تفسير سوره قصص (3)
و قالوا إن نتبع الهدى معك نتخطف من أرضنا أ و لم نمكن لهم حرما ءامنا يجبى إليه ثمرت كل شىء رزقا من لدنا و لكن أكثرهم لا يعلمون (57) و كم أهلكنا من قرية بطرت معيشتها فتلك مسكنهم لم تسكن من بعدهم إلا قليلا و كنا نحن الورثين (58) و ما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى أمها رسولا يتلوا عليهم ءايتنا و ما كنا مهلكى القرى إلا و أهلها ظلمون (59) و ما أوتيتم من شىء فمتع الحيوة الدنيا و زينتها و ما عند الله خير و أبقى أ فلا تعقلون (60) أ فمن وعدنه وعدا حسنا فهو لقيه كمن متعنه متع الحيوة الدنيا ثم هو يوم القيمة من المحضرين (61) و يوم يناديهم فيقول أين شركاءى الذين كنتم تزعمون (62) قال الذين حق عليهم القول ربنا هؤلاء الذين أغوينا أغوينهم كما غوينا تبرأنا إليك ما كانوا إيانا يعبدون (63) و قيل ادعوا شركاءكم فدعوهم فلم يستجيبوا لهم و رأوا العذاب لو أنهم كانوا يهتدون (64) و يوم يناديهم فيقول ما ذا أجبتم المرسلين (65) فعميت عليهم الأنباء يومئذ فهم لا يتساءلون (66) فأما من تاب و ءامن و عمل صلحا فعسى أن يكون من المفلحين (67) و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة سبحن الله و تعلى عما يشركون (68) و ربك يعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون (69) و هو الله لا إله إلا هو له الحمد فى الأولى و الاخرة و له الحكم و إليه ترجعون (70) قل أ رءيتم إن جعل الله عليكم اليل سرمدا إلى يوم القيمة من إله غير الله يأتيكم بضياء أ فلا تسمعون (71) قل أ رءيتم إن جعل الله عليكم النهار سرمدا إلى يوم القيمة من إله غير الله يأتيكم بليل تسكنون فيه أ فلا تبصرون (72) و من رحمته جعل لكم اليل و النهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون (73) و يوم يناديهم فيقول أين شركاءى الذين كنتم تزعمون (74) و نزعنا من كل أمة شهيدا فقلنا هاتوا برهنكم فعلموا أن الحق لله و ضل عنهم ما كانوا يفترون (75)
بهانه آوردند كه اگر با تو هدايت را پيروى كنيم از سرزمينمان ربوده مىشويم، آيا ما آنان را در حرمى امن (شهر مكه) سكنى نداديم كه ميوه هر درختى به خاطر اينكه ما خواستهايم اهل آن شهر را روزى دهيم بدانجا حمل و گردآورى مىشود؟ اما بيشترشان نمىدانند (57) .
(علاوه بر اين مگر ايمان نياوردن، ايشان را حفظ كرده؟) چه بسيار شهرهاى آباد و حاصلخيز كه در معيشت خود طغيان كردند و ما هلاكشان كرديم و اينك خرابههاى مساكن آنها است كه ديگر بعد از ايشان مسكونى نشد مگر اندكى از آنها و ماييم وارث آنان (58) .
پروردگار تو چنين نبوده كه مردم شهرها را هلاك كند مگر بعد از آنكه رسولى به سويشان و در سواد اعظمشان بفرستد تا آيات ما را بر آنان بخواند، و ما هرگز ويران كننده شهرها نبوديم مگر آن شهرها كه مردمش ستمگر بودند (59) .
علاوه بر اين، آنچه كه داده شدهايد وسيله زندگى دنيا و زينت آن است و آنچه نزد خدا است بهتر و پايدارتر است آيا باز هم تعقل نمىكنيد (60) .
و آيا كسى كه به او وعده نيك داديم و او به آن وعدهها خواهد رسيد مثل كسى است كه تنها وسايل زندگى دنيا به او داديم ولى در روز قيامت از احضار شدگان است (61) .
روزى كه خدا ندايشان مىكند و مىفرمايد: كجايند آن شركايى كه براى من معتقد بوديد (62) .
كسانى كه عذاب ما بر آنها حتمى شده، در پاسخ مىگويند پروردگارا اينهايند كسانى كه ما گمراهشان كرديم آنان را گمراه كرديم همان طور كه خود گمراه بوديم پروردگارا اينك به درگاه تو از اين كه ما را مىپرستيدند بيزارى مىجوييم (63) .
به ايشان گفته مىشود شركاى خود را به كمك بخوانيد پس مىخوانند ولى آن شركاء اجابتشان نمىكنند عذاب را مىبينند، مىگويند اى كاش ما هم راه را مىيافتيم (64) .
و روزى كه خدا ندايشان مىكند و مىفرمايد: چگونه پيامبران را پاسخ گفتيد (65) .
پس در آن روز پوشيده گردد بر آنان خبرها و از شدت عذاب از يكديگر خبر نمىگيرند (66) .
و اما كسى كه توبه كرد و ايمان آورد و عمل صالح به جا آورد اميد آن هست كه از رستگاران باشد (67) .
و پروردگار تو هر چه بخواهد خلق مىكند و مىگزيند، ايشان اختيارى ندارند منزه است خدا و برتر از شركى است كه به وى مىورزند (68) .
و پروردگار تو آنچه در قفس سينه پنهان دارند و يا اظهار مىدارند آگاه است (69) .
و او همان الله است كه معبودى جز او نيست و حمد در دنيا و آخرت اوراست و حكم نيز مر اوراست و به سويش بازمىگرديد (70) .
به ايشان بگو به من بگوييد اگر خدا شب را تا روز قيامت يكسره مىكرد چه اله و معبودى برايتان نور مىآورد آيا نمىشنويد (71) .
بگو به من خبر دهيد اگر خداوند روز را تا قيامت بر شما يك سره مىكرد غير از خدا چه معبودى شب را برايتان مىآورد تا در آن آرامش گزينيد آيا نمىبينيد (72) .
يكى از رحمتهاى او اين است كه براى شما شب و روز درست كرد تا در يكى آرامش گرفته در ديگرى به جستجوى فضل خدا برخيزيد، چنين كرد تا شايد شكر بگزاريد (73) .
و روزى كه او ندايشان مىكند كه آن شركايى كه براى من معتقد بوديد كجايند (74) .
و از هر امتى گواهى بيرون مىكنيم و مىگوييم برهان خود را بياوريد آن روز مىفهمند كه حق براى خداست و غايب گردد از ايشان آنچه افتراء مىبستند (75) .
اين آيات عذر ديگر از بهانههاى مشركين مكه را در ايمان نياوردن به كتاب خدا بيان مىكند، همچنان كه آيات قبل عذر اولشان را بيان مىكرد، به اين كه: چرا آيات و معجزاتى چون معجزات موسى نياوردى، در اين آيات متذكر مىشود كه اين عذر را بهانه كردهاند كه اگر ما به كتاب تو ايمان آوريم، و به دين توحيد بگرويم، مشركين عرب ما را از سرزمينمان بيرون مىكنند، ما را مىكشند، و اسير مىكنند، و اموالمان را غارت نموده و امنيت و صلح ما را به خطر مىاندازند.
آنگاه خداى تعالى سخن ايشان را رد مىكند، به اينكه ما شهر ايشان را برايشان حرم امن كرديم، تمامى عرب، مكه را مقدس و محترم مىدانند، و ميوه هر درختى را بدانجا حمل مىكنند ديگر موجبى براى ترس ايشان كه آنان را از شهر بيرون كنند، نيست.
علاوه بر اين برخوردارى از اموال و اولاد و كامروايى از عيش و زندگى براى آنان امنيت درست نمىكند، تا آن را بر پيروى هدايت ترجيح بدهند، چه بسيار قريههايى كه در عيششان خدا هلاكشان نمود، و نسلشان را برانداخت، و سرزمين آنان را به ارث برد، و اينك اين مسكنهاى آنان است كه بعد از ايشان همچنان خالى است، و جز اندكى از آنها مسكونى نيست.
از اين هم كه بگذريم، آن چيزى كه پيروى هدايت را فداى آن مىكنند و آن را بر مىگزينند متاع زندگى دنيا است، كه زودگذر و ناپايدار است، و انسان عاقل زندگى ناپايدار را بر زندگى جاودانه آخرت و جوار خداى تعالى ترجيح نمىدهد.
از اين نيز كه بگذريم خدايى كه خلقت و امر به دست او است، وقتى چيزى را اختيار مىكند، و به آن امر مىنمايد، ديگر كسى نمىتواند به خاطر خواست خودش خواست او را مخالفت كند، و آنچه را كه طبع او متمايل به آن است اختيار نمايد، خداى تعالى بعد از اين چند جواب به داستان قارون اشاره مىكند، كه زمين او را با خانهاش در خود فرو برد.
"و قالوا ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا..."
كلمه"تخطف"به معناى اختلاس با سرعت، و به زبان ساده به معناى قاپيدن است.
ولى بعضى (1) گفتهاند: "خطف"و"تخطف"به معناى اين است كه: شخصى را از همه طرف و از هر جهت بربايند .و گويا تعبير به تخطف از سرزمين، استعاره باشد، و منظور كشتن و اسير كردن و غارت كردن، باشد، گويا خود آنان و آنچه متعلق به ايشان است از اهل و مال همه يك جا قاپيده مىشوند، به طورى كه شهر از ايشان و متعلقاتشان خالى مىشود، و مقصود از"ارض"، سرزمين مكه و حرم است، به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد: "مگر ما ايشان را در حرم امنى سكنى نداديم"و گوينده اين حرف بعضى از مشركين مكه بودند.
و منظورشان اعتذار جستن از ايمان به خدا بوده، اعتذار به اينكه اگر ايمان بياورند عرب ايشان را از سرزمينشان يعنى از مكه بيرون مىكنند، چون عرب نيز مانند ايشان مشركند، و حاضر نيستند مردم مكه ايمان بياورند، و بتهاى ايشان را ترك گويند، پس در حقيقت مىخواهند بگويند ما از ايمان آوردن مانع داريم، و اين بهانه، خود اعترافى است ضمنى، به اينكه اصل دعوت آن جناب حق است، كتاب او هم هر چه آورده حق است، چيزى كه هست خطر تخطف عرب نمىگذارد ما بدان ايمان آوريم، و صريحتر از اين اعتراف ضمنى جمله"ان نتبع الهدى معك "است، كه در آن اقرار مىكنند به اينكه آنچه با رسول خدا (ص) است و آنچه او آورده است هدايت است، و گر نه مىگفتند: "اگر پيروى كنيم كتاب و دين تو را"يا تعبيرى ديگر مىآوردند .
"ا و لم نمكن لهم حرما آمنا" ـ بعضى (2) گفتهاند"تمكين"متضمن معناى جعل و قرارداد است، و معناى جمله اين است كه مگر ما براى آنان حرم امنى قرار نداديم، تا در آن جاى گيرند بعضى (3) ديگر گفتهاند: كلمه"حرما"منصوب به ظرفيت است، و معناى جمله چنين است: "آيا ما ايشان را در حرمى امن جا نداديم"و كلمه"آمنا"صفت آن ظرف است، يعنى در حرمى جا داديم كه داراى امنيت است، و اگر حرم را داراى امنيت توصيف كرد، با اين كه اهل آن امنيت دارند، از باب مجاز در نسبت است، و جمله عطف است بر محذوف، و گر نه در اول آن واو عاطفه نمىآمد، بلكه مىفرمود: "أ لم نمكن"پس تقدير آن چنين است: "ا لم نعصمهم، و نجعل لهم حرما آمنا، ممكنين اياهم ـ آيا ايشان را مصونيت نداديم، و حرمى امن در اختيارشان نگذاشتيم، كه در آن جاى گيرند".
اين جمله جواب اول خداى تعالى از گفتار ايشان است، كه به عنوان عذر و بهانه گفتند: "اگر با تو هدايت را پيروى كنيم از سرزمين خود ربوده مىشويم"، و حاصل جواب اين است كه : ما ايشان را در زمينى مكنت داديم كه آن را حرم و داراى امنيت قرار داديم به طورى كه عرب آن را محترم مىشمارد، ديگر چرا بايد بترسند از اينكه اگر ايمان بياورند عرب ايشان را از آنجا بربايند.
"يجبى اليه ثمرات كل شىء" ـ كلمه"يجبى"، مضارع مجهول از ماده"جبايت"است، كه به معناى جمعآورى است، و كلمه"كل"در اينجا به منظور تكثير آمده، نه اينكه بخواهد عموميت را برساند، چون قطعا همه ميوههاى دنيا در مكه جمعآورى نمىشود و معناى اين جمله اين است كه: "ميوههاى بسيارى از اشياء به سوى حرم گردآورى مىشود"، و اين جمله، صفت حرم است، بدين منظور آن را آورد، تا از اين توهم كه ممكن است به و هم كسى آيد كه ايمان آوردن باعث تضرر ايشان مىشود، چون ديگر كاروانى به مكه نمىآيد، جلوگيرى كند.
"رزقا من لدنا" ـ كلمه"رزقا"مفعول مطلق است، و ممكن هم هست حال از كلمه "ثمرات"باشد، و جمله"و لكن اكثرهم لا يعلمون"، استدراك از همه مطالب گذشته است، و معناى آيه اين است كه: ما ايشان را در محل امنى حفظ كرديم، و از هر ثمرهاى روزى داديم، ليكن بيشترشان به اين مطلب جاهلند، و گمان مىكنند آنكه ايشان را از ربودن عرب حفظ مىكند، شركشان به خدا و بتپرستى ايشان است.
"و كم اهلكنا من قرية بطرت معيشتها..."
كلمه"بطر"به معناى طغيان ناشى از نعمت است، و كلمه"معيشتها"به خاطر حذف حرف جر منصوب شده، و معناى جمله اين است كه: چه بسا قريهها كه در معيشت خود طغيان كردند، و ما هلاكشان كرديم.
"فتلك مساكنهم لم تسكن من بعدهم الا قليلا" ـ يعنى مساكن آنان كه خراب و ويران شد، اينك خرابههاى آن، جلو چشم شما است، و هنوز به حالت ويرانىاش مانده، و تعمير نشده، و بعد از هلاكت صاحبانش مسكونى نشد، مگر اندكى از آنها.
با اين معنا كه براى جمله كرديم روشن مىشود كه مناسبتر آن است كه استثناى "الا قليلا "را استثناى از مسكنها بگيريم، نه از جمله"من بعدهم"، چون اگر چنين كنيم معناى آيه اين مىشود كه: مساكن آنان بعد از ايشان مسكون نشد، مگر زمانى اندك، چون كسى در آنجاها منزل نكرد، مگر كاروانيانى كه در بعضى از سفرها يك روز يا نيم روز در آنجاها منزل كردند.
"و كنا نحن الوارثين" ـ چون كه آنان مالك آن مساكن شدند، و بعدا آن را ترك كردند و رفتند، و كسى از ايشان نماند كه آن مساكن را تملك كند، غير از ما، لذا ما وارث مسكنهاى آنان شديم، و در اين جمله، يعنى جمله"و كنا نحن الوارثين"، عنايت لطيفى به كار رفته، براى اينكه مالك حقيقى هر چيز، آنهم مالك مطلق، خدا است، پس مالك مساكن آنان نيز از اول خدا بود، چند صباحى به ايشان تمليك كرد، يعنى در تحت تسلط و اختيار آنان قرار داد، آنگاه دوباره از دستشان گرفت، يعنى هلاكشان كرد، و بعد از هلاكتشان ديگر مالكى براى آن مساكن نماند به جز خدا، پس اگر خداى تعالى خود را وارث ايشان خواند، به اين عنايت است كه بعد از رفتن آنان كسى باقى نماند، و تنها او باقى ماند و او مالك املاك آنان شد، گويا آن ملك اعتبارى كه داشتند به خدا منتقل شد، در حالى كه در حقيقت انتقالى در كار نبود، بلكه بعد از هلاكت آنان و زوال ملك اعتبارى آنان ملك حقيقى خدا (كه تاكنون به خاطر آن ملك اعتبارى مخفى مانده بود) ظاهر شد.
اين آيه جواب دوم خداى تعالى است از عذرى كه آوردند كه: "اگر با تو به هدايت ايمان بياوريم عرب ما را از سرزمينمان مىربايند"و حاصل اين جواب اين است كه: صرف اينكه شما ايمان نياوريد، و در نتيجه عرب شما را نربايند، باعث نمىشود كه شما در اين سرزمين باقى بمانيد و زمينتان حفظ شود و هر جور دلتان خواست متنعم شويد، براى اينكه چه بسا قريهها كه در نهايت درجه تنعم بودند، و در نتيجه باد غرور و طغيان سرگرمشان كرده بود، كه ما همه آنان را هلاك كرديم، و شهر و دهشان خالى از سكنه ماند، و كسى جز خدا آن را ارث نبرد.
"و ما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى امها رسولا"
كلمه"ام القرى"به معناى مركز دهات، و آن شهرستانى است كه همه دهات بدانجا مراجعه مىكنند، و در آيه شريفه سنت الهى در عذاب قرا، و انقراض اهل آنها بيان شده، و آن اين است كه : عذاب استيصال و انقراض هيچ وقت از خداى تعالى صادر نشده مگر بعد از آنكه حجت را بر آنان تمام كرده باشد، يعنى رسولى به سويشان فرستاده باشد، تا آيات خدا را بر آنان بخواند، و بعد از آنكه ايشان آن رسول را تكذيب كرده، و به آيات خدا كفر ورزيده باشند.
و در اينكه بعد از آيه قبلى اين آيه را ذكر كرد، كه سنت الهى را در هلاك ساختن قرى بيان مىكند، خود تهديدى است به اهل مكه كه مشرك بودند، و اشاره است به اينكه اگر آنان نيز بر كفر خود پافشارى كنند، در معرض نزول عذاب قرار خواهند گرفت، براى اينكه خداى تعالى براى ام القرى كه همان مكه است رسولى فرستاد، تا آيات وى را بر مردم آنجا بخواند، ولى آن مردم هنوز ظالمند و رسول خود را تكذيب مىكنند.
با اين بيان روشن مىشود كه آن نكتهاى كه باعث شد در آيه شريفه از متكلم مع الغير (ما) به سوى غيبت التفات شود، چه بوده؟ آرى در آيات قبل و همچنين بعد از جمله مورد بحث خداى تعالى متكلم مع الغير (ما) اعتبار شده و فرموده: "نمكن، لدنا، اهلكنا، و كنا نحن الوارثين"، ولى در جمله مورد بحث خداى تعالى غايب اعتبار شده، فرموده: "و ما كان ربك ... ـ و پروردگار تو، چنين و چنان نيست"نكته اين التفات اين است كه: در اشاره به اينكه اگر پيامبر را تكذيب كنند، شرايط عذاب كردن در ما بين آنان فراهم است، هم تقويت نفس پيامبر خداست و هم تاكيدى براى حجت او، لذا مىبينيم بعد از آنكه در اين عبارت غرض مزبور ايفا شده، دوباره به سياق قبل برمىگردد، و مىفرمايد: "و ما كنا مهلكى القرى".
"و ما اوتيتم من شىء فمتاع الحيوة الدنيا..."
كلمه"ايتاء"به معناى"اعطاء"است و كلمه"من شىء"بيان كلمه"ما"است، كه به منظور عموميت دادن به"ما"آمده، و معنايش چنين مىشود"تمامى آنچه كه از متاع حيات دنيا داده شدهايد "، كلمه"متاع"به معناى هر چيزى است كه از آن بهرهبردارى شود، و كلمه"زينة"به معناى هر چيزى است كه به چيزى منضم شود، و آن را جمال و حسنى ببخشد، و كلمه"حياة الدنيا"به معناى زندگى زودگذر و پايان پذيرى است كه از زندگى آخرت به ما نزديكتر است، و در مقابل آن زندگى آخرت است، كه جاودانى و ابدى است، و مراد از"ما عند الله"نيز همان زندگى با سعادت آخرت است كه در جوار خدا است و به همين جهت خير و باقىتر شمرده شده.
و معناى آيه اين است كه: تمامى نعمتهاى دنيوى كه خدا در اختيارتان قرار داده متاع زينتى است كه زندگى دنيوى را زينت داده، زندگى دنيوى كه از آن زندگى ديگر به شما نزديكتر و فانى و زودگذر است و آنچه از ثوابها كه ذخيره خانه آخرت است، و ثمره پيروى هدايت و ايمان به آيات خدا است بهتر و باقىتر است، پس جا دارد كه آن زندگى را و آن ثوابها را بر زندگى دنيا و متاع و زينت آن مقدم بداريد، اگر عقل داشته باشيد.
و اين جواب سومى است از اينكه گفتند: "ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا"، و حاصل آن اين است: اگر پذيرفتيم كه اگر پيروى هدايت كنيد عرب شما را از سرزمينتان بربايند، و ليكن آنچه شما در اين فرض از دست مىدهيد متاع زندگى دنياى فانى است، پس چرا بايد آن را بر سعادت آخرت و بر ثواب در نزد خدا كه در عوض پيروى هدايت است، ترجيح دهيد با اينكه آنچه نزد خدا است بهتر و پايدارتر است؟
"ا فمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه، كمن متعناه متاع الحيوة الدنيا ثم هو يوم القيمة من المحضرين..."
اين آيه تا آخر هفت آيه بعد توضيح مضمون آيه قبل است، و همان معنا را يعنى ترجيح پيروى هدى بر ترك آن، و بر پيروى هواى نفس در بهرهگيرى از متاع حيات دنيا را با بيانى ديگر روشن مىكند، و در اين بيان حال پيروان هدايت را با حال پيروان هوى مقايسه مىنمايد، كه دسته اول به وعدههاى نيكى، كه خدا به آنان داده، مىرسند، و دسته دوم در روز قيامت احضار مىشوند و خدايان دروغى آنان از آنان بيزارى جسته، و دعايشان را مستجاب نمىكنند، و از اينكه دعوت رسولان را اجابت نكردند، بازخواست مىشوند.
پس اينكه فرمود: "ا فمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه"، استفهامى است انكارى، و وعده حسن عبارت است از وعده خداى تعالى به مغفرت و بهشت، همچنان كه خودش فرموده:
"وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر عظيم" (4) و خداوند وعده خود را تكذيب نمىكند، همچنان كه باز خودش فرموده: "الا ان وعد الله حق " (5) .
و اينكه فرمود: "كمن متعناه متاع الحيوة الدنيا"يعنى آن كسى كه ما از متاع زندگى دنيا برخوردارش كردهايم از آن وعده حسن محروم است، براى اينكه به تمتع از متاع دنيا قناعت كرد، دليل بر اين تقييد اين است كه در آيه شريفه، بين وعده حسن و بين تمتيع و برخوردار كردن از متاع دنيا مقابله انداخته.
"ثم هو يوم القيمة من المحضرين" ـ يعنى او در روز قيامت از احضار شدگان براى عذاب و يا براى سؤال و مؤاخذه است، و كلمه"ثم ـ سپس"، در اينجا ترتيب كلامى را مىرساند، نه ترتيب وقوع در خارج را، و اگر مطلب را با جمله اسميه آورد، نه فعليه، (و نفرمود ما او را احضار مىكنيم، و يا احضار مىشود)، براى اين است كه تحقق را برساند، و بفهماند كه چنين روزى به طور مسلم خواهد رسيد، همچنان كه در جمله مقابلش نيز اسميه آورد، و فرمود : "فهو لاقيه".
"و يوم يناديهم فيقول اين شركاءى الذين كنتم تزعمون"
منظور از"شركاء"همان معبودهايى است كه مشركين در دنيا آنها را مىپرستيدند، و اگر آن معبودها را"شركاء"خواند، به خاطر اين است كه مشركين بعضى از شؤون خداى تعالى را از قبل خود به آنها داده بودند، و به آنها نسبت مىدادند، از قبيل پرستش و تدبير و تعبير به "نداء"در اين آيه شريفه اشاره است به دورى آنان از خدا و بى ياورى ايشان در روز قيامت .
"قال الذين حق عليهم القول ربنا هؤلاء الذين اغوينا اغويناهم كما غوينا"
الههاى كه مشركين آنها را شركاى خداى سبحان مىپنداشتند دو صنف بودند، يك صنف بندگان گرامى خدا بودند، از قبيل ملائكه مقرب، و عيسى بن مريم (ع) و صنف ديگر ياغيان جن، و گردنكشان انس، كه ادعاى الوهيت كردند، مانند فرعون و نمرود و غير آن دو، و خداى سبحان هر كسى هم كه در باطل اطاعت شود، ملحق به آنان كرده مانند ابليس، و شيطانهايى كه قرين انسانها مىشوند، و پيشوايان ضلالت، همچنان كه در باره ابليس و شيطانها فرموده: "ا لم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين"
تا آنجا كه مىفرمايد: "و لقد اضل منكم جبلا كثيرا" (6) و نيز در باره اطاعت هوى فرموده:
"ا فرايت من اتخذ الهه هويه" (7) و نيز در باره پيشوايان ضلالت فرموده: "اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله " (8) .
و آنهايى كه مورد نظر آيه مورد بحث هستند از صنف دوم مىباشند، چون صنف اول كه ملائكه و عيسى بن مريم (ع) هستند، كسى را اغواء نكردهاند، و آيه مورد بحث سخن از"اغواء"به ميان آورده و فرموده كه: پيشوايان شرك گفتند كه ما آنان را اغواء كرديم و از عبادت آنان بيزاريم.پس مراد از"الذين حق عليهم القول"، كه از مشركين بيزارى ميجويند، پيشوايان شركند، هر چند كه مشركين هم مصداق"الذين حق عليهم القول"
هستند، و عذابشان حتمى است، به شهادت آيه"حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين" (9) كه همه كفار را مصداق"الذين حق عليهم القول"مىداند، و ليكن مراد در آيه مورد بحث پيشوايانى است كه شرك و ضلالت به ايشان منتهى مىشود.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اين است كه: حق سخن اين بود كه اول خداوند از مشركين بپرسد كه چرا شرك ورزيديد، و چه كسى شما را بر آن واداشت؟ و سپس از زبان آنان جواب بدهد كه فلان و فلان ما را مشرك كردند، آنگاه آيه مورد بحث را از زبان پيشوايان شرك در دفاع از خود بياورد، ولى اين طور نكرده، از همان آغاز دفاع پيشوايان كفر را ذكر فرموده، چرا؟
در پاسخ مىگوييم: شايد نكته آن اين باشد كه خواسته است اشاره كند به اينكه مشركين در اين موقف پيشوايان شرك و خدايان دروغين را نمىيابند، تا به آنان اشاره كنند، كه اينان ما را چنين كردند، همچنان كه آيه شريفه"و يوم يناديهم اين شركاءى قالوا آذناك ما منا من شهيد و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل" (10) نيز به اين معنا اشاره مىكند.
"ربنا هؤلاء الذين اغوينا" ـ يعنى پروردگار اينان ـ اشاره به مشركين مىكنند ـ همان كسانند كه ما گمراهشان كرديم.و اين جمله توطئه و زمينهچينى براى جمله بعدى است.
"اغويناهم كما غوينا" ـ گمراهشان كرديم، همان طور كه خود گمراه شديم، يعنى درست است كه گمراهى آنان به اغواى ما بود، چون كه ما خود گمراه بوديم، و ليكن آن طور نبود كه ما مجبورشان كنيم به گمراهى، بلكه عين گمراه كردن خودمان بود، همچنان كه خود ما به اختيار خود گمراه شديم، ايشان نيز به اختيار خود گمراه شدند، و به هيچ وجه پاى اجبار و زور در بين نبود.
دليل بر اينكه معناى آيه اين است، حكايتى است كه خداى تعالى از زبان ابليس نقل كرده، كه در آن روز يعنى روز قيامت مىگويد: "و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى، فلا تلومونى و لوموا انفسكم" (11) .
و نيز سؤال و جواب ستمگران و اقران آنان را حكايت كرده و فرموده: "و اقبل بعضهم على بعض يتساءلون قالوا انكم كنتم تاتوننا عن اليمين قالوا بل لم تكونوا مؤمنين و ما كان لنا عليكم من سلطان بل كنتم قوما طاغين فحق علينا قول ربنا انا لذائقون فاغويناكم انا كنا غاوين" (12) .يعنى از ما كه گمراه بوديم به شما غير از گمراهى چيزى نرسيد.
از اين بيان روشن مىشود اينكه گفتند: "اغويناهم كما غوينا"، معناى ديگرى هم دارد، و آن اين است كه: مشركين از ما نظير همان وصفى را كسب كردند كه در خود ما بود، چيزى كه هست اگر ما از آنان بيزارى مىجوييم براى اين است كه: ما ايشان را مجبور به گمراهى نكرديم، و اگر ما را خداى خود گرفتند، و ما را پرستيدند به زور و اجبار نبود.
"تبرأنا اليك" ـ اين جمله بيزارى بى قيد و شرط پيشوايان است، مىگويند ما اصلا و به تمام معنا از مشركين بيزاريم، چون ما نمىتوانستيم ايشان را مجبور نموده و اختيار از ايشان سلب كنيم.
"ما كانوا ايانا يعبدون" ـ يعنى با اجبار ما، ما را نپرستيدند، و يا معنايش اين است كه: ما را نپرستيدند، چون كه ما از اعمال آنان تبرى داريم، و كسى كه از عملى تبرى دارد، آن عمل را به وى نسبت نمىدهند، آيات ديگرى هم كه مىفرمايد روز قيامت اثرى از خدايان خود نمىيابند، برگشتش به همين معنا است، كه خدايان نامبرده، خود را از پرستش آنان بيزار و برى مىدانند، مانند آيه"و ضل عنهم ما كانوا يفترون" (13) و آيه"و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل" (14) و"يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركاؤكم فزيلنا بينهم و قال شركاؤهم ما كنتم ايانا تعبدون" (15) و آياتى ديگر ـ دقت فرماييد ـ .
بعضى (16) از مفسرين گفتهاند: "معناى آيه اين است كه: خدايان دروغى كه در دنيا پرستش مىشدند در قيامت به خداى تعالى مىگويند: ما از اعمال مشركين به درگاهت بيزارى مىجوييم، چون كه آنان ما را نمىپرستيدند، بلكه هواهاى خود را، و يا شياطين را مىپرستيدند، و ليكن اين تفسير از سخافت و زشتى خالى نيست (براى اينكه قبل از جمله مورد بحث اقرار كردند كه ما آنان را گمراه كرديم) .
و چون هر يك از دو جمله"تبرأنا اليك"و"ما كانوا ايانا تعبدون"معناى جمله "اغويناهم كما غوينا"را مىدهد لذا واو عاطفه بر سر آنها نيامد.
"و قيل ادعوا شركاءكم فدعوهم فلم يستجيبوا لهم و راوا العذاب لو انهم كانوا يهتدون"
مراد از كلمه"شركائهم ـ شركاى ايشان"آلههاى است كه به خيال آنان شركاى خدا بودند، و لذا"شركاء"را به خود آنان اضافه كرد، و نسبت داد (شركاءشان)، و از اينكه فرمود: "به ايشان گفته مىشود بخوانيد شركاى خود را"، منظور از خواندن آنها اين است كه:
بيايند و پرستندگان خود را يارى نموده و عذاب را از ايشان دفع كنند، و به همين جهت جمله "و رأوا العذاب ـ و ديدند عذاب را"، را بعد از جمله"فلم يستجيبوا لهم ـ پس خدايان، دعاى پرستندگان را اجابت نكردند"آورد.
"لو انهم كانوا يهتدون" ـ بعضى از مفسرين گفتهاند: جواب"لو"در اينجا حذف شده، يعنى نفرمود كه: اگر در پى هدايت بودند چه مىشد زيرا خود كلام بر آن دلالت دارد، و تقدير كلام اين است كه: آنان اگر راه به جايى مىبردند، و هدايت را مىپذيرفتند، هر آينه عذاب را مىديدند، يعنى در دنيا به عذاب قيامت و حقانيت آن معتقد مىشدند، ممكن هم هست كلمه "لو"در اينجا به معناى آرزو باشد، و معناى آيه اين باشد كه: اى كاش راه به جايى مىبردند، و هدايت را مىپذيرفتند.
"و يوم يناديهم فيقول ما ذا اجبتم المرسلين"
اين آيه عطف است بر چند آيه سابق، كه مىفرمود: "و يوم يناديهم..."، چيزى كه هست در آيه سابق نخست پرسش شدهاند از شركايى كه براى خدا قائل شده بودند، و به ايشان دستور داده شده كه آنها را به يارى خود بطلبيد، و در آيه مورد بحث پرسش شدهاند از اينكه چه پاسخى به دعوت رسولان، كه از ناحيه خدا به سويشان آمدند، دادند.
و معناى آيه اين است كه: در پاسخ آن كسى كه خداى تعالى به سوى شما فرستاد، و شما را به سوى ايمان و عمل صالح دعوت كرد چه گفتيد؟
"فعميت عليهم الانباء يومئذ فهم لا يتساءلون"
كلمه"عميت"ماضى"از"عمى"است كه به معناى كورى است، و در اينجا معناى كورى مقصود نيست، بلكه استعاره از اين است كه انسان در موقعيتى قرار گرفته كه به خبرى راه نمىيابد و مقتضاى ظاهر اين بود كه عمى و بى خبرى را به خود آنان نسبت دهد، ولى مىبينيم كه به عكس تعبير كرده، و فرموده: "فعميت عليهم الانباء ـ خبرها بر آنان كور شد"
و اين به خاطر آن است كه بفهماند كفار در آن روز از همه طرف ماخوذ مىشوند، و راه نجات از همه طرف به رويشان بسته مىشود، و دستشان از تمامى اسباب بريده و كوتاه مىگردد، همچنان كه در سوره بقره، آيه 166 فرموده: "و تقطعت بهم الاسباب"، توضيح اينكه: وقتى تمامى اسباب براى آنان از تاثير ساقط شد، ديگر در آن روز اخبار راهى به سوى آنان ندارد، و ايشان هم راهى به خارج از وجود خود ندارند، تا چيزى را دستآويز نموده، به آن اعتذار بجويند، و به اين وسيله خود را از عذاب نجات دهند.
"فهم لا يتساءلون" ـ اين جمله تفريع است بر"كور بودن اخبار"، از قبيل تفريع بعض افراد عام بر عام است (مثل اينكه بعد از گفتن اين جمله كه دانشمندان محترمند، بگويى پس بوعلىسينا هم محترم است)، در اينجا نيز بعد از گفتن اينكه كفار به طور كلى از چهار ديوارى وجود خود راهى به خارج از خود ندارند، فرمود پس بين خودشان نيز سؤال و جوابى رد و بدل
نمىشود، تا از راه گفتگو و مشورت بهانه و عذرى پيدا كنند، و آن را عذر نافرمانى خود، يعنى تكذيب رسولان، و رد دعوت ايشان قرار دهند.
صدر و ذيل آيه مورد بحث به وجوه بسيارى ديگر تفسير شده، كه چون در ايراد آنها فايدهاى نديديم، مسكوت گذاشتنش را بهتر ديديم.
"فاما من تاب و آمن و عمل صالحا فعسى ان يكون من المفلحين"
حرف"فاء"بر سر اين آيه اين معنا را افاده مىكند كه تاكنون آنچه گفتيم در باره كسى بود كه كفر بورزد، و به سوى خداى سبحان رجوع هم نكند، پس بنابر اين كسى كه رجوع كند و ايمان بياورد، و عمل صالح انجام دهد، اميد آن هست كه از رستگاران باشد، و كلمه: "عسى" ـ به طورى كه (17) گفته شده ـ در اينجا به معناى لغوى كلمه (اميد) نيست، بلكه معناى تحقيق و حتميت را مىرساند، و خداى تعالى خواسته است، طبق رسم و عادت بزرگان بشر سخن بگويد، چون عادت مردان بزرگ اين است كه كارى را كه مىخواهند انجام دهند مىگويند، اميد است انجام دهم، ممكن هم هست همان معناى لغوى يعنى اميدوارى منظور باشد، و خداى تعالى از طرف خود توبهكاران اظهار اميد كرده باشد، كه در اين صورت معناى جمله اين مىشود كه: آنهايى كه توبه كرده و ايمان آورده، و عمل صالح كردند، در انتظار رستگارى باشند.
"و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة، سبحان الله و تعالى عما يشركون"
كلمه"خيرة"به معناى تخير (انتخاب) است، همچنان كه كلمه"طيرة"به معناى تطير است.
اين آيه چهارمين پاسخ از عذر مشركين است، كه گفتند: "اگر با تو هدايت را پيروى كنيم عرب ما را از سرزمينمان مىربايند"، و متضمن حجتى قاطع است.
توضيح آن، همانا خلقت يعنى صنع و ايجاد همه چيز به خداى تعالى منتهى مىشود، همچنان كه خودش فرموده"الله خالق كل شىء" (18) در نتيجه در عالم هستى هيچ مؤثر حقيقى غير از خداى تعالى وجود ندارد، پس هيچ چيزى كه خداى را مجبور به كارى از كارها كند، وجود ندارد، زيرا چنين چيزى كه فرض كرديم مؤثر است يا مخلوق خدا است، كه هستىاش به او منتهى مىشود در اين صورت وجود آن و همه آثارش مخلوق او است، و معنا ندارد كه چيزى و يا اثر آن در خودش اثر كند، و يا مخلوق او نيست، و هستىاش به او منتهى نمىشود، و با اجبار و قهر در خدا تاثير مىكند يعنى او را به اجبار وادار به كار مىسازد، كه اين فرض باطل است، چون مؤثرى در عالم غير از خدا نيست و چيزى هم نيست كه وجودش منتهى به خدا نشود.
پس نه چيزى هست كه در خداى تعالى اثر كند و اثر خدا از او باشد و نه چيزى هست كه از اثر خدا جلوگيرى كند همچنان كه فرموده: "و الله يحكم لا معقب لحكمه" (19) و نيز فرموده: "و الله غالب على امره" (20) .
و وقتى نه قاهرى بود كه او را بر عملى مجبور كند، و نه مانعى كه او را از عملى باز بدارد، در نتيجه او مختار حقيقى است، اين از نظر تكوين و خلقت از نظر تشريع هم همين طور است، زيرا تشريع تابع تكوين است، چون حقيقت تشريع اين است كه: خداى تعالى جنس بشر را طورى خلق كرده، و بر فطرتى ايجاد فرموده، كه خلقت و فطرتش صحيح، و مثمر ثمر نمىشود، مگر وقتى كه يك عده كارهايى را كه در شرع واجبات و يا به حكم واجبات هستند، انجام دهد، و يك عده كارهايى كه محرمات و يا به حكم محرمات هستند ترك كند، پس هر كارى كه در به كمال و به سعادت رسيدن انسانها مؤثر است، خداى تعالى به آنها امر كرده، با امر وجوبى و يا ارشادى، و از آنچه كه در اين راه مضر و منافى بوده نهى كرده، با نهى تكليفى و يا ارشادى .
پس خداى تعالى كه مختار به تمام معنا است، مىتواند در مرحله تشريع احكام و قوانين، هر حكم و قانونى را كه خواست تشريع كند، همچنان كه در مرحله تكوين مىتواند هر قسم كه اختيار كرد خلق و تدبير نمايد، و اين است معناى جمله"و ربك يخلق ما يشاء و يختار"كه به طور مطلق خدا را مختار معرفى مىكند.
و ظاهرا جمله"يخلق ما يشاء"اشاره است به اختيار تكوينى خدا، و مىفهماند كه اختيار او مطلق است به اين معنى كه قدرت او قاصر از خلقت هيچ چيز نيست، و هيچ چيزى او را از آنچه مىخواهد مانع نمىشود، و به عبارت ديگر: هيچ چيزى از مشيت او سرباز نمىزند، نه به خودى خود و نه به خاطر مانعى، و اين همان اختيار به معناى حقيقى آن است.
و جمله"و يختار"اشاره است به اختيار تشريعى، و اعتبارى، كه عطف آن به جمله"يخلق ما يشاء "از باب عطف مسبب است بر سبب، براى اينكه تشريع و اعتبار، فرع تكوين و حقيقت است.
ممكن هم هست كه جمله"يخلق ما يشاء"را بر اختيار تكوينى، و جمله"و يختار"
را بر اعم از حقيقت و اعتبار حمل كنيم، و ليكن وجه سابق موجهتر است، به دليل اينكه آنچه در جمله بعدى"ما كان لهم الخيرة"نفى شده، اختيار تشريعى و اعتبارى است، و اختيارى كه در جمله"يختار"براى خدا اثبات شده، مقابل آن است، پس قهرا مراد تنها همان اختيار تشريعى و اعتبارى است.
از سوى ديگر هيچ شكى نيست در اينكه آدمى نسبت به كارهايى كه از روى علم و اراده انجام مىدهد اختيار تكوينى دارد، البته نه اينكه اختيارش مطلق باشد، چون اختيار او يكى از اجزاء سلسله علل است، اسباب و علل خارجى نيز در محقق شدن افعال اختيارى او دخيلند، مثلا اگر انسان يك لقمه غذا را بخورد كه يكى از كارهاى اختيارى اوست، هم اختيار او در آن دخيل است، و هم وجود طعام در خارج، و هم اينكه طعام مفروض طورى باشد كه قابل خوردن باشد و با طبع آدمى نيز سازگار باشد، و هم اينكه اين طعام در دسترس و نزديك او باشد، و نيز دست او هم به فرمانش باشد، و بتواند لقمه را بگيرد، و دهان او هم باز باشد، و بتواند آن را بجود، و دستگاه بلعيدن او هم سالم باشد و بتواند لقمه را فرو ببرد، و صدها اسباب ديگرى كه همه در اين عمل اختيارى، يعنى خوردن آدمى دخيلند، فراهم باشند.پس صادر شدن فعل اختيارى از انسان موقوف بر موافقت اسبابى است كه خارج از اختيار آدمى است، و در عين حال دخيل در فعل اختيارى اوست، و خداى سبحان در رأس همه اين اسباب است، و همه آنها حتى اختيار آدمى به ذات پاك او منتهى مىشود، چون اوست كه آدمى را موجودى مختار خلق كرده، هم او را خلق فرموده و هم اختيارش را.
از سوى ديگر انسان خود را بطبع مختار مىداند به اختيار تشريعى به اينكه كارى را انجام دهد و يا ترك كند، يعنى در مقابل آن اختيار تكوينى قانونا هم خود را مختار مىداند، (لذا اگر كار نيكى كرد سزاوار مدحش مىدانند، و مىگويند مختار بوده، و اگر كار نيكى را ترك كرد سزاوار ملامتش مىدانند، و معذورش نمىدارند به اينكه مجبور بوده) و كسى از هم نوعش نمىتواند او را مجبور به كارى، و يا ممنوع از كارى بكند، چون بنى نوع او نيز مانند او انسانند، و از معناى بشريت چيزى زايد بر او ندارند، تا مالك و اختياردار او بوده باشند، و اين همان است كه مىگويند: انسان بالطبع حر و آزاد است.
پس انسان فى نفسه حر و بالطبع مختار است، مگر آنكه خودش به اختيار خود چيزى از خود را به ديگرى تمليك كند، و به اين تمليك حريت خود را از دست بدهد، همچنان كه يك انسان اجتماعى نسبت به موارد سنتها و قوانين جارى در اجتماعش حريت و آزادى ندارد، چون كه داخل در اجتماع است، و آنچه از سنن و قوانين، چه دينى و چه اجتماعى، در اجتماع جريان دارد، امضاء كرده است.
و نيز دو صف لشكر كه با يكديگر جنگ مىكنند، از همان اول هر يك ديگرى را، نسبت به آنچه كه يكى از ديگرى به دست آورد، مالك دانسته، و اختيار خود را از آن سلب كرده، و به همين جهت است كه طرف غالب مىتواند با اسيرانى كه از طرف مغلوب گرفته هر چه بخواهد بكند.
و نيز اجيرى كه عمل خود را در مقابل اجرتى مىفروشد، يعنى خود را اجير غير مىكند، ديگر در آن عمل خود حريت و آزادى ندارد، چون مملوك بودن عمل با حريت منافات دارد.
پس يك انسان نسبت به ساير انسانها، وقتى حر و آزاد در عمل خويش است، و نسبت به عملى آزادى و حريت دارد كه به دست خود و به اختيار خود سلب حريت از خود نكرده باشد، و عمل خود را تمليك به غير ننموده باشد.
ولى خداى سبحان از آنجايى كه مالك ذات انسانها و نيز افعال صادره از ايشان است، و ملكيتش هم مطلق، و به تمام معناست، هم به ملك تكوينى مالك او و افعال اوست، و هم به ملك تشريعى و اعتبارى، لذا انسان نسبت به آنچه كه خداى تعالى به امر تشريعى و يا نهى تشريعى و نيز به آنچه كه به مشيت تكوينى از او بخواهد، هيچ گونه حريت و اختيارى ندارد.
اين است آن حقيقتى كه جمله"ما كان لهم الخيرة"در صدد بيان آن است، و معنايش اين است كه: اگر خداى تعالى از انسانها عمل و ترك عملى را بخواهد، ديگر انسانها در مورد خواست او اختيارى ندارند، تا بتوانند آن چه خواستند براى خودشان اختيار كنند اگر چه مخالف آن چيزى باشد كه خدا خواسته است.
و اين آيه قريب المعنا با آيه زير است كه مىفرمايد: "و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم" (21) .
اين بود نظريه ما در تفسير آيه مورد بحث، البته ساير مفسرين حرفهاى مختلف ديگر زدهاند، كه چون فايدهاى در نقلش نبود، از آن صرف نظر نموده، كسانى كه بخواهند از آن سخنان اطلاع يابند بايد به تفاسير بزرگ و مطول مراجعه كنند.
"سبحان الله و تعالى عما يشركون" ـ يعنى خدا منزه است از شرك ايشان، به اينكه به جاى خدا بتهايى براى پرستش برگزيدند.
البته در اين ميان معناى ديگرى دقيقتر هست، و آن اين است كه خداى تعالى منزه است از اينكه مردم خود را نسبت به آنچه خدا اختيار مىكند مختار بدانند، و بپندارند كه مىتوانند آنچه او اختيار كرده رد كنند، و يا قبول نمايند، خدا از چنين پندارى منزه است، براى اينكه اين پندار جز به دعوى استقلال در وجود، و بى نيازى از خداى تعالى تصور ندارد، و استقلال و استغناء هم تمام نمىشود، مگر به اينكه خود را در صفت الوهيت شريك خدا بدانند .
و در جمله"و ربك يخلق"، التفاتى از تكلم با غير به سوى غيبت به كار رفته، (يعنى در آيه قبل روى سخن با غير رسول خدا (ص) بود، و در اين آيه صفت رب را به آنجناب اضافه نمود، و فرمود پروردگار تو)، و اين بدان جهت بوده كه خواسته آنجناب را تقويت و تاييد كند، و دلگرمى دهد، چون معناى آيه اين است كه: آن دينى كه خدا وى را به ابلاغ آن گسيل داشته، حكمى است ثابت و حتمى، كه به هيچ وجه قابل برگشت نيست، پس ديگر مردم در آن اختيارى ندارند، موافقت و مخالفت آنها هيچ اثرى در آن ندارد، علاوه بر اين مردم از آنجايى كه ربوبيت خدا را قبول ندارند، اين دين را نمىپذيرند.
و در جمله"سبحان الله"با اينكه جا داشت بفرمايد"سبحانه"، چون قبلا نام خداى تعالى ذكر شده ولى به جاى ضمير اسم ظاهر آورده، نكته اين تغيير اسلوب اين است كه: بفهماند امر راجع به ذات متعالى خدا است، كه مبدأ تنزه و تعالى او است از هر چيزى كه لايق ساحت قدسش نباشد اينكه او به هر صفت كمال متصف است و از هر نقصى مبراست، براى اين است كه او"الله ـ خداى عز اسمه"مىباشد.
"و ربك يعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون"
كلمه"تكن"مشدد"تكنن"است، كه مضارع از باب افعال از"اكنان"است، و اكنان به معناى اخفاء و پنهان داشتن است.و كلمه"تعلنون"جمع مضارع از اعلان است، كه به معناى اظهار مىباشد، در اين آيه شريفه اخفاء را به سينههاى مردم نسبت داده، و اعلان را به خود آنان، و فرموده : "و پروردگار تو آنچه را كه سينههاى آنان پنهان مىدارد، و آنچه را كه ايشان اظهار مىدارند مىداند"و اين بدان جهت است كه مخزن اسرار مردم سينههاى ايشان است.
و اگر اين آيه را دنبال آيه قبلى قرار داد، براى اشاره به اين است كه: خداى تعالى چون كه عالم به گناهان ظاهرى و شرك باطنى آنان است لذا به حكمت خود براى آنان اعمالى را اختيار كرده تا به وسيله آن، ايشان را پاك كند.
"و هو الله لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الآخرة و له الحكم و اليه ترجعون"
از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير در ابتداى آيه شريفه به كلمه"ربك"در آيه قبلى بر مىگردد، (و معنايش اين است كه: آن پروردگار تو كه گفتيم الله است)، و ظاهرا لام در كلمه"الله "براى اشاره به معناى وصف است (معبوديت) و جمله"لا اله الا هو"تاكيد همان انحصارى است كه در جمله"هو الله"افاده شده، گويا فرموده است: "و هو الاله ـ المتصف وحده بالالوهية ـ لا اله الا هو ـ تنها او اله است ـ كه تنها او متصف است به الوهيت ـ هيچ معبودى جز او نيست".
و بنابر اين آيه شريفه به منزله متمم است براى بيانى كه آيه قبل در صدد آن بود، گويا فرموده خداى سبحان مختار است، و تنها او مىتواند اين معنا را اختيار كند، كه بندگان تنها او را بپرستند و به ظاهر و باطنشان آگاه است، پس او سزاوار است كه بر بندگان حكم كند كه تنها او را عبادت كنند، و يگانه معبود مستحق عبادت است، پس بر بندگان هم واجب است حكم او را گردن نهاده و تنها او را بپرستند.
آنگاه آنچه در ذيل آيه است، كه مشتمل بر سه دليل است: 1ـ له الحمد 2ـ له الحكم 3ـ اليه ترجعون، وجوهى است كه انحصار خدا را در استحقاق پرستش توجيه مىكند.
اما اينكه فرمود: "له الحمد فى الاولى و الآخرة"، آن انحصار را به اين بيان توجيه مىكند كه هر كمالى كه در دنيا و آخرت وجود دارد نعمتى است كه از ناحيه خداى تعالى نازل شده، و در ازاى هر يك از آنها مستحق ثناى جميل است، و جمال هر يك از اين نعمتهاى موهوبه از كمال ذاتى و از صفات ذاتى او ترشح شده، كه در ازايش مستحق ثناء است، و غير از خداى تعالى هيچ موجود و هيچ كس مستقل در ثناى بر خدا نيست، و هر كس هم كه خدا را ثنا گويد، ثنايش هم منتهى به اوست و عبادت هم ثناى زبانى و يا عملى است، پس تنها اوست كه مستحق پرستش است.
و اما اينكه فرمود: "و له الحكم"علتش اين است كه: خداى سبحان مالك على الاطلاق همه عالم است، و غير از او كسى چيزى را مالك نيست، مگر آنچه را كه او تمليكش فرموده باشد، و همان را هم كه خدا به كسى تمليك كرده، باز خود او مالك است، از سوى ديگر خداى سبحان، هم در مرحله تشريع و اعتبار مالك است، و هم در مرحله تكوين و حقيقت، و از آثار ملك او يكى اين است كه: حكم مىكند بر بندگان و مملوكين خود كه كسى غير از او را نپرستند.
و اما اينكه فرمود: "و اليه ترجعون"، جهتش اين است كه: رجوع به سوى او به خاطر حساب و جزاء است، و چون تنها او مرجع است، سپس محاسب و جزاء دهنده نيز همو است و كسى غير از او محاسب و جزاء دهنده نيست، پس تنها اوست كه بايد پرستش شود، و پرستش او را بايد تنها بر طبق دين او انجام داد.
"قل ا رايتم ان جعل الله عليكم الليل سرمدا الى يوم القيمة..."
كلمه"سرمد"بر وزن فعلل به معناى دائم است، بعضى (22) هم گفتهاند: اين كلمه از ماده"سرد"اشتقاق يافته، و ميم آن زيادى است، و معناى"السرد "پشت سر هم بودن است، و اگر فرمود: "به من بگوييد اگر خدا شب را تا روز قيامت يك سره قرار مىداد چه مىكرديد"، و خلاصه اگر شب را مقيد به روز قيامت كرد، براى اين است كه : بعد از رسيدن روز قيامت ديگر شبى نخواهد بود.
"من اله غير الله ياتيكم بضياء" ـ يعنى در چنين صورتى كدام يك از معبودهاى شما حكم خدا را نقض مىكرد و روز را برايتان مىآورد، و شما را از تاريكى نجات مىداد، تا بتوانيد به دنبال معاش برويد؟ اين آن معنايى است كه سياق، شاهد آن است و نظير اين معنا در جمله آينده نيز كه مىفرمايد: "من اله غير الله ياتيكم بليل..."مىآيد.
با اين بيانى كه ما براى آيه مورد بحث كرديم اشكالى كه بر دو آيه مورد بحث كردهاند برطرف مىشود، و آن اشكال اين است كه: اگر فرض كنيم كه شب تا روز قيامت امتداد يابد و عمر روزگار يك سره شب شود، ديگر اصلا تصور ندارد كه روزى و ضيايى بياورند، براى اينكه آورنده روز يا خداى تعالى است و يا غير اوست، اما غير خدا كه ناتوانىاش از آوردن روز واضح است، و اما خداى تعالى اگر روزى بياورد لازمهاش آن است كه در يك زمان شب و روز هر دو با هم جمع شوند، و اين محال است، و اراده و قدرت خداى متعال به محال تعلق نمىگيرد، و همچنين است اگر عمر روزگار تا روز قيامت يك سره روز شود.
بعضى (23) از مفسرين از اين اشكال جواب دادهاند به اينكه: "مراد از جمله"ان جعل الله عليكم"اين است كه: خدا اگر بخواهد، شب را دائمى كند"ولى خواننده عزيز توجه دارند كه گفتيم نه قدرت خدا به محال تعلق مىگيرد، و نه خواست او، پس اين جواب اشكال را دفع نمىكند، جواب صحيح همان بيانى است كه ما براى آيه كرديم (زيرا آيه شريفه در مقام اثبات توحيد در ربوبيت خداى تعالى است مىخواهد بفرمايد: آلهه شما مشركين هيچ سهمى از ربوبيت ندارند به دليل اينكه اگر خداى تعالى شب را تا قيامت يك سره كند آنها نمىتوانند اين حكم خدا را نقض كنند.و همچنين اگر عمر دنيا را يك سره روز كند، پس از تدبير عالم هيچ سهمى در دست هيچ كس نيست.
مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: "من اله غير الله ياتيكم بنهار ـ كيست غير از خدا كه برايتان روز بياورد"، چون مقتضاى سياق كلام مقابله ميان شب و روز بود، و ليكن اينطور نفرمود، بلكه فرمود: اگر خدا عمر دنيا را يك سره شب كند كيست غير از خدا كه برايتان نور بياورد، و اين تغيير اسلوب و ذكر نور به جاى روز، از قبيل ملزم كردن خصم است به حداقل و آسانترين لوازم گفتار او، تا بطلان مدعايش به نحو اتم روشن گردد، گويا فرموده است: اگر غير از خداى تعالى كسى امور عالم را تدبير مىكند، اگر خدا عمر دنيا را تا قيامت يك سره شب كند، بايد آن مدبر بتواند روز را بياورد، و ما نمىخواهيم روز بياورد، حداقل بتواند نورى كه پيش پاى شما را روشن كند بياورد، و ليكن هيچ كس چنين قدرتى ندارد، چون قدرت همهاش از خداى سبحان است.
ولى نظير اين وجه و اين نكته در آيه بعدى، كه مىفرمايد: و اگر خدا عمر دنيا را تا قيامت يك سره روز كند چه كسى برايتان شب را مىآورد، كه در آن سكونت كنيد، جريان ندارد، براى اينكه در آيه بعدى اگر به جاى شب، ظلمت را نياورد براى اين است كه منظور از آوردن ظلمت سكونت و آرامش بشر است، و ظلمتى مايه سكونت بشر است كه ممتد باشد، و اگر ممتد باشد همان شب مىشود، و لذا در آيه مذكور نفرمود: "من اله غير الله ياتيكم بظلمة تسكنون فيه".
و اينكه در آيه مورد بحث كلمه"ضياء"را نكره (بدون الف و لام) آورد، خود مؤيد وجهى است كه ما بيان داشتيم، البته براى آيه وجوهى ديگر گفتهاند كه هيچ يك از تعسف و خيالبافى خالى نيست.
"ا فلا تسمعون" ـ آيا گوش تفهم و تفكر نداريد تا تفكر كنيد؟ و بفهميد كه معبودى غير از خداى تعالى نيست.
"قل ا رايتم ان جعل الله عليكم النهار سرمدا الى يوم القيمة من اله غير الله ياتيكم بليل تسكنون فيه"
معناى"تسكنون فيه"اين است كه: در آن از خستگى و تعبى كه از كار روز به شما مىرسد، بياساييد .
"ا فلا تبصرون ـ آيا نمىبينيد" ـ منظور از اين ديدن، تفهم و تذكر است، و چون چنين بينايى و شنوايى نداشتهاند پس ايشان كور و كرند، و در اينكه در آخر يك آيه فرموده: آيا نمىبينيد، و در آخر آيه ديگر فرموده: آيا نمىشنويد، لطيفهاى است، و شايد اينكه در آيه دوم كه راجع به يكسره شدن روز است صفت نديدن را ذكر كرده، براى اين باشد كه مناسب با روشنايى است، و در آيه اول كه راجع به يكسره شدن شب است نشنيدن را آورده است، كه خالى از مناسبت با آن نيست.
"و من رحمته جعل لكم الليل و النهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون"
اين آيه در حكم نتيجهگيرى از حجت مذكور در دو آيه قبل است، كه بعد از ابطال دعوى خصم (شرك مشركين) به صورت يك گزارش و خبر ابتدايى آورده، براى اين كه مطلبى است ثابت كه ديگر هيچ معارضى برايش نيست.
لام در جمله"لتسكنوا فيه"، لام تعليل است.و ضمير در"فيه"به كلمه"ليل"بر مىگردد.و معنايش اين است كه: خدا براى شما شب قرار داد، تا در آن استراحت كنيد."و لتبتغوا من فضله"، يعنى و روز قرار داد تا در آن رزقى را كه فضل و عطيه خدا است جستجو نماييد.و بنابر اين، برگشت جمله"لتسكنوا"به ليل و جمله"لتبتغوا"به نهار به طريق لف و نشر مرتب است (24) .
و جمله"لعلكم تشكرون"به هر دو يعنى سكونت در شب و طلب روزى در روز بر مىگردد، و معنايش اين است كه: خدا شب را چنان، و روز را چنين كرد، باشد كه شما شكر بگزاريد.
جمله"و من رحمته جعل لكم"در معناى اين است كه فرموده باشد: "جعل لكم و ذلك رحمة منه ـ خدا روز را براى شما قرار داد، و اين خود رحمتى است از او"و اين اشاره است به اينكه تكوين مانند سكون و طلب رزق و تشريع كه عبارت است از هدايت خلق به سوى شكر خالق، همه و همه آثار رحمت او هستند ـ دقت فرماييد ـ .
"و يوم يناديهم فيقول اين شركاءى الذين كنتم تزعمون"
تفسير اين آيه گذشت، چون قبلا هم اين مطلب را فرموده بود، و اگر در اينجا آن را تكرار كرد، بدان جهت است كه مضمون آيه بعدى بدان احتياج داشت.
"و نزعنا من كل امة شهيدا فقلنا هاتوا برهانكم..."
اين آيه شريفه به اين معنا اشاره مىكند كه در روز قيامت بطلان پندارشان به خوبى روشن مىشود، و مراد از"شهيد"گواه اعمال است، ـ كه در چند جا از اين كتاب به آن اشاره شد ـ و آيه شريفه ظهورى در اين معنا ندارد كه مراد از شهيد پيغمبر مبعوث در هر امت است، چون كلمه شهيد را مفرد آورده، و كلمه امت به معناى جماعتى از مردم است، و جماعت از مردم هيچ ظهورى ندارد در جماعتى كه پيغمبر به سوى آنها فرستاده شده باشد، تا چه رسد به اينكه بگوييم صريح در آن است، بله چنين جماعتى كه پيغمبرى دارند يكى از مصاديق امت است.و معناى اينكه فرمود: "فقلنا هاتوا برهانكم"اين است كه: ما از آنان مطالبه برهان كرديم و از ايشان خواستيم تا بر پندار خود كه مىگفتند خدا شريك دارد، حجتى قاطع بياورند.
"فعلموا ان الحق لله و ضل عنهم ما كانوا يفترون" ـ ، يعنى پندار باطلشان، كه خدا شريكى دارد، از ايشان غايب شد، و در آن هنگام به يقين دانستند كه حق الوهيت، تنها براى خدا است، و خدا در الوهيت، شريكى ندارد، پس مراد از جمله"ضل عنهم"به طور استعاره اين است كه: غايب شد از ايشان كه ساير مفسرين (25) نيز جمله را بهمين معنا تفسير كردهاند، و بنا بر اين در كلام، تقديم و تاخيرى شده، و اصل در آن"فضل عنهم ما كانوا يفترون فعلموا ان الحق لله ـ غايب شد از ايشان آنچه افتراء مىبستند، و در نتيجه فهميدند كه حق با خداى تعالى بوده"، مىباشد.
بنابر اين، جمله"ان الحق لله"نظير سخن يك قاضى است كه در بين دو نفر كه باهم نزاع دارند، و هر يك حق را براى خود ادعاء مىكند، مىگويد، "الحق لفلان ـ حق با فلانى است"، در اينجا گويا خداى تعالى با مشركين نزاع دارد، و هر يك از دو طرف نزاع، حق را به خود مىدهد، مشركين ادعا مىكنند كه الوهيت يعنى معبوديت، حق شركاى ايشان است، و خداى تعالى ادعاء مىكند كه تنها حق اوست، و از خصم خود مىخواهد تا بر مدعاى خود برهان بياورند، و مشركين هيچ برهانى نمىيابند، در چنين وضعى متوجه مىشوند كه در اشتباه بودهاند، و معبوديت حق خداى سبحان است، پس الوهيت حق ثابتى است كه هيچ ريبى در آن نيست، و وقتى حق غير خدا نباشد، قهرا حق خداى تعالى خواهد بود، چون گفتيم اصل آن ثابت است.
اين وجه به ظاهرش وجه صحيحى است، و عيبى هم ندارد، و ليكن آنچه از آيه شريفه برمىآيد چيزى ديگر است، زيرا از آيه برمىآيد كه يكى از خصايص روز قيامت اين است كه: در آن روز حق ـ كه در دنيا آميخته با باطل و باطلها بود ـ جداى از هر باطلى ظهور مىكند، آنهم ظهورى مشهود و لمس شدنى، كه ديگر هيچ گونه پرده و خفايى بر آن نباشد، در آن روز هر باطلى كه در دنيا خود را به صورت حق در آورده، و شبيه حق ساخته بود، از ميان برداشته مىشود، و لازمه اين ظهور اين است كه مساله الوهيت هم آن چنان ظاهر شود كه هيچ ستر و خفايى بر آن نباشد، پس همه افتراهاى شرك كه به اين مساله بسته بودند، از ميان مىرود، و اين از بين رفتن افتراها از آثار شدت ظهور حق است، پس در چنين روزى ديگر حاجت به اين نمىافتد كه از مشركين برهان بخواهند، نه اينكه چون دليلى نمىيابند در نتيجه به وحدانيت خداى تعالى در الوهيت علم حاصل كنند، و خلاصه، آيه شريفه نمىخواهد بر سبيل احتجاجات فكرى احتجاج كند ـ دقت فرماييد ـ .
با اين بيانى كه ما براى آيه شريفه ذكر كرديم پاسخ دو اشكال كه به آيه شريفه شده، داده مىشود، اشكال اول اين است كه: از كلام خداى تعالى استفاده مىشود كه مشركين هيچ حجتى بر ادعاى خود ندارند، و با اين حال وجه اينكه در دنيا همچنان بر باطل مىمانند تا اينكه در روز قيامت برايشان علم حاصل مىشود كه حق با خداست، چيست؟ و چرا اين علم در دنيا برايشان حاصل نمىگردد، جوابش اين شد كه در دنيا حق و باطل بهم آميخته است، و چه بسيار باطلها كه خود را شبيه به حق جلوه مىدهند، ولى روز قيامت روز كشف حقايق، و جدا شدن آنها از باطل است.
اشكال دوم اينكه: چرا در آيه شريفه به جاى اينكه بفرمايد: "و ضل عنهم ما كانوا يفترون فعلموا ان الحق لله"، جملهها مقدم و مؤخر شده؟ و فرموده: "فعلموا ان الحق لله و ضل عنهم ما كانوا يفترون"و اين تقديم و تاخير غير از سجع و قافيه نكته روشنى ندارد.جواب اين اشكال هم اين شد كه مفاد جمله"و ضل عنهم..."، اثرى است كه بر مفاد جمله"فعلموا ان الحق لله"مترتب مىشود، سادهتر بگوييم بعد از آنكه حق بى پرده ظاهر گردد خود بخود افتراى مشركين از بين مىرود.
ممكن هم هست بگوييم كه: كلمه حق در جمله"فعلموا ان الحق لله"مصدر است، كه در اين صورت برگشت معناى جمله، به معناى آيه"و يعلمون ان الله هو الحق المبين" (26)
مىباشد، يعنى اينكه در آيه مورد بحث فرمود حق براى خداست، معنايش همان معناى آيه نور است كه مىفرمايد خدا حق است، البته اين در صورتى است كه مراد از اين كلمه، حق بالذات باشد، و اگر مراد همه حقها باشد، معنايش اين مىشود كه: تمامى حقها به او منتهى مىشود، و قائم به اوست، همچنانكه فرمود"الحق من ربك (27) ـ حق از پروردگار تو است".و نفرمود: "الحق مع ربك ـ حق با پروردگار تو است".
در تفسير قمى در ذيل آيه"و قالوا ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا"از معصوم (ع) آورده كه فرمودند: اين آيه در باره قريش نازل شد، كه رسول خدا (ص) ايشان را به اسلام و هجرت دعوت كرد، قريش گفتند: اگر ما هدايت را با تو پيروى كنيم از سرزمينمان ربوده مىشويم، خداى تعالى در پاسخشان فرمود: "ا و لم نمكن لهم حرما آمنا يجبى اليه ثمرات كل شىء رزقا من لدنا و لكن اكثرهم لا يعلمون" (28) .
مؤلف: اين معنا را صاحب كشف المحجه (29) و مرحوم مفيد در روضة الواعظين (30) ، روايت كردهاند، سيوطى هم در الدر المنثور از ابن جرير، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كرده (31) .
و در الدر المنثور است كه نسائى و ابن منذر از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت:
گوينده اين حرف كه"ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا"حارث بن عامر بن نوفل بود (32) .
و در تفسير قمى در ذيل آيه"و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة..."
فرمودهاند: اين خدا است كه امام را اختيار مىكند، و مردم اين حق را ندارند كه امام اختيار كنند (33) .
مؤلف: اين روايت از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است، مىفرمايد: يكى از امورى كه به دست خداى تعالى است، نه به دست مردم مساله امامت است، و اين بر اساس اين مساله است كه نصب امام معصوم واجب است از جانب خداى تعالى باشد، همانطور كه بعث انبياء واجب است از جانب او باشد، كه تفصيل اين مساله در سابق گذشت.
و در همان كتاب در روايت ابى الجارود، از امام باقر (ع) آمده كه در ذيل آيه"و نزعنا من كل امة شهيدا"فرمود: شهيد از اين امت، امام اين امت است.
مؤلف: اين نيز از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است (34) .
إن قرون كان من قوم موسى فبغى عليهم و ءاتينه من الكنوز ما إن مفاتحه لتنوأ بالعصبة أولى القوة إذ قال له قومه لا تفرح إن الله لا يحب الفرحين (76) و ابتغ فيما ءاتاك الله الدار الاخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا و أحسن كما أحسن الله إليك و لا تبغ الفساد فى الأرض إن الله لا يحب المفسدين (77) قال إنما أوتيته على علم عندى أ و لم يعلم أن الله قد أهلك من قبله من القرون من هو أشد منه قوة و أكثر جمعا و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون (78) فخرج على قومه فى زينته قال الذين يريدون الحيوة الدنيا يليت لنا مثل ما أوتى قرون إنه لذو حظ عظيم (79) و قال الذين أوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن ءامن و عمل صلحا و لا يلقاها إلا الصبرون (80) فخسفنا به و بداره الأرض فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله و ما كان من المنتصرين (81) و أصبح الذين تمنوا مكانه بالأمس يقولون ويكأن الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر لو لا أن من الله علينا لخسف بنا ويكأنه لا يفلح الكفرون (82) تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الأرض و لا فسادا و العقبة للمتقين (83) من جاء بالحسنة فله خير منها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيئات إلا ما كانوا يعملون (84)
به درستى كه قارون كه از قوم موسى بود پس بر آنان طغيان كرد، ما به وى از گنجينهها آن قدر داده بوديم كه تنها كليد آنها، مردانى نيرومند را خسته مىكرد، مردمش به او گفتند، اين قدر شادى مكن كه خدا خوشحالان را دوست نمىدارد (76) .
و بجو در آنچه خدا به تو داده خانه آخرتت را و بهرهات از دنيا را فراموش مكن و همان طور كه خدا به تو احسان كرده تو نيز احسان كن و در پى فساد انگيزى در زمين نباش كه خدا مفسدان را دوست نمىدارد (77) .
او در جواب مىگفت آنچه برايم فراهم شده با علم خودم فراهم شده آيا نمىداند كه خدا قبل از او از قرنها كسانى را هلاك كرده كه از او نيرومندتر و ثروت اندوزتر بودند و مجرمان از جرمشان پرسش نمىشوند (چون به سيما شناخته مىشوند) (78) .
قارون غرق در زينتش به سوى قومش بيرون شد آنهايى كه هدفشان زندگى دنيا بود گفتند اى كاش ما نيز مىداشتيم مثل آنچه را كه قارون دارد كه او بهره عظيمى دارد (79) .
و كسانى كه داراى علم بودند به ايشان گفتند واى بر شما پاداش خدا بهتر است براى آن كس كه ايمان آورد و عمل صالح كند و اين سخن را فرا نگيرند مگر خويشتنداران (80) .
پس ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم هيچ كس را نداشت كه او را يارى كند چون غير از خدا ياورى نيست و خودش هم از ممتنعين نبود (81) .
كسانى كه ديروز آرزو مىكردند كه به جاى باشند امروز مىگفتند واه گويى خداست كه رزق را براى هر كس از بندگانش بخواهد وسعت مىدهد و براى هر كه بخواهد تنگ مىگيرد اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم در زمين فرو مىبرد واى گويى كه كافران رستگار نمىشوند (82) .
(آرى) اين خانه آخرت را به كسانى اختصاص مىدهيم كه نمىخواهند در زمين برترى نمايند و فساد انگيزى كنند و سرانجام خاص متقين است (83) .
هر كه نيكويى كند جزايى بهتر از آن دارد و هر كه بدى كند آنان كه بدى مىكنند جز خود آن عمل كيفرى ندارند (84) .
بعد از آنكه در آيات گذشته عذر و بهانه مشركين را نقل كرد، كه گفتند: اگر به تو ايمان آوريم عرب ما را از سرزمينمان مىربايند، و سپس جوابهايى از آن داد، اينك در اين آيات داستان قارون بنى اسرائيل را خاطرنشان فرموده، تا از اين داستان عبرت بگيرند، چون حال و وضع قارون درست حال و روز مشركين را مجسم مىكند، و چون كفر او، كارش را به آن عاقبت زشت كشانيد، پس مشركين نيز بترسند از اينكه مثل آنچه كه بر سر قارون آمد، بر سرشان بيايد زيرا خداى تعالى از مال دنيا آن قدر به او روزى داده بود كه سنگينى كليد گنجينههايش مردان نيرومند را هم خسته مىكرد، و در اثر داشتن چنين ثروتى خيال مىكرد كه او خودش اين ثروت را جمعآورى كرده، چون راه جمعآورى آن را مىدانسته و خودش فكر بوده و حسن تدبير داشته، اين فكر او را مغرور نمود، پس از عذاب الهى ايمن و خاطر جمع شد، و زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح داده و در زمين فساد برانگيخت، خداى تعالى هم او و خانه او را در زمين فرو برد، نه آن خوش فكرى و حسن تدبيرش، مانع از هلاكت او شد و نه آن جمعى كه دورش بودند.
"ان قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبة اولى القوة"
در مجمع البيان گفته: "كلمه"بغى"به معناى برترىطلبى بدون حق است و نيز گفته: كلمه"مفاتح "جمع مفتح است، همچنان كه كلمه"مفاتيح"جمع مفتاح است، و معناى هر دو يكى است، و آن عبارت است از هر چيزى كه قفلها را باز مىكند، و نيز گفته:
"ناء بحمله ينوء نوءا، معنايش اين است كه كسى بارش را با اينكه برايش سنگين بود از زمين بلند كرد (35) ديگران (36) گفتهاند: "ناء به الحمل"معنايش اين است كه: بار او از شدت سنگينى كمرش را خوابانيد .و اين معنا با آيه شريفه موافقتر است.
و نيز در مجمع البيان گفته: "كلمه"عصبة"به معناى جماعتى بهم پيوسته است، ولى در عدد آن اختلاف است، بعضى گفتهاند: "عصبه"ما بين ده نفر تا پانزده نفر را گويند ـ نقل از مجاهد ـ .و بعضى ديگر گفتهاند: ما بين ده تا چهل را"عصبه"گويند ـ نقل از قتاده ـ .و بعضى ديگر گفتهاند: "عصبه"به معناى چهل نفر است. ـ نقل از ابى صالح (37) ـ .
بعضى ديگر گفتهاند ما بين سه تا ده نفر است ـ نقل از ابن عباس ـ .و بعضى ديگر گفتهاند : به معناى جماعتى است كه به يكديگر تعصب بورزند (38) .
و ليكن كلام برادران يوسف كه به پدر گفتند: "و نحن عصبة ـ ما عصبه هستيم" (39)
غير از دو قول اخير را تضعيف مىكند، چون برادران او آن روز نه نفر بودند.
و به هر حال معناى آيه اين است كه: قارون از بنى اسرائيل بود، و در مقام اين برآمد كه بدون حق بر بنى اسرائيل تجاوز كند، و ما از گنجينهها آن قدر به او داديم كه حمل كليدهاى آنها جماعتى نيرومند را خسته مىكرد.بعضى (40) از مفسرين گفتهاند: "مراد از مفاتيح كليد گنجينهها نيست، بلكه خود گنجينهها است" .و ليكن درست نيست.
"اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين"
كلمه"فرح"به معناى"بطر"تفسير شده، و ليكن بطر، لازمه فرح و خوشحالى از ثروت دنيا است، البته فرح مفرط و خوشحالى از اندازه بيرون، چون خوشحالى مفرط آخرت را از ياد مىبرد، و قهرا بطر و طغيان مىآورد، و به همين جهت در آيه شريفه: "و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور" (41) اختيال، و فخر را از لوازم فرح شمرده، و فرموده به آنچه خدا به شما داده خوشحالى مكنيد، كه خدا اشخاص مختال و فخور را دوست نمىدارد.
و نيز به همين جهت است كه در آيه مورد بحث نيز نهى از فرح را تعليل كرده به اينكه خدا اشخاص خوشحال را دوست نمىدارد.
"و ابتغ فيما اتيك الله الدار الاخرة..."
در آنچه خدا به تو عطا كرده از مال دنيا، خانه آخرت را بطلب، و با آن آخرت خود را تعمير كن، به اينكه آن مال را در راه خدا انفاق نموده، و در راه رضاى او صرف كنى.
"و لا تنس نصيبك من الدنيا" ـ يعنى آن مقدار رزقى را كه خدا برايت مقدر كرده ترك مكن، (و آن را براى بعد از خودت به جاى مگذار)، بلكه در آن براى آخرت عمل كن، چون حقيقت بهره و نصيب هر كس از دنيا همان چيزى است كه براى آخرت انجام داده باشد، چون آن چيزى كه برايش مىماند همان عمل است.
بعضى (42) از مفسرين، جمله مورد بحث را چنين معنا كردهاند كه: فراموش مكن اين معنا را كه نصيب تو از مال دنيايى ـ كه به تو روى آورده ـ مقدار بسيار اندكى است، و آن همان مقدارى است كه مىپوشى و مىنوشى و مىخورى، بقيهاش زيادى است، كه براى غير از خودت باقى مىگذارى، پس از آنچه به تو دادهاند به قدر كفايت بردار، و باقى را احسان كن، و اين نيز وجه بدى نيست.البته در اين ميان وجوه ديگرى نيز هست كه چون با سياق آيه سازگارى ندارد ذكر نشد .
"و احسن كما احسن الله اليك" ـ يعنى زيادى را از باب احسان به ديگران انفاق كن، همان طور كه خدا از باب احسان به تو انفاق كرده، بدون اينكه تو مستحق و مستوجب آن باشى، اين جمله بنا بر وجه اول از قبيل عطف تفسير است، براى جمله"و لا تنس نصيبك من الدنيا"، و بنا بر وجه دوم به منزله متمم آن است.
"و لا تبغ الفساد فى الأرض ان الله لا يحب المفسدين" ـ يعنى در طلب فساد در زمين مباش، و از آنچه خدا از مال و جاه و حشمت به تو داده استعانت در فساد مجوى، كه خدا مفسدان را دوست نمىدارد، چون بناى خلقت بر صلاح و اصلاح است.
"قال انما اوتيته على علم عندى..."
شكى نيست در اينكه اين جمله پاسخى بوده كه قارون از همه گفتار مؤمنين از قومش، و نصيحتهاى آنان، داده، چون اساس گفتار آنان بر اين معنا بود كه آنچه وى از مال و ثروت داشته، خدا به او داده، و احسان و فضلى از خدا بوده، و خود او استحقاق آن را نداشته، پس واجب است كه او هم با اين فضل خدا خانه آخرت را طلب كند، و آن را در راه احسان به مردم انفاق نمايد، و با تكبر و استعلا و طغيان در زمين فساد برنينگيزد.
لذا قارون در پاسخ آنان، اين اساس را تخطئه كرده و گفته است كه آنچه من دارم احسان خدا نيست، و بدون استحقاق به دستم نيامده، و ادعا كرده كه همه اينها در اثر علم و كاردانى خودم جمع شده، پس من از ميان همه مردم استحقاق آن را داشتهام، چون راه جمع آورى مال را بلد بودم، و ديگران بلد نبودند، و وقتى آنچه به دستم آمده به استحقاق خودم بوده، پس خود من مستقل در مالكيت و تصرف در آن هستم، هر چه بخواهم مىتوانم بكنم، مىتوانم آن را مانند ريك در انواع لذتها و گسترش نفوذ و سلطنت، و بدست آوردن مقام و رسيدن به هر آرزوى ديگرى صرف كنم، و سزاوار هم نيست كه كسى در كارم مداخله كند.
و اين پندار غلطى كه در مغز قارون جاى گرفته بود و كار او را به هلاكت كشانيد، كار تنها او نبوده و نيست، بلكه همه ابناى دنيا كه ماديات در مغزشان رسوخ كرده، به اين پندار غلط مبتلا هستند، هيچ يك از آنان آنچه را كه دست تقدير برايشان نوشته و اسباب ظاهرى هم با آن مساعدت كرده، از اين فكر غلط بدور نيستند كه همه را از لياقت و كاردانى خود بدانند و خيال كنند مال فراوانشان و عزت زودگذر، و نيروى عاريهاى، همه از هنرمندى و كاردانى و لياقت خود آنان است، اين خودشانند كه كار مىكنند، و كارشان نتيجه مىدهد، و اين علم و آگاهى آنان است كه ثروت و مقام را به سويشان سوق مىدهد، و اين كاردانى خودشان است كه مال و جاه را برايشان نگه مىدارد.
آيات زير هم به همگانى بودن اين فكر اشاره نموده و مىرساند كه اين پندار غلط مخصوص قارون نبوده، هر انسانى همين طور است، كه وقتى نعمتش زياد شد، طغيان مىكند، و مىپندارد كه تنها سبب اقبال دنيا به وى، خود او و كاردانى اوست، و آن آيات اينها است كه مىفرمايد : "فاذا مس الانسان ضر دعانا، ثم اذا خولناه نعمة منا، قال انما اوتيته على علم، بل هى فتنة، و لكن اكثرهم لا يعلمون قد قالها الذين من قبلهم، فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون، فاصابهم سيئات ما كسبوا، و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا، و ما هم بمعجزين ا و لم يعلموا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر، ان فى ذلك لآيات لقوم يؤمنون" (43) ، و نيز مىفرمايد: "ا فلم يسيروا فى الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اكثر منهم، و اشد قوة و آثارا فى الأرض، فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون، فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم، و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن" (44) ، و اگر اين آيات را بر داستان قارون عرضه كنيم جاى هيچ شكى نمىماند كه مراد از علم در كلام قارون همان كاردانى و مهارتى است كه ما گفتيم.
در آيه مورد بحث خيرخواهان به قارون گفتند: "و ابتغ فيما آتيك الله الدار الاخرة ـ در اين اموالى كه خدا به تو داده خانه آخرت را بطلب"، و او در پاسخشان نگفت: "انما آتانى الله على علم عندى ـ خدا كه اينها را به من داده، به خاطر كاردانى من است"، بلكه اصلا نام خدا را نبرد، و گفت: "انما اوتيته ـ تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شدهام"، و اين تعبير مىرساند كه وى از ياد خدا اعراض داشته، و خواسته است به ساحت كبرياى خدا بى اعتنايى كند.
"ا و لم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا؟ " ـ استفهام در اين آيه توبيخى است، و پاسخى است از اينكه گفته بود: تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شدهام، پاسخى است قابل درك، و آسان، يعنى آسانترين بيانى كه ممكن است او را به خطا و فساد گفتارش متنبه كند، چون او خيال مىكرد تنها چيزى كه مال را براى او فراهم آورده، و هم براى او حفظ مىكند، و از آن بهرهمندش مىكند، علم او و كاردانى اوست، با اينكه او خودش خبر دارد كه در قرون قبل از او كسانى بودند كه از او كاردانتر و نيرومندتر و مال اندوزتر و داراى كاركنانى بيشتر بودند، و ايشان هم مثل خود وى فكر مىكردند، و مىپنداشتند مال و نيرو، و مددكاران همه از كاردانى خودشان است، ولى خدا به همين جرم هلاكشان كرد، پس اگر تنها سبب و علتى كه مال فراهم مىكند و آن را حفظ نموده و وى را از آن برخوردار مىسازد علم بوده باشد، همين علمى كه او را مغرور ساخته، و اصلا به فضل و احسان خدا نبوده، بايد آن اقوام گذشته هلاك نمىشدند، و آن علم و مهارت، ايشان را از هلاكت نجات داده باشد، و همچنان از اموالشان برخوردار كرده باشد، و با نيروى خود بلاء را از خود دفع كرده باشند، و نفراتشان هم ياريشان كرده باشند، و حال آنكه نه علمشان به كارشان خورد، نه اموالشان، و نه جمعشان.
"و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون" ـ از ظاهر سياق برمىآيد مراد از اين جمله بيان سنت الهى در عذاب كردن مجرمين و هلاكت ايشان به جرم گناهانشان باشد، در نتيجه كنايه است از اينكه ايشان را مهلت نمىدهيم، و به عذرهايى كه بهم ببافند گوش نمىدهيم، و به تذلل و انابهاى كه قبلا به اميد نجات آماده كردهاند، توجه نمىكنيم، همچنان كه قدرتمندان بشر وقتى مىخواهند محكوم خود را شكنجه كنند از جرمش مىپرسند، تا جرمش را شناخته و به جرم محكوم كنند و سپس عذابش كنند، و در قوانين حكومتهاى بشرى بسيار مىشود كه مجرم عذرهايى مىتراشد، و عذاب حكومت را از خود دور مىكند، ولى خداى سبحان چنين نيست، چون به حقيقت حال آگاه است، و لذا از مجرم نمىپرسد كه گناهت چيست؟ بلكه تنها عليه او حكم مىكند و او بدون هيچ درنگى عذاب مىشود، عذابى كه به هيچ وجه برگشت ندارد.
بنا بر اين از ظاهر امر چنين برمىآيد كه جمله مورد بحث تتمه توبيخ سابق باشد، و پاسخى است به قارون كه ثروت خود را به علم و كاردانى خود مستند مىكرد، و حاصلش اين است كه : مؤاخذه الهى مانند مؤاخذه بشر نيست، كه وقتى كسى را ملامت و يا نصيحت مىكنند، براى برگرداندن ملامت از خود، به علم و كاردانى خود متشبث شده، چيزهايى بهم مىبافند، چون خداى سبحان عالم و شاهد اعمال هر كسى است و مؤاخذه او را نمىتوان با نيرنگ پاسخ داد، بلكه او به خاطر همين كه دانا و ناظر اعمال است، از هيچ مجرمى نمىپرسد كه چه كردى؟ بلكه تنها مطابق جرمش مؤاخذهاش مىكند، و نيز مؤاخذه او ناگهانى است، به طورى كه خود مجرم هيچ اطلاع قبلى از آن ندارد.
اين آن معنايى است كه از سياق آيه به دست مىآيد ولى مفسرين معانى ديگرى براى آن ذكر كردهاند.
مثلا بعضى (45) گفتهاند: "مراد از علم در جمله"انما اوتيته على علم عندى"علم تورات است، چون قارون از همه بنى اسرائيل به تورات عالمتر بود".
بعضى (46) ديگر گفتهاند: "مراد علم كيميا بوده، چون قارون كيميا را از موسى و يوشع بن نون و كالب بن يوحنا فرا گرفته بود، و منظور از اينكه گفت: "على علم عندى ـ با علمى كه نزد من است "اين بوده كه علم كيميا مخصوص او بوده، و ساير مردم آن را نمىدانستند، و با اين علم مقدار زيادى طلا درست كرده بود".
بعضى (47) ديگر گفتهاند: "مراد از علم علم استخراج گنجينهها و دفينهها است، چون قارون اين علم را داشته، و به وسيله آن دفينههاى بسيارى استخراج كرده بود".
بعضى (48) ديگر گفتهاند: "مراد از علم، علم خداى تعالى است و معنايش اين است كه: به نظر من خداى تعالى مرا به علم تحصيل ثروت اختصاص داده، و منظورش از كلمه "عندى"اين بوده كه مطلب به نظر من چنين است".
بعضى (49) ديگر گفتهاند: "مراد از علم همان علم خداست كه در وجه قبلى گذشت، و ليكن علم به معناى معلوم است، و معناى جمله اين است كه: اين اموال را كه خدا به من داده به وسيله معلوماتى داده كه آن را به من تعليم فرموده".
و كلمه"على"در همه اين اقوال براى استعلا است، البته بعضى (50) گفتهاند: "ممكن هم هست كه براى تعليل بوده باشد".
بعضى (51) گفتهاند: "مراد از سؤال در جمله"و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون"، سؤال در روز قيامت است، و آن سؤالى كه نفى شده، سؤال استعلام و خبرگيرى است، نه سؤال توبيخ، چون خداى تعالى از خود مجرمين داناتر، و باخبرتر از خود آنان به گناهان آنان است و احتياج ندارد كه از ايشان بپرسد چه گناهى مرتكب شدهاند، علاوه بر اين ملائكه نيز گناهان ايشان را از نامههاى اعمال آنان مىفهمند، و مجرمين را از سيماى آنان مىشناسند.بخلاف آيه"وقفوهم انهم مسئولون" (52) ، كه سؤال در آن سؤال توبيخ است، نه استعلام و خبرگيرى، ممكن هم هست سؤال در هر دو آيه به يك معنا باشد، و اگر در يكى نفى و در يكى اثبات شده، به خاطر اختلاف مواقف روز قيامت است.چون در موقفى سؤال نمىشوند و در موقفى ديگر سؤال مىشوند، پس تناقضى در آيات نيست ".
و نيز بعضى (53) از مفسرين گفتهاند: "ضمير جمع در جمله"عن ذنوبهم"به ـ "من هو اشد ـ كسانى كه از قارون نيرومندتر بودند"برمىگردد، و مراد از مجرمين غير ايشان است، و معناى آيه اين است كه : ساير مجرمين از گناهان اقوام گذشته كه خدا هلاكشان كرده پرسش و بازخواست نمىشوند" .
اين بود آن وجوهى كه گفتيم مفسرين در تفسير آيه آوردهاند، و هيچ يك از آنها با سياق سازگار نيست.
"فخرج على قومه فى زينته قال الذين يريدون الحيوة الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتى قارون انه لذو حظ عظيم"
كلمه"حظ"به معناى بهره آدمى از سعادت و بخت است.
"الذين يريدون الحيوة الدنيا" ـ يعنى كسانى كه زندگانى دنيا را هدف نهايى و يگانه غايت مساعى خويش مىدانند، و غايتى ديگر وراى آن نمىبينند، و خلاصه از آخرت غافل و جاهلند، و نمىدانند كه خدا در آخرت چه ثوابها براى بندگان خود فراهم كرده، آيه "فاعرض عن من تولى عن ذكرنا، و لم يرد الا الحيوة الدنيا، ذلك مبلغهم من العلم" (54) نيز به اين معنا تصريح دارد، و به همين جهت اموال قارون را سعادتى عظيم شمردند، بدون اينكه قيد و شرطى در كلام خود بياورند، گفتند: اى كاش ما هم مىداشتيم آنچه را كه قارون دارد، چون او حظى عظيم، و سعادتى بزرگ دارد.
"و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا..."
كلمه"ويل"به معناى هلاكت است، كه در موارد نفرين به هلاكت و نيز انزجار از هر چه خوش آيند نيست استعمال مىشود، و در آيه مورد بحث انزجار از آرزويى است كه دنياطلبان آن را آرزو كردند.
گويندگان اين حرف مؤمنين بنى اسرائيل بودهاند، كه به خدا علم داشتند، و خطابشان در اين سخن بر همان نادانهايى است كه آرزو كردند اى كاش آنچه قارون دارد آنان نيز مىداشتند، و آن را سعادتى عظيم آنهم بدون قيد و شرط پنداشتند، و مقصودشان از اين سخن اين بوده كه ثواب خدا كه مخصوص اشخاصى است كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند، بهتر است از آنچه قارون دارد، پس اگر ايمان دارند و صالح هستند آرزوى آن ثوابها كنند، نه آنچه كه قارون دارد.
"و لا يلقيها الا الصابرون" ـ كلمه"يلقاها"مضارع مجهول از مصدر"تلقيه"است، كه به معناى فهماندن است، همچنان كه تلقى به معناى فهميدن و گرفتن است، و ضمير "ها" ـ به طورى كه گفتهاند (55) ـ به"كلمه"برمىگردد، كه از سياق آيه استفاده مىشود، هر چند كه لفظ كلمه قبلا در آيه نيامده و معناى آيه اين است: اين كلمه را ـ كه گفتيم: ثواب خدا براى آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند بهتر است ـ نمىفهمند مگر كسانى كه صابر باشند.
و بعضى (56) ديگر از مفسرين گفتهاند: ضمير مذكور به سيره يا طريقه برمىگردد، ـ كه آن نيز از مفهوم آيه استفاده مىشود ـ ، و معنايش اين است كه: طريقه يا سيره ايمان و عمل صالح را كسى نمىفهمد، و يا موفق به عمل به آن نمىگردد، مگر صابران.
و صابران كسانى هستند كه در هنگام شدائد و نيز در برابر اطاعتها و هم چنين ترك گناهان خويشتندار باشند، و وجه اينكه تنها اين دسته مىتوانند به ثواب خدا برسند و اين كلمه، يا سيره و يا طريقه را بفهمند، اين است كه: تصديق به بهتر بودن ثواب آخرت از حظ دنيوى ـ كه قهرا مستلزم داشتن ايمان و عمل صالح است كه آن دو نيز ملازم با ترك بسيارى از هواها و محروميت از بسيارى از مشتهيات هستند ـ محقق نمىشود، مگر براى كسانى كه صفت صبر دارند، و مىتوانند تلخى مخالفت طبع و سركوبى نفس اماره را تحمل كنند.
"فخسفنا به و بداره الأرض..."
دو ضمير"به"و"بداره"به قارون برمىگردد، و چون خسف و فرو بردن قارون و خانهاش در زمين متفرع بر بغى و طغيان او بود"فاء"تفريع بر سر اين جمله آمد.
"فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله، و ما كان من المنتصرين" ـ كلمه"فئة"
به معناى جماعتى متمايل بهم است، و در كلمه"ينصرونه"و كلمه"منتصرين"در اين آيه معناى منع و امتناع نهفته است و حاصل معنا اين است كه: قارون، هيچ جماعتى نداشت كه او را از عذاب شدن منع كنند، و خودش هم از ممتنعين نبود، كه زير بار عذاب نرود، و اين درست بر خلاف پندارى بود كه يك عمر در سر مىپرورانيد، و خيال مىكرد كه آن عامل كه ثروت و خير را به سويش جلب نموده و شر را از او دفع مىكرد، حول و قوت خودش و جمعيت و خدم و حشمش بود، كه آنها را هم به علم خود كسب كرده بود، ولى نه آن جمعش نگهش داشت، و نه آن قوت و نيرويش از عذاب خدا نجاتش بخشيد، و معلوم شد كه آنچه داشته خدا به او داده بود.
بنابر اين حرف"فاء"در جمله"فما كان"تفريع اين جمله را بر جمله"فخسفنا به..."مىرساند، و چنين معنا مىدهد كه ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم، پس برايش روشن شد بطلان آنچه ادعا مىكرد، و مىگفت من خودم مستحق اين ثروت هستم، و حاجتى به خدا ندارم، و اين نبوغ علمى و نيروى خودم است كه جلب خير و رفع ضرر از من مىكند.
"و اصبح الذين تمنوا مكانه بالامس، يقولون ويكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر..."
مىگويند كلمه"وى"كلمهاى است كه در هنگام اظهار ندامت استعمال مىشود، و بسا هم مىشود كه در مورد تعجب به كار مىرود، و هر دو معنا با آيه شريفه مىسازد، هر چند كه معناى اول زودتر به ذهن مىرسد.
"كان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر" ـ در اين جمله همان كسانى كه ديروز آرزو مىكردند اى كاش به جاى قارون بودند، بعد از خسف قارون، اعتراف كردهاند به اينكه آنچه قارون ادعا مىكرد و ايشان تصديقش مىكردند، باطل بوده، و وسعت و تنگى رزق به مشيت خدا است، نه به قوت و جمعيت و داشتن نبوغ فكرى در اداره زندگى.
معمولا كلمه"كان"براى تشبيه چيزى است به چيزى، مىگوييم: فلانى كانه شير است، يعنى مثل اوست در شجاعت، ولى مقام در آيه مورد بحث مقام تحقيق است نه تشبيه، تا با شك و ترديد مناسبت داشته باشد، لذا كلمه"كان"در اين آيه براى تشبيه نيست، بلكه گويندگان اين سخن، كلمه مذكور را به اين منظور آوردهاند كه بفهمانند همين الآن ابتداء و اولين لحظهاى است كه ما، در سخن قارون دچار ترديد شديم، با اينكه قبلا او را تصديق كرده بوديم، و به كار بردن كلمه"كان"به اين منظور شايع است.
شاهد اينكه كلمه مذكور را به منظور ترديد به كار نبردهاند، جمله"لو لا ان من الله علينا لخسف بنا"است كه به طور جزم و تحقيق و بدون هيچ ترديد گفتهاند، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم فرو مىبرد.
در جمله"وى كانه لا يفلح الكافرون"براى بار دوم اظهار ندامت كردهاند، و اينكه گفتهاند : واى! گويا كافران رستگار نمىشوند، رد مطلبى است كه لازمه آرزوى قلبى ايشان است، كه گفتند: اى كاش ما جاى قارون بوديم، چون لازمه اين آرزو اين است كه قارونها رستگارند .
"تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين "
اين آيه و آيه بعدش به منزله نتيجهگيرى از داستان قارون است.
و در جمله"تلك الدار الآخرة"كلمه"تلك"كه مخصوص اشاره به دور است، شرافت و ارجمندى و علو مكان آخرت را مىرساند، و همين خود شاهد است بر اينكه مراد از دار آخرت، دار آخرت سعيده است، نه هر آخرتى، و نيز به همين جهت مفسرين دار آخرت را در آيه مورد بحث به بهشت تفسير كردهاند.
و معناى اينكه فرمود: "نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الأرض و لا فسادا ـ قرارش مىدهيم براى كسانى كه نمىخواهند در زمين گردن فرازى كنند، و فساد انگيزند"اين است كه: ما بهشت را اختصاص به چنين كسانى مىدهيم، و منظور از گردن فرازى اين است كه:
بر بندگان خدا استعلا و استكبار بورزند، و منظور از فسادانگيزى اين است كه: خواستار گناهان و نافرمانى خدا باشند، چون خداى تعالى شرايعش را، كه انسانها را به آنها مكلف فرموده، بر اساس آنچه كه فطرت و خلقت آنان اقتضاء دارد بنا نهاده، و فطرت انسان تقاضا ندارد مگر آن كار و آن روشى را كه موافق با نظام اتم و احسن در حيات زمينى انسانهاست، پس هر معصيتى، بى واسطه و يا با واسطه در فساد اين زندگى اثر دارد، همچنان كه قرآن كريم مىفرمايد: "ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس" (57) .
از اينجا روشن مىشود كه علو خواهى يكى از مصاديق فساد خواهى است، و اگر از ميان فسادها خصوص علوخواهى و برترى جويى را نام برده، براى اين است كه نسبت به خصوص آن عنايت داشته است، و حاصل معناى آيه اين است كه: اين خانه آخرت، يعنى بهشت را اختصاص به افرادى مىدهيم، كه نمىخواهند با برترىجويى بر بندگان خداوند و با هر معصيتى ديگر در زمين فساد راه بيندازند.
اين آيه شريفه عموميت دارد، و مىرساند كه تنها كسانى به بهشت مىروند، كه در زمين، هيچ يك از مصاديق فساد و يا به عبارتى ديگر هيچ يك از گناهان را مرتكب نشوند، به طورى كه حتى اگر در همه عمر يك گناه كرده باشند، از بهشت محروم مىشوند، و ليكن آيه ديگرى از قرآن كريم اين عموم را تخصيص زده و فرموده: "ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه، نكفر عنكم سيئاتكم، و ندخلكم مدخلا كريما" (58) .
"و العاقبة للمتقين" ـ يعنى عاقبت نيك و پسنديده، كه همان خانه سعيد آخرت، و يا عاقبت سعيد در دنيا و آخرت است، از آن مردمى است كه تقوى پيشه كنند، چيزى كه هست از دو احتمال مزبور احتمال اول مورد تاييد سياق هر دو آيه است.
"من جاء بالحسنة فله خير منها"
هر كس كارى نيك كند پاداشى بهتر از آن دارد، براى اينكه پاداشش به فضل خدا چند برابر مىشود، همچنان كه خودش در جاى ديگر فرمود: "من جاء بالحسنة فله عشر امثالها" (59) .
"و من جاء بالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يعملون"
و كسى كه عمل زشت كند زشتكاران جز همان عملشان پاداش داده نمىشوند، يعنى بر آنچه كه كردهاند چيزى اضافه نمىشود، و در اين، كمال عدل الهى است، همچنان كه در كار نيك پاداش به ده برابر كمال فضل اوست.
ظاهر كلام اقتضاء داشت به جاى جمله"فلا يجزى الذين عملوا"بفرمايد: "فلا يجزون"يعنى ضميرى به كلمه"من ـ كسى كه"برگرداند، ولى چنين نفرمود، بلكه دوباره اسم ظاهر به كار برد، يعنى به جاى ضمير، موصول"الذين"را به كار برد، و شايد اين تعبير اشاره به اين باشد كه حكم در آيه، مخصوص كسانى است كه زياد معصيت مىكنند، و خطا سراپايشان را گرفته، نه كسى كه در عمر يك گناه از او سرمىزند، همچنان كه كلمه "سيئات"كه جمع"سيئة"است، و نيز جمله "كانوا يعملون ـ همواره مرتكب مىشدند"، نيز دلالت بر اين كثرت و اصرار و استمرار دارد، و اما كسى كه هم گناه مىكند و هم حسنه به جاى مىآورد، اميد هست كه خداى تعالى او را بيامرزد، همچنان كه خودش فرموده: "و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا، عسى الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم" (60) .
اين را بايد دانست كه ملاك در"حسنه و سيئه"به خاطر اثرى است كه از آنها براى انسان حاصل مىشود، و به خاطر آن آثار، اعمالى را حسنه، و اعمالى ديگر را سيئه مىناميم، نه به خاطر جرم و اسكلت اعمال، كه يك نوع حركت است.
ثواب و عقابى هم كه بر اعمال مترتب مىشود، باز به لحاظ آن آثار است، نه به خاطر متن عمل، همچنان كه قرآن كريم نيت باطنى را نيز مورد محاسبه قرار مىدهد، و مىفرمايد:
"و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله" (61) .
با اين بيان، جواب از اشكالى (62) كه بر اطلاق آيه شده، كه: توحيد يك حسنه است، و هيچ پاداشى مهمتر از آن نيست، پس چگونه پاداش بهتر از آن را به شخص موحد مىدهند؟ و لابد آيه شريفه يا مربوط به عقايد نيست، و يا به مساله توحيد تخصيص خورده است، روشن مىشود.
توضيح اينكه گفتيم: ملاك در ثواب و عقاب به خاطر آثار حاصل از اعمال است، نه به خاطر خود اعمال، در مساله توحيد هم ملاك اثرى است كه بر اين عمل قلبى مترتب مىشود، و اين اثر غير از خود توحيد است، گر چه هيچ عملى بهتر از توحيد فرض ندارد، ولى ممكن است چيزى را فرض كرد كه از اثر توحيد بهتر و افضل باشد.
علاوه بر اين توحيد هر چه و به هر معنا فرض شود، قابل شدت و ضعف و نقصان و زيادت است، و پر واضح است كه توحيد شخص موحد كه در يك حدى از شدت و ضعف قرار دارد، اگر در وقت جزا دادن چند برابر شود از برابرش بهتر است.
در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه در كتاب مصنف و ابن منذر، ابن ابى حاتم، حاكم ـ وى حديث را صحيح دانسته ـ و ابن مردويه، از ابن عباس روايت آوردهاند كه گفت:
قارون مردى از قوم موسى (ع)، و پسر عموى آن جناب بود، و همواره در جستجوى علم بود، تا آنكه علم بسيارى جمعآورى نمود، و همچنان به كار خود ادامه داد تا روزى كه بر موسى (ع) طغيان كرد، و به وى حسد ورزيد.
موسى (ع) به او فرمود: خداى تعالى به من دستور داده كه از بندگانش زكات بگيرم، تو هم بايد زكات مالت را بدهى، قارون از اطاعت اين دستور سرباز زد، و به مردم گفت: موسى (ع) مىخواهد مال مردم را بخورد، اول دم از نماز زد، شما اطاعتش كرديد، و دستورهايى ديگر داد همه را اطاعت كرديد، آيا باز او را اطاعت مىكنيد و اموالتان را به او مىدهيد، مردم گفتند: نه ما نمىخواهيم به اين كار تن در دهيم، ولى چه چارهاى داريم؟ گفت: من نظرم اين است كه بفرستم به سراغ يكى از زنان فاحشه بنى اسرائيل، و وقتى آمد او را تحريك كنيم، و به سر وقت موسى بفرستيم كه او را متهم كند به اينكه خواستهاى با من زنا كنى .
مردم اين نظريه را پسنديده، شخصى نزد آن زن فاحشه فرستادند و بدو گفتند: اگر شهادت دهى كه موسى با تو زنا كرده است هر چه بخواهى به تو مىدهيم، زن پذيرفت.
قارون نزد موسى (ع) آمد، و گفت: دستور بده بنى اسرائيل جمع شوند، و آنان را به آنچه خدايت فرموده آگاه كن، موسى (ع) قبول كرد، و بنى اسرائيل را جمع كرد، و به ايشان فرمود : شما را جمع كردهام تا به اطلاعتان برسانم كه پروردگارم چه دستوراتى داده، بنى اسرائيل گفتند: چه دستور داده؟ فرمود: مرا دستور داده تا به شما بگويم تنها خدا را بپرستيد، و چيزى را شريك او مگيريد، و صله رحم كنيد، و چه و چه كنيد، تا آنكه فرمود: و اينكه اگر كسى زنا كرد در صورتى كه زن داشته باشد سنگسارش كنيد، گفتند: هر چند كه خودت باشى؟ فرمود بله اگر خودم نيز زنا كنم بايد سنگسار شوم، گفتند: خوب تو زنا كردهاى، و بايد سنگسار شوى، موسى (ع) با تعجب پرسيد: من زنا كردهام؟
اطرافيان قارون فرستادند نزد آن زن كه بيا و شهادت بده، چون آمد، پرسيدند در باره موسى (ع) چه شهادت مىدهى؟ موسى (ع) از او پرسيد تو را به خدا سوگند راست بگو، زن گفت: چون مرا به خدا سوگند مىدهى (راستش را مىگويم) اين مردم مرا خواستند و مزدى برايم مقرر كردند تا در برابرش من تو را متهم به زناى با خود كنم، و اينك شهادت مىدهم تو از اين تهمت برى هستى، و نيز شهادت مىدهم بر اينكه تو رسول خدايى.
موسى با چشم گريان به سجده افتاد، خداى تعالى به وى وحى فرستاد كه چرا مىگريى؟ با اينكه من زمين را مسخر تو كردهام، به زمين فرمان بده تا قارون را ببلعد، كه اگر فرمانش دهى اطاعتت مىكند.
موسى (ع) سر از سجده برداشت، و به زمين فرمود: قارون و اطرافيانش را بگير، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو برد، همينكه وضع را چنين ديدند، از در التماس فرياد زدند: اى موسى اى موسى! موسى (ع) مجددا فرمان داد بگير ايشان را، پس زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد، مجددا فريادشان به يا موسى يا موسى بلند شد، بار سوم موسى (ع) فرمان داد كه بگير ايشان را، پس زمين همهشان را در خود فرو برد، و خداى تعالى به موسى وحى فرستاد كه: بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند اجابت نكردى، به عزتم سوگند اگر مرا مىخواندند اجابتشان مىكردم.
ابن عباس مىگويد: اين است معناى آيه شريفه كه مىفرمايد: "فخسفنا به و بداره الأرض "كه زمين قارون و اتباعش را تا طبقه تحتانى خود فرو برد (63) .
مؤلف: در كتاب مزبور از عبد الرزاق، و ابن ابى حاتم، از ابن نوفل هاشمى، نيز همين قصه روايت شده، چيزى كه هست در روايات مذكور آمده كه آن زن را در مجلس قارون آوردند، تا به عنوان شكايت از موسى آن تهمت را پيش قارون بزند، ولى وقتى حضور بهم رسانيد، نزد همه حضار شهادت داد به برائت موسى، و اين خبر به گوش موسى رسيد، و نزد خدا از قارون و رفقايش شكوه كرد، خدا هم او را بر قارون مسلط كرد.
مرحوم قمى در تفسير خود در اين داستان گفته: موسى (ع) خودش نزد قارون آمد، و حكم زكات را به وى ابلاغ نمود، قارون او را استهزاء كرده و از خانهاش بيرون راند، موسى (ع) نزد پروردگارش از رفتار قارون شكوه كرد، خدا هم او را بر وى مسلط ساخت و زمين به فرمان وى قارون و خانهاش را در خود فرو برد (64) .
ليكن اين روايت به خاطر اينكه حرفهاى ناپسندى دارد، و از نظر سند هم موقوف و بريده است از ايراد همه آن خوددارى كرديم، دو روايت ابن عباس و ابن نوفل نيز موقوفند يعنى از صحابى نقل كردند نه از رسول خدا (ص) .
علاوه بر اين روايت ابن عباس بغى و ستمكارى قارون را نسبت به موسى دانسته، در حالى كه قرآن فرموده: "فبغى عليهم"، قارون بر بنى اسرائيل ستم كرد، و نيز روايت مىگويد: علمى كه قارون داشته علمى بوده كه با درس خواندن فرا گرفته، و آيه قرآن همان طور كه گفتيم ظاهر در اين است كه: مراد از علم به علم قارون، علم به راههاى جمعآورى ثروت و امثال ثروت است.
البته داستان قارون در تورات فعلى به نحو ديگرى آمده، در اصحاح شانزدهم، از سفر عدد، مىخوانيم: قورح بن بصهار بن نهات بن لاوى، و داثان، و ابيرام، دو پسر ألياب، و أون، پسر فالت، كه از نوادههاى رأوبين بودند، با جمعى از بنى اسرائيل و رؤساى ايشان كه دويست و پنجاه نفر مىشدند، در مخالفت با موسى پافشارى مىكردند، و در روزى مقرر، يك جا جمع شدند، تا عليه موسى و هارون قيام كنند، به موسى و هارون گفتند: تا اينجا هر چه كرديد بس است، اين جمعيت كه مىبينيد همهشان مقدسند، و در وسطشان رب قرار دارد، پس چرا بر جماعت رب برترى مىجوييد؟
وقتى موسى اين سخن بشنيد به سجده افتاد، پس قورح و همه مردمش را صدا كرد كه: فردا رب اعلام خواهد كرد كه او براى چه كسى است؟ و چه كسى مقدس است؟ آنگاه آن كسى را كه مقدستر باشد به درگاه خود نزديك خواهد كرد، آرى او هر كه را بپسندد به خود نزديك مىكند، اين كار را بكنيد، و محابر قورح و همه جماعتش را براى خود بگيريد، و آتشى در آن بيفكنيد، و بر آن بخور دهيد، فردا اين كار را در مقابل رب انجام دهيد، چون آن مردى كه خدا او را بپسندد او مقدس است، و همين شما را بس است اى دودمان لاوى.
تورات همچنان قصه را ادامه مىدهد، و در ضمن مىگويد كه فرداى آن روز آمدند، و آتشدانها كه در آن آتش و بخور بود آوردند، و در باب خيمه اجتماع كردند، آنگاه در تورات گفته شده كه زمين زير پايشان شكافته شد و دهان خود را باز كرد، آنان و خانههايشان را بلعيد، و قورح و همه مردمش و همه اموالش را نيز فرو برد، و آنچه از آنان زنده ماند در همان بيابان در بين جمعيت در زمين فرو رفتند، به طورى كه بقيه اسرائيليان كه در اطرافشان بودند از صداى آنان فرار كردند، چون با خود گفتند: ممكن است ما را هم فرو ببرد، آنگاه آتشى از ناحيه رب بيرون آمد، و آن دويست و پنجاه مرد را كه بخور آورده بودند بسوزانيد، اين بود آن مقدار از داستان تورات كه مورد حاجت ما بود.
و در مجمع البيان در ذيل آيه"ان قارون كان من قوم موسى"گفته است: كه وى پسر خاله موسى (ع) بود، ـ نقل از عطاء از ابن عباس، و از روايت امام صادق (ع) (65) .
و در تفسير قمى در ذيل جمله"ما ان مفاتحه لتنوء..."گفته: كليد گنجينههايش را جمعى نيرومند نمىتوانستند حمل و نقل كنند (66) .
و در معانى الاخبار به سند خود از موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر (ع) از پدرش از جدش از آباى گرامش از على (ع) روايت كرده كه در ذيل جمله"و لا تنس نصيبك من الدنيا"فرمود : سلامتى و نيرومندى و فراغت و جوانيت و نشاطت را فراموش مكن، و با اين سرمايههاى گرانبها آخرت خود را تامين نما (67) .
و نيز در تفسير قمى در ذيل جمله"فخرج على قومه فى زينته"گفته: قارون با جامههاى رنگين، و دامن بلند از خانه بيرون مىآمد، و دامن خود را به زمين مىكشيد (68) .
و در مجمع البيان مىگويد: زاذان از امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه در دوران خلافتش در بازارها قدم مىزد و گم شدگان را به مقصد مىرساند، و ضعيفان را كمك مىكرد، و به فروشندگان و بقالان مىگذشت، و قرآن را پيش رويش باز مىكرد، و مىخواند: "تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الأرض و لا فسادا"و مىفرمود: اين آيه در باره اهل عدالت و تواضع از واليان امور، و در باره قدرتمندان از ساير مردم نازل شده (69) .
و نيز در مجمع البيان آمده كه سلام اعرج از امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه فرمود: بند كفش كسى باعث عجب او مىشود، و به همين جهت مشمول اين آيه مىشود، كه مىفرمايد : "تلك الدار الآخرة" (70) .
مؤلف: سيد بن طاووس در كتاب سعد السعود خود روايت را به اين صورت از مرحوم طبرسى صاحب مجمع البيان نقل كرده، كه فرمود: مردى به همين مقدار كه بند كفش او بهتر از بند كفش رفيقش است باعث عجب او مىشود، لذا مشمول اين آيه مىشود (71) .
و در الدر المنثور است كه: محاملى و ديلمى از ابى هريره روايت كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود: جبارى در زمين و اخذ بدون حق از مصاديق اين آيه است (72) .
پىنوشتها:
1) كشاف، ج 3، ص 423 و تفسير منهج الصادقين، ج 7، ص .116
2) روح المعانى، ج 20، ص .97
3) تفسير كشاف، ج 3، ص .422
4) خدا به كسانى كه ايمان آورده، و عمل صالح مىكنند، مغفرت و اجر عظيم وعده داده.سوره مائده، آيه .9
5) آگاه باشيد كه وعده خدا حق است.سوره يونس، آيه .55
6) آيا عهد نكردم با شما اى فرزندان آدم اينكه پيروى نكنيد شيطان را كه او براى شما دشمنى آشكار است...و به تحقيق گمراه كرد از شما عدهاى زياد را.سوره يس، آيه .62
7) آيا پس ديدى كسى كه برگرفته است هوا و هوس خود را اله خود.سوره جاثيه، آيه .23
8) برگرفتند دانايان خود را و زاهدان خود را صاحبهاى خود نه خدا را.سوره توبه، آيه .31
9) اين سخن استوار است كه سوگند مىخورم، هر آينه جهنم را از جنيان و انسيان پر خواهم كرد.
سوره الم سجده، آيه .13
10) و روزى كه خداوند ندايشان مىكند كه كجايند شركاى من؟ گفتند از ما كسى نيست كه آنها را ببيند و در نتيجه آنچه قبلا مىپرستيدند نمىيابند.سوره حم سجده، آيه 47 و .48
11) من دست زور به شما نداشتم جز اينكه شما را دعوت كردم، و شما هم پذيرفتيد، پس مرا ملامت مكنيد بلكه خود را ملامت كنيد.سوره ابراهيم، آيه .22
12) بعضى رو به بعضى كرده به سؤال و جواب پرداختند، گفتند كه اين شما بوديد كه با صورت حق بجانب به سراغ ما مىآمديد و اقران در پاسخشان گفتند: كه نه بلكه خود شما ايمانآور نبوديد و گر نه بر شما سلطهاى نداشتيم بلكه خودتان مردمى طاغى بوديد پس كلام پروردگار ما عليه ما استوار گشت همانا ما چشندگان عذابيم.پس شما را گمراه كرديم همان طور كه خودمان گمراه بوديم.سوره صافات، آيه .32
13) و از ايشان گم مىشود آن خدايانى كه به افتراء خدا مىخواندند.سوره انعام، آيه .24
14) و از ايشان گم مىشود آن خدايانى كه در دنيا مىخواندند.سوره حم سجده، آيه .48
15) و روزى كه تمامشان را محشور نموده سپس به مشركين مىگوييم تكان نخوريد، شما و شركايتان بايستيد، پس رابطه را از ميانشان برداشتيم شركايشان گفتند شما ما را نمىپرستيديد.سوره يونس، آيه .28
16) مجمع البيان، ج 7، ص .262
17) تفسير منهج الصادقين، ج 7، ص .121
18) خدا آفريننده هر چيز است.سوره زمر، آيه .62
19) خدا حكم مىراند و جلوگيرى براى حكمش نيست.سوره رعد، آيه .41
20) خدا بر فرمان خود غالب است، يعنى چيزى جلوگير فرمانش نيست.سوره يوسف، آيه .21
21) هيچ مرد و زن مؤمن را بعد از آنكه خدا و رسولش به امرى حكم كردند نمىرسد، كه در كار خود اختياردارى كنند.سوره احزاب، آيه .36
22) تفسير كشاف، ج 3، ص .428
23) روح المعانى، ج 20، ص .108
24) (و لف و نشر مرتب آن است كه گوينده چند چيز را بشمارد، و پس از شمردن آنها چند صفت يا اثر براى آنها بشمارد، كه اگر صفت و اثر اولى به اولى، و دومى به دومى، و سومى به سومى برگردد، لف و نشر مرتب است، و اگر اولى به سومى و دومى به دومى و سومى به اولى برگردد آن را لف و نشر مشوش مىگويند، در اشعار فارسى بهترين لف و نشر مرتب شعر فردوسى است:
به روز نبرد آن يل ارجمند#به شمشير و تير و به گرز و كمند بريد و دريد و شكست و به بست #يلان را سر و سينه و پا و دست يعنى در روز جنگ آن قهرمان ارجمند با شمشير از يلان بريد سر و با تير دريد سينه و با گرز شكست پا و با كمند بست دست) در آيه مورد بحث هم مىفرمايد : خدا شب و روز را برايتان درست كرد تا در آن سكونت و در اين طلب رزق كنيد (مترجم) .
25) روح المعانى، ج 20، ص .109
26) مىدانند كه خداست آن حقى كه آشكار است.سوره نور، آيه .25
27) سوره آل عمران، آيه .60
28) تفسير قمى، ج 2، ص .142
29) كشف المحجة، ص 175 (ط نجف) .
30) روضة الواعظين، ج 1، ص 54 (ط قم) .
31) الدر المنثور، ج 5، ص 134 (ط بيروت) .
32) الدر المنثور، ج 5، ص .134
33 و 34) تفسير قمى، ج 2، ص .143
35 و 36 و 37 و 38) مجمع البيان، ج 7، ص .265
39) سوره يوسف، آيه .8
40) تفسير منهج الصادقين، ج 7، ص .126
41) و خوشحال نگرديد به آنچه به شما داده است و خداوند دوست ندارد هيچ متكبر فخر كنندهاى را.سوره حديد، آيه .23
42) روح المعانى، ج 20، ص .112
43) و چون بلايى به انسان برسد ما را مىخواند، سپس همين كه نعمتى ارزانىاش بداريم، مىگويد اين از كاردانى و مهارت خودم است، ولى چنين نيست، بلكه اين امتحانى است، ولى بيشترشان نمىدانند، اين سخن را از نياكان ايشان نيز مىگفتند، ولى كاردانى و مهارتشان به كارشان نخورد، ناگزير كيفر اعمالشان به ايشان رسيد، از مردم امروز هم آن كسانى كه ظلم كردند، به زودى كيفر كردههايشان به ايشان خواهد رسيد، و ايشان نمىتوانند خدا را عاجز كنند، مگر هنوز نفهميدهاند كه اين خداست كه براى هر كس بخواهد رزق را گسترش مىدهد، و براى هر كس بخواهد تنگ مىگيرد، در اين تفاوت كه در بهرههاى مردم مىباشد آيتهايى است براى كسانى كه ايمان بياورند.سوره زمر، آيه 52ـ .49
44) مگر در زمين سير و تماشا نكردهاند، تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از ايشان بودند چگونه بود؟ آنان، هم عدهشان بيشتر از اينان بود، و هم نيرومندتر بودند، و هم در زمين آثار بيشترى داشتند، ولى با همه اين احوال آنچه مىكردند به دردشان نخورد، و اين بدان جهت بود كه هر چه پيامبرانشان معجزه مىآوردند، ايشان خوشحال و دلگرم به زرنگى و كاردانى خود بودند، و معجزات پيامبران را به سخريه مىگرفتند، و همين استهزايشان به صورت عذاب ايشان را بگرفت.سوره مؤمن، آيه 82ـ .83
45) تفسير منهج الصادقين، ج 7، ص .127
46 و 47) مجمع البيان، ج 7، ص .267
48 و 49 و 50) روح المعانى، ج 20، ص .113
51) روح المعانى، ج 20، ص .121
52) نگهشان داريد كه بازخواست خواهند شد.سوره صافات، آيه .24
53) روح المعانى، ج 20، ص .121
54) از كسانى كه از ذكر ما روىگردانى مىكنند، و جز دنيا نمىخواهند، روى بگردان، كه اينان علمشان همين قدر است.سوره نجم، آيه .30
55 و 56) روح المعانى، ج 20، ص .122
57) فساد در بر و بحر عالم پديد آمد به خاطر آنچه مردم به دست خود كردند.سوره روم، آيه .41
58) اگر از آنچه نهى شدهايد گناهان بزرگ را ترك كنيد، ما گناهان ديگرتان را جبران نموده، و شما را به منزلى آبرومند مىبريم.سوره نساء، آيه .31
59) هر كس كار نيك كند، ده برابر مثل آن پاداش دارد.سوره انعام، آيه .160
60) جمعى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند، عمل صالح را با عمل زشت مخلوط كردند، اميد است خدا توبهشان را بپذيرد كه خدا آمرزنده رحيم است.سوره توبه، آيه .102
61) اگر اظهار كنيد آنچه در دلها داريد، و يا اظهارش نكنيد، به هر حال خدا شما را با آن محاسبه مىكند.سوره بقره، آيه .284
62) تفسير فخر رازى، ج 24، ص 221.ذيل سوره نمل و مجموعة من التفاسير، ج 4، ص .770
63) الدر المنثور، ج 5، ص .136
64) تفسير قمى، ج 2، ص .145
65) مجمع البيان، ج 7، ص .266
66) تفسير قمى، ج 2، ص .144
67) معانى الاخبار، ص .325
68) تفسير قمى، ج 2، ص .144
69) مجمع البيان، ج 7، ص .269
70) مجمع البيان، ج 7، ص .269
71) سعد السعود، ص 88 (ط نجف) .
72) الدر المنثور، ج 5، ص .139