منبع: مجله ارغنون، شماره 6/ 5
نوشته: د.ل.كارمدى، ج.ت.كارمدى
ترجمه: حسين پاينده
عيسى مانند هر انسان ديگرى، محصول فرهنگ دوره و زمانه خود بود.اعتقاد به الوهيت عيسىدر مسيحيت، تأثير بسزايى بر عهد جديد يا الهيات صدر مسيحى باقى گذاشت، با اين همهاعتقاد مسيحى ديگرى كه عيسى را از هر حيث يك انسان مىداند، با اين ديدگاه جامعهشناختىمعاصر همسوست كه نگرش وى عمدتا از عقايد مشترك مردم زمانه او ناشى شد. (1) از آنجا كهمردم زمانه عيسى يهودى بودند، وى وارث نگرش دينى يهودى شد.حتى بدعتهاى او دريهوديت، واجد اصول بنيادى همين دين است.
يهوديت در طول قرنها دينى توحيدى با سويهاى اخلاقى بود.بر طبق نص كتاب مقدسعبرى (عهد عتيق مسيحى)، خداوند متعال مطران يهودى ابراهيم را به رابطهاى خاص فرا خواند (سفر پيدايش، 15 ـ 14) .ابراهيم و اعقابش مىبايست بر اساس ميثاقى با خداوند زندگى كنندكه آنان را از مردمان حول و حوش آنها متمايز مىكرد، مردمانى كه خدايانشان در واقع چيزى جزنيروهاى طبيعت نبودند.اين ميثاق با نبوت موسى كه بعدها شارع اعظم يهوديت قلمداد شد،بيش از پيش اهميت يافت.مطابق آنچه در سفر خروج«~ (Exodus) ~»آمده است، خداوندبنىاسرائيل را از اسارت در مصر رهايى بخشيد و در كوه سينا به رابطه ميثاقى خود با آنانرسميت داد.آن شريعتى (تورات) كه بر طبق كتاب مقدس با موسى بر فراز كوه سينا آغاز گشت،بعدها به شالوده يهوديت تبديل شد.طى دوره موسوم به «داوران» (يا رهبران فرهمند)، و نيز در طول سلطنت كوتاه داود«~ (David) ~»و سليمان«~ (Solomon) ~»، خداى اين رابطه ميثاقى (به نام يهوه«~ [(Yahweh)] ~»كارسازترين نيروى تاريخ فلسطين است.طى دوره موسوم به «رسولان» ، يعنىزمانى كه فلسطين تجزيه شد و هر دو ناحيه شمالى و جنوبى آن به دست بيگانگان افتاد، يهوه وميثاق كما كان واجد اهميتى بنيادى بودند. (2)
از نظر برخى مفسران، واژه «يهوديت» كه از نام قبيله يهوديه«~ (Judah) ~»در جنوب فلسطينمشتق شده است، مشخصا به رويدادهاى دينى و فرهنگى از زمان بازگشت بنىاسرائيل از بابل بهفلسطين در سال 538 پيش از دوره مشترك مربوط مىشود.وجه مشخصه دين بنىاسرائيل پساز بازگشت از تبعيد، مقاومت در برابر هر گونه تأثير تمدنهاى ديگر بود، تمدنهايى كه ممكن بوددين آنان را دگرگون و يا در خود مستحيل كنند.يهوديان با رعايت دقيق سنن اوليه و ميراث دينىخود، آن سنن و ميراث را متعصابه حفظ كردند.آنان كه به فلسطين بازگشتند شريعت خود را بهدقت تفسير كردند و معبد سليمان را به منزله مركز كيش خود مجددا ساختند.نخستهخامنشيان و سپس اسكندر مقدونى و اخلافش (سلوكيان (3) ) بر آنان حكومت كردند.تعدادكثيرى از يهوديان بيرون از فلسطين باقى ماندند، اما چه در خارج از فلسطين و چه در داخل آن،فرهنگ يونانى كه اسكندر مقدونى ترويج داده بود به زندگى يهوديان نفوذ كرد.مكابيان«~ (Maccabees) ~»و هسمونيان«~ (Hasmoneans) ~»شورشى در سدههاى اول و دوم براى مدتى بهيهوديان استقلال سياسى دادند، ليكن در سال 63 پيش از دوره مشترك پمپى«~ (Pompey) ~»حكمران روم، سوريه را به امپراتورى روم ضميمه كرد و بيت المقدس را به اشغال درآورد.بدين ترتيب فرهنگ نسلهاى پيش از عيسى، محصول ايمان كتابى فلسطينيان باستان، تأثيرهاىناشى از فرهنگ يونانى و حضور نظامى امپراتورى روم بود.
به رغم سلطه امپراتورى روم بر فلسطين، يهوديان از انديشههاى ديرينه خويش دربارهحكومت دينى دست نشستند.حتى به هنگام تبعيد در سرزمينهاى خارج از فلسطين، يهوديان درجرگههاى بسيار منسجم گرد هم آمدند تا بتوانند سنن دينى خويش را زنده نگه دارند.درمجموع، يهوديان كه جمعيتشان در فلسطين حدود نيم ميليون نفر و در تبعيدگاههايشان در خارجاز فلسطين به هفت الى هشت ميليون نفر (يعنى تقريبا ده درصد كل جمعيت امپراتورى روم)مىرسيد، امكان يافتند كه در عين ممانعت ناچيزى كه روميان به عمل مىآوردند كما كان مطابقبا سنتهاى خود زندگى كنند.
در روزگار عيسى، گروههاى گوناگون ديانت يهودى اهميتى يكسان براى شريعت و سياستقائل نبودند.سامريان كه اغلبشان در شمال بيت المقدس و ايالت يهوديه مىزيستند، كافر قلمداد مىشدند زيرا از نظر آنان تورات صرفا اسفار خمسه«~ (Pentateuch) ~»را در بر مىگرفت (يعنى فقطپنج كتاب موسى را) و نيز معبد بيت المقدس خانه خدا نبود.اسنيان«~ (Essenes) ~»راهبانى بودندكه در نقاط دور افتاده فلسطين و بويژه در كرانه بحر الميت مىزيستند زيرا از نظر آنان عبادت درمعبد سليمان و همين طور برگزارى ديگر مناسك عمومى دينى، عملى مكروه تلقى مىشد. «متعصبان»«~ (Zealots) ~»گروه سياسى ستيزهجويى بودند كه از فرط مخالفت با اشغال فلسطينتوسط روميان، مبادرت به اعمال تروريستى مىكردند و نه فقط روميان بلكه حتى هموطنانيهودى خويش را كه به اندازه كافى ميهن پرست نمىدانستند هدف حملات خود قرار مىدادند.
اما عمدهترين گروههاى يهوديت رسمى، عبارت بودند از صدوقيان«~ (Sadducees) ~»وفريسيان«~ (Pharisees) ~».صدوقيان گروهى اشرافى و عمدتا روحانى بودند كه به منظور حفظ سنندينى با امپراتورى روم همكارى كردند.آنان در دعا و نيايش همگانى در معبد سليمان تأثيربسزايى باقى گذاشتند، اما در ميان عامه مردم چندان طرفدارى نيافتند.صدوقيان صرفا شريعتمكتوب (اسفار خمسه و به ميزانى كمتر كتب انبياى عهد عتيق) را قبول داشتند و آن را در ظاهررعايت مىكردند.آنان هراسى از فرهنگ يونانى به خود راه نمىدادند، چرا كه اعتقاد داشتندخداوند اخلاقيات كتاب مقدس را در ميان غير يهوديان نيز اشاعه داده است.صدوقيان در تلاشبراى حفظ موجوديت قهوم يهود، بسيارى از اعمالى را كه فريسيان بسيار مهم تلقى مىكردند،كم اهميت جلوه دادند.
فريسيان گروهى غير روحانى و با نفوذتر از صدوقيان بودند.ايشان اعقاب مؤمنانى بودند كهدر دوران پس از جنگ استقلال مكابيان (حدود سال 125 پيش از دوره مشترك) به دفاع از دينخود پرداختند و در مخالفت با شيوع فرهنگ يونانى، ثابت قدمانه بر شريعت صحه گذاردند.فريسيان كه بر مطالعه دقيق تورات اصرار مىورزيدند، در همه جاى فلسطين حضور داشتند وكنيسههايى را كه يهوديان خارج از بيت المقدس در آنها براى عبادت و مطالعه گردهم مىآمدندتحت نفوذ خود درآورده بودند.گر چه آنان از ديرباز به شدت ميهن پرست بودند، ليكن در زمانهعيسى توجه آنها عمدتا به شريعت يهودى (تورات) معطوف بود.
فريسيان به طور غريزى جزئيات شريعت را مو به مو رعايت مىكردند.عيسى با اين غريزهتخالف مىورزيد، زيرا اعتقاد داشت كه نص شريعت مىتواند به زيان روح آن باشد امروزهنگرش محققان درباره فريسيان، تأييد آميزتر از نگرش نسلهاى گذشته مسيحيان است و واژه «فريسى» را ديگر به صورتى تحقير آميز به كار نمىبرند.فريسيان تنها گروه از رهبران دينى بودندكه پس از تخريب معبد سليمان و تبعيد بنىاسرائيل به دنبال سركوب شورش يهوديان در سال70 دوره مشترك توانستند به بقاى خويش ادامه دهند.آنگاه كه مناسك دينى و مراسمقربانى كردن در معبد ديگر ممكن نبود، فريسيان بيش از پيش عبادت و مطالعه در كنيسهها راترويج كردند .ديرى نگذشت كه آنان مجموعه سنن شفاهى را تدوين كردند، مجموعهاى كه دريهوديت «ميشنا»«~ (Mishnah) ~»و تلمود«~ (Talmud) ~»نام گرفت.بدين ترتيب فريسيان مبدع يهوديتىبودند كه در دوره مشترك (تاريخ مشترك مسيحيان و يهوديان) سلطه داشته است.
عيسى وارث اين تاريخ بود.ظاهرا زندگى او براى تاريخ نگاران بىدينى كه اندكى پس از دوره وزمانه او تاريخ مىنوشتند، چندان مهم نبود.با اين همه، اشارات گذراى تاريخ نگاران رومى (ازقبيل جوزيفس (4) ، پلينى (5) ، تاسيت (6) و سويتوينوس (7) كه همگى در دوره و زمانه عيسى يا اندكىپس از آن مىزيستند) و نيز آن دسته از اسناد مسيحيت كه جزو كتاب مقدس نيستند (مانند انجيلتوما«~ ([Thomas]) ~»جاى هيچگونه ترديدى درباره وجود عيسى باقى نمىگذارند.عيسى در سال 6يا 7 پيش از دوره مشترك در شهر بيت لحم به دنيا آمد، در ناحيه شمالى فلسطين موسوم به جليلزندگى كرد و در حدود سالهاى 30 و 33 دوره مشترك در شهر بيت المقدس ديده بر جهانفرو بست. (8) شايد بتوان گفت جنبه عمومى زندگى او در سال 27 يا 28 دوره مشترك آغاز شد،يعنى زمانى كه يحيى او را غسل تعميد داد.تا پيش از آن زمان، وى به احتمال قوى در شهرناصره واقع در ناحيه جليل مىزيسته و از راه نجارى گذران عمر مىكرده است.از آنچه در اناجيلآمده است چنين بر مىآيد كه عيسى پس از تعميد شدن، احتمالا به سبب احساس نوعى بحراندر پيشه خود، در صحراى يهوديه عزلت گزيد (9) و سپس مبلغ نويد مسرت بخش فجر پادشاهىخداوند شد. (منبع اصلى اطلاعات ما درباره عيسى، اناجيل هستند، ولى نبايد تصور كرد كهرخدادهاى تاريخى در آنها بى طرفانه شرح داده شدهاند .در واقع، اناجيل تفسيرهايى دينى اززندگى، مرگ و تعاليم عيسى هستند كه به دست مؤمنان و براى مؤمنان نوشته شدند، آن هملااقل پس از يك نسل تجربه كليسايى.به همين دلايل، بايد ادعاهاى مطرح شده در اناجيل را ازديدگاهى نقادانه در نظر گرفت).
عيسى علاوه بر موعظه كردن، بيماران را نيز شفا مىداد و ارواح خبيث را از روان جن زدگانبيرون مىراند.ياور مستضعفان و محرومان اجتماعى بود، به زنان و كودكان بسيار احسانمىكرد و با سختگيريهاى برخى از فريسيان و تندرويهاى انقلابى «متعصبان» مخالف بود.او در رأس گروه كوچكى از افراد دورهگرد، نواحى شمالى فلسطين را زير پا گذاشت و ملازمات فجرحكومت خداوند را براى همگان برشمرد.اين ملازمات بسيارى از عوام را شگفت زده كرد، اماعمدتا باعث موضعگيرى خصمانه دستگاه مذهبى حاكم شد.ظاهرا رهبران دينى تصورمىكردند كه عيسى با اولويت دادن به عشق به خدا و عشق به همسايه بر شريعت، باعث هرج ومرج اجتماعى مىشود .
پس از اينكه شاه هيروديس«~ (Herod) ~»سر از تن يحيى تعميد دهنده جدا كرد (انجيل متى«~ [Matthew] ~»، باب 14، آيات 1 الى 10)، عيسى از جليل به بيت المقدس رفت.مطابق آنچه دراناجيل آمده است، وى پيروزمندانه به بيت المقدس وارد شد و با بازرگانانى كه در محوطهبيرونى معبد سليمان به كسب و كار اشتغال داشتند روياروى گشت.اين امر، تعارض او با رهبرانيهود را به اوج خود رساند و در نتيجه، حكمرانان رومى شهر، وى و حواريونش را پس از شركتدر مراسم عيد فصح (10) دستگير كردند.اعضاى مجلس سياسى يهوديان موسوم به صنهدرين«~ (Sanhedrin) ~»او را مورد بازجويى قرار دادند و به اتفاق آرا حكم كردند كه عيسى به دليل كفرگويىو ادعاى برخوردارى از قدرتهاى الهى (مانند قدرت بخشايش گناهان)، سزاوار مرگ است.قاضىرومى پنطيوس پيلاطس«~ (Pontius Pilate) ~»عيسى را خطرى براى آرامش اجتماعى دانست ودستور داد وى را شلاق بزنند و مصلوب كنند.پس از مرگ عيسى، حواريونش مدعى شدند كه اوبار ديگر زنده شده و خود را به آنان نمايانده است.آنها شروع به تبليغ كردند كه عيسى پس ازمرگ قيام خواهد كرد و لذا مسيح موعود است، و بدين ترتيب ديرى نگذشت كه فرقه يهودىجديدى به وجود آمد.هنگامى كه وحدت مجدد با يهوديت ديگر ناممكن شد، اين فرقه به نطفهيك دين جديد تبديل گشت.
حتى اين زندگينامه مختصر نيز مملو از نكات نامعلوم و فاقد قطعيت است، زيرا منابع اصلىآن (اناجيل) يك نسل پس از مرگ عيسى نوشته شدند و مشحون از مفروضات نشأت گرفته ازايمان به عيسى هستند.ارائه تصويرى دقيق از شخصيت و تعاليم عيسى، امرى است دشوارتر.بااين همه اغلب محققان با اين ادعا موافقاند كه وى شخصيتى خارق العاده داشته است.مثلامحقق يهودى معاصر گزاورميز عيسى را معجزهگرى مقدس مىداند و بر ديدگاه محقق ديگرىصحه مىگذارد كه پيشتر گفته بود در احكام اخلاقى عيسى، «والايى و رجحان و اصالتى وجوددارد كه در هيچ يك از ديگر احكام اخلاقى عبرى سابقه نداشته است، همان گونه كه مثلهاى«~ (Parables) ~»او مبين هنرى شگرف و بىهمتاست.» (11)
به زعم محققان مسيحى از قبيل لوكاس گرولنبرگ، در پس احكام اخلاقى و مثلهاى عيسى اطمينانى فوق العاده به خدا و ميثاق يهوديان نهفته است. (12) ظاهرا عيسى با الفاظى خودمانى بهخداوند اشاره مىكرد و او را «پدر» مىخواند.وى با اطمينان از حمايت هميشگى اين پدر،بى هيچ قيد و بندى به همه جا مىرفت و با هر كس كه به نزدش مىآمد مراوده مىكرد.به نظرمىرسد كه اين امر او را به عاملى بحران ساز تبديل كرد.آنان كه بى قيد و بند بودن عيسى واطمينان مطلق او به نيكى خداوند و حمايت هميشگىاش از او را در مىيافتند، مىتوانستندخود را رها كنند و به آنچه كتاب مقدس «ايمان» مىنامد نايل شوند.يعنى به تعهدى از صميمدل، شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جنزدگان به دست عيسى را با توسل بهچنين ايمانى به بهترين نحو مىتوان از ديدگاهى روانشناختى توجيه كرد.آن كسانى هم كهنمىخواستند يا نمىتوانستند وجود چنين ايمانى را در خود به عيسى نشان دهند، از او كنارهمىگرفتند.به نظر بسيارى از مردم، عيسى مبانى سنن آنها را سست مىكرد و توقعاتش براىايجاد تحول، زياده از حد بود.بدينسان بود كه معاصران او به گروههاى مختلفى تقسيم شدند.شخصيت عيسى چنان نافذ بود كه گهگاه اعضاى خانوادهاى واحد، درباره او مواضع ونگرشهايى مغاير هم داشتند.
از سوى ديگر، اگر آنچه را در اناجيل آمده است بپذيريم، آنگاه بايد گفت كه عيسى به مفهوممتعارف كلمه «شخصيتى نافذ» نبود.وى غالبا رفتارى ملايم و شاعر مآبانه از خود نشان مىداد.او براى تسلط يافتن بر دستگاه دينى، مبادرت به جنگ يا هراساندن زنان و كودكان نكرد.در واقع،حتى آنان كه به لحاظ دينى مطرود قلمداد مىشدند (گناهكاران)، وى را خوش برخوردمىيافتند .وى از فرط اعتقاد به اينكه خداوند پدرى مهربان است و دوران جديدى از رابطهدوستانه و صميمانه با خدا در پيش روى قرار دارد، به گناهكاران پيشنهاد بخشايش مىكرد.نويدمسرت بخش او به معناى آغازى جديد [در رابطه انسان و خدا] بود، زيرا به زعم او عشقمىتوانست زخمهاى ديرينه را التيام بخشد.عشق مىتوانست موجب آشتى دشمنان شود وحتى اشخاص دلسرد را با خودشان آشتى دهد.عيسى با برخوردارى از چنين نگرشى، ظاهراعالم هستى را پرشور و زيبا قلمداد مىكرد.او عاشق مرغان آسمان و گلهاى سوسن بود، گلهايىكه خداوند دشتها را مملو از آنها كرده و شكوه بخشيده بود.او ناظر اين حوادث كوچك اماشور آفرين بود كه بيوه زنان بخشى از اندك دارايى خود را براى كمك به معبد سليمان مىبخشندو شبانها براى نجات جان يك ميش هر مشكلى را به جان مىخرند.عيسى با تأمل دريافت كهگرچه عامه مردم غالبا همچون فرزندانى ناسپاس رفتار مىكردند، ليكن خداوند چنان مشحون ازمهر پدرى بود كه خطاهاى آنان را بىدرنگ مىبخشيد.عيسى بيش از هر چيز به فرزندى چنين پدرى مباهات مىكرد.
عيسى اعتقاد داشت كه پادشاهى خداوند اين امكان را به طور بالقوه براى همگان فراهم مىآوردتا از زندگى الوهى برخوردار شوند.در دوره و زمانه او، يهوديان بسيار اميدوار بودند كه خداوندسرانجام آنان را از يوغ بيگانگان رهايى خواهد بخشيد.آنها در مخيله رؤيا پردازشان همواره آزادىو عدالتى را مجسم مىكردند كه حكومت خداوند بر ايشان به ارمغان مىآورد.اين تصورات درباطن عيسى جاى گرفته بودند.وى به سبب حس صميميت با خداوند، مروج اين عقيده بود كههر كس به پدر او ايمان آورد مىتواند به همان حس صميميت نايل شود.آنچه عيسى براىاثبات رسالتش در اعلام كردن پادشاهى خداوند انجام مىداد (شفاى بيماران و معجزه)، از رابطهاو با پدرش سرچشمه مىگرفت.اين كارهاى عيسى، توجه مخاطبانش را از خود او به خاستگاهالوهى او معطوف مىكرد.از نظر او، شالوده سعادت انسان (خواه سعادت يك فرد و خواهسعادت جامعه)، رابطه صحيح با خداوند بود.البته اين از اعتقادات سنتى يهوديان بود، اماعيسى جنبه شخصى آن را مؤكد كرد.از آنجا كه طليعه حكومت خداوند آغاز شده بود (و گواه اينامر، تجربه و كارهاى عيسى بود)، اكنون سعادت انسان در گرو صميميتى عاشقانه با خدا بود.پيروان او مىبايست همچون كودكانى معصوم، از هر حيث خود را تحت حضانت خداوند قراردهند.در واقع، لفظ «ابا»«~ (Abba) ~»[«اى پدر»] كه عيسى به كار مىبرد، از جمله الفاظى است كهكودك نو پا براى اشاره به پدر خود بر زبان مىآورد و مىتوان آن را مترادف «بابا» يا «مامان»دانست .رابطه مؤمن با خداوند مىبايست تا اين حد خودمانى و صميمى باشد.
دومين ركن تعاليم عيسى، عشق به همسايه بود. «شما» (13) تأكيد كرده بود كه يهوديانمىبايست از صميم دل به خداوند عشق بورزند و خاخامهاى همعصر عيسى در تعاليم خويشبر عشق به همسايه اصرار مىورزيدند.پس مىبينيم كه در هيچ يك از اين دو زمينه مهم، تعاليمعيسى كاملا هم بديع نبود.اما درست همان طور كه تعاليم او درباره عشق به خداوند مبتنى بررابطهاى صميمانهتر از «شما» بود، ايضا تعاليمش در باب عشق به همسايه نيز پرشور و هيجانتربود.در پاسخ به كسى كه پرسيده بود «همسايه من كيست؟» ، عيسى مثل «سامرى نيكو سرشت»را ذكر كرد (انجيل لوقا، باب 10، آيات 30 الى 37) (14) .اين مثل دلالت بر اين دارد كه همسايگى،تمايزهاى يهودى و سامرى، يا سنتى«~ (Orthodox) ~»و ملحد، و هموطن و بيگانه را بر نمىتابد. همان گونه پولس«~ [(Paul] ~»يكى از حواريون عيسى) بعدها دريافت، همسايگى از مرزهايىهمچون زن و مرد، يا غلام و آزاد فراتر مىرود (رساله پولس رسول به غلاطيان«~ [Galatians] ~»،باب 3، آيه 28) .پادشاهى خداوند و كليساى مسيح، تعاريف جديدى از همسايگى را مىطلبيد.مطابق تعريفى كه عيسى ارائه مىداد، هر انسان همنوع نيازمندى، سزاوار دوست داشته شدناست.به عبارت ديگر، هر انسان ديگرى كه به صورت خدا آفريده شده (15) ، استحقاق دارد كههمچون ما با او رفتار شود.
دو اصلى كه فوقا بر شمرديم مبين عمق ساختار تعاليم عيسى هستند و همان گونه كه كارلرانر نشان داده است، هر دو با يكديگر همخوانى دارند. (16) شايد بتوان گفت در خور توجهترينجلوه اين وحدت، در انجيل متى (باب 25، آيه 40) به چشم مىخورد.در آن آيه مىخوانيم كهپادشاه (مظهر خداوند) خطاب به كسانى كه درباره زندگىشان به قضاوت نشسته است چنينمىگويد: «واقعا به شما مىگويم آنچه به يكى از اين برادران كوچكترين من كرديد [كارى نيك،مانند اطعام گرسنگان يا تأمين پوشاك مستضعفان]، به من كردهايد.» عين همين عقيده در رسالهاول يوحناى رسول، باب 3، آيه 17 بيان شده است: «ليكن كسى كه معيشت دنيوى دارد و برادرخود را محتاج ببيند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبت خدا در او ساكن است؟»عشقى كه عيسى به پدر خويش مىورزيد و عشقى كه عيسى از جانب پدرش در آنچه خود «روح» مىناميد حس مىكرد، مىبايست به صورت نيكوكارى در حق همنوعانش لبريز مىشد.بر عكس، عشقى كه هر كس نسبت به همنوعانش از خود بروز مىدهد، به رغم آنكه ممكن استعشق غريزى و ارتجالى به نظر آيد، از خداوند كه سرچشمه كل آفرينش است سرچشمهمىگيرد .پس تعاليم عيسى در اصل چيزى جز تجربه عشق و قدرت آن نبود.تفسيرهاى او دربارهشريعت نيز همچون معجزاتش در شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جن زدگان،از عشق او نشأت مىگرفت.
محققان معاصر به ما مىگويند كه در تعاليم دينى، شكل و محتوا از يكديگر جدا نيستند وجا دارد همين گفته را درباره تعاليم عيسى نيز صادق بدانيم.وى تعاليم خود درباره پادشاهىخداوند و فرمان دو وجهى عشق را غالبا به شكل مثل بيان مىكرد.عيسى از طريق داستانهايىملموس و پر معنى (مانند داستان سامرى نيكو سرشت) مىكوشيد كارى كند كه شنوندگانشتصورات ديرينه خود را كنار بگذارند و دريابند كه حكومت خدا موهبتى است از هر حيث نيكو.در سنن دينى ديگر نيز به نظاير اين گونه تعليم از طريق مثل بر مىخوريم (مثلا در «كوان» هاى (17) ذن بوديستها) .در اين زمينه، ذن بوديستها همان هدف عيسى را دنبال مىكنند. (18) خدايا بودا ـ ذات تجربه غايى دينى، رازى است كه گفتار و ادراك معمولى از بر ملا كردن آن عاجز است.در نزد عيسى آن راز، غايت يا اشباع شور آفرين عشق الهى است.خداوند بسيار نيكوتر است ازآنچه بتوان تصور كرد، و بسيار بهتر از آنچه ما هستيم، چندان كه اگر بخواهيم به واقعيت الوهىپى ببريم بايد نخست ذهنمان را از همه مفروضات تنگ نظرانه پاك كنيم.
سرانجام زمامداران يهودى متقاعد شدند كه بايد عيسى را از ميان بردارند.به احتمال قوىدليل اين امر آن بود كه عيسى شالوده زندگانى دينى را از شريعت موسى به عشقى كه خودمالامال از آن بود تغيير داد.چه بسا خود او نيز حدس زده بود كه اين تغيير بنيانى به بهاى جان اوتمام خواهد شد، زيرا در انجيل يوحنا، باب 15، آيه 13، از قول او گفته مىشود كه وى اعتقادداشت عشقى بزرگتر از فدا كردن جان خويش در راه دوستان وجود ندارد.البته مسيحيان ويهوديان همواره در تفسيرهايشان راجع به اينكه عيسى جان خود را چگونه فدا كرد، با يكديگراختلاف نظر داشتهاند.از نظر مسيحيان، تصليب عيسى مبين اوج عشق الهى و رضامندىخداوند براى تحمل مرگ به خاطر انسانهاست.اما از نظر يهوديان، تصليب او نشان دهنده نوعىخفت (مرگ به صورت يك بزهكار) و قساوتى مغاير با عشق الهى است.بدين ترتيب، اگربگوييم كه اصل قضيه در تفسير عيسى صليب است، چيزى بيش از يك جناس را بيان كردهايم. (19)
اصل قضيه در تفسير پولس از عيسى يقينا صليب بود: «زيرا يهود آيتى مىخواهند و يونانيانطالب حكمتاند، ليكن ما به مسيح مصلوب وعظ مىكنيم كه يهود را لغزش و امتها را جهالتاست، ليكن دعوتشدگان را ـ خواه يهود و خواه يونانى ـ مسيح قوت خدا و حكمتخداست.» (رساله اول پولس رسول به قرنتيان«~ [Corinthians]، ~»باب 1، آيات 22 الى 24) به زعمپولس، خداوند عمق گناهان انسان و عمق عشق الهى را بر روى صليب نشان داده بود.پدر بازنده كردن عيسى از ميان مردگان، آفرينشى جديد را آغاز كرده بود.نظم كهن آدم ابو البشر با مرگبه غايت و سرانجام خود رسيده بود.نظم جديد مسيح («آدم دوم») ساختارى نو به نژاد بشربخشيد.نافرمانى آدم ابو البشر به مرگ انجاميده بود، حال آنكه نافرمانى مسيح به حيات وجاودانگى و برخوردارى از رحمت الهى منتهى شد.بدين ترتيب، بنيان الهيات پولس مرگ ورستاخيز عيسى بود.همچون «گوئل»«~ ([goel] ~»«رستگارى بخش» شريعت خانوادگى يهود)،عيسى آن كسانى را كه گناه به بردگى كشانده بود، به دنياى ايمان باز خريد.در نتيجه، ابناى بشر ديگر مىتوانستند از آزادى فرزندان خدا برخوردار شوند (رساله پولس رسول به روميان، باب 8،آيه 21) .
پولس كه ابتدا از جمله يهوديانى بود كه مسيحيان را مورد ايذا و اذيت قرار مىدادند، پس ازيك بار لقاى عيسى به مسيحيت گرويد و از آن پس تربيت فريسى و توان فوق العاده خود را درراه اشاعه مسيحيت به كار گرفت.وى با سفر به تمامى نواحى شرق مديترانه كليساهايى جديدتأسيس كرد و با تعديلى عمده، بند ناف كليساى مسيحى جديد را از يهوديت قطع كرد، به اينترتيب كه ضمن مجاز دانستن گرويدن غير يهوديان به مسيحيت، اعلام كرد كه شريعت موسىهيچ التزامى براى آنان نخواهد داشت.پولس گفت كه آنان به ختنه يا رعايت احكام روزه يهودياننيازى ندارند، زيرا خداوند در وجود مسيح دست به كارى تازه زده بود، رحمتى ايزدى كه شريعتموسى صرفا مقدمات آن را فراهم آورد.شريعت موسى در جاى خود مفيد بود، اما دست كم براىپيروان مسيح ديگر كنار گذاشته شده بود.خداوند به جاى آن شريعت، ارشاد درونى «روح القدس» و ارشاد بيرونى مقررات كليسا را قرار داده بود.
نامههاى پولس نشان مىدهند كه كليساهاى نو بنيادى كه وى تأسيس كرد، در بدو امر همهملازمات ايمان مسيحى را در نيافتند.غسل تعميد بر غوطهور شدن در مرگ و رستاخيز مسيحدلالت مىكرد، به نحوى كه از آن پس انديشيدن به جاودانگى ناممكن بود، در حالى كه مسيحياناوليه از قبيل قرنتيان، تسالونيكيان (Thessalonians) و غلاطيان كه پولس خطاب به آناننامههايى نوشت، همگى همچنان از بارهاى بدن رنج مىبردند.پولس آميزهاى عاقلانه ازقاطعيت و ترحم براى آنان بود.او با پيشبرد مدبرانه امور كليسا، اهميت و نفوذ مسيح را در ميانمردم گسترش داد.وى رسالات اوليه خود (مانند رسالهاش خطاب به تسالونيكيان) را با اميد بهبازگشت قريب الوقوع مسيح به رشته تحرير در آورد.در رسالاتى كه در ميانه عمر نوشت (يعنىدر رسالاتش خطاب به فيليپيان«~ [Philippians] ~»، غلاطيان، قرنتيان و روميان)، تأكيد كرد كه روحمسيح كه همچنان باقى است بازگشت او را تضمين مىكند.واپسين رسالات پولس (خطاب بهكولسيان«~ [Colossians] ~»و افسسيان«~ [Ephesians] ~»كه احتمالا به دست مريدان پولس نوشتهشدهاند)، تأملاتى درباره تعالى مسيح در كائنات و برنامه عظيم خداوند براى رستگارى بشرند.نمونهاى از بينش كمال يافته پولس را در رساله او به افسسيان، باب 1، آيات 3 الى 10 مىتوانديد :متبارك باد خدا و پدر خداوند ما عيسى مسيح كه ما را مبارك ساخت به هر بركت روحانى در جايهايى آسمانى در مسيح، چنانكه ما را پيش از بنياد عالم در او برگزيد تا در حضور او در محبتمقدس و بىعيب باشيم.ما را از قبل تعيين كرد تا او را پسر خوانده شويم به وساطت عيسى مسيحبر حسب خشنودى اراده خود، براى ستايش جلال فيض خود كه ما را به آن مستفيض گردانيد در آنحبيب.در وى به سبب خون او فديه يعنى آمرزش گناهان را به اندازه دولت فيض او يافتهايم كه آنرا به ما به فراوانى عطا فرمود در هر حكمت و فطانت.زيرا سر اراده خود را به ما شناسانيدبر حسب خشنودى خود كه در خود عزم نموده بود براى انتظام كمال زمانها تا همه چيز را خواهآنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمين است در مسيح جمع كند.
متألهى به نام جوزف فيتزماير مىنويسد: «مهمترين سهم پولس در الهيات مسيحى، وحدتىاست كه او در كليسا بين آحاد مسيحيان به وجود آورد، وحدتى كه به زعم او از يگانه هدفبرنامه خداوند براى نيل به رستگارى ناشى مىشود.» (20) تصوير ذهنى بزرگ در اين ديدگاه راجعبه كليسا، «پيكر مسيح» است.همانند عيسى كه با باطنى كردن شريعت آن را به عشق به خدا و بههمسايه تبديل كرد، در مسيحيت پولس گرايش برخى از فريسيان به باطنى كردن ميثاق تداوميافت.خداوند از طريق مرگ و رستاخيز عيسى، مردمانى جديد آفريده و التزامى نو به وجودآورده بود.اين مردمان جديد «در مسيح» مىزيستند. (تعبير «در مسيح» ، مفهومى شبه مكانى بودكه پولس آن را مىپسنديد). از طريق غسل تعميد و شركت در آئينهاى مقدس كليسا، مؤمنانزندگانى واحدى همراه با مسيح مىداشتند.كودكى الوهى آنان مبتنى بر الگوى ارتباط مسيح باپدر بود.پدر به منظور تحقيق اين پيوند انداموار، مسيح را گسيل كرده بود.پدر، پسر وروح القدس پيكر مسيح را پروراندند تا خانواده الهى گسترش يابد.براى مثال، روح القدس دراعماق وجود مؤمنان حركت مىكند و با نالههايى وصف ناپذير بر ايشان دعا مىكند. (رسالهپولس رسول به روميان، باب 8، آيه 26)
بدين ترتيب مىبينيم كه يكى از آراى بنيادين مسيحيت به روايت پولس، تقدس كليساست.به اعتقاد پولس، پيروان كليسا با مسيح عقد ازدواج بستهاند (رساله پولس به افسسيان، باب 5،آيات 21 الى 33) و در شكوه و جلال او شريكاند.به يارى روح القدس، زندگى روزمره آنانمىتواند اين شكوه و جلال را بازتاباند.مؤمنان مىبايست بيش از هر چيز، نوعدوستى راارزشمند شمارند كه بزرگترين موهبت روح القدس است.آنان با دوست داشتن يكديگر به عنوانبرادران و خواهرانى در وجود خدا، مىتوانند درد و رنج زندگى در اين جهان را تحمل كنند وسزاوار اجراى اخروى شوند.در واقع، رستاخيز عيسى دليلى موجه براى ايمان به حيات مجددآنان پس از مرگ بود.به همين سبب، مسيحيتى كه پولس مروج آن بود، تلاشهاى مادى و مزيتهاى دنيوى را خوار مىشمرد و توجه «پيكر مسيح» را به اهدافى متعاليتر معطوفمىدانست.
امروزه محققان عهد جديد برخى از ثمر بخشترين فنون و شيوههاى خود را از جامعه شناسى بهعاريت مىگيرند.تحليلگران امروزى بيش از اسلام خويش از اهميت پس زمينه جامعه شناختىگروههاى اجتماعى آگاهند و لذا درباره جنبشهاى فرهنگى همعصر با الهيات و جماعاتگوناگون عهد جديد به تحقيق مىپردازند.مثلا آنها كشيشهاى خارج از مسيحيت را كه ممكناست بر اسناد عهد جديد مانند افسسيان تأثير گذاشته باشند، بررسى مىكنند.هاوارد كلارك كىتصويرى اجمالى از اين قبيل تأثيرها ارائه مىدهد: «در دستنوشتههاى پاپيروسى افسونها و نيزدر كتيبههاى مربوط به آئينهاى سرى، اشاراتى به روشنگرى«~ (enlightenment) ~»يافت مىشود.نفوذ روشنگرى به متون مسيحى دوران پس از حواريون را در اشارههاى صريح به اشراق عرفانىدر رساله پولس رسول به افسسيان، باب 3، آيه 9 مىتوان ديد («تا پرتو افشانم بر چگونگى آنسرى كه ساليان متمادى در خدا مستور مانده بود...») (21)
اين فرهنگ يونانى در مسيحيت پولس تأثير گذاشت.به نظر مىرسد كه فرهنگ يهودى بهصورت پس زمينه سه انجيل اول عهد جديد (يعنى اناجيل متى، مرقس«~ [Mark] ~»و لوقا) تأثيربيشترى باقى گذارده باشد، يعنى در اناجيل به اصطلاح مشابه«~ (synoptic) ~»يا «داراى ديدگاهمشترك» .اناجيل مشابه مجموعههايى از سخنان عيسى، يا خاطرات مؤلفان اين اناجيل از اعمالاو هستند كه مطابق با نيازها و فهم و درك مسيحيان اوليه ساكن در فلسطين و سوريه بيانشدهاند .از آنجا كه مؤلفان دو انجيل متى و لوقا علاوه بر منابع خاص خود احتمالا هم به انجيلمرقس دسترسى داشتند و هم به منبعى ديگر (كه منبع «ك» ناميده مىشود و شايد اين «ك»مخفف «كوئل»«~ [Quelle] ~»باشد كه به زبان آلمانى يعنى «منبع»)، هاوارد كلارك كى نتيجه مىگيردكه بايد دست كم چهار نوع الهيات مشابه را توصيف كند.الهيات «ك» ، سويهاى معاد شناسانه دارد،يعنى به چگونگى زندگى در آخر الزمان مىپردازد.در اين گونه از الهيات مسيحى، عيسىبه صورت رهبر و پيامبرى فرهمند معرفى مىشود كه فكر و ذكرش متوجه معاد است.مزايا وآزمونهاى دشوار سلوك مسيحى، نقش پيامبر به منزله پيام آور خدا، فرايند توبه، و نقش عيسىدر مقام آورنده وحى و كارگزار حكومت خدا، از جمله موضوعات مورد علاقه جماعت يا جماعات الهيات «ك» هستند .عيساى الهيات «ك» پس از غسل تعميد و پيكار پيروزمندانه بر ضدشيطان، زمان تصميمگيرى و نبرد معنوى را اعلام مىكند.اين الهيات خصلتى اسرار آميز دارد،گويى كه از گروهى سرچشمه گرفته است كه به دليل پيروى از پيامبرى معاد باور احساسمىكردند جداى از ديگران و تافتهاى جدا بافتهاند.علاوه بر اين، از الهيات «ك» قويا چنينبر مىآيد كه ايمان يعنى استقامت در برابر شدايد، همان گونه كه عيسى استقامت مىورزيد.به همينسبب الهيات «ك» به ما از جمله بشارت مىدهد كه «خوشا به حال شما اى مساكين، زيرا ملكوتخدا از آن شماست.خوشا به حال شما كه اكنون گرسنهايد، زيرا كه سير خواهيد شد.خوشا بهحال شما كه هم اينك گريانيد، زيرا خواهيد خنديد.» (انجيل لوقا، باب 6، آيات 20 الى 21)
بسيارى از همين ويژگيهاى معاد شناسانه در انجيل مرقس نيز يافت مىشوند، اما ظاهراجماعتى كه اين انجيل را به وجود آورد به زندگى در فاصله زمان حال و آخر الزمان تن در دادهاست .به همين دليل مرقس به گفتههاى عيسى درباره طلاق، ازدواج، دولت و ثروت علاقه نشانمىدهد .انجيل مرقس مبين فراغتى ذهنى براى تأمل درباره رستاخيز، فرمان اول، آمرزش گناهانو رعايت روز سبت است. (22) توجه انجيل مرقس به تفاوتهاى عيسى با مفسران يهودى شريعت،به سبك به كار رفته در برخى از «كتيبههاى بحر الميت» (23) شباهت دارد.هاوارد كلارك كى باتركيب اين مشخصهها و ساير خصوصيات انجيل مرقس، عقيده خود را درباره زمينهجامعه شناختى اين انجيل چنين بيان مىكند: «انجيل مرقس در واقع سند تأسيس يك فرقهمسيحى آخر الزمانى است.شواهد ناچيزى براى فرضيهپردازى درباره مبدأ تأليف اين انجيلدر دست داريم، با اين حال، عواملى گوناگون همگى دلالت بر اين دارند كه مبدأ آن، روستاها وشهرهاى كوچك جنوب سوريه بوده است.» (در حدود سال 65 دوره مشترك) (24) توجه جماعتىكه انجيل مرقس را به رشته تحرير در آورد، عمدتا به رويدادهاى آخر الزمان معطوف بود.ايناناعتقاد داشتند كه از معرفتى سرى (باب 4، آيه 11) (25) و لقاء محرمانه«~ (Private vision) ~»(باب 9،آيات 2 الى 9) (26) برخوردارند و آرزوهايشان به فوريت محقق مىشوند (باب 13، آيه 30) (27) .
پيروان اين فرقه حاضر بودند از خانه و خانواده و زمينشان در راه آرمان خويش بگذرند (باب10، 30) (28) و اين نشان مىدهد كه زندگى در فاصله زمان حاضر و آخر الزمان، آنان را كاملاخشنود نمىكرد .اين مسيحيان نظام جماعت خود را تابعى از آزادى لازم براى سفر به اطراف واكناف و اعلام كردن حكومت خدا مىدانستند.همچنين چه بسا نوع ادبى«~ (genre) ~»موسوم به «انجيل» كه احاديثى از گفتههاى عيسى را در روايتى كلى از زندگى و مرگ او ادغام مىكند، ازهمين جماعت سرچشمه گرفته باشد.
متى با استفاده از مطالب انجيل مرقس، مضمون فرعى تحقيق بخشيدن به كتاب مقدسعبرى را برجسته كرد.مثلا در شجرهنامه ابتداى انجيل متى، ابراهيم و داود نياكان عيسى دانستهشدهاند و بدين ترتيب داستان عيسى بخشى از تاريخ فلسطين تلقى گرديده است.آنچه در اينانجيل راجع به دوران طفوليت عيسى، غسل تعميد او به دست يحيى و اغواى او توسط شيطانگفته شده، توأم است با اشارات متعدد به متون مقدس.مطالب انجيل متى از نظر ساختار ادبىمتشكل از پنج كتاب است كه هر يك از آنها با عبارت «و چون عيسى اين سخنان را ختم كرد» ازبقيه مجزا گرديده است. (باب 7، آيه 28، باب 11، آيه 1، باب 13، آيه 53، باب 19، آيه 1، باب26، آيه 1) اين تقسيم بندى احتمالا تقليدى عمدى از پنج كتاب موسى است.تباين بارزى كه درتفسير فريسيان از شريعت و تفسير عيسى از آن در انجيل متى به چشم مىخورد، از توجه متى بهمتون مقدس ناشى مىشود.لحن كينه توزانه اين انجيل توجه هر خوانندهاى را به خود جلبمىكند و قويا دال بر آن است كه جماعت به وجود آورنده انجيل متى رقابت سرسختانهاى بايهوديت فريسى داشت.يكى ديگر از علائم يهوديت اين جماعت، موضع آنان در قبال جايگاهشريعت موسى براى مسيحيان است.بر خلاف پولس كه شريعت موسى را از نظر عيسى الغاشده مىدانست، موضع متى اين بود كه مسيحيان مىبايست احكام دينى خود را اكيدا رعايتكنند و از اين طريق بر «كاتبان» (قانونگذاران دينى) و فريسيان پيشى گيرند. (باب 5، آيات 19 و20) (29) متى صرفا در مورد احكام غذا خوردن و طهارت براى انجام شعاير دينى تساهل رواداشت و به اين رأى عيسى گردن نهاد كه خباثت از قلب آدمى نشأت مىگيرد و نه از آنچه او لمسمىكند يا مىخورد.
به طور كلى، جماعت پيرو متى كليسا را امت راستين [خدا] قلمداد مىكرد.رسالت اصلىكليسا به يهوديان مربوط مىشد و «ميش گمشده» اى كه اين كليسا توقع داشت به انجيل واكنشنشان دهد، عيسى را به شبان ـ پادشاهى كه در كتاب ذكرياى نبى«~ (Zechariah) ~»در عهد عتيق ذكرشده بود مرتبط مىكرد. (باب 21، آيه 5) (30) از سوى ديگر، در انجيل متى همچنين گرايشى بههماهنگى«~ (universalism) ~»به چشم مىخورد، زيرا در آن ابراز اميدوارى مىشود كه پيروانجماعت عهد بسته سرانجام همه ملل را در برگيرند . (باب 28، آيه 19) (31) عيسى در دل كليسامىزيد (باب 28، آيه 20) (32) و متى شيوههاى قضاوت و پايان بخشيدن به اختلافات را به دقتبر مىشمرد (باب 18، آيات 15 الى 20) (33) ، و اين هر دو دلالت بر كليسايى بنياد گرفته ونهادى شده دارند و نه صرفا فرقهاى آخر الزمانى.
انجيل لوقا و كتاب همزاد آن (كتاب اعمال رسولان«~ [Acts] ~»)، خواننده را با جامعه شناسيى آشنا مىكنند كه بيش از پيش مبين خصوصيات دنياى يونانى ـ رومى است.براى مثال، داستانعيسى در بيت المقدس آغاز مىشود (يعنى در مركز دنياى يهودى) و داستان كليسا به سوى رومحركت مىكند (مركز دنياى غير يهودى) .زبان، صناعات بلاغى و الگوهاى ادبى در انجيل لوقامبين تأثيرات فرهنگ يونانىاند، و باب هفدهم كتاب اعمال رسولان خداجويى شاعران وفيلسوفان يونانى را مىستايد.الهيات لوقايى مسئله بازنگشتن مسيح را اين گونه حل مىكند كهمىگويد خدا هم اكنون به واسطه روح القدس در كليسا حضور دارد. (انجيل لوقا، باب 24، كتاباعمال رسولان باب 1) همچنين جارى شدن روح القدس بر زبانها در روز پنطيكاست«~ (Pentecost) ~»، پنجاه روز پس از عيد پاك ([«همه از روح القدس پرگشته به زبانهاى مختلف بهنوعى كه روح به ايشان قدرت تلفظ بخشيد به سخن گفتن شروع كردند»] كتاب اعمال رسولان،باب 2، آيه 5)، دلالت بر رسالتى جهانى دارد كه با رسيدن انجيل به روم (كتاب اعمال رسولان،باب 28، به نخستين اوج خود مىرسد.مؤلف مكررا بر مشيت الهى و آشكار شدن غرض حتمىملكوت تأكيد مىگذارد . بدينسان داستانهاى لوقا درباره سفر خانواده مقدس به بيت لحم،شهادت استيفان«~ (Stephen) ~»و مردد بودن حكمرانان رومى درباره دادخواست قضايى پولس،همه و همه حكايت از علاقه او به آشكار كردن تاريخ ـ رستگارى دارند.
علاوه بر مندرجات انجيل مرقس و منبع موسوم به «ك» ، لوقا از زندگينامههاى نوشتهيونانيان و روميان نيز استفاده مىكند و نشان مىدهد كه عميقا باكل دنياى يونانى آشناست.ايننشانهها دلالت بر اين دارند كه جماعت پيرو لوقا، غير يهودى بود و خصلتى جهان وطنى«~ (cosmopolitan) ~»داشت.نشانههايى ديگر كه حكايت از همين امر دارند عبارتاند از نگرشهاىاين جماعت درباره دولت، نقش مهمى كه به زنان اعطا مىكند و تأكيد آن بر آشتى دادنديدگاههاى مختلف در الهيات.در مسيحيت مرقس و پولس مىبينيم كه عيسى به حكومتروميان تن در مىدهد، حال آنكه لوقا در روايتش از مسيحيت به هر طريق كه مىتواند بر اين نكتهتأكيد مىگذارد كه هم عيسى و هم مسيحيان اوليه هر گاه كه به محاكم مدنى روميان آوردهمىشدند، بى گناه شناخته مىشدند.به مرور زمان و با افزايش تعداد مسيحيان، جايگاه آنان درامپراتورى روم به مسئلهاى مبرم تبديل گشت.مسيحيان طى دو سده نخست، همواره مشكلاتىدر روابط عمومى خود داشتند، اما مسيحيت لوقايى خيلى زود به نحوه برطرف كردن اين مسائلپى برد: كليسا با نشان دادن اينكه بارقه آرامش و كارهاى خير است، مىتوانست كذب بودن تمامىاتهامات مربوط به آشوبگرى را ثابت كند.
كليساى لوقا همچنين تأكيد مىورزيد كه پيروان عيسى در جماعت مسيحى، افراد گوناگونى را شامل مىشوند: زنان، مستضعفان، صاحب منصبان رومى، سامرىها و حتى كسانى كهروحشان را ارواح خبيث تسخير كرده بودند.كليسا مىبايست همگان را در برگيرد، حتى كسانى كهمورد تحقير يهوديان و اشراف قرار مىگرفتند.در عين حال، الهيات لوقايى درهاى مسيحيت را بهروى يهوديان ثروتمندى كه احكام شريعت را رعايت مىكردند و غير يهوديان تازهمسيحى شدهاى كه احكام شريعت را رعايت نمىكردند، باز مىديد.در واقع، همان گونه كه ازكتاب اعمال رسولان (بابهاى 6، 10، 15، 21) بر مىآيد، كليسا موظف است خود را نهادىدر بر گيرنده و نه طرد كننده بداند و زمينه پايان بخشيدن به اختلافات ديدگاههاى مختلف درالهيات را فراهم آورد.مؤلف اين نوشتهها كه از تيزبينى خاص مبلغان برخوردار بود، تصويرىغير سياسى و صلح جو از كليسا ارائه كرد كه هر كسى صرف نظر از نژاد و جايگاه طبقاتىاشمىتوانست جايى در آن داشته باشد.وى در نگارش انجيل هم لحنى حاكى از نزاكت به كارمىبرد تا غير يهوديان تحصيل كرده را متقاعد كند كه مسيحيت انديشههايى در خور احترام دارد وهم لحنى حاكى از حساسيت، تا بدين وسيله توجه مهربانانه خداوند را شامل حال مستضعفان وافراد معمولى نيز كرده باشد.
تجربيات دينى و نيروهاى اجتماعى در پس زمينه نوشتههاى يوحنا (انجيل يوحنا، رسالههاىيوحنا و مكاشفات او)، بعد ديگرى به مسيحيت عهد جديد مىافزايند.ريمند ا.بران كه محققىبرجسته و متخصص در مطالعات مربوط به يوحنا است، اخيرا شمايى از تاريخ جماعت يوحناشامل چهار مرحله ارائه داده و سطوح مختلف سنت در انجيل و رسالات يوحنا را مشخص كردهاست. (34) به عقيده بران مسيحيت يوحنايى را احتمالا يهوديان فلسطين ابداع كردند كه انتظاراتتقريبا متعارف مسيحايى داشتند.اينان كه شايد شامل پيروان يحيى تعميد دهنده نيز مىشدند،به سرعت عيسى را به عنوان مسيح پذيرفتند.از نظر آنان، عيسى ادامه دهنده راه داود ومحقق كننده پيشگوييهاى متون مقدس بود و معجزاتش بر نقش مسيحايى او صحه مىگذاشت.رهبر ايشان مردى بود كه عيسى را در دوران نبوتش شناخته و «حوارى محبوب» نام گرفته بود.
گروه ديگرى نيز متعاقبا به اين جماعت مبدع پيوست.اين گروه دوم عمدتا يهوديانى رادر بر مىگرفت كه مخالف دين كسانى بودند كه مطابق آئين معبد بيت المقدس به عبادتمىپرداختند .آنان به عيسى ايمان داشتند و سامريان را به كيش خود در مىآوردند.ليكن به اعتقاد ايشان، عيسى پيشتر جانشين داود بود تا جانشين موسى، عيسى نيز همچون موسى به حضور ولقاء خدا رسيده و كلام او را براى آدميان آورده بود.
از وحدت اين دو گروه، مسيحيتى «متعالى» حاصل شد كه بر وجود قبلى عيسى به صورت «كلمه»«~ (Logos) ~»يا «كلمة الله» تأكيد مىگذاشت.اين نظريه يهوديانى را كه اين مسيحيان يهودىفلسطينى هنوز با آنان رابطه داشتند برآشفت، زيرا به زعم آنان اين عقيده عيسى را تبديل بهخدايى دوم كرده و ناقض يكتا پرستى يهودى بود.در نتيجه يهوديان طرفداران مسيحيت متعالىرا از كنيسهها بيرون راندند و اين راندهشدگان نيز متقابلا يهوديان را بانى شر محسوب كردند .مسيحيان براى جبران آنچه در يهوديت از دست داده بودند تأكيد ورزيدند كه عيسى تجلىوعدههاى خداوند درباره معاد است. «حوارى محبوب» نقش رهبر را در اين تحول ايفا كرد.در نتيجه اين تحول، كليسا ديدگاه خاصى در قبال معاد اختيار كرد (ديدگاهى كه بر طبق آن،آخر الزمان در عيسى محقق شده بود) و موضعى جدلى نسبت به يهوديت گرفت.
بران تصريح مىكند كه اين بازسازى تاريخ مسيحيت يوحنايى، صرفا يك فرضيه است.بهاعتقاد او مرحله اول اين تاريخ، از نيمه دهه 50 دوره مشترك تا اواخر دهه 80 دوره مشترك رادر بر مىگيرد.مرحله دوم احتمالا از حدود سال 90 آغاز شد.مهمترين رويداد اين دوره، گرويدنتعداد كثيرى از غير يهوديان به مسيحيت است.اين امر از نظر مسيحيان يوحنايى خوشايند بود،زيرا «يهوديان» (اصطلاحى كه در نوشتههاى يوحنايى تقريبا تحقير آميز تلقى مىشود) ثابت كردهبودند كه از فهم مقام مسيحايى و شأن پيشاوجودى عيسى عاجزند.جماعت پيرو يوحنا احتمالااز فلسطين به مناطق خارج از آن مهاجرت كردند و عمدتا به آموزش يونانيان پرداختند.همين امرگرايشهاى جهان گرايانه آنان را شدت بخشيد.ليكن تعداد زيادى از غير يهوديان از گرويدن به آنهاسر باز زدند و يهوديان نيز كماكان به مخالفت با آنان ادامه دادند، به نحوى كه جماعت پيرويوحنا متقاعد شد كه جهان تحت سلطه شيطان قرار دارد و تقريبا به طور غريزى با تعاليم عيسىمخالفت مىورزد.گر چه آنان ارتباط خود با كليساى حواريون (كليسايى كه مستقيما به شاهدانعينى عيسى مربوط مىشد) را حفظ كردند، با اين حال مسيحيان پيرو يوحنا ذهنيتى عمدتافرقهگرا و كمتر نهادى داشتند.
در مرحله سوم كه حدودا در سال 100 دوره مشترك آغاز شد و رسالات يوحنا ترجمان آنهستند، انشعابى سرنوشت ساز در مسيحيان پيرو يوحنا رخ داد.هواداران مؤلف اين رسالاتاعتقاد داشتند كه براى اينكه كسى فرزند خدا باشد بايد اعتراف كند كه عيسى واجد جسم بودهاست و نيز بايد فرامين كتاب مقدس را محترم بشمارد.كسانى كه از اين تعاليم عدول كردند، فرزندان شيطان (معاند با عيسى) تلقى مىشدند.از آنجا كه عيسى روح حقيقت را به پيروانشارزانى داشته بود، هواداران تعاليم او نيازى به تعليم گرفتن از آدميان نداشتند.آنها با آزمودننيكوكارى همه مدعيان برخوردارى از اين روح، مىتوانستند فرزانگان و صالحان را تشخيصدهند.كسانى كه با هواداران مؤلف رسالات يوحنا مخالفت مىكردند، گروهى جدايى طلب بودندكه عمدهترين اصل اعتقادىشان اين بود كه آن يگانهاى كه از ملكوت آمده بود، آنچنان سرشتالوهيى داشت كه ديگر نمىتوانست به مفهوم كامل كلمه انسان باشد.او متعلق به اين جهان نبودو لذا زندگى او در اين دنيا و يا زندگى مؤمنان هيچ اهميتى براى رستگارى ندارد.فقط مهم استبدانيم كه پسر خداوند به اين جهان آمده بود.به زعم جدايى طلبان، كسانى كه تا آن زمان به ايناصل اعتقاد داشتند، رستگار بودند.
چهارمين و آخرين مرحله مسيحيت يوحنايى در اوايل سده دوم دوره مشترك واقع شد.جماعت پيرو رسالات يوحنا دريافت كه صرف توسل به سنت براى مبارزه با جدايى طلبان كافىنيست.به همين دليل، اين جماعت با صحه گذاردن بر تعليم دهندگان رسمى و مرجع اقتدار (پرسبيترها«~ [Presbyters] ~»يا اسقفها) ديدگاههاى خود را به كليساى «بزرگ» يا كاتوليك نزديكتركرد، يعنى همان كليسايى كه با حواريون پيوند داشت و در آن زمان از اقتدارى اكيد و مبتنى برسلسله مراتب برخوردار بود.پذيرفته شدن مسيح شناسى«~ (Christology) ~»متعالى يوحنا دركليساى بزرگ، موجب تسهيل اين ادغام شد و به تدريج گروه پيرو يوحنا با كليساى بزرگ تلفيقگشت.
از سوى ديگر، جدايى طلبان كه به احتمال قوى از نظر تعداد پيروانشان در اكثريت بودند، راهارتداد را در پيش گرفتند.آنان با بسط اين نظر كه آن يگانهاى كه از ملكوت آمده بود واجد تمامىصفات انسان نبود، ديدگاههاى منحط غنوصيه«~ (Gnosticism) ~»و دسيتيسم«~ (Docetism) ~»را اختياركردند.به عبارت ديگر، آنها با دو گروه همرأى شدند: يكى آن كسانى كه مىگفتند عيسى صرفاظاهر يك انسان را داشت، و ديگرى آن كسانى كه قائل به وجود قبلى مؤمنان در بهشت بودند.جدايى طلبان همچنين با مانتنيستهاى«~ (Montanists) ~»مرتد همعقيده شدند كه اعتقاد داشتندعلاوه بر آنچه در كتاب مقدس آمده، مطالب ديگرى نيز به آنها وحى شده است.جدايى طلبان بااتخاذ انجيل يوحنا، به رواج آن در ميان غنوصيه كمك كردند.
هر جزء از روايت بران درباره تاريخ مسيحيت در خور تحسين است، اما بايد تأكيد كرد كهشرح او درباره مضامين خاص نوشتههاى يوحنا بويژه جامع است.جاى ترديد نيست كه اينكليسا كه حرمت خاصى براى مقام ملكوتى عيسى قائل بود، با مخالفت سرسختانه يهوديانى رو به رو شد كه يكتا پرستى را اصلى تخطى ناپذير مىدانستند، و بر نقش ارشادى روح القدس درباطن مؤمنان تأكيد ورزيد.جناح ميانه روتر مسيحيان يوحنايى به منظور جدا كردن صف خويشاز مرتدان، اصرار مىورزيدند كه عيسى از هر حيث واجد صفات يك انسان (داراى گوشت وپوست) بوده است و آنان كليسا را مرجع آئينهاى عبادى مىدانند.امروزه نوشتههاى يوحنا درعهد جديد، حكيمانهترين تأملات درباره رابطه عيسى با پدر و روح القدس، و نيز هنرمندانهتريننحوه ارائه نشانههاى كلمه«~ (Logos) ~»مجسم در اين جهان تلقى مىشوند.شايد طنز آميز به نظر آيدكه اين گروه ستيزه جو بر صلح و صفا و دوستى برادرانه و خواهرانه مؤمنان نسبت به يكديگربسيار تأكيد مىگذاشت، اما اين تأكيد در عين حال از جمله عوامل مهم در ايجاد تزلزل در اقتدارسلسله مراتبى كليسا بوده است.گر چه تجربه خود مسيحيان يوحنايى نشان مىداد كه براىهدايت مؤمنان از بيرون مرجعيتى قاطع ضرورت دارد، ليكن تجربه آنان همچنين قانعشان كردهبود كه فقط روح ايمان و عشق مىتواند انسان را از درون به اسرار تثليث و حلول لاهوت (خداوند) در ناسوت (عيسى) رهنمون كند.
در شرح مختصرمان از مسيحيت يوحنايى، به بسيارى از خصوصيات مسيحيت در پايان قرناول دوره مشترك اشاراتى گذرا كرديم.تا آن زمان نوشتههاى عهد جديد اساسا تكميل شده وساختار اصلى كليسا اساسا تثبيت شده بود.در اين بخش از مقاله، با تكميل تصويرى كه ازمسيحيت ارائه كردهايم، شمايى كلى از وضعيت كليساى حواريون در حدود سال 100 دورهمشترك به دست خواهيم داد.
كليسا در پايان سده نخست، نژادهاى گوناگونى را در بر مىگرفت.بر خلاف يهوديت كه تبليغبراى فرا خواندن پيروان ساير اديان را فقط تا حدود معينى مجاز شمرده بود، كليساهاى مسيحىبا همه توان در جهت ارتباط گيرى با غير يهوديان و جلب آنان به مسيحيت تلاش كردند.اينسياست باعث ارتباط تنگاتنگ مسيحيان با فرهنگ يونانى و نيز اديانى كه از شرق به امپراتورىروم راه يافته بودند شد.فرهنگ يونانى نه فقط شامل هنر، معمارى، نمايش و ورزشگاه يونانىمىشد، بلكه فلسفه و اديان پر رمز و راز آن كشور را نيز در بر مىگرفت.
در سده نخست، آن فلسفهاى كه بيش از همه نفوذ داشت انديشه ديرينه سقراط و افلاطون وارسطو نبود، بلكه نظريههاى قانون طبيعى فيلسوفانى بود كه به رواقيون و اپيكوريان شهرت يافته بودند.شايد بتوان گفت كه اينان با نكته سنجيهاى خود در الهيات مسيحى سهيم شدند،مثلا در اين آموزه پولس كه از هنگام آفرينش كائنات به بعد، ذات ناديدنى خداوند را (قدرتسرمدى و الوهيتش را) به وضوح از آفريدههايش مىتوان درك كرد ([«زيرا كه چيزهاى ناديده اويعنى قوت سرمدى و الوهيتش از حين آفرينش عالم به وسيله كارهاى او فهميده و ديده مىشودتا ايشان را [منكران را] عذرى نباشد»] رساله پولس رسول به روميان، باب 1، آيه 20) .اديانپر رمز و راز يونانى نيز، هر چند احتمالا به شيوهاى غير مستقيم و نه مستقيما، در مسيحيت تأثيرگذاشتند.در اين اديان بر معرفتى تأكيد گذارده مىشد كه به تازه گرويدگان سعادت اخروى عطامىكرد.اين اديان همچنين شامل آئينهايى سرى بودند كه پيروانشان را به يكديگر پيوند مىداد.مسيحيان اوليه با برجسته كردن معرفت رستگارى بخش و آئينهاى خاص خودشان، به رقابت بااين اديان پرداختند.
در اديانى كه از شرق به امپراتورى روم راه يافته بودند، مضامين بارورى (از قبيل ضرب آهنگچرخه گياهان) بسيار مهم تلقى مىشدند.بدين ترتيب، ايسيس«~ (Isis) ~»و اسيريس«~ (Osiris) ~»(كه دراصل خدايانى در اساطير مصرى بودند) شناختى از مرگ و زندگى مجدد به پيروان مسيحيتدادند كه در آن روح سعادتمندانه به بقاى خود ادامه مىداد.ايضا كسانى كه پيرو كيش ميترا بودند (ميترا خدايى ايرانى است كه به خداى خدايان يعنى اهورا مزدا يارى مىرساند، اما بعدها بهخدايى سماوى تبديل شد و سربازان رومى آن را بسيار عزيز مىشمردند)، گاو قربانى مىكردندو براى رهانيدن روحشان به سطوح مختلفى از آسمان صعود مىكردند.حفاريهاى انجام شده درزير مكانى كه امروزه كليساى حضرت اكليمنتس«~ (ST.Clement) ~»در آن قرار دارد، نشان داده استكه عبادتگاههاى ميترائيان داراى محرابها و كلاسهايى بسيار شبيه به يك كليساى مسيحى درهمان حوالى بودهاند.
فرقههاى غنوصيه كه به حوزه رقابت سرسختانه مسيحيت اوليه تبديل شدند، با اديان مبتنىبر آئين رمزى و شعائر بارورى وجه اشتراكى داشتند و آن ارائه معرفت رستگار كننده باطنى بهپيروانشان بود.آنان به تفحص در سطوح و ازمنه مختلفى مىپرداختند كه به زعم خودشان برآفرينش كنونى تقديم داشت، و همچنين اين نظر را ترويج مىكردند كه ذات كنونى بشر از سطحىمقدس و روحانى به گنداب تألم آور جسم هبوط كرده است.مسيحيان اوليه در رقابت با غنوصيهمجبور بودند هم از انسان كامل بودن عيسى دفاع كنند و هم اينكه با ادلهاى قانع كننده ثابت كنندمعرفتى كه روح عيسى عرضه مىداشت، متضمن رستگارى حتميترى بود. (35)
بدين ترتيب مىبينيم كه كليساى صدر مسيحيت در رقابت براى افزودن به تعداد پيروانش، در چند جبهه مىجنگيد: خطاب به يهوديان، عيسى را به عنوان مسيح و تحقق آرزوهاىمسيحيايى آنان توصيف مىكرد، و خطاب به غير يهوديان، عيسى را به عنوان منبع معرفت واقعارستگارى بخش معرفى مىكرد.يهوديانى كه چندان مايل به گرويدن به مسيحيت نبودند، رنج ومحنت عيسى را ننگآور مىدانستند و از اين مىترسيدند كه با مقدس تلقى كردن او، يكتا پرستىرا خدشهدار كنند.به همين دليل، آنان بر اهميت پيروى از شريعت موسى اصرار مىورزيدند.غير يهوديانى هم كه چندان مايل به گرويدن به مسيحيت نبودند، رستاخيز عيسى را باور نكردنىمىدانستند و نمىتوانستند بپذيرند كه او از هر حيث يك انسان همچون همه انسانهاى ديگر بودهاست .در نتيجه، كليسا با احساس تأسف از اين وضعيت كوشيد تا راهى بينابينى را در پيشبگيرد، به اين صورت كه آموزههايش را بر حسب شناختى از مسيح بسط دهد كه در بدو امر همقائل به تقدس عيسى بود و هم قائل به بشر بودن او.
آزمايش و خطا و همچنين تأثير اين غريزه ميانه روانه باعث شدند كه امور داخلى كليسابه تدريج به شكل گيرى اصول تلويحى «هم اين، هم آن» منجر شود.به عبارت ديگر، كليسامتقاعد گشت كه هم سنن يهودى مىتوانستند موجب غناى تعهدى اصيل به مسيح شوند و همديدگاههاى غير يهوديان.هم رهبران رسمى مىتوانستند به رواج ايمان يارى رسانند و همفرهمندان مسامحهكار .الهيات لوقا مىتوانست مكمل الهيات متى باشد.مستضعفان و زنانمىتوانستند مكمل مستكبران و مردان باشند.مسيحيت دينى بود با بسيارى ملازمات مهماجتماعى، چرا كه پيروان آن در واقع يك تن بودند و صرفا از فرامين عشق اطاعت مىكردند،ليكن مسيحيت همچنين دين اشخاص منفردى بود كه هر يك در خلوت و جدا از سايران عبادتمىكردند و در واقع، به حكم پولس، هميشه دعا مىكردند ([«هميشه دعا كنيد»] رساله اول پولسرسول به تسالونيكان، باب 5، آيه 17) .دعا و نيايش همگانى هم بر كتاب مقدس مبتنى بود وهم بر آئينهاى مقدس، بويژه غسل تعميد و عشاى ربانى.آب و نان زندگى، اخلاقياتى متعالى بهارمغان مىآورد، ولى آئينهاى توبه نيز براى كمك به گناهكاران و ضعفا از دير باز وجود داشتند.ازدواج امرى مقدس بود و اكثر رهبران اوليه كليسا ازدواج كرده بودند، ليكن بكارت نيز در عينحال امرى مقدس محسوب مىشد.كمال غايى ايمان صرفا با بازگشت خداوند ممكن مىگردد،با اين حال در همين دوره و زمانه حاضر نيز فرصتهاى زيادى براى تهذيب نفس و اعمال خيروجود دارد.
بنابر آنچه آمد، وقتى مفسران در توصيف كليساى صدر مسيحيت آن را «كاتوليك» [جامع] مىنامند، منظورشان صرفا اشاره به گسترش نفوذ گروهى دينى در سرتاسر منطقه مديترانه نيست.اطلاق صفت «كاتوليك» تلويحا حاكى از آن است كه اين كليسا به طور غريزىاعتقاد داشت (و اين اعتقاد از آموزه محورى آن ـ يعنى حلول لاهوت [خداوند] در ناسوت [عيسى] ـ ناشى شده بود) كه گستره كامل واقعيت، از اوج الوهيت تا حضيض بشريت، در حوزهصلاحيت كليسا قرار مىگيرد .امپراتورى روم اين آرمان را از شاعر رومى ترنس«~ (Terence) ~»آموخته بود كه همه امور انسانى در حيطه اقتدار آن قرار دارند.شعراى صدر مسيحيت كهبشارتهاى عيسى را مىسرودند، بخش اعظم اين آرمان را پذيرفتند.همان گونه كه پولس در رسالهخود به فيليپيان، باب 4، آيه 8، مىگويد: «خلاصه، اى برادران، هر چه راست باشد و هر چهمجيد و هر چه عادل و هر چه پاك و هر چه جميل و هر چه نيكنام است و اگر علوى هست و اگرچيزى شايسته تحسين است، به آنها بينديشيد.»
پىنوشتها:
«~ (Northwestern University Press,1967: Evanston,IL) 1. For theoretical background ,see Alfred Schutx ,The Phenomenology fo the Social World ~»
«~ .(Winstion,1985: Minneapolis) 2. See Jon D. Levenson,Siai and Zion ~»
3)«~ Seleucids ~»(312 ـ 64 قبل از ميلاد)، سلسلهاى از پادشاهان يونانى. (م)
4)«~ Josephus ~»(100 ـ 37)، تاريخ نگار رومى. (م)
5)«~ Pliny ~»(113 ـ 62)، تاريخ نگار رومى. (م)
6)«~ Tacitus ~»(120 ـ 56)، تاريخ نگار رومى. (م)
7)«~ Suetonius ~»(قرن دوم پس از ميلاد)، زندگينامه نويس و تاريخ نگار رومى. (م)
«~ 487 ـ ,PP.475 (Row, 1985 & PHarper :San Francisoc) ,P. 246; Harper,s Bible Dictionary , ed. Paul J.Achtemeier (Row,1980 & Harper: San Francisco) Dufour,Dictionary fl the New Testament ـ 8. See Xaver Leon ~»
«~ .140 ـ PP. 131,(Hill, 1979 ـ McGraw: New York) novel Man of Naxareth'75. For a good imaginative account, see Anthony Burgess ـ ,PP.68 (s Sons, 1971'Charles Scribner :New York) The Proclamation fo Jesus : 9. See Joachim Jeremias, New Testament Theology ~»
.10 «عيد فصح»«~ (Passover) ~»جشنى است كه يهوديان به مناسبت رهايى خود از اسارت و بندگى در مصر بر پامىكنند. (م)
«~ (ThirdPublications,1983 ـ Mystic,CT; Twenty) P. 224. See also Gerard S.Sloyan,Jesus ni Focus,(Collins, 1979/Fontana :London) 11. Geza Vermes, Jesus the Jew ~»
«~ .116ـ,esPecially PP. 100 (westminster, 1978: Philadelphia) 12. SeeLucas Grollenberg , Jesus ~»
.13 «شما»«~ (Shema) ~»كلمهاى است عبرى به معناى «بشنو» .اين كلمه در ابتداى آيه چهارم از باب ششم سفرتثنيه«~ (Deuteronomy) ~»آمده است. (م)
14.مثل ياد شده در انجيل لوقا«~ (Luke) ~»از اين قرار است: «(30) عيسى در جواب وى گفت مردى كه ازبيت المقدس به سوى اريحا مىرفت به دست دزدان افتاد و او را برهنه كردند و مجروح ساختند و او رانيم مرده واگذاردند و برفتند. (31) اتفاقا كاهنى از آن راه مىآمد، چون او را بديد از كناره ديگر رفت. (32)همچنين شخصى لاوى نيز از آنجا عبور مىكرد، نزديك آمد و بر او نگريست و از كناره ديگر برفت. (33)ليكن شخصى سامرى كه مسافر بود نزد وى آمد و چون او را بديد دلش بر وى بسوخت. (34) پس پيش آمدو بر زخمهاى او روغن و شراب ريخت، آنها را بست، او را بر مركب خود سوار كرد، به كاروانسراى رسانيد وخدمت او كرد. (35) بامدادان چون روانه مىشد دو دينار در آورد، به سرايدار داد و گفت اين شخص را متوجه باش و آنچه بيش از اين خرج كنى، در حين مراجعت به تو دهم. (36) پس به نظر تو كدام يك از اينسه نفر همسايه بود با آن شخص كه به دست دزدان افتاد؟ (37) گفت آنكه بر او رحمت كرد.عيسى وى راگفت برو و تو نيز همچنان كن.» (م)
15.آفريده شدن انسان «به صورت خدا» اشارهاى است به آيات 26 و 27 در باب اول سفر پيدايش : (26) و خداگفت آدم را به صورت ما و موافق شبيه ما بسازيم تا بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و بهايم و بر تمامىزمين و همه حشراتى كه بر زمين مىخزند حكومت كند. (27) پس خدا آدم را به صورت خود آفريد، آفريداو را به صورت خدا، ايشان را نر و ماده آفريد.» آفرينش انسان «به صورت خدا» يعنى انسان آن موجودىاست كه حكومت خدا را بر زمين متجلى مىكند. (م)
«~ .249 ـ ,PP.231 (Helicon,1969: Baltimore) in Theological investigations,vol.6 " ,eflections on the Unity of the Love of Neighbour and the Love of GodR» , 16. See KarlRahner ~»
(17) «كون»«~ (Koan) ~»در ذن بوديسم به گزارهاى متناقض نما«~ (Paradox) ~»اطلاق مىشود كه راهبان ذن بوديسم باتأمل درباره آن ذهن خود را عادت مىدهند تا نهايتا متكى به خرد نباشد، بلكه به نوعى روشن بينى شهودىنايل شود. (م)
«~ .(Crossroad, 1980 :New York) and John Dominic Crossan, Cliffs of Fall,(Fortress , 1977 :Philadelphia) 18. See Norman Perrin, Jesus and the Language of the kingdom ~»
19.نويسندگان مقاله در اينجا با استفاده از تشابه آوايى «صليب»«~ (Cross) ~»و «اصل قضيه»«~ (crux) ~»، نوعى جناسساختهاند. (م)
«~ .p.826,(Hall,1968 ـ Prentice: Englewood Cliffs, NJ) in The Jetome Biblical Commentary ,vol.2 ed.R.Brown,J.Fitxmyer,and R.Murphy «,Pauline Theology » , 20. Joseph A.Fitznyer ~»
«~ . p.113,(Westminster, 1980 :Philadelphia) 21. Howard Clark Kee, Chiristian Origins in Sociological Perspective ~»
.22 «سبت»«~ (Sabbath) ~»يك روز از ايام هفته است (از نظر يهوديان شنبه و از نظر مسيحيان يكشنبه) كه براىعبادت و دست كشيدن از كار مقرر شده است. (م)
.23 «كتيبههاى بحر الميت» مجموعهاى از دستنوشتههاى عبرى و آرامىاند كه طى سالهاى 1974 تا 1956 درغارهاى نزديك به بحر الميت كشف شدند.اين دستنوشتهها برخى از متون عهد عتيق و نيز اسنادى را شاملمىشود كه نحوه زندگى پيروان فرقه يهوديى كه اين كتيبهها را نوشتند آشكار مىكند. (م)
«~ .(Fortress, 1981 :Philadelphia) 24. Christian Origins in Sociological Perspective , P.138. See also Jack Dean Kingsbury, Jesus Christ in Matthew, Mark, and Luke ~»
.25 «به شما دانستن سر ملكوت خدا عطا شده، اما به آنان كه بيروناند همه چيز به مثلها مىشود.» (م)
.26 «(2) و بعد از شش روز عيسى پطرس و يعقوب و يوحنا را برداشت و ايشان را تنها بر فراز كوهى به خلوتبرد و هيئتش در نظر ايشان متغير گشت (3) و لباس او درخشان و چون برف به غايت سفيد گرديد، چنان كههيچ گازرى بر روى زمين نمىتواند چنان سفيد كند (4) و الياس با موسى بر ايشان ظاهر شدند و با عيسىگفتگو مىكردند. (5) پس پطرس ملتفت شد و به عيسى گفت اى استاد بودن ما در اينجا نيكوست، پس سهسايبان مىسازيم، يكى براى تو و ديگرى براى موسى و سومى براى الياس. (6) از آن رو كه نمىدانست چهبگويد چون كه هراسان بودند . (7) ناگاه ابرى بر ايشان سايه انداخت و آوازى از ابر در رسيد كه اين است پسر حبيب من، از او بشنويد. (8) ناگهان گرداگرد خود نگريستند و جز عيسى تنها با خود هيچ كس را نديدند (9) و چون از كوه به زير مىآمدند ايشان را قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخيزد، از آنچهديدهاند كسى را خبر ندهند.» (م)
.27 «هر آينه به شما مىگويم تا جميع اين حوادث واقع نشود، اين فرقه نخواهند گذشت.» (م)
.28 (29) عيسى جواب فرمود هر آينه به شما مىگويم كسى نيست كه خانه يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادريا زن يا اولاد يا املاك را به جهت من و انجيل ترك كند، (30) جز اينكه الحال در اين زمان صد چندان يابد ازخانههاى و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاك با زحمات و در عالم آينده حيات جاودانى را.» (م)
.29 (19) پس هر كس كه يكى از اين احكام كوچكترين را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد در ملكوت آسمانكمترين شمرده شود، اما هر كس كه به عمل آورد و تعليم دهد او در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهدشد، (20) زيرا به شما مىگويم تا عدالت شما بر عدالت كاتبان و فريسيان افزون نشود، به ملكوت آسمانهرگز داخل نخواهيد شد.» (م)
.30 «دختر صهيون را گوييد كه اكنون پادشاه تو نزد تو مىآيد...» (م)
.31 «پس برويد و همه امتها را شاگرد سازيد و ايشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد.» (م)
.32 «و ايشان را تعليم دهد كه همه امورى را كه به شما حكم كردهام حفظ كنند و اكنون من هر روز تا انقضاىعالم همراه شما هستم، آمين.» (م)
.33 «(15) و اگر برادرت به تو گناه كرده باشد برو و او را ميان خود و او در خلوت الزام كن، هر گاه سخن تو راگوش گرفت برادر خود را دريافتى (16) و اگر نشنود يك يا دو نفر ديگر با خود برادر تا از زبان دو يا سهشاهد هر سخنى ثابت شود (17) و اگر سخن ايشان را رد كند به كليسا بگو و اگر كليسا قبول نكند، در نزد تومثل خارجى يا باجگير باشد. (18) هر آينه به شما مىگويم آنچه بر زمين بنديد در آسمان بسته شده باشد وآنچه بر زمين گشاييد در آسمان گشوده شده باشد. (19) باز به شما مىگويم هر گاه دو نفر از شما در زميندرباره هر چه كه بخواهند متفق شوند، هر آينه از جانب پدر من كه در آسمان است براى ايشان كرده خواهدشد، (20) زيرا جايى كه دو يا سه نفر به اسم من جمع شوند، آنجا من در ميان ايشان حاضرم.» (م)
«~ 167 ـ especially PP. 166,(Paulist, 1979: New York) 34. See Raymond E. Brown,The Community of the Beloved Disciple ~»
«~ .579 ـ ibid.,PP. 533,"Gnosticism" ,532, and J.Doresse ـ ,PP. 495 (E. J.Brill, 1969 :Leiden) Historia Religionum,ed.C.J.Bleeker and G.Widengren,vol.1 ",Hellenistic Religions " , 35. On the Hellenistic religions and Gnosticism, see M.J Vermaseren ~»