منبع: مجله ارغنون، 6/ 5
نويسنده: شهرام پازوكى
در عصر جديد پس از اينكه حوزههاى مختلف فكرى در غرب به انحاء گوناگون در حقيقت وحجيت مسيحيت چون و چرا كردند، بيش از ساير مذاهب مسيحى، متفكران پروتستان در مقامتأمل و تدبر در وضعيت عصر جديد و انسان تازه متولد شده در دوره رنسانس و نسبت وى بادين بر آمدند .جهت اصلى اينكه فيلسوفان پروتستان بيشتر به اين مهم مبادرت كردند اين استكه اصولا ميان مذهب پروتستان و حقيقت عصر جديد ملازمت است.از اين رو مذهبپروتستان هيچگاه نمىتوانست در قرون وسطى ظاهر شود.فيلسوفان مهم عصر جديد، پس ازدكارت مؤسس عصر جديد، خصوصا از حوالى سال 1800 عمدتا پروتستان و آلمانى بودند.كانت و ساير فيلسوفان ايدئاليست آلمانى كه در مذهب پروتستان بودند، در تحكيم مبانى عصرجديد كوشيدند تا هگل كه خاتم اين رشته بود.
اما علماى كاتوليك كه اصرار در حفظ قرون وسطى و مبادى آن داشتند مدتهاى مديدىسعى در دفاع از اصول تفكر مدرسى و تكرار مكررات كردند ولى هجوم و استيلاى افكار جديدكه عمدتا غير دينى«~ (secular) ~»و بلكه ضد دينى بودند، موجب شد كه متوجه وضعيت جديدگردند و در صدد تعيين موقف تعاليم كاتوليكى در اين دوره شوند.لذا مىبينيم كه اصول الهياتجديد«~ (theology_new) ~»غالبا از جانب متفكران پروتستان عنوان شد و التزام كاتوليكها به سنتمدرسى مانع از اين بود كه طرح نوى در الهيات افكنند. (1)
در سال 1878 پاپ لئو سيزدهم (2) در اولين حكم خويش تحت عنوان «شرورى كه جامعهجديد را تحت تأثير خود قرار مىدهد» با استناد به كتاب مقدس، ابتدا قول پولس را يادآور شد كه «با خبر باشيد كه كسى شما را نربايد به فلسفه و مكر باطل، بر حسب تقليد مردم و اصولدنيوى نه بر حسب مسيح» (3) ، و در ادامه مطلب اظهار كرد كه مطمئنترين راه براى عدم گمراهى وعدم نفوذ فلاسفه باطل، آموختن فلسفه حقيقى است (4) .پاپ لئو سيزدهم كه مسيحيت را مواجهبا خطرات عصر جديد و بحرانهاى ناشى از آن مىديد، در وضعيتى كه غالبا توسل به تدبيرهاىسياسى و اقتصادى را راه خروج از بحران مىدانستند، تجديد فلسفه و آموختن جدى آن راتجويز كرد.خصوصا در حوزههاى علميه كاتوليك كه در تعليم و تعلم فلسفى جديت نمىشد وطلاب و مدرسان به آن وقعى نمىنهادند.
به نظر پاپ رأس همه خطاهاى فكرى (5) كه موجب انحراف بشر در دوره جديد شده، انكاروجود خدا و حق الله است.البته انكار وجود خدا در حوزههاى رايج فلسفه نظرى و فلسفه عملىهر دو تحقيق مىيابد.در حوزه فلسفه نظرى جهت جامعش در ذيل دو نحله فلسفى يعنى«~ naturalism ~»(فلسفه اصالت طبيعت) و«~ rationalism ~»(فلسفه اصالت عقل) طرح شده است.فيلسوفان طبيعى مذهب فقط به وجود طبيعت و قوانين طبيعى و نظام طبيعى حاكم بر جهانقائل هستند كه مستغنى از وجود علتى ماوراء طبيعت يعنى خداست .فيلسوفان عقلى مذهب،همين اصل را در نظام معرفت انسانى اعمال مىكنند.به نظر آنان يگانه معرفت معتبر مستفاد ازعقل طبيعى«~ (natural) ~»انسان است و لذا حاجتى به معرفتى از سنخ وحى كه وراء طبيعى«~ (supernatural) ~»است، نيست.با اين شرح، راسيوناليسم عبارت است از ناتوراليسمى كه در موردخاص معرف عقلى مصداق يافته است، درست همانطور كه ناتوراليسم عبارت است از اطلاقمستقيم راسيوناليسم به تفسير خاصى از طبيعت.
در حوزه فلسفه عملى يعنى اخلاق و سياست همين خطا تحت عنوان ليبراليسم ظاهر شدهاست.ليبراليسم به معنايى كه پاپ لئو در فتاواى خويش مورد نظر داشته است، دال بر نظرگاهكسانى است كه تسليم هيچ نوع قانونى وراى قانونى كه خودشان تشريع كردهاند، نمىشوند.عدمانقياد آنها خصوصا در مورد احكام الهى صادق است.ولى به نظر پاپ لئو انكار قوانين الهى«~ (supernatural) ~»مستلزم انكار قوانين طبيعى«~ (natural) ~»خواهد شد.چنانكه طبيعى مذهبان هم كهمعتقد به استغناى ذاتى نظام طبيعت از غير هستند، تالى فاسد نظرشان انكار خود طبيعت است.بقا و فناى طبيعت موكول به شناخت منشأ وراء طبيعى آن است. (6)
پاپ يك سال بعد (1879) در پيامى خطاب به «مجمع مقدس مطالعات و تحقيقات»مجددا اعلان داشت كه از سر تجربه و يقين به اين نتيجه رسيده است كه در شرايط بحران كنونىعالم و تهاجم عليه دين و كليسا و جامعه هيچ راهى امنتر از اين نيست كه «در همه جا از طريق تعاليم فلسفى، رجوع به اصول صحيح نظر و عمل كرد.» (7)
بدينسان به نظر لئو سيزدهم تعليم آراء صحيح فلسفى، مبدأ مستحكم اصلاح تفكر و جامعهاست، و نبايد بيش از اين، فلسفه را ناچيز شمرد و همچون تفننات فكرى يا افكارى انتزاعىبدون منشئيت آثار اجتماعى پنداشت.
اما مراد پاپ از رجوع به فلسفه و احياى آن، هر گونه فلسفهاى نيست.اى بسا فلسفههايى كهبه قول پولس به گمراهى بينجامند.فلسفه حقيقى، فلسفه مسيحى است.فلسفه مسيحى هم انواعگوناگون دارد ولى فلسفه حقيقى مسيحى به نظر پاپ فلسفهاى است كه در جمع فلسفه ومسيحيت، حق دين و عقل هر دو را ادا كرده است.اين فلسفه منقاد تعاليم وحى مسيحى استولى عقل را نيز به كنار ننهاده و اين دو به توافق و هماهنگى كامل هر يك در مقام خويش جادارند.مثال كامل توافق ميان دين و عقل، تعاليم قديس توماس اكوئينى است.بنابراينملاحظات، پاپ در «حكم جامع و عام» (8) مشهور خويش موسوم به پدر ازلى«~ (Aeterni Patris) ~»صادره در سال 1897 اين نكته را تصريح كرد.عنوان كلى اين حكم بدين قرار است: «فتواى جامعما در مورد احياء فلسفه مسيحى در حوزههاى مسيحى مطابق تعاليم ملكوتى قديس توماساكوئينى.» (9)
پاپ در فقره هفدهم همين حكم درباره توماس اكوئينى گويد: «رأس و استاد همه مجتهدانمدرسى توماس اكوئينى است كه به قول كاجتان چون بيش از هم تعظيم و تكريم مجتهدان سابقكرده است، از جهتى وارث عقل و حكميت جميع آنهاست.» (10) توماس تعاليم اين علماى برجستهرا همچون اعضاى متفرق يك جسم متلاشى جمع كرده و در محل مناسب قرار داده استو لواحق مهمى بر آنها افزوده و لذا فخر مذهب كاتوليك است.او به همه مسائل دينى و فلسفىو اخلاقى پرداخته است.
با اين رأى، پاپ هر گونه اصلاح اجتماعى و سياسى را جز آنكه مبتنى بر مبانى نظرى متقنىهمچون تعاليم توماس باشد، در حكم ساختن ساختمانى بدون پايه و اساس دانست (11) و خطاببه كاتوليكها اظهار داشت كه نبايد اميدوار باشند كه بتوانند بر مبناى ديگرى بجز آراى توماساكوئينى نظام اجتماعى و سياسى مسيحى خود را تأسيس كنند.وى در همين حكم در بندهاى26 تا 29 علاوه بر جهت نظرى از جهت عملى نيز تأكيد كرده است كه در مورد مسائل اجتماعىو سياسى، خلاصه در اصول و فروع بايد تبعيت از توماس اكوئينى كرد.پاپ در آنجا گويد: «اجتماع خانوادگى و شهرى نيز چنانكه نزد همگان عيان است در معرض خطر عظيمى ناشى ازطاعون عقايد منحرف قرار گرفته است.در اين اجتماع هم اگر تعاليمى سالمتر در دانشگاهها و مدارس آموخته گردد، قطعا از حياتى با آرامش و ايمنى بيشتر بهره خواهد برد، تعاليمى كهمنطبق با تعاليم كليسا است، تعاليمى همچون آراء توماس اكوئينى.»
پس از اقدامات پاپ لئو سيزدهم در جهت احياى فلسفه مسيحى خصوصا تعاليم توماساكوئينى، علماى كاتوليك نيز همچون علماى پروتستان متوجه به غفلت خويش شده، به مسألهغلبه تفكر جديد تعلق خاطر بيشترى نشان دادند و فلسفه مشهور به«~ Thomism ـ Neo ~»(تومائى نو)و سپس«~ Scholasticism ـ Neo ~»(مدرسى نو) كه در حقيقت تجديد فلسفه مدرسى خصوصافلسفه تومائى با توجه به وضعيت نظرى و عملى روز است، نشأت گرفت و فلسفه تومائى فلسفهرسمى كليساى كاتوليك شد. (12) اما اينكه آيا اين دو نحله عبارات اخراى يك جريان فكرىهستند.محل نزاع است.
واژه فلسفه مدرسى نو«~ (Scholasticism ـ Neo) ~»را موريس دو ولف (13) عضو مؤسسه عالىلون وضع كرد (14) .او در كتاب خود موسوم به مذهب مدرسى قديم و جديد (15) كه در سال 1907 بهرشته تحرير در آورد، سالها پس از شروع احياى«~ (revival) ~»فلسفه تومائى، واژه فلسفه مدرسى نورا بكار برد. (16) دو ولف در خاطر خويش به حكمت خالده«~ (Philosophia perennis) ~»و فلسفهجاودانى مىانديشيد كه يگانه نظام جامع تفكرات فلسفى است و پيش از اين توماس اكوئينى وتنى چند از ديگر فلاسفه قرون وسطى به آن نظر داشتند.در نظر دو ولف اين فلسفه، نوعا بايدفلسفهاى تومائى باشد كه توانسته است جميع لوازم تفكر مسيحى را رعايت كند.او سوداىتجديد فلسفه تومائى را داشت ولى نام «فلسفه مدرسى نو» بر آن نهاد و لذا از آراء بزرگانى درقرون وسطى همچون جان دانس اسكات، فرانچسكو سوارز چشم پوشى كرد.به هر تقدير مرادشاز فلسفه مدرسى نو، فلسفه تومائى نو است، چرا كه توماس اكوئينى را مثال اعلاى حكمتخالده دانسته و قائل است هر گونه تفكر در جهت تحكيم حكمت خالده بايد منجر به تجديدفلسفه توماس قديس شود.
مسأله ديگر، على رغم اينكه احياء فلسفه تومائى به شرحى كه گذشت به واسطه كليساىكاتوليك رومى تحقق يافت و فلسفه رسمى كليساى كاتوليك شد ولى فيلسوفانى هم در حوزهتومائى نو هستند كه كاتوليك نيستند و بالعكس فيلسوفان كاتوليكى هم هستند كه در حوزهفلسفه تومائى نو نيستند.چنانكه متفكران كاتوليك مهمى در دوره اخير مانند موريس بلونده (17) رامىتوان تابع حوزه اگوستينى (18) نو دانست، يا اينكه به هيچ وجه نمىتوان فيلسوفان كاتوليكىمثل لوئى لاول (19) يا پير دوشاردن (20) را در ذيل عنوان فلسفه تومائى نو آورد (21) .فيلسوف انگليسىاريك ماسكال (22) نيز كه ذائقه فلسفه تومائى نو دارد در زمره كسانى است كه كاتوليك نيستند.او عضو «كليساى انگليكان»«~ (Anglican) ~»است.
با همه اين ملاحظات فلسفه تومائى نو در پايان قرن نوزدهم تأسيس شد و منشأ نهضتىگرديد كه تأثير بسيار در فلسفه و الهيات معاصر كرد به نحوى كه بر تراندراسل درباره توماساكوئينى گويد كه نفوذ وى (در سال 1946) بيشتر از نفوذ كانت يا هگل است. (23) البته تا جنگجهانى اول در محافل غير كليسيايى به آن كمتر اعتنا مىشد ولى به تدريج اعتبار و مقام خاصخود را يافت، چنانكه پس از ايتاليا كه مهد آن است، در فرانسه با وجود رسوخ انديشهمنور الفكرى قوى در آن كشور كه مانع ظهور فلسفه مدرسى مىشد، بسط يافت و در بلژيك به آناهميت بسيار دادند و اكنون در كانادا و آمريكا مورد توجه جدى است (24) .و با وجود اينكه عدهاىآن را، به اتهام اينكه صرفا نوعى بازگشت به تفكر قرون وسطى و احياى مباحث منسوخ در عصرجديد است، تخطئه مىكنند ولى مدافعان و حاميان سرسختى دارد كه معتقدند اين نهضت بهدست نمايندگان گرانقدرش ژاك ماريتن، اتين ژيلسون و فردريك كاپلستون به جايى رسيده كهتوانسته است به مسائل معاصر به طريق بديع دينى بپردازد، به طريقى كه غافل از حكمت سلف«~ (Wisdom of the past) ~»نيز نباشد. (25)
متفكران وابسته به حوزه تومائى نو با وجود اينكه اصالتا متمايل به آراء توماس اكوئينىهستند و از اين جهت قرابت فكرى دارند، ولى از جهت تعلقات فردى به تفكرات غير تومائى بايكديگر متفاوتند.چنانكه برخى از متفكران تومائى به ايدئاليسم آلمانى خصوصا هگل روىآوردند و تعداد بسيارى نيز به پديدار شناسى هوسرل يا تفكر مارتين هيدگر.حتى برخى از طريقپرسش هيدگر از مسأله وجود و غفلت از وجود در تاريخ فلسفه راه به سوى توماس اكوئينىيافتند و بالعكس برخى از طريق توماس اكوئينى به طريق فكرى هيدگر قدم نهادند.برخى همهيدگر را اصولا متفكرى از حوزه تومائى نو خواندهاند.و هم اكنون جريان بسيار قوى هيدگرى درميان فيلسوفان تومائى نو وجود دارد (26) .
به هر تقدير متفكران حوزه تومائى نو از كشورهاى مختلف بسيارند.كسانى مثلآمبروزگاردى (27) (1859 ـ 1931)، رژينال گاريگولاگرانژ (28) (1877 ـ 1964)، مارتين گرابمان (29) (1875 ـ 1949)، فردريك كاپلستون (30) (1907 ـ 1994)، ولى در رأس همه اينها بايد از ژاكمارتين (31) (1882 ـ 1973) واتين ژيلسون (32) (1884 ـ 1978) نام برد.
در اينجا به شرح اجمالى احوال و آراى ژاك ماريتن و با تفصيل بيشترى به ژيلسونمىپردازيم .
ژاك ماريتن در سال 1882 به دنيا آمد.در ابتدا تعلق دينى نداشت و تبعيت از افكار برگسونمىكرد و در درسهاى او در كلژدوفرانس حاضر مىشد.ولى در سال 1906 به مذهب كاتوليكدر آمد و نهايتا يكى از بزرگترين پيشوايان فكرى دوران اخير كليسا شد و همراه با ژيلسون ازمروجان اصلى فلسفه تومائى گرديد.به نظر ماريتن فلسفه تومائى يگانه تفكر زنده و متناسب باوضعيت فعلى بشر است.آثار كثيرى در موضوعات مختلف فلسفى و هنرى و اجتماعى از اوبر جاى مانده كه برخى از آنها عبارتند از: فلسفه برگسونى، مبادى فلسفه، دين و فرهنگ، مدارجمعرفت، درآمدى بر ما بعد الطبيعه، وضعيت شاعرى، مسيحيت و دموكراسى.
ماريتن همراه با انقلاب فكرى خويش، بر ضد برگسون مطالبى از اين قبيل نوشت: «برگسونبا قرار دادن شهود [به معناى خودش] به جاى عقل، ديمومت به جاى وجود و با قول بهصيرورت يا حركت محض، وجود موجودات را نابود ساخت و اصل هوهويت را متزلزل كرد.» (33)
به همين طريق وى هر فكرى را كه به صبغه ايدئاليسم يا سوبژكتيويسم (خود بنيادى بشر) باشد،رد كرد.ماريتن بر آن بود كه راه نجات از مشكلات دينى و عقلى و فرهنگى عصر ما، رجوع بهواقع انگارى فلسفه تومائى نو است كه مدارج معرفت در آن حفظ مىشود.معرفت سه مرتبهصعودى دارد كه عبارتند از: معرفت علمى، معرفت ما بعد الطبيعى، معرفت وراى عقلى كهتجربهاى عرفانى است.
كاملا واضح است كه طرح مدارج معرفت در نظر او درست مخالف طرحى است كه اگوستكنت درباره مراتب معرفت انسانى از مرتبه دوره الهى تا مراتب ما بعد الطبيعى و علمى عنوانكرده بود .عرصه مرتبه اول، موجوداتى هستند كه به ادراك حسى شناخته مىشوند.ما بعد الطبيعه در محدوده موجود بما هو موجود است كه مرتبهاى بالاتر از علم تجربى است.ولى ما بعد الطبيعه چون معرفتى عقلى است، در بند مفاهيم عقلى است و راه به حقيقت نمىبرد.ولى معرفت مرتبهاى بالاتر دارد كه وراى عقل است.در اين مرتبه حق تعالى رؤيت مىشود وبدون وساطت عقل و استدلال، علم به او مىيابيم.الهيات نيز با اينكه وراى ما بعد الطبيعه استو مستنير از مشكات وحى، چون در مرتبه فكر عقلى است، راه به اين مرتبه ندارد.اما در وراىالهيات، حكمتى است كه مستفاد از معرفت قلبى است و شرح آن خصوصا در آثار قديسيوحناى صليبى (34) آمده و حتى وراى تصورى است كه توماس اكوئينى از تجارب عرفانى داشتهاست.با اين معرفت قلبى و ذوق عرفانى، روح به لقاء الله مىرسد و «انسان به اعلى مراتب معرفت دست مىيابد .» (35)
ماريتن با رأيى كه درباره معرفت انسانى اختيار كرد، وارد در ساير حوزههاى نظرى و علمىبشرى نيز گرديد.فلسفه تومائى نو نزد ماريتن اصل و مبناى طرح ساير مباحث از قبيل اومانيسممسيحى و نظام دموكراسى و هنر است.وى در همه اين مباحث سعى كرده قدرت و استعدادفلسفه خالده را در حل مشكلات دوره معاصر نشان دهد. (36)
وى در سال 1884 در پاريس به دنيا آمد و در سال 1978 در اوسر (38) درگذشت.پس از تحصيل دردانشگاه مانند ماريتن در كلژدوفرانس (39) در دروس هانرى برگسون حاضر شد.سپس به تدريس دردانشگاههاى ليل (40) ، استراسبورگ و پاريس اشتغال ورزيد.در اروپا و آمريكاى شمالى سخنرانىو تدريس كرده و در تأسيس مؤسسه تحقيقات در قرون وسطى در تورنتو در سال 1929مشاركت كرده است.در سال 1932 به عضويت كلژدوفرانس و در سال 1946 به عضويتآكادمى فرانسه در آمد.
ژيلسون تأليفات بسيارى به دو زبان فرانسه و انگليسى از خود بر جاى نهاده است كه بسيارىاز آنها مجموعه دروس يا سخنرانيهايش در دانشگاهها و محافل علمى غرب است (41) .آثارعمدهاش عبارتند از: روح فلسفه قرون وسطى (1932)، وحدت تجربه فلسفى (1937)، عقل ووحى در قرون وسطى (1937)، خدا و فلسفه (42) (1941)، وجود و برخى فلاسفه (1949)،تاريخ فلسفه مسيحى در قرون وسطى (1955)، نقاشى و واقعيت (1955)، روح فلسفه تومائى (1964) .
ژيلسون همچون توماس اكوئينى ما بعد الطبيعه را علم به اصول و مبادى و علل اوليه اشياءمىدانست .او على رغم رأى كريستين و ولف بر آن نيست كه ما بعد الطبيعه، علم وجود«~ (ontology) ~»و به عبارت ديگر تحقيق كلى در باب وجود متمايز از الهيات عقلى است.ژيلسونما بعد الطبيعه را علم واحدى مىدانست كه از تحقيق در باب موجود بما هو موجود آغاز كرده و بهتحقيق درباره خدا از آن حيث كه علت اولاى وجود است، اشتغال مىورزد.در اينجاما بعد الطبيعه به تماميت خود مىرسد، زيرا خدا «فعل متعالى وجود»(the supreme Act Of existing) است و چون ماهيتش، وجودش است، ما به او علم نداريم.اما در فلسفه مسيحىآموختهايم كه جايى كه ما بعد الطبيعه ختم شود، دين آغاز مىگردد.خداى ما بعد الطبيعه همان خدايى است كه با موسى سخن گفت.بايد متوسل به حقايقى شد كه عقل از فهمش عاجز استو وحى و كتاب مقدس مددكار انسان مىگردد. (43)
ژيلسون وجود را منشأ اول معرفت مىدانست، زيرا هر يك از حيثيات موجودات واقعى وحتى غير واقعى در ذيل عنوان وجود شناخته مىشوند.به نظر او فيلسوفان غالبا يكى از حيثياتو حالات وجود را جايگزين آن كردهاند.چنانكه برخى وجود را حقيقتى مىدانند كه بر حسبتعاريف ماهوى معلوم مىگردد.در نظر ايشان، حاق حقيقت، ماهيت است و وجود موجوداتعارض بر ماهيت يا حالتى از ماهيت آنهاست كه تنها عملش نشان دادن وجود خارجى اشياء درقياس با وضعيت امكانى آنهاست.با اين وصف، مىتوان از وجود موجودات صرف نظر كرد ياآن را بين الهلالين قرار دارد و لا اقتضا دانست.ژيلسون اين گونه فلسفهها را كه دائر بر عدم منشئيتاثر و اصالت وجود هستند «وجود شناسيهاى ماهوى»«~ (ontologies of essence) ~»مىنامد.اما بهنظر او آكوئيناس مدعى است كه وجود«~ (esse) ~»نه تنها امرى معقول و مفهوم است بلكه منشأمعقوليت و اعتبار ماهيت نيز مىگردد.اصل و باطن هستى، ماهيت نيست بلكه وجود است كهعبارت از «فعلى است كه موجود به واسطهاش وجود دارد»«~ (actus essendi) ~».
بدين قرار ما بعد الطبيعه اساسا اصالت وجودى است كه البته با اصالت وجود مختارفيلسوفان جديد اگزيستانسياليست مغاير است.چرا كه در فلسفه اخير درست است كه ماهيتطرح نمىشود ولى وجود هم بى معنى و محال تلقى مىگردد.ژيلسون خصوصا در كتاب وجود و برخى فلاسفه (44) نشان مىدهد كه فلسفه تومائى، فلسفهاى اصالت وجودى«~ (existentialism) ~»است كه «فعل وجود» را مبناى ما بعد الطبيعه مىداند.
به رأى ژيلسون همه موجودات مدرك مركب از ماهيت و فعل وجودند«~ (act of existing) ~» .ماهيت موجودات نسبت به فعل وجود بالقوه و قابل«~ (raceptive) ~»است كه در عين حال حد ونوع وجودشان را تعيين مىكند.مثلا ماهيت انسانيت تعيين مىكند كه نوع وجود سقراط، انسانباشد .
به نظر ژيلسون كمال ما بعد الطبيعه اثبات وجود خدا و بحث درباره خدا است.او وجودمحض«~ (pure) ~»است، نه اينكه نوع خاص وجود باشد.خدا و راى موجودات«~ (ens) ~»است و صرفاهست«~ (est) ~»، از اين جهت نام حقيقىاش «اوئى كه هست»«~ (he who is) ~»است و اين همان نامىاست كه در عهد قديم در پاسخ به موسى، خدا خود را ناميد.ذات الهى كاملا بر ما نا معلوم است .ما فقط او را به واسطه تجلياتش در مخلوقات مىشناسيم.بهترين تعريف خدا اين است كه اوو راى همه اوهام و تصورات ما از اوست.
يكى از مهمترين آراء ژيلسون، قول او در حقيقت و اصالت فلسفه مسيحى است.ژيلسونخصوصا در دهه 1930 بر آن بود كه اثبات كند كه اصطلاح «فلسفه مسيحى» واجد حقيقت واعتبار است . (45) مراد ژيلسون از فلسفه مسيحى«~ (Christian philosophy) ~»بخشى از تفكر مسيحىاست كه در دوره قرون وسطى شأنى عقلى و فلسفى پيدا كرد، يعنى مباحث عقليى كه درمسيحيت وارد شد و در محدوده وحى الهى مورد بررسى قرار گرفت. (46) ژيلسون اين واژه رابىسابقه نمىدانست.در تاريخ مسيحيت مثلا اگوستين از اين واژه به منظور نشان دادن امتيازميان حكمت مسيحى و حكمت مشركان استفاده كرده است.پاپ لئو سيزدهم نيز همانطور كهگذشت آن را بكار برد.تفكر مسيحى، تفكرى منحصر به قرون وسطى نيست و حكمت خالدهاىاست كه همواره راهگشاى تفكر انسان در جمع ميان عقل و دين است. (47)
رأى ديگر او در خصوص وضعيت بحران زده عصر جديد است.به نظر ژيلسون براى نجات ازاين وضعيت نخست بايد از علم زدگى«~ (scientism) ~»حاكم بر تفكر معاصر با رجوع به فلسفهنجات (48) يابيم و مقدمتا حدود و ثغور فلسفه و علم را تعيين كنيم.خلط ميان مسائل علمى ومسائل مربوط به فلسفه و ما بعد الطبيعه از عوامل اصلى بروز بحران است.ما در دوره جديدمعرفت را محدود به معرفت علمى كردهايم و منكر ساير انواع معرفت هستيم.البته به زعم او هرنوع فلسفهاى راهگشا نيست، تنها فلسفهاى نجات بخش است كه حقيقتا مسيحى باشد.فلسفهحقيقى مسيحى هم بايد فلسفهاى وجودى باشد كه مثال عالى آن فلسفه توماس اكوئينى است.اگر فلسفه جديد از تعاليم توماس اكوئينى دور نشده بود، وضعيت امروز غرب به از اين بود كههست. (49) بحرانهاى اجتماعى و سياسى نيز منشأش همين بعد از تفكر ما بعد الطبيعى حقيقىاست.سقوط ما بعد الطبيعه هم منشأش سقوط قطعى اعتقاد به اصالت وجود است. (50)
بدينسان در آراء ژيلسون، همچون ساير متفكران مذهب تومائى نو و بر خلاف برخى علماىجديد الهيات كه در مواجهه با عصر جديد و تفكر تكنولوژيك و علمى حاكم بر آن سعىمىكنند با تفسير تازهاى از دين راه نجات را جستجو كنند، سعى مىشود كه با رجوع به دورهمدرسى و تجديد فلسفه مسيحى آنطور كه در فلسفه تومائى عنوان شده است، علم الهيى«~ (theology) ~»را احيا كنند كه به نظر خودشان مطابق سنت تفكر كاتوليكى است و همان حكمتخالدهاى است كه بايد خصوصا در مواقع عسرت به آن رجوع كرد.البته تا چه حد توفيقمىيابند، از حدود اين گفتار خارج است.
در خاتمه ذكر اين نكته لازم است كه مشابهتهايى ميان فلسفه تومائى نو خصوصا آراءتوماس اكوئينى به تفسير ژيلسون با تعاليم فلسفه اسلامى در دوران متأخر ملا صدرا وجود دارد . كه به اهم آنها به طور اختصار اشاره مىشود:
اولا: فلسفه تومائى به عنوان فلسفه رسمى كليساى كاتوليك رومى تعيين شده است.درحوزههاى شيعه نيز هم اكنون فلسفه ملاصدرا گر چه رسما فلسفه رسمى مذهب شيعه شناختهنشده است ولى غلبه با آراء اوست.
ثانيا: جمع ميان دين و فلسفه و عقل و نقل به گونهاى كه در آراء توماس اكوئينى منطوىاست، مورد توجه ملاصدرا و اصولا حكماى متأخر شيعه نيز بوده است و شايد عمدتا سر اينكهتعاليم توماس اكوئينى در مذهب كاتوليك رسميت دينى يافته و ملا صدرا مقبوليت عام در ميانحكماى شيعه پيدا كرده است، همين نكته باشد.توجه به طريق فلسفى توماس در شرح و تفسيرمطالب در كتاب جامع الهيات«~ (summa theologica) ~»و طريق ملاصدرا در كتاب اسفار كه ازجهات عديده قابل قياس با كتاب جامع الهيات است، مؤيد اين نظر است.
ثالثا: بحث از حقيقت و فعليت وجود«~ (actus essendi) ~»در توماس اكوئينى كه منجر بهتأسيس فلسفهاى وجودى شد، مشابه بحث از اصالت وجود در فلسفه ملاصدرا است.ژيلسوندر آثار خويش تأكيد كرده است كه فلاسفه غالبا از حقيقت وجود غافل شده و نظام ما بعد الطبيعهخويش را بر حسب يكى از ماهيات تأسيس كردهاند و متأسفانه آنچه تا كنون غلبه داشته است،فلسفه مبتنى بر اصالت ماهيت«~ (essentialism) ~»بوده است در حالى كه فلسفه حقيقى دينى بايدمبتنى بر اصالت وجود«~ (existentialism) ~»باشد.البته ميان اصالت وجود تومائى و اصالت وجودصدرائى تفاوتهايى وجود دارد، خصوصا حيثيت عرفانى ملاصدرا كه در آثار توماس كمترمشهود است، ولى موارد مشابهت آنها خصوصا در مسأله تذكر به حقيقت وجود و اصالتوجود به قدرى است كه رسيدگى جامعى را مىطلبد (51) .
پىنوشتها:
1.به همين جهت، غالبا حوزه تومائى نو را با اينكه متصف به صفت «نو» بودن است در زمره جريانهاى الهياتجديد نمىآورند و حقيقت آن را تفكر منسوخ مدرسى به روايت توماس اكوئينى مىدانند.مدافعان اينحوزه نيز در مقام دفاع برآمده، سعى كردهاند «نو» بودن تفكر خويش را نشان دهند.برخى هم مىگويند كهتفكر تومائى نو تفكرى ذاتا فلسفى است و ربطى به الهيات ندارد.در حالى كه كسى مثل مك كوارى در كتابتفكر دينى قرن بيستم فصلى را به اين تفكر دينى و بزرگانش اختصاص داده است (صص 278 ـ 299) ومتذكر مىشود كه نبايد غافل از نهضتى چنين نافذ در قرن بيستم باشيم.به هر تقدير، اهميت اين جريان درغرب و خصوصا نسبتى كه با فلسفه اسلامى در دوران اخير دارد، موجب شد كه بخشى از اين شماره ارغنونرا مصروفش كنيم.
2.«~ Pope Leo Xlll: ~»وينچنزو رافائل پتچه«~ (Pecci) ~»از پاپهاى مشهور (1810 ـ 1903) دوران اخير است.وى درسال 1878 در اوضاعى كاملا بحرانى به مقام پاپى رسيد و منشأ تحولات بسيارى در كليسا شد به طورى كهملقب به عنوان «مؤسس عصر جديدى در تاريخ مذهب كاتوليك» گرديد.در جريانات اجتماعى و سياسىعصر دخالت مىكرد و توجه خاصى به حل مسائل از طريق مسيحيت داشت.در مورد ازدواج، تعليم وتربيت، سوسياليسم، ليبراليسم فتاوايى صادر كرد و در جهت برقرارى صلح در ميان دول اقداماتى نمود.اتين ژيلسون كتاب مهمى با عنوان اصلى «كليسا با عالم جديد سخن مىگويد» و عنوان فرعى «تعاليماجتماعى لئو سيزدهم» دربارهاش تأليف (1954) و در آن فتاواى پاپ را نقل و شرح و تفسير كرده است.
3.رساله پولس رسول به كولسيان، باب دوم، خط 8 (ترجمه فارسى انجمن كتب مقدسه، ص 334) .
«~ . 4. Gilson,Etienne, The Church Speaks to the Modern World,p.29 ~»
(ام الخبائث)«~ 5. The Fundamental Eroor ~»
«~ . 6. Gilson, Etienne, Op.cit.PP.8 ~»
«~ . 7.Op.cit.,p.6 ~»
«~ encyclical letter.8: ~»به احكام و منشورهايى گويند كه معمولا اسقفها به پيروان كاتوليك در حوزه خودمىفرستند ولى چون پاپ، اسقف روم است و جانشين پطرس، مىتواند حكمى صادر كند كه شامل همهمسيحيان در همه كشورهاى جهان گردد.نكته جالب توجه اين است كه مخاطب پاپ در اين گونه فتاوىمنحصر به كاتوليكها نمىشود و گاه مىتواند همه انسانها با هر دينى باشند.حجيت احكام مذكور از نظركاتوليكها، ناشى از معصوميت«~ (infallibility) ~»پاپ است.از مصوبات يكى از شوراهاى واتيكان اين است كهپاپ وقتى فتوايى در مقام پدر ازلى و مربى همه مسيحيان صادر مىكند، به لطف الهى معصوميت شاملحال او مىشود، لذا مىتواند مسأله خاص ايمانى يا اخلاقى را به همه مسيحيان تكليف كند. (ژيلسون،همان كتاب، ص 3)
«~ . 9.Op.cit.,p.29 ~»
«~ . 10.Op.cit.,p.17 ~»
11.لئو سيزدهم در همان اولين حكم عامش در سال 1878 اشاره كرده است كه «تمدنى فاقد مبانى مستحكماست كه مبتنى بر مبادى جاودان حقيقت و قوانين ثابت حق و عدالت نباشد» و اين مبانى فقط در تعاليمتوماس اكوئينى است.
12.در سال 1914 شوراى عالى كاليساى كاتوليك 24 رأى از آراء توماس اكوئينى را جزو معتقدات رسمىمؤسسات كاتوليكى دانست و دستور به آموزش آنها داد.سه سال بعد پاپ پيوس يازدهم اعتقاد به روش وتعاليم و اصول فكرى توماس اكوئينى را جزو تكاليف دينى دانست و در سال 1951 پاپ پيوس دوازدهمهمين نظر را تأكيد كرد.
(1867 ـ 1947)«~ 13. Maurice de wulf ~»
(اين مدرسه را كاردينال مرسيه در سال 1893 تأسيس كرده بود)«~ 14. Institut Superieur at Louvain ~»
«~ 15. Scholasticism old and new ~»
«~ .609ـ 16. Handbook of Metaphysics and Onthology, ed.by Hans Burkhard,vol.2,PP. 608 ~»
(1861 ـ 1949)«~ 17. Maurice Blondel ~»
«~ Augustinian ـ 18. neo ~»
(1883 ـ 1951)«~ 19. Louis Lavelle ~»
(1881 ـ 1955)«~ 20. Pierre de chardin ~»
«~ . 21. Macquarrie,John 20 th Century Religious Thought, 1988,p.279 ~»
(متولد 1905)«~ 22. Eric Lioel Mascall ~»
23.به نقل از بوخنسكى، فلسفه معاصر اروپائى، ترجمه دكتر خراسانى، ص .50
24.بنابر قول بوخنسكى (همان كتاب، ص 237) ظاهرا هيچ نحله فكرى مثل نحله تومائى نو، محققان و مراكزآموزشى در اختيار ندارد و هيچكدام تا اين حد به چاپ كتب و نشر مجلات اقدام نكردهاند .خصوصا پس ازتأسيس «مؤسسه تحقيقات قرون وسطى وابسته به پاپ» در تورنتو به سرپرستى ژيلسون، اهتمام جدى درتصحيح و تنقيح و نقد و بررسى متون مربوط به قرون وسطى آغاز شد و هم اكنون نيز ادامه دارد.
«~ .298 ـ 25. Macquarrie,John, Op.cit., PP.297 ~»
.26 جان كاپيوتو«~ (John Caputo) ~»از زمره هيدگرشناسان تومائى است.وى در كتابى تحت عنوانهيدگروا كوئيناس (1982) سعى كرده است مشابهتهاى فكرى هيدگر و ژيلسون را نشان دهد .خود ژيلسوننيز در بخش ضميمه چاپ دوم كتاب وجود و ماهيت (ص 377) خويش به هيدگر خاطر نشان مىسازد كه درپيمودن طريق تفكرى كه مبتنى بر تذكر به حقيقت وجود است، تنها نيست و چه بسا همراهانى دارد كه آنها رانمىشناسد.
«~ 27. A.Gardeil ~»
«~ Lagrange ـ 28. R.Garrigu ~»
«~ 29. M.Grabman ~»
«~ 30. F.copleston ~»
«~ 31. J.Maritain ~»
«~ 32. E.Gilson ~»
33.ماريتن، فلسفه برگسونى، ص 149 (منقول از:«~ Macquarrie,John,Op.cit,P.285). ~»
«~ 34. St.John of the Croos ~»
«~ . 35. Maritain,Jacques,The Dogrees of Knowledge,p.ix ~»
«~ . 36. Macquarrie,Op.cit,p.285 ~»
37.در تأليف شرح احوال و آراى ژيلسون عمدتا از مقاله مختصر و نافعى كه يكى از شاگردان و نزديكانش يعنىآرماند موئرر«~ (Armand Maurer) ~»در مجموعه ما بعد الطبيعه و علم الوجود، تدوين هانس بوركهارت وبارى اسميت، ج 2، ص 309 ـ 310 نوشته است، در اينجا استفاده شد .شرح مفصلترى در دائرة المعارففلسفه، تأليف پل ادواردز، (ج 3، صص 332 ـ 333) درباره ژيلسون موجود است كه نگارنده در ابتداىكتاب مشهور وى روح فلسفه قرون وسطى (ترجمه دكتر على مراد داودى)، آن را ترجمه و درج كردم.زندگينامه ژيلسون را به طور مفصل يكى از شاگردانش به نام پدر روحانى لورنس ك.شوك«~ (L.K.Shook) ~»تحت عنوان اتين ژيلسون تأليف و در سال 1884 جزو «انتشارات مؤسسه تحقيقات قرون وسطى وابسته بهپاپ» چاپ كرده است.اين كتاب كاملترين اثرى است كه درباره ژيلسون موجود است.
«~ 38. Auxerre ~»
«~ 39. College de France ~»
«~ 40. Lille ~»
41.مجموعه سخنرانيها و تأليفات ژيلسون را مؤسسه تحقيقات قرون وسطى وابسته به پاپ به صورت كتابموجزى تحت عنوان اتين ژيلسون: كتابنامه، تأليف مارگارت مك گراث«~ (M.Mcgrath) ~»در سال 1982 منتشركرده است.
42.چهار عنوان اول به زبان فارسى ترجمه شده است.
«~ . 43. Cacquarrie,John,Op.cit.,p.288 ~»
«~ . (1949) 44. Being and some Philosophers ~»
45.اميل بريه همكار و دوست ژيلسون و نويسنده كتاب مشهور تاريخ فلسفه مقارن همين ايام (سال 1928) كهژيلسون بحث درباره اصالت فلسفه مسيحى را به تدريج آغاز مىكرد، در مجموعه سخنرانيهاى خويشمدعى بود كه در قرون وسطى، نظام فكرى خاصى به نام فلسفه مسيحى تأسيس نشده است و فلسفهمسيحى هويتى ندارد جز اينكه تفصيل مطالبى است كه از فلسفه يونانى در آن دوره اخذ كردهاند.به عبارتديگر حقيقت فلسفه مسيحى همان فلسفه يونانى در هيأت ظاهرى مسيحيت است.بريه در كتاب تاريخفلسفه يونان (ترجمه دكتر داوودى، ج 2، صص 291 ـ 335) فصل مشبعى را به بحث در اين باره اختصاصداده است.
46.ژيلسون در مجموع دروس خويش در دانشگاه ابردين (1930 ـ 1931) كه تحت عنوان روح فلسفه قرونوسطى چاپ شد، (ترجمه فارسى، دكتر داوودى، صص 5 ـ 66) .خصوصا در دو فصل اول به تحقيق درماهيت و اثبات حقيقت فلسفه مسيحى پرداخته است.
47.ژيلسون با امعان نظر به تداوم فلسفه مسيحى و عدم انحصار آن به قرون وسطى، كتاب مشهور خويش درفلسفه قرون وسطى را به نام تاريخ فلسفه مسيحى در قرون وسطى (1955)«~ History of Christian ( Philosophy in the Middle Ages ~»ناميده است.
48.فيلسوفان تومائى نو مسأله تجديد فلسفه را تقريبا مقارن طرحش در حوزه پديدار شناسى هوسرل طرحكردند و با اينكه در هر دو حوزه مقصود اصلى مقابله با سلطه تفكر علمى است، ولى تفاوت اصولى مياناين دو وجود دارد.در حوزه تومائى نو، احياى فلسفه مسيحى مورد لحاظ است ولى در پديدار شناسى سعى بر احياء فلسفه است از آن جهت كه به بحث درباره ماهيت و اعيان اشياء با عزل نظر«~ (epoche) ~»از همه چيزحتى نسبت آنها با خدا پرداخته مىشود .
49.ژيلسون، عقل و وحى در قرون وسطى، ترجمه نگارنده، ص .61
«~ . 50. Gilson,God and philosophy,p.67 ~»
51.توجه به نكات مزبور حاكى از اين است كه مقايسه ميان آراى فيلسوفان مسيحى تومائى نو و فلسفه اسلامىصدرايى مهم و جدى است.خصوصا اينكه ورود به مباحث حكمت عملى و مسائل سياسى و اجتماعىجديد با تكيه بر آراى موجود در حكمت نظرى وجودى توماس به طريقى كه در آثار ژاك ماريتن و اتينژيلسون انجام شده است و همچنين طرح مسائل مقتضى عصر جديد و مدرنيسم كه خواسته يا ناخواستهبايد از موقف دين به آن توجه كامل مبذول داشت و پاسخهايى كه در حوزه فيلسوفان تومائى نو داده شدهاست، آنقدر جدى و درخور توجه مىنمايد تا كسانى كه به فلسفه صدرايى تعلق خاطر دارند، به آن نيزتوجه كنند.چرا كه مدرنيسم، ماهيتى غربى دارد و تأمل در آراء كسانى در غرب كه با استمداد از تفكرىدينى، كه ما نيز با آن انس و قرابت داريم، در صددند پرسش از مبانىاش كنند و مسائل مربوط به آن را طرح واحيانا پاسخ دهند، براى ما ضرورى است، هر چند كه از جميع جهات مقبول فكرمان نيفتد و در اصولشچون و چرا كنيم.نفس توجه و تعمق در موضوع و طريق اتخاذ شده حائز اهميت است.