر پيچيدگى چشمانداز الهيات مىافزود .
مطالعات مربوط به الهيات در روسيه، على رغم وجود نمونههاى قوى غربى، در همه جوانب از الگوى اروپايى تبعيت نكرد. وقتى كه نخستين دانشگاه روسى در سال 1755 در مسكو بنيان نهاده شد، نه دانشكده الهيات براى آن ايجاد كردند، و نه دانش الهيات نقش مهمى در مؤسسات تابع آن داشت. در اوايل قرن نوزدهم، جامعه روحانيان ارتدكس روسى سه آموزشگاه عالى الهيات، با نام فرهنگستان، تأسيس كرد، كه با حوزههاى علميه تربيت روحانى در سن پترزبورگ، (18) سرگىيف پساد (19) و كىيف مرتبط بود. چهارمين فرهنگستان در قازان (20) در سال 1842 ايجاد شد. اين چهار فرهنگستان الهياتى، با آن كه منحصرا به دست جامعه روحانيان مسيحى اداره مىشدند، نقشى مهم در توسعه فلسفه و الهيات در روسيه ايفا كردند.
اين فرهنگستانها، بومى كردن الهيات را در روسيه ارتقا بخشيدند. در همه آنها، زبان آموزشى، روسى بود. متكلمان تاريخى ـ كه در آن هنگام، مثل زمان حاضر در شكل دادن تفكر ارتدكسى از متكلمان نصگرا يا متكلمان فلسفى مؤثرتر بودند ـ شروع به عطف توجه به منابع آبايى سنت ارتدكس كردند. اين فرهنگستانها در احياى رهبانيت مراقبهاى (21) در مردم ارتدكس نيز نقش داشتند.
احياى رهبانيت مراقبهاى در قرن هيجدهم، در ديرهاى يونانى و رومانيايى آغاز شد. ابزار آن فيلوكاليا (جمال دوستى) (22) بود؛ مجموعهاى از مكتوبات رياضت گرايانه و عرفانى از سطوح مختلف كه راهب پايسى وليچكوفسكى (23) و مريدانش به زبانهاى اسلاو، رومانيايى و روسى ترجمه كردند. از آن جا كه حركت پايسى نه فقط ترويج نوعى رياضت رهبانى، بلكه رواجدادن مجموعهاى از متون بود، براى عالمان و ديگر استفاده كنندگان ادبيات الهياتى كه راهب نبودند، فرصتى فراهم آورد كه از اين تجديد حيات براى مقاصد خود بهره بگيرند.
روحيه معنوى مربوط به فيلوكاليا را معمولا«~ hesychasm ~» (آرامش گرايى) مىنامند، كه از واژه يونانى«~ hesychia ~» (آرامش) (24) گرفته شده است. نقطه ثقل آن «عبادت قلبى» (25) است؛ نوعى رياضت متأملانه (26) كه هدف از آن تطهير روح تا بدان درجه است كه بتواند حقيقتا افعال«~ (energeiai) ~»الهى را كه خلقت را فرا گرفته ببيند؛ نه ذات«~ (ousia) ~»الهى را كه شناختنى نيست. محتواى اخلاقى اين دعا از طريق تكرار منترا گونه (27) عبارتى كه نام عبادت قلبى (28) يا عبادت عيسوى (29) به خود گرفت، فراهم مىآيد: «اى مولا! عيساى مسيح، پسر خدا، بر من مرحمت فرما؛ من گنهكار .» بنابر الهيات فلسفى، مهمترين وجه معنويت آرامشگرايانه، خوشبينى ماوراى طبيعى آن در باب ميزانى است كه «صورت و مشابهت» خدا، در حال و آينده، در انسانها مىتواند فعال شود. متكلمان مسيحى غرب، دست كم از زمان آگوستين، گرايش داشتهاند كه بر تباه شدگى طبيعت جبلى و خدا گونه انسان به تبع هبوط، تأكيد كنند؛ ديدگاهى كه نهضت اصلاح دينى، در باب نظريه انحطاط ذاتى طبيعت انسان، آن را به منتهى درجه رسانيد. برعكس، متفكران ارتدكس، معتقد بودهاند صورت خدايى مىتواند از طريق گناه تيره و تار شود، اما نابود نمىشود . شرافت و زيبايى انسان را (كسى كه بخواهد ببيند) در منحطترين انسانها هم مىتوان دريافت . مانند ملكوتىترين انسانها، صورت الهى در اينان چنان روشن مىدرخشد كه گويى نمودى از آن غايت فرجام شناختى قدسيت تشبه به خدا«~ (theosis) ~» (30) به معنى «مظهر عظمت الهى شدن» را باز مىنماياند. قديسان سخنان داوود را بر حق مىدانند : «شما خداييد؛ پسران خداى متعال؛ همه شما.» (مزامير، 6 : 82 مقايسه كنيد با: يوحنا، 34: 10) متكلمان قرن بيستم ارتدكس مكتب آبايى نوين، (31) نامى كه با آن از اين مكتب ياد مىكنند، به الهيات تشبه به خدا با وضوح و قوت تصريح كردهاند. بررسى با اهميت (1959) جان مىيندرف (32) درباره گريگورى پالاماس، (33) مدافعهنويس يونانى قرن چهاردهم آرامش گرايى، باب جهان الهيات بيزانسى رابه الهيات عمومى و فراگير از شرق و غرب گشود. به متكلمان ديگر قرون وسطا، مثل سودو ـ ديونيسيوس، (34) ماكسى موس كانفسر (35) و سيمون د نيو تئولوجين (36) كه مورد اعزاز آرامش گرايان قرار گرفتند، نيز عطف توجه شد. ولاديمير لسكى (37) (1944) در مقالهاى بسيار جذاب جنبههاى نظاممند اين موضوع راگسترش داد. لسكى چنين احتجاج مىكند كه الهيات عرفانى آرى گويانه (38) (ايجابى) نيست، بلكه نه گويانه (39) (سلبى) است؛ اين الهيات با بيان اين كه خدا چه نيست، در برابر اين كه خدا چه هست، پيش مىرود. (40)
اين امرمىتواند شبيه نوعى عكسالعمل شك گرايانه به نظر آيد، اما در عمل نوعى رياضت زهد گروانه است كه هدف آن آرامش بخشيدن و پاك ساختن روح در جهت آمادگى براى مظهر عظمت الهى بودن از طريق تواناييهاى به فعليت نرسيده است. نه گويى معادل عملى آرامش«~ (hesychia) ~»است.
متكلمان ارتدكس متأخر قرن بيستم، آن قدر محاسن الهيات آبايى نوين (41) را ستودهاند كه به ناديده گرفتن مشكلات آن در افتادهاند. يك مشكل، دامنه كارايى الهياتى است كه آن را به مثابه گزارشى جامع از انجيل، براى توجيه صورتى نسبتا افراطى از اعمال مرتاضانه و عرفانى برساختهاند. مشكل ديگر، مربوط به محتواى فرا طبيعى، به ويژه نقش مفاهيم نو افلاطونى در آن است. مفهوم «عبادت قلبى» را كه به تشبه به خدا«~ (theosis) ~»منجر مىشود، مخصوصا وقتى كه با تصور فنا ناپذيرى ماوراى طبيعى صورت الهى در انسان تركيب شود، مىتوان به نوعى تطبيق اين تصور نوافلاطونى تفسير كرد كه روح«~ (nous)، ~»گرچه موقتا با احاطه شدن آن در جهان مادى تيره و تار شده است، ذاتا الهى است؛ مثلا مىدانيم كه نوافلاطونى كردن الهيات اريگن (42) و مريدان راهبش حركت اوليه را به رهبانيت عقلى در شرق داد. علماى حركت آبايى نوين با ايجاد تمايز بين دو [قسم] يكتا گروى: يكتا گروى عقلى غير شخصى مكتب نوافلاطونى و يكتا گروى شخصى و شكل يافته از كتاب مقدس و آداب عبادى مسيحيت ارتدكس، با اين مسئله سر و كار پيدا مىكنند. به طور طبيعى آرامش گرايى را نمونهاى از دومى مىبينند.
متقاعد كنندهتر آن است كه اين فرضيه دو قسم يكتاگروى را نوعى ملاحظه تاريخى بدانيم، نه نوعى تمايز فلسفى. واضح است كه عمل مراقبه عميقا متأثر از كتاب مقدس، آداب عبادى و نهادهاى ديگر مسيحى در طى هزار سال تاريخ بيزانس بود. نكته فلسفى اين است كه آيا الهيات عرفانىاى كه متفكران حركت آبايى نوين به درستى بدان افتخار مىكنند، بدون جزء نوافلاطونى صورت پذير هست يا نه؟ اگر نيست، احتمالا نبايد از دو قسم يكتا گروى سخن گفت، بلكه بايد يكتا گروى والاترى را جست و جو كرد كه گونههاى ناقص را در خود جاى مىدهد؛ يا اين كه از يكتاگروى به نفع نوعى تصور وافىتر به مقصود دست كشيد. (43)
الهيات آبايى نوين، كه از نيمه قرن بيستم غالب بوده است، تنها جريان مؤثر در تفكر ارتدكس جديد نيست. سنت فلسفه دينىاى كه در قرن نوزدهم در روسيه به وجود آمد، داراى اهميتى يكسان، اما داراى روشها و علقههاى كاملا متفاوت با الهيات آبايى نوين است. اين سنت در نسل پس از جنگهاى ناپلئون پديدار شد؛ آن هنگام اشراف زادگان جوان روسى، كه در دانشگاههاى اروپايى درس خوانده بودند، با استفاده از مفاهيمى كه عمدتا متخذ از ايدهآليسم آلمانى بود، در صدد تفسير واقعيت [هاى جامعه] روس، از جمله مذهب ارتدكس برآمدند. (44)
الكسى استفانويچ خمياكف، (45) كه در كتاب خود بر مسيحيان و جامعه تكيه كرد، و ايوان واسيلى اويچ، (46) كه در فلسفه نظرى نبوغ داشت، در خور توجهترين متفكران نسل نخست بودند. اين دو، تجدد گرايان ارتدكس بودند كه همت خود را، براى روح بخشيدن دوباره به احساس پيونداجتماعى و مسئوليت در جامعه مسيحى خودشان، مصروف داشتند. اصطلاح خمياكف براى اين ارزشها، با هم بودن«~ (sobornost)، ~»عنصر اصلى اخلاقيات و آموزه كلامى ارتدكس جديد شد.«~ sobornost ~»بر آشتى دادن آزادى با مشاركت داشتن در جامعه پرتحرك مسيحيان دلالت مىكند.
صاحبان هنر مكتوب قرن نوزدهم، مخصوصا نيكلاى واسيلى اويچ گگل، (47) شاعر متافيزيكى، فيودور ايوانويچ تيوچف (48) و داستان نويسان، فيودور ميخائيلويچ داستايوسكى (49) وتولستوى، (50) در بر پايى فلسفه دينى روسى سهيم بودهاند. در ميان اينها، فقط تولستوى در مناسبتهاى پراكنده نوعى فلسفه دينى از كار درآورد. ديدگاههاى كلامى او، كه بسيار مرهون تفاسير آزاديخواهانه قرن نوزدهمى از مسيحيت بود، سبب ارائه چهرهاى بدعتگذار شد؛ بدان ميزان كه او را از مسيحيت ارتدكس خارج ساخت. نويسندگان ديگر، كه همه عميقا به ارتدكس وفادار بودند، عمدتا از خلال هنرشان سخن گفتند. آثار داستايوسكى، به طور خاص، مورد تمجيد فيلسوفان روسى متأخر واقع شد.
از ديدگاهى نظاممند، عظيمترين دستاورد داستايوسكى، انسانشناسى«~ (anthropology) ~» (51) كلامى او بود. تا زمان داستايوسكى آموزههاى لودويگ فوئر باخ (52) و ديگر متفكران ضد ايدهآليسم به روسيه رسيده بود. اصول گرايان روسى اين نظريه را كه الهيات به خطا در جاى انسان شناسى قرار داده شده، از روى شيفتگى پذيرفتند. داستايوسكى با سبكى برخوردار از ويژگى ارتدكسى پاسخ داد كه وجه تمايز آن را مىتوان از طريق ايجاد تقابل بين آن با جواب مشهورى كه كارل بارث (53) به همين چالش طلبى داد، به تصوير كشيد.
آن گونه كه بارث معتقد بود، مسئله، اصول گرايى فلسفى نبود. در اصول گرايى فلسفى صرفا عيب اصلى كل الهيات ليبرال و ايدهآليست بروز يافت، كه عبارت بود از اين فرض كه انسان شناسى مىتواند نقطه شروع الهيات باشد. متكلمان دچار نقض غرض شدند؛ و راه حل، برگردانيدن الهيات به نقطه شروع صحيح آن بود: انكشاف كلمه خدا. (54) اما داستايوسكى انسانشناسى را نقطه شروع طبيعى براى الهيات دانست. در نظر او به خطا افتادن اصول گرايان از حيث كلامى بدان جهت بود كه آنها پيش از آن، از حيث انسان شناختى، به خطا رفته بودند. موجود نوعى آنها در حالى كه واقعيتى تجربى وانمود مىشد، نوعى انتزاع محض بود كه روز به روز از طريق شيوه رفتار بالفعل انسانها، طرد مىشد. هر انسان زندهاى، ژرفاى شگفت انگيز و معدنى جوشنده از انگيزههاست كه آرمانهاى متعالى و تلقينات دينى را هرگز نمىتوان از او بيرون برد. در كتاب برادران كارامازوف (1.3.3)، (55) دميترى به آليوشا مىگويد: «انسان پهناور است؛ آرى، خيلى پهناور، [اين] من [هستم كه] او را محدود مىكنم! آنچه ذهن آن را مغضوبيت مىبيند، به چشم دل زيبايى است. آيا در شهر سدوم زيبايى وجود دارد؟ سخن مرا باور كنيد؛ آنجا دقيقا همان جايى است كه مال اكثريت مردم است؛ آيا اين راز را مىدانستيد؟ آنچه آزار دهنده است اين است كه زيبايى، امرى صرفا اعجاب برانگيز نيست، بلكه امرى راز آميز است. جايى كه شيطان با خدا مىجنگد، و ميدان نبرد قلب انسان است.» داستايوسكى ادعاى خود را بر خوشبينى متافيزيكى ارتدكسى مبتنى مىكند؛ انسان شناسى مىتواند نقطه شروع براى الهيات باشد، زيرا هر انسانى، زن يا مرد، حامل صورت واقعى خدا در وجود خويش است. (56) نيكلاى برديائف (57) (1931)، كه ملهم از كىيركگارد (58) و نيچه (59) و داستايوسكى است، اين قضيه را در نوعى نظام اخلاقى از كار درآورد. (60) چهره محورى در تاريخ فلسفه دينى روسى، دوست جوان داستايوسكى، ولاديمير سرگيويچ سلوىيف (61) (1900ـ 1853) بود. سلوىيف نفوذ خود را تنها مرهون نبوغ فكرىاش نبود، بلكه وامدار قريحهاش در پيوند زدن عالمهايى بود كه به طور سنتى جدا بودند؛ حكمت دوستى غير حرفهاى با فلسفه حرفهاى، تفكر غير دينى با اعتقادات ارتدكس، گفتار استدلالى با سير و سلوك عرفانى. فلسفه سلوىيف از نظرگاه روششناختى صورتى از ايدهآليسم در سنت شيلينگ (62) بود؛ مخصوصا شيلينگ صاحب كنفرانسهاىبرلين (1841) و صاحب فلسفه پوزيتيويستى (ايدهآليسم عينى) . (63) كتاب نقد آرمانهاى انتزاعى (64) سلوىيف، يكى از بهترين نمونههاى ايدهآليسم عينى در سر تا سر فلسفه است.
آرمان اساسى تفكر سلوىيف اتحاد گسترده اضداد بود، كه او آن را انسان خدايى (65) ناميد؛ اتحاد خدايى ـ انسانىاى كه او سرتاسر صيرورت عالم را در حركت به سوى آن مىديد . (66) سلوىيف معتقد بود كه مسيحيت ارتدكس نقشى حياتى در تحقق بخشى تاريخى انسان خدايى ايفا كرد. او در باب سنتهاى دينى ديگر، به ويژه آيين كاتوليك رومى و يهوديت، نيز همين عقيده را داشت. سلوىيف مبلغ خستگىناپذير وحدت گرايى (67) در مسيحيت، و يكى از صريحترين منتقدان روسى ضديت با يهود (68) بود.
سلوىيف، مثل ايدهآليستهاى بزرگ آلمانى، نقش تعيين كننده مواد بحث در چندين حوزه در تفكر روسى را براى سالهاى بعد، به گستره نهايى فلسفى خود داد. تصور او در باب وحدت همه اشيا«~ (vseedinstvo) ~» ـ كه على رغم اسمش نوعى تنسيق براى وحدت وجود نيست، بلكه تنسيقى براى دانش متافيزيك در باب ارتباطمندى است كه شباهتى تلويحى با فلسفه پويشى انگليسى امريكايى دارد ـ ترجيعبند مكتب متافيزيك روسى قرن بيستم شد، كه پدر پاول الكساندرويچ فلورنسكى، (69) لئوپلاتونويچ كارساوين (70) و سميون ليودويگويچ فرانك (71) آن را از كار درآورند. نوشتههاى سلوىيف درباره اخلاق و حقوق، مخصوصا توجيه خيرات، (72) به احياى ليبراليزم در روسيه اوايل قرن بيستم كمك كرد. زيبايىشناسى او در پيدايش حركت نمادگرايانه در ادبيات روسى نقشى بارز داشت؛ و اثر هنرشناس روسى پيشتاز قرن بيستم، يعنى الكسى فيودورويچ لوسف (73) را در جايگاه واقعى خودش قرار داد. سلوىيف در كتاب معناى عشق (74) ، امور عشقى را در مواد بحث كلامى قرار داد؛ موضوعى كه واسيلى ويچ روزانف، (75) كارساوين و ديگران آن را گسترش دادند. سرانجام علاقه مادامالعمر سلوىيف به عالم ناپيداى حكمى و قبالهاى (76) فلسفه نظرى (نشانه ديگرى از پيوند او با شيلينگ) تعمق در حكمت الهى (77) را براى فلسفه دينى روسيه به ارث گذاشت، كه الهام بخش فلورنسكى و سرگى نيكلااويچ (78) بولگاكف در طراحى نوعى دوره تحصيلى بود كه آن را حكمتشناسى (79) ناميدند؛ يعنى مطالعه حكمت الهى در روند تحول جهان و پيدايش آن.
مسئله فراگير كلامى در باب جريان سلوىيف در تفكر روسى جديد، ميزان توان وفق دادن اين جريان با اعتقادات ارتدكس است. شيوه تحصيل آبايى نوين با فراهم آوردن دانش بسيار دقيقتر در باب سنت اعتقادى (نسبت به آنچه در روزگار سلوىيف در دسترس متفكران ارتدكس بود) فاصله فكرى مهمى را كه تفكر دينى روسى جديد را از شيوههاى الهيات آبايى تا حد زيادى جدا مىكند، آشكار ساخته است. موضوع نظرى از طريق علقه عملى يا نهادهاى بازسازنده كليساى ارتدكس، كه پس از اثرات تخريبى دوران كمونيستى ايجاد شدهاند، در مىآميزد. الهيات آبايى نوين با تعهدات كليسايى صريح خود چنين مىنمايد كه به صورتى عاجلتر در كار دم دست دخالت دارد تا سنت نظرى سلوىيف.
با اين حال، نبايد شتابزده چنين نتيجه گرفت كه تفكر ارتدكس جديد در راه خود به نقطه انشعاب رسيده است. تلاشهاى مهمى كه فلورنسكى، (سلسينسكى 1984) و بولگاكف (45ـ 1933) در راه سازگار كردن سنتهاى نظرى و اعتقادى انجام دادهاند، در خور توجه بيشترى نسبت به گذشته هستند. مضافا اين كه اصطلاحات الهياتى ـ فلسفى تفكر آبايى نوين، جدا از اصطلاحات تاريخى الهياتى، مبهم باقى مىماند. وجود شناسى شخصى گرايانه، كه خطوط كلى آن را متكلم يونانى جديد جان د. زيزيولاس (80) (1985) ترسيم كرده است، اقدام اميدوار كنندهاى در اين راستاست، اما پايه و اساسى كافى براى داورى در باب سرنوشت فلسفى تفكر آبايى نوين نيست. ضمن اين كه مىتوان توقع داشت كه سنت بومى فلسفه دينى روسى ـ كه به دنبال فروپاشى كمونيسم، در حال ظهور مجدد در موطن خود است ـ نقش فعال خود را در تفكر جديد ارتدكس احيا كند. در فراخوانى اخير، كه عالم پيشگام تفكر دينى روسى (خروژى (81) 1994، ص 7ـ 12) براى هميارى فلسفى صورت داد، نه تنها پژواك الهيات آرامش گرايانه، (82) كه علماى آبايى نوين آن را تشريح كردهاند، بلكه آهنگ پرنشاط ايدهآليسم سلوىيفى نيز به گوش مىرسد.تفكر ارتدكس ظاهرا آماده دورهاى در خور توجه در قرن بيست و يكم است.
پىنوشتها:
.1 واژه«~ Orthodox ~»از ريشه يونانى«~ Doxa ~»به معنى «باور، اعتقاد، رأى، عقيده» گرفته شده است. (اگر به «باور» دو قيد «تطابق با واقع» و «موجهه بودن» هم اضافه شود، آن گاه«~ episteme ~»به معنى علم خواهد بود، كه در آن نوعى ثبات وجود دارد.) اين واژه در مسيحيت بار دينى به خود گرفت؛ يعنى با اضافه كردن پيشوند«~ ortho، ~»به معنى «راست و درست» به آن، معنى «درستباورى» يا «راستباورى» پيدا كرد؛ و در برابر آن«~ heterodoxy، ~»به معنى «ديگرباورى» يا «ديگرانديشى» به كار رفت كه آن را معادل «نادرستانديشى» مىشناختند . و اين به دليل آن پيش فرض است كه هر كس مانند ما مىانديشد راستانديش است و هر كس كه مانند ما نمىانديشد، راستانديش نيست. سبب آن كه اين بخش از مسيحيت اين نام را به خود گرفت، وقوع دو امر و منطبق شدن آن دو بر هم بوده است: الف) اين دسته از مسيحيان خودشان را درستباور مىدانستند و ديگران را تحت تأثير يونان و روم قديم مىشمردند؛ ب) از زمان اعلام و نشر اعتقادنامه كالسدون، اختلافى در باب اصالت باور در برابر اصالت عمل درگرفته بود. اينگروه از مسيحيان، درستباورى«~ (orthodoxy) ~»را بر درست كردارى«~ (orthopraxy) ~»ترجيح مىدادند.به عبارت ديگر، ملاك تدين را درستباورى مىشمردند، و درست كردارى راملاك اخلاقى شدن انسان مىدانستند. از اين رو، مسيحيان فوق، به نام ارتدكس شهرت يافتند. گفتنى است كه سه واژه«~ Orthodox، Catholic ~»و«~ Protestant ~»اگر با حرف كوچك شروع شده باشند، معنى لغوى آنها مراد شده است، و اگر با حرف بزرگ شروع شده باشند، دلالت بر سه فرقه معروف مسيحيت دارند.
.2 اسكولاستيسيزم«~ (scholasticism) ~»اشاره به تلاشهايى دارد كه در جهت نظاممند كردن متون مقدس با يافتههاى عقل، يا در جهت وحدت بخشيدن نظاممند عقل و نقل، صورت پذيرفته است. اسكولاستيسيزم در قرن پنجم ميلادى شروع شد، و در قرن پانزدهم از بين رفت؛ يعنى حداكثر هزار سال فعال بود. تعبير حداكثر به اين دليل است كه دو قرن آخر قرون وسطا مربوط به پيدايش رنسانس است.
.3 در باب نقش استقلال عقل و نتيجه دادن رنسانس و پروتستانتيزم، توجه به اين دو نكته شايسته است: الف) از ديرباز در شرق و غرب اين بحث مطرح بوده است كه منبع شناخت ما از جهان واقع چيست؟ در اين زمينه دو رأى مطرح است: .1 متون مقدس تنها منبع براى اين معرفت است؛ و عقل، ابزار استفاده از آن متون است، نه منبع معرفت. در غرب، اين طرز تلقى را عقل تطفلى مىنامند؛ .2 متون مقدس يك منبع شناخت است، و عقل، منبع مستقل ديگرى است. بنابراين، در اين جا هم عقل ابزارى در كار است و هم عقل منبع.
ب) بنابر ديدگاه دوم، اين سؤال مطرح مىشود كه از اين دو منبع، چه در مسائل ناظر به واقع و چه در مسائل ارزشى، كدام مقدم بر ديگرى است؟ در اين جا نيز دو رأى وجود دارد : .1 تقدم عقل بر نقل؛ يعنى ابتدا بايد به عقل مراجعه كرد. در صورتى كه مسئله حل نشد، نوبت به نقل مىرسد؛ .2 تقدم نقل بر عقل؛ يعنى ابتدا بايد به متون مقدس مراجعه كرد.
مسيحيت شرقى فقط به عقل ابزارى قائل بود، نه عقل منبع. از اين رو، رهبانيت و ديرنشينى در مسيحيت شرق فراوان مشاهده مىشود. اين است كه نويسنده مقاله مىگويد اسكولاستيسيزم در مسيحيت شرقى رشد نكرد؛ بر خلاف مسيحيت غربى كه از تفكر عقلانى يونان و روم متأثر بود.
اسكولاستيسيزم به مشكل فوق، يعنى تقدم و تأخر عقل و نقل، دچار شد. رنسانس، كه خود يك تفكر دينى است، ناشى از قبول تقدم عقل بر نقل است. البته مشكل اين تفكر اين بود كه عقل نوبت را به نقل واگذار نكرد. از اين رو، رنسانس در عمل به كنار گذاشتن دين ره سپرد.
رابطه پروتستانتيزم و نهضت اصلاح دينى«~ (Reform) ~»: پروتستانتيزم زاييده نهضت اصلاح
دينى است، نه خود آن، ولى از آن جا كه پروتستانتيزم محصول عمده نهضت اصلاح دينى بوده
است، گاهى اين دو را يكى مىگيرند. نهضت اصلاح دينى سه ويژگى داشت:
.1 انسانمحور بود. در طرز تفكر انسان محورانه، در لزوم تدين انسان، بحث از نيازها و
تواناييها و ناتوانيهاى انسان شروع مىشود؛ و به اين امر ختم مىشود كه بخشى از اين
نيازها را دين برآورده مىسازد. و بدين سان به لزوم وجود دين مىرسد. ديدگاه خدا محورانه،
بحث را از اثبات وجود خدا، صفات خدا، افعال خدا و از جمله افعال او، خلق و هدايت، به
لزوم وجود دين مىرساند؛
.2 بر فرد تأكيد داشت؛
.3 تأكيد بر يافتههاى خود بشر داشت؛ و مهمترين يافتههاى عقل بشر را فلسفه يونان و روم
مىدانست. كالون و لوتر شخصيتهاى اصلى نهضت اصلاح دينى بودند.
.4 بيزانس«~ (Byzantium) ~»شهرى باستانى در نزديكى استانبول فعلى است. اين شهر در سال 330 ميلادى پايتخت امپراتورى روم شد و به قسطنطنيه«~ (Constantinople) ~»تغيير نام يافت .
.5 انسانگرايى يا اومانيزم«~ (humanism) ~»در معنى عام، به هر گونه گرايش يا جنبش يا مكتبى اطلاق مىشود كه به نحوى براى انسان اصالت قائل شود. و در معنى خاص، اسم براى حركتى است كه طى دو قرن پديد آمد و فلسفه خاص خود را داشت. اصالتى كه اين جنبش انسان گرايانه به انسان داد، سه وجهه دارد:
الف) وجهه معرفتى: به اين معنا كه هر علمى علم انسان است؛ يعنى در مواجهه با عالم نبايد گفت: عالم اين گونه است، بلكه بايد گفت عالم اين گونه به نظر من يا ما مىرسد. به عبارت ديگر، قوام علم به عالم و معلوم است، و از هر دو تأثير مىپذيرد. بنابراين، نسبيت فردى و نيز نسبيت نوعى (انسان، فرشته، حيوان) در علم راه دارد؛
ب) وجهه وجودى: قدما وجود را ذومراتب مىدانستند، و وجود انسان را در مرتبهاى متوسط قرار مىدادند. اومانيستها مىگفتند: اگر وجودى فراتر از انسان باشد، فقط خداست. بنابراين، انسان يا گل سر سبد خلقت است يا گل سرسبد عالم هستى؛
ج) وجهه اخلاقى: از لحاظ ارزش اخلاقى هيچ چيزى نيست كه بتوان انسان را فدايش كرد، يا از انسان خواست كه خود را فدايش كند.
«~ . 6. hellenism ~»
«~ . 7. Gospel ~»
«~ . 8. asceticism ~»
«~ . 9. Kiev ~»
«~ . 10. Petro mohyla ~»
.11 توماس آكوئينى، بزرگترين، پركارترين و عميقترين نظريهپرداز كلامى كاتوليك است. او در دو هفته آخر عمرش، پس از مكاشفهاى كه برايش رخ داد، در بستر بيمارى به شرح و توضيح مكاشفهاش پرداخت و غلامش گفتههاى او را مىنوشت. او در حال اندوه گفته است: من در اين مكاشفه عالم را از منظر خدا ديدم؛ و مشاهده كردم كه تمام علم و دانش و آموختهها و آموزشها و همه متانت من در پيشگاه خدا به قدر پر كاه و به اندازه ذرهاى در فضاى بيكران، ارزش ندارد؛ و در مقابل، غلامان ماستفروش در نزد خداوند گرانمايه بودند. ارتدكسها در دفاع از خود در برابر كاتوليكها به همين سخنان آكوئينى متوسل مىشوند و مىگويند شما از اين همه نظريهپردازى و قيل و قال، در نهايت كسى مثل توماس آكوئينى خواهيد شد، كه اين گونه از دنيا رفت. پس بياييد به جاى فهميدن«~ (Understanding) ~»حقايق، آنها را در خود متحقق سازيد«~ (Realizing) . ~»ارتدكسها، خود، به دنبال چنين امرى هستند.
«~ . 12. Jesuit ~»
«~ . 13. Georges Florovsky ~»
«~ . 14. Hryhory Savych Skovoroda ~»
«~ . 15. peripatetic ~»
«~ . 16. Peter The Great ~»
«~ . 17. enlightenment ~»
«~ . 18. St. Petersburg ~»
«~ . 19. SergievPosad ~»
«~ . 20. Kazan ~»
«~ . 21. contemplative monasticism ~»
«~ contemplation ~»بيشتر در معنايى كه ما از آن به «مراقبه» تعبير مىكنيم به كار مىرود . فرق ميان«~ contemplation ~»با«~ meditation ~»ايناست كه«~ meidtation ~»دراديانى كه به خداى غير شخصى قائلاند به كار مىرود، اما در اديانى مثل اسلام و مسيحيت كاربرد ندارد.
22.«~ hilo ~»در فرهنگ يونانى نوعى شيفتگى و عشق است كه متعلق آن امورى انتزاعى، مثل عدالت، آزادى و حكمت است. دو نوع عشق ديگر در اين فرهنگ وجود دارد كه متعلق آن، امر عينى است: .1 عشق عطا كننده؛ مثل محبت خدا به بندگانش كه لفظ«~ agape ~»بر آن دلالت دارد؛ .2 عشق گيرنده؛ يعنى عشقى كه در آن، شخص بهرهمندى خويش را مىجويد، و غريزه جنسى در آن دخالت تام دارد، و لفظ«~ eros ~»بر آن دلالت مىكند.
«~ . 23. Paisy Velichkovsky ~»
«~ . 24. quietude ~»
«~ . 25. prayer Of the mind ~»
«~ . 26. meditative discipline ~»
.27 منترا«~ (mantra) ~»نام هر يك از اورادى است كه در «وداها» (كتب مقدس آيين هندو) آمده است. هندويان براى شفاى مريضان يا دفع شرور و ارواح موذى و... به قرائت و تكرار اين وردها توسل مىجويند.
«~ . 28. prager of the heart ~»
«~ .Prayer ـ 29. Jesus ~»
«~ . 30. divinization ~»
«~ . 31. neopatristic ~»
«~ . 32. John Meyendorff ~»
«~ . 33. Gregory Palamas ~»
«~ .Dionysius ـ 34. Pseudo ~»
«~ . 35. Maximus the Confessor ~»
«~ . 36. Symeon the New theologian ~»
«~ . 37. Vladimir Lossky ~»
«~ . 38. cataphatic ~»
«~ . 39. apophatic ~»
.40 الهيات شرقى، الهيات تنزيهى است. كار يوگى (مرتاض، جوكى) اين است كه ببيند خدا چه چيزهايى نيست. دو توجيه قوى براى الهيات تنزيهى وجود دارد:
الف) توجيه وجود شناختى: به اين بيان كه نتيجه منطقى بىمثل و مانند بودن خدا در همه اديان، نفى هرگونه مساهمت و مشاركت خدا با غير است، مگر اين كه مفاد بياناتى مثل آيه «ليس كمثله شىء» را به نفى مماثلت در صفات ماهوى، نه صفات فلسفى وجودى، مقيد سازيم؛
ب) توجيه زبانشناختى: اگر كسى خدا را از هر راهى، حتى كشف و شهود، بشناسد، لغتى براى
بيان آن ندارد، مگر در مواجهه با كسى كه او هم اين ادراك را داشته است، زيرا حتى اگر
اين ادعاى ويتگنشتاين را هم بپذيريم كه زبان خصوصى امكان ندارد، باز هم مشكلى در كار
است، كه براى بيان آن بايد گفت در وضع لغت چهار چيز لازم است:
1.اراده گوينده بر اين كه هر وقت لفظ«~ x ~»را به كار برد، شىء«~ o ~»را قصد كرده باشد؛
.2 توافق شنونده بر اين كه هرگاه لفظ«~ x ~»را از گوينده شنيد، شىء«~ o ~»را بفهمد؛
.3 بين گوينده و شنونده اين گونه توافق شده باشد؛
.4 شىء در فضاى ادراكى مشترك ميان گوينده و شنونده قرار داشته باشد؛ يعنى عينى يا بين
الاذهانى باشد.
شرط چهارم درباره خدا صادق نيست. بنابراين، براى حل اين مشكل، در هر زبان، نزديكترين لغتها را براى دلالت بر آن ادراك انتخاب مىكنند و به كار مىبرند. كاربرد الفاظى مثل عشق، مستى، مى و ... در زبان عرفا به همين لحاظ است.
با اين دو توجيه، الهيات تنزيهى بر الهيات تشبيهى ترجيح پيدا مىكند، اما بى اشكال هم نيست؛ مثلا در مواردى كه اوصاف ضد و نقيض هستند، وقتى الهيات تنزيهى يك طرف را نفى كرد، خود به خود طرف ديگر اثبات مىشود.
41.«~ patristic theology ~»منسوب به«~ patriarch ~»به معنى شيخ، بزرگ قوم، پدر طايفه (معرب آن: بطريرك) است، و به معنى الهيات آبايى يا مشايخى است كه بر مشايخ و آبا قبل از شوراى نيقيه (325 م) تكيه مىكند، و سنت ارتدكس از اين نوع الهيات است. اخيرا حركتى تحت عنوان«~ Neopatristic theology ~»مطرح شده است.
«~ . 42. Origen ~»
.43 اعتقاد به خداى غير شخصى در مكتب نو افلاطونى در قالب نوعى نگرش به عالم، يعنى اعتقاد به سيطره نوعى قانون عام«~ (nomos)، ~»بر جهان هستى است؛ و در برابر آن، ديدگاهى است كه در هر مورد اراده خاصى«~ ( deos ~»يا«~ theos) ~»را حاكم مىبيند. ايرادى كه به ارتدكسها مىگيرند آن است كه آنها الهيات تنزيهى خود را از نو افلاطونيان مىگيرند، كه گرايش به خداى غير شخصى دارند؛ حال آن كه خدا در الهيات ارتدكس شخصى است. از اين رو، به آنها مىگويند كه يا بايد از الهيات تنزيهى، كه مايه مباهات شماست، دست برداريد؛ يا از كتاب مقدس، كه خدايش شخصى است. البته آنها را به دست كشيدن از آموزه كتاب مقدس و اعتقاد به خداى شخصى متهم مىكنند.
.44 در مقابل سنت آبايى نوين، سنت فلسفه دينى«~ (religious philosophy) ~»مطرح شده است،
كه سه ويژگى دارد:
1.برخلاف سنت آبايى نوين، جنبه عقلى در آن بسيار قوى است و بيشتر روحيه عقل گرايانه دارد؛
.2 گرايشهايى از قبيل انسان گرايى، تجدد گرايى، عقل گرايى، ليبراليزم و حقوق بشر (دموكراسى)
را در برمىگيرد. البته اين به معنى كمرنگ بودن ديندارى اينان نيست، زيرا آنها اصلا
بر اين عقيده نيستند كه اين امور با ديندارى سازگار نيست؛
3.طرفدار معنويت فرد انسانى هستند، كه با استناد به اصل اصلاح ناپذيرى جامعه (به معنى
اصلاح مطلق و رسيدن به جامعه آرمانى)، بر آناند كه با معنويت دينى اولا مانع ظلم و
ستم متدين به ديگران بشوند؛ ثانيا نوعى آرامش درونى در ميان جامعه فاسد براى او پديد
آورند. از متفكران اين سنت مىتوان داستايوسكى، برديايف و شستوف را نام برد.
«~ . 45. Aleksei Stepanovich Khomiakov ~»
«~ . 46. Ivan Vasilievich Kireevsky ~»
«~ . 47. Nikolai Vasilievich Gogol ~»
«~ . 48. Fyodor IvanovichTiuchev ~»
«~ . 49. Fyodor Mikhailovich Dostoevsky ~»
«~ . 50. Lev NikolaevichTolstoy ~»
.51 اين لفظ دو معنى دارد: معناى اول، كه تمام علوم متعلق به انسان را در برمىگيرد؛
و معناى دوم، كه ويژه انسانشناسى است. هدف انسانشناسى، پى بردن به خصلتهاى انسانى
دست نخورده است، كه با مطالعه اقوام بدوى يا غير متمدن، كه خصلتهاى آنان تحت تأثير تمدن
عوض نشده است، امكانپذير است؛ مثلا براى دانستن اين نكته كه سير تفكر بشر از شرك به
توحيد است يا برعكس، بايد به سراغ اين شيوه رفت، و تفكر انسانهاى بدوى موجود را بررسى
كرد. انسانشناسى، به معنى خاص، به دو علم تقسيم مىشود:
.1 انسانشناسى كالبدى؛
.2 انسانشناسى اجتماعى. حل پارهاى از مسائل روانشناسى، جز از طريق اين علم ميسر نيست
.
«~ . 52. Ludwig Feuerbach ~»
«~ . 53. Karl Barth ~»
«~ . 54. The Word of God ~»
«~ . 55. The Brothers Karamazov ~»
.56 خوشبينى«~ (optimism) ~»و بدبينى«~ (pessimism) ~»سه معنى غير مانعة الجمع دارند
:
.1 غلبه خير يا شر بر عالم؛
2.انتها يافتن جهان به خير يا شر؛
.3 اخلاقى بودن يا غير اخلاقى بودن نظام عالم؛ يعنى آيا جهان كور ارزش«~ (value blind)
~»است يا خير. وقتى خوش بينى يا بدبينى به فيلسوفى نسبت داده مىشود، بايد ديد كدام
يك از اين سه معنا مورد نظر است؛ مثلا داستايوسكى خوشبينى به معنى سوم را در نظر دارد؛
يا نيكلسون، اسلامشناس انگليسى، در باره خوشبينى قرآن مقالهاى دارد كه در آن جا قرآن
را به اين معنى خوشبين مىداند كه معتقد است نظام عالم، خوبيها را رشد مىدهد.
«~ . 57. Nikolai Berdyaev ~»
«~ . 58. Kierkegard ~»
«~ . 59. Nietzsche ~»
.60 يك نظريه در خداشناسى اين است كه طريق خداشناسى از انسان شناسى مىگذرد. البته مدافعان اين نظر، مانند فوئر باخ، گاهى اغراض الحادى داشتهاند. تلقى ديگر از انسانشناسى، شناخت خود براى شناخت خداست. مهمترين نقطه توجه فلسفه دينى، كه در قرن نوزدهم و بيستم در روسيه پديد آمد، همين نوع انسانشناسى است. مهمترين نماينده اين تفكر، داستايوسكى است، كه ادبيات و رمانهاى او را ادبيات روانكاوانه مىدانند. در اين باره، ر. ك: يادنامه آيت الله خاتمى، مقاله «خود را بشناس» از استاد مصطفى ملكيان.
بيشتر الهيات ما و مسيحيان، الهيات ناظر به واقع است، نه الهيات عملى يا ناظر به عمل . البته اخيرا در مسيحيت حركتى آغاز شده كه مفاهيم عملى (مثل توبه، صبر، توكل، تقوا و رضا) را مانند مفاهيم نظرى (مثل لطف) مورد مداقه قرار مىدهند. (يكنمونه بسيار خوب از الهيات عملى، كتاب الگوى محبت«~ (The Model of Love) ~»است، كه استاد مصطفى ملكيان آن را ترجمه كردهاند، و به زودى منتشر مىشود. در اين كتاب، ام الفضائل در دين مسيحيت، «محبت» دانسته شده است.) داستايوسكى مىگويد: مهمترين سؤال براى بشر اين است كه چه بايد بكنم؟ و سؤالاتى مانند از كجا آمدهام، به كجا مىروم، و ...، به اين سؤال برمىگردد . بنا بر اين فكر، الهيات نظرى مقدمه الهيات عملى است. گرايش شديد سنت فلسفى ارتدكس به اين تفكر است.
«~ . 61. Vladimir Sergeevich Solovyev ~»
«~ . 62. Schelling ~»
«~ . 63. Concrete idealism ~»
«~ . 64. Critique of Abstract Ideals ~»
«~ . 65. Godmanhood ~»
.66 انديشه پيشرفت«~ (progress) ~»تفكرى است كه در قرن شانزدهم در اروپا جوانه زد، و
تا قرن هجدهم مخالفانش بيشتر از موافقانش بودند، ولى اكنون در سراسر دنيا بهسان وحى
منزل است، و كسى فكر نمىكند كه مىشود آن را نقد كرد. پيشرفت در اين انديشه به شش معناست
:
.1 پيشرفت در علوم تجربى؛
.2 فن آورى؛
.3 رفاه مادى؛
4.آرمانهاى اجتماعى. (عدالت، آزادى، برابرى، نظم و امنيت)؛
.5 آرمانهاى اخلاقى؛
.6 قابليتها يا استعدادهاى روحى (مثل هوش و عمق فهم).
كسانى مثل سلوىيف معتقدند بشر حتى از نظر قابليتهاى روحى نيز رشد مىكند. هم اكنون نهضتى بهنام نهضت جديد«~ (New Movement) ~»يا عصر جديد«~ (New Age) ~»در امريكا در جريان است كه جيمز رد فيلد رهبرى آن را بر عهده دارد. وى معتقد است آن معارفى كه عارفان قديم در اواخر عمرشان بدان دست مىيافتند، امروزه در اوايل عمر بشر قابل وصول است. مهمترين كتابهاى وى، كه به فارسى ترجمه شده است، عبارتاند از: بينش وهم، جهان بينشها، سفر به كوهستان، مبارزه معنا يا: نبرد كننده براى معنا، فرياد ناشنيده معنا.
«~ . 67. ecumenism ~»
«~ .Semitism ـ 68. anti ~»
«~ . 69. Pavel Aleksandrovich florensky ~»
«~ . 70. LevPlatonovich Karsavin ~»
«~ . 71. Semyon LiudvigovichFrank ~»
«~ . 72. The Justification of the Good ~»
«~ . 73. Aleksei Fyodorovich Losev ~»
«~ . 74. The Meaning of Love ~»
«~ . 75. Vasily Vasilievich Rozanou ~»
«~ . 76. kabbalistic ~»
«~ . 77. Theologoumenon Sophia ~»
«~ . 78. Sergei Nikolaevich Bulgakov ~»
«~ . 79. Sohiology ~»
«~ . 80. John D. Zizioulas ~»
«~ . 81. Khoruzhii ~»
«~ . 82. Palamite theology ~»