اسلام و اديان > مسيحيت

عيسى مسيح و اسطوره‏شناسى

منبع: مجله ارغنون 6/5نويسنده: رودولف بولتمان

ترجمه: هاله لاجوردى

1.پيام عيسى و مسئله اسطوره شناسى

ملكوت يا پادشاهى خداوند جان كلام موعظه عيسى مسيح است.در طول قرن نوزدهم الهيات‏و علم كشف و تفسير، ملكوت خداوند را اجتماعى معنوى مى‏دانستند متشكل از انسانهايى كه‏از اراده خداوندى كه حاكم بر اراده‏شان بود تبعيت مى‏كردند.آنان از رهگذر چنين تسليم و اطاعتى‏در پى گسترش دامنه قانون خداوند در جهان بودند.در اقوال آمده است كه آنان ملكوت خداوندرا قلمروى مى‏دانستند كه هر چند معنوى است ولى در درون جهان است.قلمروى كه در همين‏جهان و در متن تاريخ اين جهان شكوفا مى‏شود و اثر مى‏گذارد.

سال 1892 شاهد انتشار كتاب موعظه عيسى درباره ملكوت خداوند اثر يوهانس وايس«~ (Johannes Weiss) ~»بود.اين كتاب دوران ساز تفسيرى را مردود انگاشت كه تا آن زمان عموماپذيرفته شده بود.وايس نشان داد كه ملكوت خداوند درون ماندگار«~ (immanent) ~»اين جهان‏نيست و بخشى از تاريخ جهان نخواهد شد، بلكه بيشتر ماهيتى معاد شناختى دارد.به عبارت‏ديگر ملكوت خداوند امرى متعالى و فراتر از نظم تاريخى است.ملكوت خداوند نه از رهگذرسعى و تلاش انسان بلكه صرفا به ميانجى فعل فوق طبيعى خداوند به وجود خواهد آمد.خداوند ناگهان جهان و تاريخ را به پايان خواهد رساند و دنياى جديدى به وجود خواهد آورد كه‏همان جهان سعادت جاودان است.

اين برداشت از ملكوت خداوند اختراع عيسى نبود، بلكه مشابه برداشتى بود كه در برخى محافل خاص يهوديانى رواج داشت كه جملگى منتظر پايان اين جهان بودند.اين تصوير از درام‏معاد شناختى، محصول ادبيات آخر الزمانى يهود بود كه كتاب دانيال نبى قديميترين نسخه‏موجود آن است.تفاوت اصلى موعظه عيسى با تصاوير آخر الزمانى درام معاد شناختى و بامفهوم سعادت جاودان عصرى كه خواهد آمد در آن بود كه عيسى از ترسيم و ارائه تصاوير دقيق‏اجتناب مى‏كرد .او خود را به بيان اين عبارت محدود مى‏كرد كه ملكوت خداوند خواهد آمد وانسانها بايد مهياى رويارويى با داورى و عدالتى باشند كه در راه است.گذشته از اين تفاوت،عيسى در انتظارات معاد شناختى معاصران خود شريك بود و به همين دليل او نيز دعا و نيايش‏را به مريدانش تعليم مى‏داد.

نام تو مقدس باد

پادشاهى تو فرا مى‏رسد

اراده تو بر زمين حاكم خواهد شد همانطور كه بر ملكوت حاكم است.

عيسى انتظار داشت كه اين اتفاق در آينده نزديكى به وقوع بپيوندند و مى‏گفت كه ظهور اين‏عصر را مى‏توان از پيش در معجزه‏ها و عجايبى كه او انجام مى‏دهد مشاهده كرد، خصوصا درتسخير و دفع ارواح خبيثه.عيسى فجر پادشاهى خداوند را به منزله نمايش كيهانى عظيمى‏ترسيم كرد .ابو البشر«~ (Son fo man) ~»سوار بر ابرها از ملكوت مى‏آيد و مردگان بر مى‏خيزند و روزداورى فرا مى‏رسد: براى درستكاران دوره سعادت آغاز مى‏شود، در حالى كه نصيب لعنت شدگان‏عذاب دوزخ است.

هنگامى كه مطالعه الهيات را آغاز كردم، متألهان نيز درست مثل افراد معمولى از نظريه‏هاى‏يوهانس وايس به هيجان آمده، وحشت‏زده شده بودند.به ياد مى‏آورم استاد من در برلين‏يوليوس كافتان«~ (Julius Kaftan) ~»كه «اصول و عقايد» درس مى‏داد مى‏گفت: «اگر چنانچه يوهانس‏وايس بر حق باشد و مفهوم ملكوت خداوند، مفهومى معاد شناختى باشد استفاده از اين مفهوم‏در علم اصول ناممكن مى‏شود.» ولى در سالهاى بعد متألهانى از جمله يوليوس كافتان قانع‏شدند كه حق با وايس بوده است.شايد در اينجا بتوانم به آلبرت شوايتزر«~ (Albert Schweitzer) ~»اشاره كنم، كسى كه نظريه وايس را به صورت افراطى بسط داد.او بر اين عقيده است كه نه تنهاموعظه و پيام و خودآگاهى عيسى بلكه نحوه زندگى روزمره او شديدا متأثر از انتظارى‏معاد شناختى بود كه محصول نهايى آن نوعى اصل معاد شناختى جهان شمول است.

امروزه هيچ كس شك ندارد كه برداشت عيسى از ملكوت خداوند، برداشتى اساسامعادشناختى است ـ اين گفته حداقل درباره الهيات اروپايى و تا آنجايى كه من مى‏دانم درباره محققان و مدرسان آمريكايى عهد جديد صادق است.در واقع بيش از پيش آشكار شده است كه‏انتظار معاد شناختى و اميد، گوهر اصلى پيام عهد جديد است.درك اجتماع مسيحيان اوليه از ملكوت خداوند مشابه تعبير عيسى بود.اين اجتماع نيزانتظار داشت ملكوت خداوند در آينده‏اى نزديك به وقوع بپيوندد، به همين سبب پل نيز گمان‏مى‏كرد زمانى كه اين جهان به آخر رسد و مردگان برخيزند او هنوز هم زنده خواهد بود.بى صبرى‏و اضطراب و شك و ترديدى كه در اناجيل مشابه«~ (Synoptic gospels) ~»نيز مشهود است و حتى‏اندكى پس از نگارش اين اناجيل باطنينى بيشتر در متونى چون رساله دوم پطرس«~ (Peter) ~»پژواك‏مى‏يابد، جملگى مؤيد همين باور همگانى [پايان قريب الوقوع جهان‏] اند.مسيحيت هيچگاه ازاين اميد كه ملكوت خداوند در آينده نزديك تحقق خواهد يافت دست بر نداشته، هر چند اين‏انتظار تا كنون بى‏فايده بوده است.مى‏توانيم عبارتى از انجيل مرقس را نقل كنيم كه گفته معتبرى‏از عيسى نيست ولى اجتماع اوليه اين گفته را به او نسبت داد: «به راستى به شما مى‏گويم در جمع‏شمايان كسانى حضور دارند كه طعم مرگ را نخواهند چشيد، پيش از آنكه به چشم خويش فجرشكوهمند ملكوت خداوند را ببينند .» آيا معناى اين آيه روشن نيست؟ هر چند بسيارى ازمعاصران عيسى اكنون مرده‏اند، با وجود اين بايد اين اميد را حفظ كرد كه ملكوت خداوند هنوزهم ممكن است در طول حيات نسل فعلى تحقق يابد.

اميد عيسى و اجتماع مسيحيان اوليه به ثمر نرسيد، همان جهان هنوز نيز هست و تاريخ ادامه‏دارد .جريان تاريخ اسطوره را ابطال كرده است.از آنجا كه «ملكوت خداوند» مانند مفهوم درام‏معادشناختى مفهومى اسطوره‏اى است، پيش فرضهاى انتظار براى استقرار ملكوت خداوند نيزبه همين اندازه اسطوره‏اى هستند.بر طبق اين پيش فرضها هر چند خالق جهان خداوند است ولى‏شيطان و ابليس بر آن حكم مى‏رانند و جنود شيطان علت تمامى شرور و گناهان و بيماريهاهستند.كل مفهومى از جهان كه در موعظه عيسى و همچنين عهد جديد پايه استدلال قرار گرفته‏است عموما اسطوره‏اى هستند: مثلا مفهوم جهان به منزله ساختارى سه طبقه‏اى متشكل ازملكوت و زمين و دوزخ، يا مفهوم مداخله قدرتهاى فوق طبيعى در جريان وقايع، يا مفهوم‏معجزه‏ها، خصوصا مفهوم مداخله قدرتهاى فوق طبيعى در حيات باطنى روح، و سرانجام مفهوم‏وسوسه و تباهى آدميان به دست شيطان و حلول ارواح خبيثه در آنان.چنين مفهومى از جهان رامفهومى اسطوره‏اى مى‏ناميم زيرا كه متفاوت است با مفهومى از جهان كه علم از آغاز پيدايشش‏در يونان باستان به آن شكل و بسط داده است، مفهومى كه تمامى انسانهاى جديد«~ (modern) ~»آن را پذيرفته‏اند .در اين مفهوم جديد از جهان شبكه علت و معلولى بنيان همه چيزهاست.هر چندنظريه‏هاى فيزيكى جديد عامل بخت و تصادف را در زنجيره علت و معلولى فرايندهاى ذرات‏بنيادين مؤثر مى‏دانند ولى زندگى روزمره ما و اهداف و اعمالمان تحت تأثير اين عامل قرارنگرفته‏اند.به هر تقدير علم جديد باور ندارد كه قدرتهاى فوق طبيعى بتوانند در جريان طبيعت‏دخالت كنند يا به تعبيرى در آن نفوذ كنند.

اين امر در مورد مطالعه جديد تاريخ نيز صدق مى‏كند، رويكردى كه هيچ گونه مداخله خدا ياارواح خبيثه و يا شياطين را در جريان تاريخ قبول ندارد.در عوض فرض بر اين است كه تاريخ،كلى واحد است كه به خودى خود كامل است، هر چند كه با جريان طبيعت متفاوت است زيرا درتاريخ قدرتهايى معنوى دست‏اندركارند كه بر اراده انسانها تأثير مى‏گذارند.با وجودى كه ضرورت‏فيزيكى، تعيين كننده تمامى وقايع تاريخى نيست و انسانها مسئول اعمالشان هستند ولى هيچ‏چيز بدون انگيزه عقلانى به وقوع نمى‏پيوندد.اگر غير از اين بود مسئوليت معنايى نداشت.البته‏هنوز هم خرافه پرستى در بين انسانهاى جديد وجود دارد اما وجود آنها استثنايى و حتى نابهنجاراست .انسانهاى جديد اين نكته را بديهى مى‏دانند كه دخالت قدرتهاى فوق طبيعى در جريان‏تاريخ و طبيعت همانقدر بى‏اثر است كه در حيات درونى و باطنى و زندگى عملى خود آنها.

حال پرسش اجتناب ناپذير آن است كه آيا موعظه عيسى درباره ملكوت خداوند و ابهام عهدجديد در كليت آن هنوز هم براى انسان جديد حائز اهميت است؟ عهد جديد از عيسى مسيح‏سخن مى‏گويد، نه فقط از موعظه عيسى درباره ملوك خداوند بلكه قبل از هر چيز اساسا از شخص‏او سخن مى‏گويد، وجودى كه از همان بدو شروع مسيحيت اوليه به اسطوره مبدل شده بود.

محققان عهد جديد در اين نكته اختلاف دارند كه آيا عيسى به راستى مدعى مقام مسيح وپادشاه عصر سعادت جاودان بود، و آيا خود را همان ابو البشر مى‏دانست كه گفته مى‏شد سوار برابر از ملكوت خواهد آمد.اگر چنين است پس فهم عيسى از خود، فهمى اسطوره‏اى بود.در اينجانياز نداريم يكى از اين دو راه را بر گزينيم.به هر صورت اجتماع مسيحيان اوليه به او همچون‏چهره‏اى اسطوره‏اى مى‏نگريست.اين اجتماع از او انتظار داشت تا در هيئت ابو البشر سوار بر ابرظاهر شود و به عنوان داور جهان، رستگارى و لعنت ابدى را به همراه آورد.زمانى كه گفته‏مى‏شود عيسى ثمره روح القدس و زاده باكره‏اى است، پرتوى از اسطوره بر شخص او افكنده‏مى‏شود، تفسيرى كه در باورهاى اجتماعات مسيحيان هلنى حتى بارزتر مى‏شود زيرا اين‏اجتماعات او را به تعبيرى ما بعد الطبيعى پسر خدا مى‏دانستند، موجودى ازلى و ملكوتى كه براى‏رستگارى، هيئتى بشرى به خود گرفت و رنج و عذاب بسيار حتى رنج صليب را محتمل شد.

آشكار است كه چنين مفاهيمى اسطوره‏اى هستند زيرا در اسطوره‏هاى يهود و غير يهود كاملارواج داشتند و پس از آن به شخصيت تاريخى عيسى منتسب شدند.خصوصا مفهوم ازلى بودن‏پسر خدا كه در هيئت بشرى به جهان نزول كرد تا بنى نوع بشر را نجات دهد خود بخشى از آموزه‏غنوصى«~ (Genostic) ~»درباره رستگارى است كه امروزه هيچ كس در اسطوره‏اى بودن آن ترديدنمى‏كند .اين امر ما را با پرسشى بس مهم روبرو مى‏كند: اهميت موعظه و پيام عيسى و عهدجديد در كليت آن براى انسان جديد در چيست؟

از نظر انسان جديد برداشت اسطوره‏اى از جهان، و مفاهيمى چون معادشناسى و منجى ورستگارى، همگى متعلق به گذشته‏اند و زمانشان به آخر رسيده است.آيا مى‏توان انتظار داشت‏كه ما خود فهم عقلانى خويش را به قصد پذيرش آنچه نمى‏توانيم صادقانه حقيقى‏اش بدانيم،قربانى كنيم«~ (Sacrificium intellectus) ~»ـ آن هم صرفا به اين دليل كه چنين مفاهيمى در انجيل‏آمده است؟ يا اينكه بايد از آن گفته‏هاى انجيل كه شامل اين مفاهيم اسطوره‏اى است بگذريم وگفته‏هاى ديگرى انتخاب كنيم كه براى انسان جديد سدها و موانع بزرگى نباشند؟ در واقع، پيام وموعظه عيسى محدود به گفته‏هاى معاد شناختى نيست.او از اراده خداوند هم خبر داد، اراده‏اى‏كه در حكم فرمان و دعوت الهى به امر خير است.عيسى طالب صداقت و خلوص و آمادگى‏براى ايثار و عشق ورزيدن است.او طالب آن است كه انسان با تمام وجود مطيع خداوند باشد ومنكر اين خيال موهوم است كه آدمى بتواند فقط با اطاعت از احكام ظاهرى شرع، وظيفه خويش‏را نسبت به خداوند به انجام رساند.اگر از ديد انسان جديد درخواستها و فرامين اخلاقى عيسى‏در حكم موانعى بزرگ هستند بايد گفت كه اين موانع سد راه، آرزوهاى خود خواهانه اويند نه سدراه فهم و درك او.

پيامد اينهمه چيست؟ آيا بايد موعظه اخلاقى عيسى را حفظ كنيم و موعظه معاد شناختى‏اش‏را رها سازيم؟ آيا بايد پيام عيسى درباره ملكوت خداوند را به آن به اصطلاح پيام اجتماعى‏فرو بكاهيم؟ يا شق سومى هم وجود دارد؟ ما بايد بپرسيم كه آيا موعظه معاد شناختى و گفته‏هاى‏اسطوره‏اى در كل حاوى معناى عميقترى است كه حجاب اسطوره آن را پنهان كرده باشد.اگرچنين است بياييد مفاهيم اسطوره‏اى را دقيقا به اين دليل كه مى‏خواهيم معناى عميقتر آنها راحفظ كنيم كنار بگذاريم.من اين روش تأويل انجيل را كه سعى دارد معناى عميقترى را در پس‏مفاهيم اسطوره‏اى باز يابد اسطوره زدايى«~ (mythologizing ـ de) ~»مى‏نامم كه مطمئنا اصطلاحى‏مناسب نيست .هدف اين روش، تأويل احكام اسطوره‏اى است نه حذف آنها.اين روش به قلمروهرمنوتيك يا علم تأويل تعلق دارد.معناى اين روش زمانى به بهترين نحو فهميده مى‏شود كه ما معناى اسطوره را در كل روشن سازيم.

اغلب گفته شده است كه اسطوره شناسى، علمى ابتدايى است كه هدفش تبيين پديده‏ها وحوادثى است كه عجيب و غريب و شگفت‏آور يا ترسناك‏اند، آنهم از طريق منسوب ساختن اين‏پديده‏ها به علل ما فوق طبيعى ـ به خدايان يا به ارواح خبيثه.براى مثال هنگامى كه نگرش‏اسطوره‏اى، پديده‏هايى همچون خسوف و كسوف را به چنين عللى نسبت مى‏دهد، خصلت‏بعضا ابتدايى خود را آشكار مى‏كند، ولى اسطوره چيزى بيش از اينهاست.اسطوره‏ها از خدايان‏و شياطين به منزله قدرتهايى سخن مى‏گويند كه آدمى خود را وابسته به آنها مى‏داند، قدرتهايى‏كه او محتاج لطف و هراسان از غضب آنهاست.اسطوره‏ها مبين اين بصيرت‏اند كه آدمى ارباب‏جهان و زندگى‏اش نيست و در جهانى زندگى مى‏كند كه همچون حيات خود وى مملو از معماهاو اسرار است.

اسطوره فهمى خاص از وجود بشرى را نشان مى‏دهد.اسطوره متكى بر اين باور است كه‏بنياد و محدوده جهان و حيات بشرى در قدرتى نهفته است فراتر از همه چيزهايى كه ما بتوانيم‏محاسبه و يا مهار كنيم.اما سخن اسطوره شناسى درباره اين قدرت نارسا و ناكافى است زيرابه گونه‏اى از آن سخن مى‏گويد كه انگار اين قدرت، قدرتى دنيوى است.اسطوره از خدايانى سخن‏مى‏گويد كه نماينده قدرتى وراى جهان فهميدنى و مرئى‏اند.اسطوره به گونه‏اى از خدايان واعمالشان سخن مى‏گويد كه گويى انسان‏اند و همچون انسان عمل مى‏كنند، ولى با اين فرق كه به‏خدايان قدرتى فوق بشرى اعطا شده است و اعمالشان محاسبه ناپذير است و مى‏توانند نظم‏عادى و معمول وقايع را بشكنند.شايد بتوان گفت اسطوره‏ها به واقعيت متعالى، عينيتى اين‏جهانى و درونى مى‏بخشند.اسطوره‏ها به آنچه غير جهانى است عينيتى جهانى مى‏بخشند.

همه اين نكات در مورد آن مفاهيم اسطوره‏اى نيز كه در انجيل يافت مى‏شود صادق است.بر اساس تفكر اسطوره‏اى خداوند در ملكوت سكنى دارد.معناى اين عبارت چيست؟ معناى آن‏كاملا روشن است و به روشى خام و نارسا اين نكته را بيان مى‏كند كه خداوند در وراى جهان‏است و متعالى است.تفكرى كه هنوز قادر نباشد به طور انتزاعى درباره تعالى بينديشد قصدش‏را به يارى مقوله فضا بيان مى‏كند، خداى متعال همچون وجودى تصور مى‏شود كه در فاصله‏اى‏بس دور، در فضا بر فراز جهان ايستاده است، زيرا بر فراز اين جهان، جهان ستاره‏هاست كه از نورآنها حيات انسان روشن و شاد مى‏شود.هنگامى كه تفكر اسطوره‏اى، مفهوم دوزخ را نشان‏مى‏دهد خصلت متعالى شر را قدرتى مهيب مى‏داند كه همواره بنى نوع بشر را آزار مى‏دهد.جاى دوزخ و انسانهايى كه به دوزخ فرو افتاده‏اند، زير زمين و در ظلمات است، چرا كه ظلمات براى‏انسان مهيب و دهشتناك است.

اين برداشتهاى اسطوره‏اى از ملكوت و دوزخ براى انسان جديد ديگر پذيرفتنى نيست زيرا ازديد تفكر علمى صحبت از «بالا» و «پائين» در جهان هيچ گونه معنايى ندارد، ولى انديشه تعالى‏خداوند و شر اهريمنى هنوز هم حائز اهميت است.

مثال ديگر، مفهوم شيطان و ارواح خبيثه است كه انسان در دام قدرت آنها مى‏افتد.مبناى اين‏درك از شيطان آن است كه اعمال ما ـ صرف نظر از شرورى كه به صورتى توضيح ناپذير ازخارج بر ما عارض مى‏شوند ـ غالبا براى خودمان بسيار مرموز و گيج كننده‏اند.اغلب شهوات برانسانها حكومت مى‏كند و آنان صاحب اختيار خود نيستند، و نتيجه اين امر نيز خبائث‏توضيح ناپذيرى است كه از آدميان سر مى‏زند.در اينجا نيز مفهوم شيطان به عنوان حاكم جهان،بيانگر بينشى عميق است، يعنى اين بينش كه شر نه تنها در اينجا و آنجاى جهان يافت مى‏شودبلكه تمامى شرور جزئى، قدرتى واحد را تشكيل مى‏دهند كه دست آخر از اعمال خود آدميان‏سرچشمه مى‏گيرد، اعمالى كه جو يا سنتى معنوى را شكل مى‏دهند كه همگان در برابرش تسليم‏مى‏شوند.نتايج و تأثيرات گناهان ما به قدرتى حاكم بر ما بدل مى‏شود كه نمى‏توانيم خود را ازبند آن آزاد كنيم.هر چند تفكر ما ديگر اسطوره‏اى نيست ولى خصوصا در عصر حاضر اغلب ازقدرتهاى اهريمنى حاكم بر تاريخ سخن مى‏گوئيم، قدرتهايى كه حيات اجتماعى و سياسى را تباه‏مى‏كنند .چنين زبانى استعارى و در حكم سخن مجازى است ولى در عين حال مبين اين معرفت‏يا بصيرت است كه آن شرى كه هر انسانى فردا در قبال آن مسئول است، اكنون خواه ناخواه به‏شكل قدرتى در آمده است كه همه افراد نوع بشر به صورتى مرموز اسير و بنده آن‏اند.

حال سؤالى مطرح مى‏شود: آيا مى‏توانيم از پيام عيسى و موعظه اجتماع مسيحيان اوليه‏اسطوره‏زدايى كنيم؟ از آنجا كه اين موعظه در پرتو باور معاد شناختى شكل گرفته بود اولين سؤال‏اين است: معناى معاد شناسى در كل چيست؟

2.تفسير معاد شناسى اسطوره‏اى

در زبان الهيات سنتى، منظور از معاد شناسى همان آموزه آخرين چيزهاست، و «آخر» به معناى‏آخر جريان زمان است، يعنى پايان جهان قريب الوقوع است درست همانطور كه آينده براى حال‏حاضر قريب الوقوع است.ولى در موعظه‏هاى حقيقى پيامبران و عيسى «آخر» معناى وسيعترى دارد.همانطور كه در مفهوم ملكوت، تعالى خداوند با مقوله فضا بيان مى‏شود، در مفهوم پايان‏جهان نيز انديشه تعالى خدا با مقوله زمان بيان مى‏گردد.اما مسئله صرفا در خود انديشه تعالى‏خلاصه نمى‏شود بلكه نكته مهم تعالى خداوند است، خداوندى كه هيچگاه همچون پديده‏اى‏آشنا حضور ندارد بلكه هميشه همان خدايى است كه مى‏آيد، خدايى در پس حجاب آينده‏نا معلوم.پيام و موعظه معاد شناختى، زمان حال را در پرتو آينده مى‏نگرد و خطاب به آدميان‏مى‏گويد كه اين جهان حاضر، جهان طبيعت و تاريخ جهانى كه در آن زندگى خود را مى‏گذرانيم ودر آن براى آينده نقشه مى‏كشيم يگانه جهان موجود نيست، اين جهان موقتى و گذرا است، آرى،در مقايسه با جاودانگى نهايتا جهانى است پوچ و غير واقعى.

اين درك از جهان فقط خاص معاد شناسى اسطوره‏اى نيست، بلكه خود نوعى معرفت است‏كه شكسپير آن را به زيبايى بيان مى‏كند:

برجهاى سر به فلك كشيده، دژهاى با شكوه،

معبدهاى پر جلال، خود اين كره خاكى سترگ،

و هر آنچه در اوست غبار خواهد شد،

و همچون اين مناظر پوچ رنگ باخته،

اثرى بر جاى نخواهد گذاشت.و ما از همان گوهريم

كه خوابها را از آن ساخته‏اند، و عمر كوتاهمان‏با غنودنى به فرجام مى‏رسد...نمايشنامه طوفان، پرده چهارم‏اين درك همان دركى از جهان است كه در بين يونانيان نيز رايج بود، هر چند كه آنان به‏معاد شناسى مشهود در تعاليم پيامبران و عيسى اعتقاد نداشتند.اجازه دهيد از يكى از سروده‏هاى‏پيندار«~ (pindar) ~»نقل قول كنم:موجوداتى يك روزه، آدمى به راستى چيست؟ يا چه نيست؟هيچ چيز مگر رويايى بر ساخته از سايه‏ها.«~ 96 ـ Pythia Odes 8,95 ~»و نقل قولى از سوفوكل«~ (Sophocles) ~»:دريغا! چيستيم ما ميرايان زنده مگر جمعى از اشباح يا سايه‏هاى بى‏پيكرآژاكس 125 ـ 126وقوف به محدوديت حيات بشرى به آدميان هشدار مى‏دهد «خودسر» نباشند و آنان را به «دور انديشى» و «خشيت» فرا مى‏خواند. «اين نيز چندان نپايد» و «به قدرت خويش غره مشو»گفته‏هايى است برگرفته از حكمت يونان باستان.تراژدى يونان حقيقت چنين عباراتى را در قالب‏تصاوير تراژيك سرنوشت بشرى نشان مى‏دهند.همانطور كه اشيل مى‏گويد ما بايد از سربازان‏به خون فتاده در نبرد پلاتو بياموزيم كه:انسان فانى نبايد بيش از حد به خود غره شود...به راستى كه زئوس مغروران گستاخ را عقوبت مى‏كندو چه سخت است عقوبت او.پارسيان 820 ـ 828و باز هم از آژاكس اثر سوفوكل نقل قول كنيم، آنجا كه آتنه در مورد آژاكس مجنون مى‏گويد:اوليس، از آنچه مى‏بينى عبرت گير، و هرگزبا خدايان به لاف و گزاف سخن مگو،و اگر از بخت خوش، قدرت بازوان‏يا ثروت بى‏كران تو را بر همنوعات رفعت داد،سينه از باد غرور فراخ مكن، عزت و ذلت‏ميرايان روزى بيش نپايد، اما خدايان دوستدارحزم‏اند و بيزار از جسارت.127 ـ 133اگر تفكر معاد شناختى حقيقتا مبين فهم و ادراك همگانى ابناى بشر از نا امنى زمان حال درمواجهه با زمان آينده باشد پس بايد پرسيد تفاوت ادراك يونانى و انجيلى در چيست؟ يونانيان‏قدرت ذاتى امر متعالى و قدرت خدايانى را كه در قياس با آنها تمامى امور انسانى هيچ‏اند، درمقوله «سرنوشت» جستجو مى‏كردند.آنان مفهوم اسطوره‏اى معاد شناسى را واقعه‏اى كيهانى درپايان زمان نمى‏دانستند و مى‏توان گفت تفكر يونانى شباهت بيشترى به تفكر انسان جديد دارد تا به تفكر انجيلى، چرا كه در نظر انسان جديد دوره معاد شناسى اسطوره‏اى به پايان رسيده است.اما اين امكان وجود دارد كه معاد شناسى انجيلى دوباره ظهور كند.ولى معاد شناسى اسطوره‏اى‏در شكل اسطوره‏اى قبلى‏اش ظهور نخواهد كرد، بلكه منشأ ظهور آن اين تصور خوفناك خواهدبود كه تكنولوژى جديد، خصوصا دانش اتمى قادر است با سوء استفاده از علم و تكنولوژى‏بشرى كره زمين را منهدم سازد.هنگامى كه درباره امكان وقوع اين فاجعه در انديشه‏فرو مى‏رويم، وحشت و اضطرابى را حس مى‏كنيم كه موعظه و اخطار معاد شناختى درباره پايان‏قريب الوقوع جهان بدان دامن مى‏زد.مطمئنا چنين موعظه‏اى به ميانجى مفاهيمى بسط يافت كه‏امروزه ديگر قابل فهم نيستند.ولى چنين موعظه‏هايى به راستى مبين آگاهى از تناهى جهان و آن‏پايانى هستند كه براى همه ما قريب الوقوع است چرا كه ما جملگى موجودات همين جهان‏متناهى هستيم.اين بصيرت همان بصيرتى است كه ما به رسم معمول چشمانمان را به رويش‏مى‏بنديم، هر چند كه ممكن است تكنولوژى جديد ما را متوجه آن سازد.عمق و ژرفاى اين‏بصيرت است كه توضيح مى‏دهد چرا عيسى، به مانند پيامبران عهد عتيق، انتظار داشت پايان‏جهان در آينده‏اى نزديك به وقوع بپيوندد.عظمت و جلال خداوند و ناگزيرى داورى و عدالتش،و در تقابل با اينها، پوچ بودن جهان و انسانها با چنان شدتى احساس مى‏شد كه گويى پايان جهان‏نزديك است و ساعت آخر فرا رسيده است.عيسى با اشاره به وقايع معاد شناختى، اراده خداوندو مسئوليت انسان را اعلام مى‏كند، ولى اعلام اراده خداوند به اين دليل نيست كه او معاد شناس‏يا آخرت‏گرا«~ (eschatologist) ~»است .بر عكس او آخرت‏گراست زيرا كه اراده خداوند را اعلام‏مى‏كند.

حال مى‏توان تفاوت ميان درك انجيلى و يونانى از وضعيت انسان در قبال آينده نامعلوم را باوضوح بيشترى ديد.تفاوت ميان اين دو در اين واقعيت نهفته است كه در تفكر پيامبران و عيسى‏ماهيت خداوند شامل چيزى بيش از قدرت مطلق اوست و عدالت و داورى او به غير از طاغيان‏خودسر و گناهكار، شامل حال ديگران هم مى‏شود.در نظر پيامبران و عيسى خداوند آن يگانه‏مقدس است كه طالب حق و درستكارى است، طالب عشق به همسايه است و از اين رو داور وقاضى همه تفكرات و اعمال انسانى است.پوچ و تهى بودن جهان صرفا به دليل گذرا بودن آن‏نيست بلكه به اين دليل نيز هست كه آدميان جهان را به مكانى تبديل كرده‏اند كه شر در آن‏گسترش يافته و گناه بر آن حاكم شده است.از اين رو جهان با داورى و عدالت خداوند پايان‏مى‏پذيرد.يعنى موعظه‏هاى معاد شناختى نه فقط از پوچ بودن وضعيت انسانى خبر مى‏دهند وهمچون حكمت يونان انسانها را به اعتدال و تواضع و تسليم فرا مى‏خوانند، بلكه در وهله اول و بيش از همه چيز انسانها را به مسئوليت در قبال خداوند و توبه از گناهان دعوت مى‏كنند.موعظه‏هاى معاد شناختى انسانها را به انجام اراده خداوند فرا مى‏خوانند.و بدين ترتيب، تفاوت‏بارز موعظه‏هاى معاد شناختى عيسى با موعظه‏هاى معاد شناختى آخر الزمانى يهود آشكارمى‏شود .هيچ يك از آن تصاوير مربوط به خوشبختى آتى كه مكتب آخر الزمانى در ارائه آنهابى‏همتاست در موعظه‏هاى عيسى مشهود نيست.

هر چند در اين مورد، ساير تفاوتهاى ميان تفكر انجيلى و يونانى را بررسى نمى‏كنيم ـ براى‏مثال، مسئله تشخيص خداى واحد، يا رابطه شخصى خدا و انسان، يا اين باور اهل كتاب كه‏خداوند خالق جهان است ـ ولى بايد به نكته مهم ديگرى توجه كنيم و آن اينكه موعظه‏معاد شناختى، پايان قريب الوقوع جهان را اعلام مى‏دارد.اما اين پايان، گذشته از رستاخيز وداورى نهايى، مبين آغاز عصر رستگارى و سعادت جاودان است.پايان جهان علاوه بر معناى‏منفى، معنايى مثبت هم دارد.به بيانى غير اسطوره‏اى، مى‏توان گفت كه تأكيد گذاردن بر تناهى‏جهان و انسان، در قياس با قدرت متعالى خداوند، گذشته از اخطار و هشدار، دلدارى وتسلى خاطر را نيز شامل مى‏شود.حال ببينيم آيا يونان باستان هم درباره پوچى جهان و اموراين جهانى به اين روش سخن مى‏گويد.گمان مى‏كنم بتوان طنينى از اين صدا را در پرسش اوريپيد«~ (Euripide) ~»شنيد .

چه كسى مى‏داند كه آيا زندگى به راستى همان مرگ است‏و مرگ همان زندگى است؟«~ (ed. Nancd) Frg. 638 ~»سقراط در پايان دفاعيه‏اش به قضات مى‏گويد:

اما اكنون زمان رفتن فرا رسيده است.من به سوى مرگ مى‏روم و شما به دنبال زندگى، اما مقصدكدام يك از ما بهتر است، فقط خدا مى‏داند و بس.آپولوژى،«~ 42a ~»

افلاطون از زبان سقراط نيز به همين سبك سخن مى‏گويد:

اگر روح فنا ناپذير باشد، بايد مراقبش باشيم، نه فقط براى زمانى كه آن را زندگى‏اش مى‏ناميم، بلكه براى همه زمانها.رساله فايدون،«~ 107c ~»وراى همه اينها بايد به اين گفته مشهور فكر كنيم:مشق مردن كنيد.فايدون،«~ 67e ~»طبق نظريات افلاطون مشق مردن از خصايص زندگى فيلسوف است.مرگ، جدايى روح ازجسم است.مادامى كه آدمى زنده است روح به جسم و نيازهاى آن محدود است.فيلسوف درزندگى‏اش تا حد ممكن مى‏كوشد روحش را از جسمش جدا نگه دارد، زيرا جسم مخل آرامش‏روح و مانع دستيابى آن به حقيقت است.فيلسوف در پى تزكيه نفس است يعنى در پى رهايى ازبند تن و به همين سبب «توجه خويش را به مرگ معطوف مى‏كند.»

اگر بگوئيم اميد افلاطونى به حيات پس از مرگ معاد شناختى است، پس معاد شناسى‏مسيحى با معاد شناسى افلاطونى تا آنجا موافق است كه هر دو انتظار سعادت پس از مرگ رامى‏كشند و هر دو اين سعادت را آزادى مى‏نامند.از نظر افلاطون اين آزادى همان رهايى روح ازجسم است، رهايى آن روحى كه اكنون مى‏تواند حقيقتى را كشف كند كه بنيان واقعيت وجوداست و البته از نظر تفكر يونانى قلمرو واقعيت، قلمرو زيبايى نيز هست.با توجه به نظرات‏افلاطون مى‏توان اين سعادت متعالى را نه فقط از جنبه منفى و انتزاعى بلكه از جنبه مثبت هم‏توصيف كرد .از آنجا كه قلمرو تعالى، قلمرو حقيقت نيز هست و حقيقت را مى‏توان در بحث،يعنى در گفتگو (ديالوگ) يافت، افلاطون قلمرو تعالى را به صورت مثبت، به عنوان حوزه‏اى ازگفتگو ترسيم مى‏كند...سقراط مى‏گويد بهترين حالت زمانى است كه بتواند همچون زندگى‏خاكى، حيات ابديش را نيز صرف تحقيق و كارش كند. «گفتگو و معاشرت و بحث و جدل با آنان [مردگان‏] برترين خوشبختى است.» (آپولوژى،«~ 41c) ~»

اما در تفكر مسيحى، آزادى، رهايى آن روحى نيست كه به درك حقيقت قانع است، بلكه‏آزادى، رهايى انسانى است كه مى‏خواهد خودش باشد.آزادى، رهايى از گناه است، رهايى ازشرارت، يا همانطور كه پل قديس مى‏گويد، رهايى از شهوت جسمانى و رهايى از خود قديمى‏است زيرا كه خداوند مقدس است.از اين رو دستيابى به سعادت به معناى دستيابى به رحمت و عدالتى است كه خداوند آن را مقرر كرده است.علاوه بر اين ممكن نيست بتوان سعادت كسانى‏را كه بر حق‏اند و كلام از وصف آن قاصر است شرح داد مگر با تصاوير نمادينى چون ضيافت‏با شكوه و يا با تصاويرى نظير آنچه در مكاشفات يوحنا ترسيم شده است.به گفته پل: «ملكوت‏خدا اكل و شرب نيست بلكه درستكارى و آرامش و نشاطى است كه از روح القدس سرچشمه‏مى‏گيرد.» (روميان 17 : 14) و عيسى گفته است: «زيرا هنگامى كه از ميان مردگان برخيزند نه‏نكاح مى‏كنند و نه منكوحه مى‏كنند، بلكه مانند فرشتگان در آسمان مى‏باشند.» (مرقس 25: 12)بدن روحانى جاى بدن جسمانى را مى‏گيرد.مطمئنا آن زمان دانش ناقص ما كامل مى‏شود، وهمانطور كه پل مى‏گويد همه چيز را روشن خواهيم ديد (قرنتيان اول 12 ـ 9: 13) .ولى اين‏مفهوم به هيچ وجه همانند آگاهى از حقيقت به تعبير يونانى نيست، بلكه رابطه‏اى برى از تلاطم باخداوند است، همان طور كه عيسى نويد داد افرادى كه قلبشان پاك است مى‏توانند خداوند راببينند (متى 8: 5) .

اگر چيزى بيشتر بتوان گفت اين است كه فعل خداوند در جلال او به اوج و كمال مى‏رسد.ازاينرو كليساى خداوند در حال حاضر هدفى ندارد مگر ستايش و تجليل خداوند از طريق سلوك‏درست (فيليپيان 11: 1) و شكر گزارى (قرنتيان دوم 20: 1؛ 15: 14 از روميان 6: 15) .از اينرو آينده‏كليسا در كاملترين حالتش همان اجتماع بندگانى است كه با مدح و ثنا و شكر گزارى، خداوند رانيايش مى‏كنند.مثالهايى از اين دست در مكاشفات يوحنا مشهود است.

به طور حتم هر دو برداشت از سعادت متعالى، اسطوره‏اى است، هم برداشت افلاطونى كه برگفتگوى فلسفى مبتنى است و هم برداشت مسيحى كه بر پرستش استوار است.هر دومى‏خواهند از جهان متعالى به گونه‏اى صحبت كنند كه گويى جهانى است كه در آن آدمى به كمال‏ذات حقيقى و واقعى‏اش مى‏رسد.اين ذات فقط به شكل ناقص در اين جهان متجلى مى‏شود،ولى همين ذات است كه حيات ما را در اين جهان با شور و شوق و تمنى قرين مى‏سازد.

تفاوت بين اين دو برداشت ناشى از نظريه‏هاى متفاوت درباره ماهيت بشرى است.افلاطون‏قلمرو روح را قلمروى بدون زمان و تاريخ مى‏داند زيرا ماهيت بشر را به زمان و تاريخ وابسته‏نمى‏داند .اما برداشت مسيحى بر آن است كه آدمى وجودى ذاتا موقتى است، يعنى وجودى‏تاريخى است با گذشته‏اى كه شخصيتش را شكل مى‏دهد و آينده‏اى كه هميشه وقايع جديدى راپيش رويش قرار مى‏دهد.از اينرو آينده پس از مرگ و وراى اين جهان آينده‏اى كاملا جديد است«~ (totaliter aliter) ~».پس از آن «ملكوتى نو و زمينى نو خواهد بود» (مكاشفات يوحنا 5 ـ 21،رساله دوم پطرس 13: 3) و آنكه اورشليم جديد را مى‏بيند صدايى مى‏شنود كه مى‏گويد «الحال همه چيز را نو مى‏سازم.» (مكاشفات يوحنا 5: 21) پل و يوحنا اين نوشدن را پيشگويى مى‏كنند .پل مى‏گويد: «پس اگر كسى در مسيح باشد خلقت تازه‏اى است، چيزهاى كهنه در گذشت، اينك‏همه چيز تازه شده است.» (قرنتيان دوم 17: 5) و يوحنا مى‏گويد: «و نيز حكمى تازه به شمامى‏نويسم كه آن در وى و در شما حق است زيرا كه تاريكى در گذر است و نور حقيقى الآن‏مى‏درخشد.» (يوحنا، رساله اول 8: 2) ولى آن نو شدن را نمى‏توان ديد، «زيرا كه زندگى ما بامسيح در خدا مخفى است، (كولسيان 3: 3) «هنوز ظاهر نشده است آنچه خواهيم بود.» (رساله‏اول يوحنا 2: 3) اين آينده نا معلوم به شيوه‏اى خاص در تقديس و عشقى ظاهر مى‏شود كه‏مشخصه ملهمان و معتقدان به روح القدس و مؤمنان به كليسا است.اين آينده را جز با نمادهاى‏تصويرى نمى‏توان توصيف كرد: «زيرا كه به اميد نجات يافتيم، لكن چون اميد ديده شد ديگراميد نيست، زيرا آنچه كسى بيند چرا ديگر در اميد آن باشد، اما اگر اميد چيزى را داريم كه‏نمى‏بينيم با صبر انتظار آن را مى‏كشيم.» (روميان 5 ـ 24: 8) از اينرو اين اميد يا اين ايمان رامى‏توان آمادگى براى آينده نامعلومى نام نهاد كه خداوند به ما خواهد داد.به طور خلاصه، ايمان‏يعنى به رغم رويارويى با مرگ و تاريكى پذيراى آينده خداوند بودن.

و همين امر گوياى معناى عميقتر موعظه‏هاى اسطوره‏اى عيسى است ـ پذيرا بودن آينده خداكه حقيقتا براى هر يك از ما قريب الوقوع است؛ بايد براى اين آينده آماده بود، آينده‏اى كه‏همچون رهزنى در شب، زمانى كه انتظارش را نداريم، از راه مى‏رسد؛ بايد آماده بود چرا كه اين‏آينده قاضى و داورى خواهد بود براى همه كسانى كه خود را محدود به اين جهان كرده‏اند، همه‏آنانى كه رها نشده‏اند و پذيراى آينده خدا نيستند.

اجتماع مسيحيان اوليه، موعظه‏هاى معاد شناختى عيسى را حفظ كردند و آنها را در شكل‏اسطوره‏ايش ادامه دادند.ولى خيلى زود جريان اسطوره‏زدايى، به صورت نسبى با پل و به‏صورت ريشه‏اى با يوحنا آغاز شد.گام مهم در اين راه هنگامى برداشته شد كه پل اعلام كرد نقطه‏گذر از جهان قديم به جهان جديد مربوط به آينده نيست بلكه قبلا در ظهور عيسى مسيح تحقق‏يافته است. «ليكن چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد.» (غلاطيان 4: 4) به طور حتم‏پل هنوز هم انتظار داشت پايان جهان همچون نمايشى كيهانى باشد: فرج«~ (Parousia) ~»مسيح،مسيحى كه سوار بر ابرهاى ملكوت مى‏آيد، رستاخيز مردگان، داورى و عدالت نهايى.ولى باظهور مسيح واقعه مهم و حياتى قبلا اتفاق افتاده است.كليسا اجتماع معاد شناسانه برگزيدگان‏است، اجتماعى از مقدسان كه از قبل بر حق شناخته شده‏اند و زنده‏اند چون به مسيح اعتقاددارند، به مسيحى كه در مقام آدم ثانى مرگ را ملغى ساخت و زندگى و فنا ناپذيرى را با پيام خود بشارت داد (روميان 14 ـ 12: 5؛ تيمو تاؤس دوم 10: 1) . «مرگ در ظفر بلعيده شده است.» (قرنتيان اول 54: 15) از اينرو پل مى‏گويد هنگامى كه انجيل يا بشارت عيسى اعلام شد،انتظارات و نويدهاى پيامبران پيشين به انجام رسيد: «اينك زمان مقبول است [كه اشعياء نبى ازآن خبر داد] اينك آن روز نجات است.» (قرنتيان دوم 2: 6) .روح القدسى كه انتظار مى‏رفت هديه‏زمان سعادت باشد از پيش هديه داده شده بود.به اين شيوه آينده پيش بينى شده بود.

اين اسطوره‏زدايى را مى‏توان در موردى خاص مشاهده كرد.در انتظارات آخر الزمانى يهودمنتظر ماندن براى ملكوت مسيحايى مؤثر بود.ملكوت مسيحيايى به عبارتى همان دوره فترت«~ (interregnum) ~»ميان زمان جهان قديم و عصر جديد است.پل انديشه اسطوره‏اى و آخر الزمانى‏فترت مسيحايى را، كه در پايان آن مسيح ملكوت را به خداوند تسليم مى‏كند، چنين توصيف‏مى‏كند: فترت همين زمان حال حاضر است كه ميان رستاخيز مسيح و فرج او در آينده قرار دارد. (قرنتيان اول 24: 15) اين امر به آن معناست كه زمان حالى كه در آن بشارت مسيحى موعظه‏مى‏شود در واقع همان زمان ملكوت مسيحايى است كه سابقا [يهوديان‏] منتظر فرا رسيدن آن‏بودند.اينك عيسى همان مسيح و خداوندگار ماست.

بعد از پل، يوحنا معاد شناسى را به شيوه‏اى اساسى اسطوره‏زدايى كرد.از نظر يوحنا آمدن وعزيمت عيسى واقعه‏اى معاد شناختى است. «و حكم اين است كه نور در جهان آمد و مردم‏ظلمت را بيشتر از نور دوست داشتند از آنجا كه اعمال ايشان بد است.» (يوحنا 19: 3) «الحال‏داورى اين جهان است و الآن رئيس اين جهان بيرون افكنده مى‏شود.» (يوحنا 31: 12) از نظريوحنا رستاخيز عيسى و نزول روح القدس«~ (pentecost) ~»و فرج عيسى جملگى يك واقعه‏هستند، و آنان كه به اين امر معتقدند از قبل داراى زندگى ابدى شده‏اند. «آن كه به او ايمان آرد بر اوحكم نشود اما هر كه ايمان نياورد الآن بر او حكم شده است.» (يوحنا 18: 3) «آن كه به پسر ايمان‏آورده باشد حيات جاودانى دارد و آن كه به پسر ايمان نياورد حيات را نخواهد ديد بلكه غضب‏خدا بر او مى‏ماند.» (يوحنا 36: 3) «آمين آمين به شما مى‏گويم كه ساعتى مى‏آيد، بلكه اكنون‏است، كه مردگان آواز پسر خدا را مى‏شنوند و هر كه بشنود زنده گردد .» (يوحنا 25: 5) «عيسى‏بدو گفت من قيامت و حيات هستم.هر كه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هر كه زنده‏بود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواهد مرد.آيا اين را باور مى‏كنى. » (يوحنا 25: 11)

در كلام پل و همچنين يوحنا، مورد خاصى وجود دارد كه به ما اجازه مى‏دهد فرآينداسطوره‏زدايى را دقيقتر مشاهده كنيم.در انتظارات معاد شناختى قوم يهود مى‏بينيم كه دجال«~ (christ ـ anti) ~»موجودى كاملا افسانه‏اى است.براى مثال در تسالونيكيان دوم در اين مورد كاملا توضيح داده شده است (12 ـ 7: 2) .اما در يوحنا معلمان دروغين نقش اين موجود افسانه‏اى رابازى مى‏كنند.به نظر من اين مثالها نشان مى‏دهند كه اسطوره‏زدايى از خود انجيل آغاز شده است‏و همين امر است كه رسالت امروزى ما براى اسطوره‏زدايى را توجيه مى‏كند.

پيام مسيحى و جهان بينى جديد

اعتراضى كه اغلب به تلاشهاى اسطوره‏زدايى مى‏شود بدين سبب است كه اسطوره‏زدايى‏جهان بينى جديد را ملاكى مى‏داند براى تفسير متون مقدس و پيام مسيحى، و متون مقدس وپيام مسيحى مجاز نيستند چيزى بگويند كه با جهان بينى جديد در تضاد باشد.

البته حقيقتى است كه اسطوره‏زدايى، جهان بينى جديد را ملاك مى‏داند.اسطوره‏زدايى ردمتون مقدس و يا كل پيام مسيحى نيست، بلكه رد جهان بينى متون مقدس است كه جهان بينى‏دوران گذشته است و اغلب اوقات در اصول مسيحى و در موعظه‏ها و تعليمات كليسا پا بر جامانده است.اسطوره‏زدايى انكار اين مسئله است كه پيام متون مقدس و كليسا محدود به‏جهان بينى قديمى است، جهان بينيى كه اكنون منسوخ شده است.

تلاش براى اسطوره‏زدايى با بصيرتى مهم آغاز مى‏شود: موعظه‏ها و تعليمات مسيحى تاجايى كه تعليم كلام خداوند باشد و به امر خداوند و با نام او صورت گيرد آموزه‏اى را ارائه‏نمى‏دهد كه خرد و يا ايثارگرى فكرى بتوانند آن را بپذيرند.موعظه‏ها و تعليمات مسيحى‏بشارت«~ (kerygma) ~»اند، ابلاغى كه خطابش نه به خرد نظرى بلكه به فردى است كه به آن گوش‏مى‏سپارد .از اينروست كه پل مى‏گويد ما مقبول ضمير هر كسى هستيم كه در حضور خداونداست. (قرنتيان روم 12: 4) اسطوره‏زدايى اين كاركرد موعظه را به مثابه پيامى شخصى روشن‏مى‏سازد و در اين راه موانع كاذب را از سر راه بر مى‏دارد و موانع واقعى را نشان مى‏دهد: كلام‏صليب«~ (the word fo the cross) ~».

از آنجا كه جهان بينى متون مقدس اسطوره‏اى است براى انسان جديد پذيرفتنى نيست،انسانى كه شيوه انديشيدنش را علم شكل داده است و به همين سبب تفكرش ديگر اسطوره‏اى‏نيست.انسان جديد هميشه از وسايلى فنى كه ثمره علم هستند بهره مى‏جويد.انسان جديددر صورت ابتلاى به بيمارى هميشه به پزشكان و علم طب متوسل مى‏شود.انسان جديد درمورد امور اقتصادى و سياسى از نتايج علوم روانشناختى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى وساير علوم بهره مى‏گيرد .هيچ كس عامل دخالت مستقيم قدرتهاى متعالى را به حساب نمى‏آورد. البته امروزه افرادى با شيوه تفكر ابتدايى و خرافى هنوز هم وجود دارند.ولى اگر موعظه‏ها وتعليمات كليسا به اينگونه تفكرات توجه كند و خود را با آنها وفق دهد مرتكب اشتباهى‏فاجعه‏آميز خواهد شد .طبيعت انسان را مى‏توان در ادبيات جديد مشاهده كرد.براى مثال دررمانهاى توماس‏مان، ارنست يونگر، تورنتن وايلدر، ارنست همينگوى، ويليام فاكنر، گراهام‏گرين، آلبر كامو يا در نمايشنامه‏هاى ژان پل سارتر، ژان آنوى، ژان ژيرودو و غيره.يا بياييد به‏روزنامه‏ها نگاهى بيفكنيم.آيا تا به حال در روزنامه‏اى خوانده‏ايد كه عامل وقايع سياسى يااجتماعى يا اقتصادى قدرتهاى فوق طبيعى مثل خدا، فرشتگان يا شياطين باشند؟ چنين وقايعى‏هميشه به قدرتهاى طبيعى يا اراده خوب و بد انسانها، يا به حكمت و حماقت بشر نسبت داده‏مى‏شوند.

علم امروز ديگر شبيه علم قرن نوزدهم نيست و با اطمينان مى‏توان گفت تمامى نتايج علم‏نسبى‏اند و هيچ نوع جهان‏بينيى كه وابسته به گذشته يا حال يا آينده باشد قطعيت ندارد.به هر تقدير نكته اصلى نتايج خاص و معين تحقيقات علمى و محتواى جهان بينى خاصى نيست‏بلكه شيوه تفكرى است كه جهان‏بينى ما از آن ناشى مى‏شود.براى مثال در اصل تفاوتى نمى‏كندكه زمين به دور خورشيد بگردد يا خورشيد به دور زمين، ولى اهميت فراوانى دارد كه انسان‏جديد حركت جهان را حركتى بداند كه از قانون كيهانى پيروى مى‏كند، يعنى قانون طبيعى كه‏خرد و عقل بشرى قادر به كشف آن است.از اينرو انسان جديد فقط پديده‏ها و وقايعى را واقعى‏مى‏داند كه در درون چهار چوب نظم عقلانى جهان قابل فهم باشند.انسان جديد معجزه‏ها رانمى‏پذيرد چرا كه آنها در نظم قانونمند جاى نمى‏گيرند.هنگامى كه تصادفى عجيب ياخارق‏العاده اتفاق مى‏افتد، او تا علت عقلانى آن را نيابد آرام نمى‏گيرد.

تفاوت و تباين بين جهان بينى قديمى انجيل و جهان بينى جديد، تباين بين دو شيوه تفكراست، تفكر اسطوره‏شناختى و تفكر علمى.روش تفكر علمى و پژوهش امروز در اصول همان‏شيوه علم روش شناختى و انتقادى از آغاز پيدايشش در يونان باستان است.علم يونانى باپرسش درباره مبدأ و منشئى آغاز مى‏شود كه از آن جهان را مى‏توان به مثابه جهانى واحد وداراى نظم قانونمند و هماهنگ تصور و درك كرد.به همين سبب علم يونانى در صدد است تا به‏شيوه‏اى عقلانى صدق هر گزاره‏اى را معين سازد.اين اصول عينا در علم جديد نيز وجود دارند ومهم نيست كه نتايج تحقيقات علمى مرتب در حال تغييرند زيرا كه تغيير، خود از نتايج همين‏اصول ثابت است.

مسلما توانايى يا عدم توانايى جهان بينى علمى براى درك كل واقعيت جهان و حيات انسانى مسئله‏اى فلسفى است.دلايلى در دست است كه در مورد توانايى اين علم ترديد كنيم و بايد اين‏مسئله را در فصل‏هاى آتى بيشتر بشكافيم، ولى در اينجا كافى است بگوييم كه شيوه تفكرانسانهاى جديد حقيقتا با جهان‏بينى علمى شكل گرفته است و انسانهاى جديد براى زندگى‏روزمره‏شان به اين جهان بينى نياز دارند.

از اين رو امكان نو سازى جهان بينى قديمى انجيل خوش خيالى بيش نيست.رهايى اساسى‏و ريشه‏اى از جهان بينى اسطوره‏اى كتاب مقدس، انتقاد آگاهانه است كه مانع واقعى را روشن وبرجسته مى‏سازد.مانع واقعى اين است كه كلام خداوند انسان را به وراى امنيتى كه ساخته دست‏خود انسان است فرا مى‏خواند.جهان بينى علمى موجد وسوسه‏اى عظيم مى‏شود، و آن اينكه‏انسان تلاش مى‏كند تا بر جهان و زندگى‏اش حاكم شود.او قوانين طبيعت را مى‏داند و مى‏تواند ازقدرتهاى طبيعت براى برآوردن نقشه‏ها و آرزوهايش استفاده كند.انسان با دقتى هر چه تمامترقوانين زندگى اجتماعى و اقتصادى را كشف مى‏كند و پس از آن با كارآيى هر چه بيشتر زندگى‏اجتماعى را سازمان مى‏دهد ـ بنا به گفته مشهور سوفوكل«~ (Sophocles) ~»در آنتيگون«~ (Antigone) ~»عجايب بسيارى وجود داردولى هيچ كدام عجيبتر از انسان نيست.

از اين رو انسان جديد در معرض خطر فراموش كردن دو چيز قرار دارد: نخست اينكه خواست‏خوشبختى و امنيت و فايده و سود شخصى نبايد هدايت كننده نقشه‏ها و اعمال او باشد بلكه‏هادى آنها بايد واكنش مطيعانه به خير و حقيقت و عشق از رهگذر اطاعت از فرمان خدا باشد،فرمانى كه انسان با خود خواهى و گستاخى به دست فراموشى مى‏سپارد.دومين خطر ناشى از اين‏توهم است كه انسانها بينديشند كه مى‏توانند امنيت حقيقى را با سازمان دادن زندگى شخصى واجتماعى به دست آورند.وقايع و مقدراتى وجود دارند كه آدمى نمى‏تواند آنها را در يد قدرت‏خود بگيرد.آدمى نمى‏تواند كارهاى خود را دوام بخشد.زندگى انسان زودگذر است و فرجام آن‏مرگ .تاريخ ادامه دارد و همه برجهاى بابل را بارها و بارها فرو ريخته است.هيچ گونه امنيت‏واقعى و قطعى وجود ندارد و دقيقا همين توهم است كه باعث مى‏شود انسانها با تمام وجود درآرزوى امنيت باشند.

دليل اساسى اين ميل و آرزو چيست؟ اندوه است، يعنى همان اضطراب يا هيبت«~ (anxiety) ~»پنهان كه هر گاه انسان مى‏انديشد بايد امنيتى براى خود فراهم سازد به اعماق روحش مى‏خلد.

كلام خداوند است كه انسان را دعوت مى‏كند تا از خود خواهى و امنيت موهومى كه براى‏خود ساخته است دور شود.كلام خداوند است كه او را به سوى خدا فرا مى‏خواند، خدايى كه‏وراى جهان و وراى تفكر علمى است.كلام خداوند در عين حال او را به نفس حقيقى خودفرا مى‏خواند .چرا كه نفس انسان و حيات درونى و وجود فردى او وراى جهان ديدنى و تفكرعقلانى است.كلام خداوند انسان را در وجود فردى خود مورد خطاب قرار مى‏دهد و از اينرو اورا از قيد جهان و اندوه و اضطراب آزاد مى‏سازد، اندوه و اضطرابى كه هنگام فراموش كردن جهان‏ماورا انسان را در خود غرق مى‏سازد.انسانها سعى مى‏كنند با توسل به علم جهان را به تصرف‏خود در آورند ولى در واقع اين جهان است كه آدميان را تصرف مى‏كند.ما در زمان خود شاهديم‏كه تا چه حد انسانها به تكنولوژى وابسته‏اند و تا چه حد تكنولوژى پيامدهاى دهشتناكى داشته‏است .ايمان به كلام خداوند يعنى رها كردن امنيت انسانى صرف و فائق آمدن بر يأس و نوميدى‏كه از تلاش براى يافتن امنيت حاصل مى‏شود، تلاشى كه هميشه بيهوده و بى‏حاصل است.

در اين معنا، ايمان هم تكاليفى است كه پيام الهى از ما مى‏خواهد و هم هديه آن است.ايمان‏پاسخى است به پيام الهى.ايمان رها كردن امنيت شخصى آدمى است و كسب آمادگى تا فقط درجهان ماوراى ناديدنى و در وجود خدا امنيت بيابد.اين امر بدان معناست كه ايمان همان امنيت‏است در جايى كه امنيتى وجود ندارد؛ همانطور كه لوتر«~ (Luther) ~»گفت ايمان، آمادگى براى‏ورودى مطمئن و بى‏پروا به تاريكى آينده است، ايمان به خدايى كه حاكم بر زمان و جاودانگى‏است، خدايى كه مرا فرا مى‏خواند، خدايى كه من مخاطب فعل او بودم و هم اكنون نيز هستم ـ چنين ايمانى فقط زمانى حقيقى است كه «على رغم همه چيز» بر ضد جهان باشد.چرا كه در جهان‏از خدا و اعمال او نشانى نمى‏توان ديد و آدميانى نيز كه طالب امنيت در جهان هستند نمى‏توانندآن را ببينند.مى‏توان گفت كلام خداوند انسان را در ناامنى‏اش مخاطب قرار مى‏دهد و او را به‏آزادى فرا مى‏خواند چرا كه انسان آزادى خود را با رفتن به طرف امنيت از دست مى‏دهد .اين‏قاعده ممكن است تناقض نما«~ (paradoxical) ~»به نظر مى‏آيد ولى هنگامى كه به معناى آزادى توجه‏كنيم اين قاعده روشن مى‏شود.

آزادى اصيل و واقعى، نوعى خودكامگى ذهنى«~ (subjective arbitrariness) ~»نيست، آزادى‏نهفته در اطاعت است.آزادى خودكامگى ذهنى توهمى بيش نيست چرا كه انسان را در دست‏سوائق خود رها مى‏كند تا در هر لحظه همان كارى را انجام دهد كه هواهاى نفسانى و شهواتش به‏او مى‏گويد .چنين آزادى پوشاليى در حقيقت بر شهوت و هواى نفسانى لحظه‏اى متكى است.

آزادى واقعى، رهايى از قيد انگيزه‏هاى آنى است؛ آزاديى است كه در برابر خواسته‏ها و فشارهاى‏دم به دم انگيزه‏ها تاب مى‏آورد.چنين آزاديى فقط در صورتى به دست مى‏آيد كه سلوك و رفتارآدمى را انگيزه‏اى تعيين كند كه از زمان حال فراتر رود، انگيزه‏اى كه نامش قانون است.آزادى،اطاعت از قانونى است كه اعتبارش مشخص شده است و مورد قبول است و انسان سلطه آن را بروجود خود باز مى‏شناسد.اين قانون فقط و فقط مى‏تواند قانونى باشد كه منشأ و پايه عقلى آن درماوراست و مى‏توان آن را قانون معنوى يا به زبان مسيحى قانون خداوند ناميد.

فلسفه يونان باستان و مسيحيت، انديشه آزاديى را كه قانون معين ساخته است يعنى اطاعت‏آزاد يا آزادى مطيعانه را به خوبى مى‏شناختند.به هر تقدير در اعصار جديد اين مفهوم آزادى ازميان رفت و رويكردى موهوم يعنى آزادى خودكامگى ذهنى جايگزين آن شد، انديشه‏اى كه تن‏به هنجار و يا قانونى ماورايى نمى‏دهد.از پى چنين انديشه‏اى، نسبى گرايى رايج مى‏شود كه‏تكاليف اخلاقى و حقايق مطلق را به رسميت نمى‏شناسد.پايان راه چنين تحولى نيهيليسم‏است.

دلايل متعددى بر اين تحول مترتب است.نخست، تحول علم و تكنولوژى است كه موجب‏اين توهم مى‏شود كه آدمى ارباب جهان و زندگى خود است.دومين دليل، نسبى گرايى تاريخى‏است كه زاييده جنبش رمانتيك است.نسبى‏گرايى تاريخى بر اين عقيده است كه خرد حقايق‏ابدى و يا مطلق را درك نمى‏كند بلكه تابع تحول تاريخى است.به عبارت ديگر هر حقيقتى فقطبراى زمان و نژاد يا فرهنگى معين داراى اعتبار نسبى است و از اينروست كه در نهايت جستجوى‏حقيقت بى‏معناست .

دليلى ديگر نيز براى تبديل آزادى اصيل و واقعى به آزادى ذهنى وجود دارد.اساسيترين‏سبب ابتلا به هيبت، رويارويى با آزادى و ميل به ايمن بودن است.آزادى واقعى حقيقتا آزاديى‏قانونمند است نه آزاديى توأم با امنيت.اين آزادى از پى مسئوليت و تصميم‏گيرى به دست مى‏آيدو از اينرو آزادى در ناامنى است.آزادى خودكامگى ذهنى خود را به اين سبب ايمن مى‏داند كه‏نسبت به قدرتى متعالى متعهد و مسئول نيست چرا كه با در دست داشتن علم و تكنولوژى خودرا ارباب جهان مى‏پندارد.آزادى ذهنى زاييده آرزوى ايمن بودن است؛ در واقع هيبتى است كه‏هنگام رويارويى با آزادى اصيل و واقعى ايجاد مى‏شود.

اينك كلام خداوند است كه انسان را به آزادى اصيل، به اطاعت آزاد فرا مى‏خواند، و تكليف‏اسطوره‏زدايى چيزى بيش از اين نيست كه فراخوانى كلام خداوند را روشن سازد.اسطوره‏زدايى،متون مقدس را تفسير مى‏كند تا براى مفاهيم اسطوره‏اى معناى عميقترى بيابد و كلام خداوند را از چنگال جهان بينى‏هاى گذشته آزاد سازد.

از اين رو به خطا دست به اعتراض مى‏زنند و مى‏گويند اسطوره‏زدايى پيام مسيحى را عقلانى‏مى‏كند و آن را حاصل تفكر عقلانى بشر مى‏داند و سر خدا را نابود مى‏سازد.حاشا كه چنين‏باشد، بر عكس اسطوره زدايى معناى سر خداوندى را روشن و آشكار مى‏سازد.فهم ناپذيرى‏خداوند در قلمرو تفكر نظرى نهفته نيست بلكه در قلمرو وجود شخصى نهفته است.ايمان درپى يافتن آن نيست كه خداوند به خودى خود چه نوع وجودى است بلكه فعل او با آدمى همان‏سرى است كه ايمان به كشف آن علاقه دارد.اين سر براى تفكر سر نيست بلكه اراده‏هاى طبيعى وآرزوهاى آدميان آن را سر مى‏دانند.

كلام خداوند سرى نيست كه سد راه فهم من شود، بر عكس من بى آنكه كلام خداوند راحقيقتا بفهمم قادر نيستم آن را باور كنم، ولى فهميدن به معناى تبيين عقلانى نيست.براى مثال‏مى‏توانم معناى دوستى و عشق و ايمان و وفادارى را بفهمم و دقيقا با درك و فهمى اصيل وواقعى بدانم كه دوستى و عشق و ايمان و وفادارى كه شخصا مرا شادمان مى‏كنند اسرارى هستندكه قادر به كشف آنها نيستم ولى شاكرانه آنها را مى‏پذيرم، چرا كه من آنها را با يارى تفكر عقلانى‏و تحليلهاى روانشناختى و انسان شناختى درك نمى‏كنم، بلكه فقط آمادگى فارغ البال براى‏روياروييهاى شخصى مرا قادر به درك اين مفاهيم مى‏كند.با اين آمادگى مى‏توانم اين مفاهيم رابه شيوه‏اى معين قبل از اينكه از آنها بهره‏مند شوم درك كنم چرا كه وجود شخصى من محتاج‏آنهاست.سپس آنها را در حال جستجو و طلبشان درك مى‏كنم.با وجود اين بر آورده شدن‏تمناهاى من و آمدن دوستى به ديدارم واقعيتى است كه جزو اسرار باقى مى‏ماند.

به شيوه‏اى مشابه مى‏توانم معناى لطف خداوند را بفهمم، يعنى تا هنگامى كه شامل حال‏من نشده است در طلبش باشم و هنگامى كه شامل حال من شد شاكرانه آن را بپذيرم.اين سرهمواره سر به مهر باقى خواهد ماند كه لطف شامل حال من مى‏شود و خداى رحمان، خداى من‏است؛ و اين نه بدان سبب است كه خداوند به شيوه‏اى غير عقلانى عمل مى‏كند و روند طبيعى‏وقايع را بر هم مى‏زند بلكه به اين سبب است كه نمى‏توان درك كرد كه خداوند به عنوان خداوندرحمان با كلامش با من روبرو شود.

مأخذ:

اين مقاله ترجمه‏اى از فصول 1 و 2 و 3 كتاب زير است:

«~ .s sons,New York,1958' Jesus Christ and Mythology,Rudolf Bultmann,charles scribner ~»