تفسير سوره قصص (2)
فلما قضى موسى الأجل و سار بأهله ءانس من جانب الطور نارا قال لأهله امكثوا إنى ءانست نارا لعلى ءاتيكم منها بخبر أو جذوة من النار لعلكم تصطلون (29) فلما أتاها نودى من شطى الواد الأيمن فى البقعة المبركة من الشجرة أن يموسى إنى أنا الله رب العلمين (30) و أن ألق عصاك فلما رءاها تهتز كأنها جان ولى مدبرا و لم يعقب يموسى أقبل و لا تخف إنك من الامنين (31) اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء و اضمم إليك جناحك من الرهب فذنك برهنان من ربك إلى فرعون و ملايه إنهم كانوا قوما فسقين (32) قال رب إنى قتلت منهم نفسا فأخاف أن يقتلون (33) و أخى هرون هو أفصح منى لسانا فأرسله معى ردءا يصدقنى إنى أخاف أن يكذبون (34) قال سنشد عضدك بأخيك و نجعل لكما سلطنا فلا يصلون إليكما بئايتنا أنتما و من اتبعكما الغلبون (35) فلما جاءهم موسى بئايتنا بينت قالوا ما هذا إلا سحر مفترى و ما سمعنا بهذا فى ءابائنا الأولين (36) و قال موسى ربى أعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عقبة الدار إنه لا يفلح الظلمون (37) و قال فرعون يأيها الملأ ما علمت لكم من إله غيرى فأوقد لى يهمن على الطين فاجعل لى صرحا لعلى أطلع إلى إله موسى و إنى لأظنه من الكذبين (38) و استكبر هو و جنوده فى الأرض بغير الحق و ظنوا أنهم إلينا لا يرجعون (39) فأخذنه و جنوده فنبذنهم فى اليم فانظر كيف كان عقبة الظلمين (40) و جعلنهم أئمة يدعون إلى النار و يوم القيمة لا ينصرون (41) و أتبعنهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيمة هم من المقبوحين (42)
پس چون موسى مدت را بسر رسانيد، همسر خود را برداشت و به راه افتاد، در راه از سمت طور آتشى از دور ديد به خانوادهاش گفت: من از دور آتشى احساس مىكنم شما در اينجا باشيد تا شايد از كنار آن آتش خبرى كسب نموده و يا از خود آتش پارهاى بياورم تا شايد خود را گرم كنيد (29) .
ولى همين كه نزديك آتش رسيد صدايى از كرانه رود از طرف راست از درختى كه در قطعه زمينى مبارك واقع بود برخاست كه اى موسى به درستى من خداى رب العالمينم (30) .
و اين نيز بگفت كه عصايت بينداز، همين كه موسى عصا را ديد كه به سرعت و شدت به حركت آمد كه گويا در جست و خيز مار سبك بالى است، پشت كرد و بگريخت به طورى كه ديگر به پشت سر خود نگاه نكرد، خطاب رسيد اى موسى بيا و مترس تو از ايمنانى (31) .
دست خود در گريبان ببر و بيرون آور در حالى كه سفيد و درخشنده است بدون اينكه درخشندگىاش از بدى باشد و دست بر قلب خود نه تا از ترس آرام گيرد، اين دو معجزه از پروردگار تو به سوى فرعون و مردم او است، كه آنان از دير باز مردمى فاسق بودند (32) .
موسى گفت پروردگارا من از آنان كسى را كشتهام لذا مىترسم مرا بكشند (33) .
و برادرم هارون از من فصيحتر است او را هم با من و به كمك من بفرست تا مرا تصديق كند كه مىترسم مرا تكذيب كنند (34) .
گفت به زودى بازويت را به وسيله برادرت قوى مىكنم و به شما سلطنت و قدرتى مىدهم و به خاطر معجزات من به شما نرسند، آرى شما و پيروانتان غالبيد (35) .
پس چون موسى با معجزات روشن ما به سوى فرعونيان آمد گفتند: اين جز سحرى كه به خدا بسته است چيز ديگرى نيست، و ما از نياكان خود چنين چيزى نشنيدهايم (36) .
موسى گفت: پروردگار من به كسى كه به هدايت كردن از ناحيه او آمده داناتر است، و بهتر مىداند كه خانه آخرت براى چه كسى است چون ستمگران رستگار نمىشوند (37) .
فرعون گفت اى بزرگان قوم من غير از خودم معبودى براى شما نمىشناسم، اى هامان برايم بر گل آتش برافروز و آجر بساز و برجى درست كن باشد كه از معبود موسى اطلاعى بيابم و من او را از دروغگويان مىدانم (38) .
فرعون و لشكريانش در زمين بدون حق سركشى كردند و پنداشتند كه به سوى ما برنمىگردند (39) .
پس ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا ريختيم پس بنگر كه عاقبت ستمگران چگونه بود (40) .
ما آنان را پيشوايانى كرديم كه مردم را به سوى آتش دعوت مىكردند و روز قيامت از آن مردم ياورى نخواهند يافت (41) .
بعد از رفتنشان هم در دنيا لعنت و در قيامت زشترويى نصيبشان كرديم (42) .
اين آيات فصل ديگرى از داستان موسى (ع) است، كه در آن، اجمالى از حركت آن جناب با خانوادهاش از مدين به طرف مصر، و مبعوث شدنش به رسالت به سوى فرعون و قوم او، براى نجات دادن بنى اسرائيل، و تكذيب آنان رسالت وى را، و سرانجام غرق شدنشان را در دريا آورده، تا آنكه در آخر داستانش منتهى مىشود به نزول تورات، كه گويا منظور از بيان قصه همين قسمت آخر است.
"فلما قضى موسى الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا...".
مراد از"قضاء اجل"به سر بردن مدت مقرر است، كه مراد از آن در آيه اين است كه: موسى آن مدتى را كه قرار گذاشت براى شعيب خدمت كند، به سر رسانيد، كه در روايت گذشته ديديم فرمودند مدت طولانىتر را به سر رسانيد.و كلمه"آنس"از مصدر "ايناس"است، كه به معناى ديدن و به چشم خوردن چيزى است و كلمه"جذوة من النار"به معناى پارهاى از آتش است، و كلمه"تصطلون "از مصدر"اصطلاء"است، كه به معناى گرم شدن به آتش است.
سياق آيه شهادت مىدهد كه اين جريان در شب واقع شده، و گويا شبى بسيار سرد بوده، و نيز برمىآيد كه موسى (ع) و همراهانش راه را گم كرده بودند، در چنين شرايطى موسى (ع) از طرف طور كه در آن نزديكىها بوده آتشى به چشمش مىخورد، به اهل خود دستور مىدهد همانجا بمانند، تا او برود به طرف آنچه به چشمش خورده، شايد در آنجا انسانى ببيند، و از او بپرسد راه كجا است، و يا آنكه پارهاى آتش گرفته بياورد، تا با آن گرم شوند، در سوره "طه"به جاى اين عبارت كه: "لعلى آتيكم منها بخبر ـ توضيحى در مورد تكليم خداى تعالى با موسى ( عليه السلام) در طور سينا از وراى حجاب"شجرة"شايد از آنجا خبرى از راه برايتان بياورم".عبارت"لعلى آتيكم منها بقبس، او اجد على النار هدى ـ شايد از آن برايتان پارهاى بياورم و يا بر كنار آتش راهنمايى شوم" (1) آمده و اين تعبير بهترين دليل است بر اينكه اين كاروان در آن شب راه را گم كرده بودند .
و همچنين اينكه به اهلش خطاب مىكند كه: "اينجا باشيد..."، شاهد است بر اينكه غير از همسرش كس ديگرى هم با او بوده، و لذا تعبير به جمع آورده (باشيد)، و اگر تنها همسرش با او بود مىگفت: "تو اينجا بباش".و در تورات در سفر خروج، اصحاح چهارم، آيه 20، آمده كه موسى در اين سفر همسرش و فرزندانش را همراه داشته...
"فلما اتيها نودى من شاطىء الواد الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة..."
در مفردات در معناى كلمه"شاطىء"گفته: "شاطىء الوادى"معنايش كنار وادى است، و نيز همو گفته: كلمه"وادى"در اصل به معناى محلى است كه سيلاب از آنجا مىگذرد، و به همين اعتبار شكاف ميان دو كوه را نيز وادى مىگويند، و جمع اين كلمه "اوديه"مىآيد (2) ، و كلمه"بقعة"به معناى قطعهاى از زمين است كه به شكل زمينهاى اطرافش نبوده باشد.
و مراد از كلمه"ايمن"جانب راست است، در مقابل"أيسر"كه به معناى سمت چپ است، و مقصود در اينجا ايمن و سمت راست وادى است، و به آنچه بعضى (3) گفتهاند: "ايمن از يمن در مقابل شومى است"نبايد اعتناء كرد.
و"بقعة مباركه"قطعه و نقطه مخصوصى است از (كناره سمت راست وادى) كه در آن درختى قرار داشته كه نداى يا موسى از آن درخت برخاسته، و مبارك بودنش به همين خاطر است، كه نداى الهى و تكلم او با موسى در آن جا واقع شد، و از اين راه شرافتى يافت، و موسى به خاطر همين شرافت و قداست مامور شد كفش خود را بكند، همچنانكه فرمود: "فاخلع نعليك انك بالوادى المقدس طوى" (4) .
اين آيه شريفه بدون ترديد دلالت دارد بر اينكه درخت مزبور به وجهى مبدأ آن نداء و آن گفتگو بوده، چيزى كه هست اين نيز مسلم است كه درخت سخن نگفته، بلكه سخن سخن خدا و قائم به او بوده، نه قائم به درخت، همان طور كه كلام ما آدميان قائم است به خود متكلم، پس در حقيقت درخت حجابى بود كه خداى تعالى از وراى آن با موسى سخن گفت، البته اين احتجاب به معنايى بوده كه لايق ساحت قدس او باشد، احتجابى كه با احاطه او بر هر چيز منافات نداشته باشد، همچنان كه آيه"و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء" (5) ، نيز سخن گفتن خدا با يك فرد بشر را منحصر كرده به طريق وحى، يا از پشت حجاب.
و از همين جا ضعف اين تفسير كه بعضى (6) گفتهاند: "درخت محل كلام بوده، چون كلام از مقوله عرض است، و محتاج است به محلى كه قائم بدان باشد"روشن مىگردد.
و همچنين اينكه بعضى (7) ديگر گفتهاند: اين نحوه تكلمى كه خدا با موسى كرد عالىترين مرتبه تماس خدا با انبياء (ع) است، چون بدون واسطه با وى سخن گفته، و موسى بدون واسطه سخن او را شنيده وجه فساد اين تفسير اين است كه: در اين جريان نيز سخن گفتن خداى تعالى بدون واسطه نبوده، چون ـ گفتيم ـ كلام خدا از ماوراى حجاب بود، و حجاب در اين تكلم درخت بود، كه واسطه شد ميان موسى (ع) و خداى تعالى، و ظاهر آيه شورى اين بود كه تكلم كردن خدا با خلق خود به يكى از سه نحو است، يكى به وسيله رسول و مبلغ، دوم از وراى حجاب، سوم كه عاليترين مراحل تكلم است تكلم بدون واسطه و بدون حجاب است.
"ان يا موسى انى انا الله رب العالمين" ـ كلمه"أن"در اين جمله تفسيريه است، و در آن از ذات متعالى كه نامش الله است خبر مىدهد، و او را به وصف وحدانيت و يكتايى در ربوبيت توصيف مىكند، و شرك را به همه انواعش به طور مطلق از او نفى مىكند، به اين بيان كه وقتى او را به ربوبيت براى همه عالميان ستود، و با در نظر گرفتن اينكه"رب"به معناى مالك و مدبر مىباشد، و مستحق است كه مملوكهايش او را پرستش كنند، ديگر چيزى از عالميان را باقى نگذاشته كه مربوب غير او باشد، در نتيجه ديگر ربى غير از او باقى نمانده، و معبودى سواى او نيست.
پس در آيه شريفه اجمال آن مطالبى است كه در سوره طه تفصيلش آمده، و اين ندايى كه در آيه مورد بحث به طور اجمال به معارف سهگانه توحيد و نبوت و معاد اشاره مىكند، در آنجا آنها را از يكديگر جدا كرده، در باره توحيد فرموده: "اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى "، و در باره نبوت فرموده: "و اقم الصلوة لذكرى"و در باره معاد فرموده: "ان الساعة آتية ..." (8) .
"و ان الق عصاك فلما راها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب".
تفسير اين جمله در سوره نمل گذشت.
"يا موسى اقبل و لا تخف انك من الآمنين"
در اين آيه، جمله"قيل له ـ بدو گفته شد"حذف شده، و تقدير آيه چنين است: "و قيل له يا موسى اقبل و لا تخف انك من الآمنين ـ و بدو گفته شد اى موسى پيش برو و مترس كه تو از ايمنانى"و در اين خطاب به او امنيت مىدهد، و با اين جمله معناى آيه شريفه"يا موسى لا تخف انى لا يخاف لدى المرسلون" (9) روشن مىشود، كه معنايش اين است كه:
موسى تو فرستاده و مرسلى، و رسولان نزد من ايمنند، نه اينكه مفاد آن عتاب و توبيخ باشد .
"اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء"
مراد از"سلوك دست در گريبان"فرو بردن دست در آن است، و مراد از"سوء" ـ به طورى كه گفته شده ـ مرض پيسى است.
و ظاهرا در اينكه بيرون آوردن دست از گريبان را مقيد كرد به قيد"من غير سوء ـ بدون پيسى "تعريض باشد به تورات كه در سفر خروج، اصحاح چهارم، آيه ششم، مىگويد:
"سپس رب بدو اين را هم گفت، كه دست خود به گريبانت فرو كن، موسى دست خود را در گريبان كرد و سپس بيرون آورد، ديد كه ناگهان دستش مانند برف از برص سفيد شده".
"و اضمم اليك جناحك من الرهب..."
كلمه"رهب" ـ به فتحه راء و سكون هاء ـ و همچنين"رهب" ـ به دو فتحه ـ و نيز "رهب" ـ به ضمه راء و سكون هاء ـ همه به معناى ترس است.و كلمه"جناح" ـ به قول بعضى (10) ـ به معناى دست، و ـ به قول بعضى ديگر ـ به معناى بازو است.
بعضى (11) از مفسرين گفتهاند: "مراد از اينكه فرمود: "جناحت را از ترس به خودت ضم كن"اين است كه: هر وقت، در هنگام مشاهده اژدها شدن عصا، دچار ترس شدى، دست خود را بر سينه خود بچسبان ".
بعضى (12) ديگر گفتهاند: "معنايش اين است كه: دستهاى خود را جمع كن، چون موسى (ع) وقتى ديد كه عصا اژدها شد، دستهاى خود را از ترس به طرف جلو باز كرد اين جمله مىفرمايد: دستهايت را جمع كن، و آن را از ترس باز مكن، براى اينكه تو از ضرر آن ايمنى".
ليكن اين دو وجه ـ به طورى كه ملاحظه مىفرماييد ـ وقتى صحيح است كه جمله "اضمم..."تتمه جمله"اقبل و لا تخف انك من الآمنين"بوده باشد، و حال آنكه اين نظم با فاصله شدن جمله "اسلك يدك فى جيبك..."، در ميان دو جمله، آنهم بدون واو عطف، نمىسازد.
بعضى ديگر گفتهاند: "اين جمله كنايه است از امر به عزم بر آنچه خدا از او خواسته، و تحريك او بر اينكه در ابلاغ رسالت خدا جديت به خرج دهد، تا ترس در بعضى احوال، او را از انجام ماموريتش باز ندارد.
و از نظر ما بعيد نيست كه مراد از آن اين باشد كه: خواسته است آن جناب سيماى خشوع و تواضع را به خود بگيرد، چون عادت مردم متكبر و خودپسند اين است كه همواره بازوها را از پهلو جدا مىدارند كه گويا در حال خميازهاند، در نتيجه جمله مورد بحث به عنايتى در معناى جمله"و اخفض جناحك للمؤمنين" (13) خواهد بود، كه رسول گرامى (ص) را دستور مىدهد براى مؤمنين تواضع كند.
"قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون"
در اين جمله به داستان مرد قبطى كه به دست آن جناب كشته شد اشاره نموده، و اظهار مىدارد مىترسم مرا به جرم قتل نفس و به عنوان قصاص بكشند.
"و اخى هرون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردءا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون"
در مجمع البيان" (14) گفته: "وقتى گفته مىشود"فلانى ردء فلانى"است، معنايش اين است كه: او را يارى و پشتيبانى مىكند".
جمله"انى اخاف ان يكذبون"تعليل درخواستى است كه كرده، و آن اين بود كه:
برادرم هارون را با من بفرست، و از سياق برمىآيد كه آن جناب از اين ترس داشته كه فرعونيان تكذيبش كنند، و او خشمگين شود، و نتواند حجت خود را بيان نمايد، چون در حال خشم لكنتى كه در زبانش بوده، بيشتر مىشده، نه اينكه معنايش اين است كه: هارون را با من بفرست تا مرا تكذيب نكنند، زيرا آنهايى كه وى را تكذيب مىكردند باك نداشتند از اين كه هارون را هم همراه او تكذيب كنند، كسى كه بخواهد زير بار موسى نرود و او را تكذيب كند هارون هم با او باشد باز تكذيب خواهد كرد.
دليل بر گفتار ما در معناى جمله، آيه"قال رب انى اخاف ان يكذبون و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى فارسل الى هرون" (15) است، كه سخن موسى (ع) را در همين مورد حكايت مىكند.
بنابر اين ما حصل معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه برادرم هارون فصيحتر از من است، و زبانى گوياتر از من دارد، پس او را به ياريم بفرست، تا صدق مرا در مدعايم تصديق كند، و وقتى مردم با من مخاصمه مىكنند، قانعشان سازد، زيرا من مىترسم تكذيبم كنند، آن وقت ديگر نتوانم صدق مدعايم را برايشان روشن سازم.
"قال سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلا يصلون اليكما باياتنا انتما و من اتبعكما الغالبون"
اينكه فرمود: بازويت را به وسيله برادرت محكم مىكنم، كنايه است از اينكه: تو را به وسيله او تقويت خواهم كرد، و همچنين عدم وصول فرعونيان به آن دو، كنايه است از اينكه آنان قدرت و تسلط بر كشتن شما نخواهند يافت، گويا آن دو بزرگوار را در يك طرف و فرعونيان را در طرف ديگر دو گروه فرض كرده، كه با هم مسابقه دارند، آنگاه فرموده: گروه فرعونيان به شما نمىرسند، تا چه رسد به اينكه از شما سبقت گيرند.
و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى فرمود: به زودى تو را به وسيله برادرت هارون تقويت و يارى خواهيم كرد، و براى شما تسلط و اقتدار و غلبهاى برايشان قرار خواهيم داد، تا به سبب آياتى كه ما شما دو نفر را به وسيله آن غلبه مىدهيم، نتوانند بر شما مسلط شوند، آنگاه همين غلبه دادن آن دو بزرگوار را بر فرعونيان بيان نموده، و فرموده: "انتما و من اتبعكما الغالبون ـ شما و هر كس كه شما دو نفر را پيروى كند غالب خواهيد بود".و اين بيان را آورد تا بفهماند كه نه تنها آن دو تن غالبند، بلكه پيروان ايشان نيز غالب خواهند بود.
از اين بيان روشن مىشود كه: كلمه"سلطان"به معناى قهر و غلبه است ولى بعضى (16) از مفسرين گفتهاند: به معناى حجت و برهان است، يعنى ما براى شما دو نفر حجت و برهان قرار مىدهيم، و اگر سلطان به اين معنا باشد بهتر آن است كه بگوييم جمله"باياتنا"متعلق است به"غالبون"نه به جمله"فلا يصلون اليكما" (توضيح اينكه: بنا بر وجه اول معنا اين مىشود كه: فرعونيان به سبب آيات و معجزات ما بر شما غلبه نمىكنند و بنابر وجه دوم اين مىشود كه: شما به سبب حجت و برهان ما غالب خواهيد بود) .البته در معناى آيه شريفه وجوه ديگرى نيز ذكر كردهاند، كه چون فايدهاى در تعرض آنها نديديم از نقل آنها خوددارى نموديم.
"فلما جاءهم موسى باياتنا بينات قالوا ما هذا الا سحر مفترى..."
يعنى وقتى موسى نزد فرعونيان آمد، گفتند: اين سحرى است موصوف به مفترى، و "مفترى"صيغه اسم مفعول است، و به معناى مجعول و من درآوردى است، ممكن هم هست بگوييم مفترى مصدر ميمى است، كه سحر به عنوان مبالغه موصوف به آن شده، توضيح اينكه: وقتى بخواهيم مثلا در اتصاف شخصى به عدالت مبالغه كنيم، كه جرثومه عدالت است، مىگوييم اصلا خود عدالت است، در اينجا نيز فرعونيان گفتهاند: اين سحر از بس خلاف واقع است كه گويا عين جعل كردن است، نه اينكه مجعول باشد.
اشاره"هذا"در جمله"ما هذا الا سحر مفترى"اشاره است به معجزاتى كه آن جناب آورد، يعنى اينها جز سحرى من درآوردى نيست، چشمبندىيى است كه خودش درست كرده، و به دروغ به خدا نسبت مىدهد.
و اما اشاره"هذا"در جمله"ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين"اشاره است به دعوتى كه آورده، كه معجزات مزبور را حجت و دليل بر آن قرار داده، و اما احتمال اينكه مراد از اين اشاره هم همان معجزات بوده باشد، احتمال صحيحى نيست، چون با تكرار اسم اشاره نمىسازد، علاوه بر اين فرعونيان وقتى معجزات آن جناب را ديدند، بنا بر حكايت قرآن گفتند: "فلناتينك بسحر مثله ـ گفتند ما نيز نظير آن را خواهيم آورد" (17) و حال آنكه در پاسخ موسى گفتند: "ما چنين چيزى در پدران گذشته خود سراغ نداشته، و از آنان نشنيدهايم".پس معلوم مىشود مراد از"هذا ـ اين"در اين جمله دعوت موسى (ع) است، نه معجزات وى، از اين هم كه بگذريم در مقابل معجزات موسى (ع) معنا ندارد كه بگويند: ما سابقه نظير اين را نداريم، چون سابقه نداشتن از امثال آن معجزات پاسخگوى آن معجزات، و رد دعوت آن جناب نمىشود.
پس معناى آيه اين است كه: آنچه موسى آورده دينى است نوظهور، كه از پدران گذشته و قديمى ما برايمان نقل نشده، كه در عصرى از اعصار به آن معتقد بوده باشند، و با اين معنا، جمله "ربى اعلم بمن جاء بالهدى..."، كه در آيه بعدى است، نيز تناسب دارد.
"و قال موسى ربى اعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عاقبة الدار..."
مقتضاى سياق اين است كه: اين آيه پاسخى باشد از موسى (ع) از كلام فرعونيان كه در رد دعوت موسى گفتند: "و ما سمعنا بهذا فى ابائنا الاولين"و اساس اين جواب بر تحدى و اتمام حجت از راه تعجيز است، گويا مىفرمايد: پروردگار من ـ كه همان رب العالمين است و خلقت و امر به دست او است ـ از شما داناتر است، به كسى كه هدايتى مىآورد، و كسى كه موفق به دار آخرت مىشود، و همين پروردگار است كه مرا به عنوان رسول فرستاده تا هدايت برايتان بياورم، ـ هدايتى كه همان دين توحيد است ـ ، و مرا وعده داده كه هر كس به دينم بگرود دار عاقبت داشته باشد، و دليل بر اين ادعايم آيات بيناتى است كه از ناحيه خود به من داده است.
پس منظورش از عبارت"كسى كه هدايتى آورده"خودش است، و مراد از"هدى"دعوت دينى است كه آورده .
و مراد از"عاقبة الدار"در جمله"و من تكون له عاقبة الدار"، يا بهشت است كه همان خانه آخرت است كه افراد سعيد در آنجا منزل مىكنند، همچنان كه قرآن كريم از زبان ايشان حكايت كرده و گفته: "و اورثنا الأرض نتبوأ من الجنة حيث نشاء" (18) و يا آنكه مراد از"عاقبة الدار"سرنوشت خوب دنيا است، همچنان كه در آيه 128 سوره اعراف "عاقبة الدار"به همين معنا است، مىفرمايد: "قال موسى لقومه استعينوا بالله و اصبروا ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين ـ موسى به قوم خود گفت: به خدا استعانت كنيد، و خويشتندار باشيد، كه خدا زمين را به هر كس بخواهد ارث مىدهد، و سرانجام نيك از آن پرهيزكاران است"و يا آنكه مراد از"عاقبة الدار"اعم از دار دنيا و دار آخرت است، كه به نظر ما از اين سه احتمال سومى بهتر از آن دو، و سپس دومى بهتر از اولى است، همچنان كه تعليل"انه لا يفلح الظالمون"هم مؤيد آن است.
و در اينكه گفت: "انه لا يفلح الظالمون ـ چون ستمكاران رستگار نمىشوند"، تعريض به فرعون و قومش است و در آن"عاقبة الدار"را از ايشان نفى كرده، براى اينكه آنان اساس سنت حيات را بر ظلم بنا نهادند، كه معلوم است در چنين نظامى از عدالت اجتماعى خبرى نيست، و چنين نظامى بر خلاف فطرت انسانى است، كه جزئى از نظام كون است، در نتيجه بر خلاف نظام آفرينش نيز هست (و نظام آفرينش چنين نظام و اجتماعى را نابود خواهد كرد، پس چنين مردمى رستگار نمىشوند) .
بعضى از مفسرين گفتهاند: "وجه اينكه جمله"و قال موسى ربى اعلم..."را عطف كرده بر جمله "ما هذا الا سحر مفترى..."، كه سخن فرعونيان است، صرفا اين است كه: خواسته يك سخن از آنان و يك سخن از موسى نقل كند، تا شنونده بين اين دو سخن مقايسه كند، و صحيح آن دو را از فاسدش تميز دهد".ليكن اگر خواننده محترم دقت كرده باشد ما سخن موسى را عطف بر سخن كفار نگرفتيم، بلكه گفتيم كه كلام موسى رد گفتار كفار است، و اين وجه با سياق موافقتر است.
"و قال فرعون يا ايها الملأ ما علمت لكم من اله غيرى..."
در اين جمله فرعون به موسى كنايه مىزند، كه براى مردم دعوت به حق آورده، و آن دعوت را با معجزاتى تاييد كرده، مىخواهد بگويد: حقيقت و صحت آنچه تو به سوى آن دعوت مىكنى براى ما ثابت نشده، و همچنين خوارق عاداتى كه آوردى براى ما ثابت نشده كه از طرف خداى تعالى باشد، و اصلا من معبودى غير از خودم براى مردم سراغ ندارم.
پس اينكه گفت: "من معبودى غير از خودم براى شما سراغ ندارم"، مطلب را در سياق و عبارتى حق به جانب آورده، تا در دل مردم جا باز كند، و مورد قبول قرار گيرد، همچنان كه ظاهر قول ديگرى از وى كه در جاى ديگر حكايت شده همين است، مىگويد: "ما اريكم الا ما ارى و ما اهديكم الا سبيل الرشاد" (19) .
پس حاصل معنا اين است كه: فرعون براى بزرگان قوم خود چنين اظهار كرد كه از آيات و معجزات موسى و دعوت او برايش روشن نشده كه معبودى در عالم هست، كه رب همه عالميان باشد، و اصلا اطلاع از معبودى غير از خودش در عالم ندارد، آنگاه به هامان دستور مىدهد كه برجى بسازد، بلكه از بالاى آن از"اله و معبود موسى"اطلاعى پيدا كند.
با اين بيان روشن مىشود كه جمله"ما علمت لكم من اله غيرى"از قبيل قصر قلب است (يعنى آنچه را كه موسى منحصر در خدا مىكرد او منحصر در خود كرد)، موسى الوهيت را تنها براى خدا اثبات مىكرد، و از غير خدا نفى مىنمود، فرعون درست به عكس، الوهيت را براى خود اثبات، و از خداى تعالى نفى مىكرد، و اما ساير الهه كه او و قومش آنها را مىپرستيدند، آيه متعرض آنها نيست.
"فاوقد لى يا هامان على الطين فاجعل لى صرحا" ـ يعنى اى هامان آتش بيفروز بر گل، و مراد از اين عبارت اين است كه: خشت خام را در آتش بپز و آجر بساز.كلمه"صرح"به معناى برجى بلند است، كه از همه جا پيدا باشد، و اين نام از فعل"صرح الشىء"گرفته شده، كه به معناى اين است كه چيزى ظاهر شد، بنابر اين در جمله مورد بحث دستور داده آجر بسازد.
و قصرى بلند برايش بسازد.
"لعلى اطلع الى اله موسى" ـ در اين جمله"اله"را نسبت به موسى داده، و گفته اله موسى، به اين عنايت كه خود او آن را نمىشناسد، و اين موسى است كه مردم را به سوى او مىخواند، و اين كلام از باب قرار دادن نتيجه در جاى مقدمه است، و تقدير كلام چنين است: "اجعل لى صرحا اصعد الى اعلى درجاته، فانظر الى السماء لعلى اطلع الى اله موسى ـ برايم برجى بساز، تا بر آخرين پله آن بالا روم، و به آسمانها نظر كنم، شايد از اله موسى اطلاعى يابم"و گويا او خيال مىكرده كه خداى تعالى جسمى است كه در بعضى از طبقات جو يا افلاك منزل دارد، لذا اظهار اميد مىكند كه اگر چنين برجى برايش درست كنند از بالاى آن به خداى تعالى اشراف و اطلاع پيدا كند، ممكن هم هست كه او چنين خيالى نمىكرده بلكه مىخواسته مطلب را بر مردم مشتبه نموده و گمراهشان سازد.
و نيز ممكن است مرادش اين بوده باشد كه برايش رصد خانهاى بسازند، تا ستارگان را رصدبندى نموده، از اوضاع كواكب استنباط كند، آيا رسولى مبعوث شده تا با رسالت موسى تطبيق كند يا نه، و يا آنچه موسى ادعا مىكند حق است يا نه؟ مؤيد اين احتمال گفتار ديگر اوست كه قرآن كريم در جاى ديگر آن را چنين حكايت فرموده: "يا هامان ابن لى صرحا لعلى ابلغ الاسباب، اسباب السموات فاطلع الى اله موسى، و انى لاظنه كاذبا" (20) .
"و انى لاظنه من الكاذبين" ـ در اين جا از مطلبى كه قبلا گفته بود كه من معبودى غير از خودم سراغ ندارم، ترقى نموده، مىگويد: نه تنها نسبت به اله ديگر غير از خودم جهل دارم، بلكه از اين طرف گمان به عدم چنين معبودى دارم، و گمان دارم كه موسى دروغ مىگويد، و اين مدعا را براى تلبيس و گمراه كردن مردم كرده.
و اگر گفته شود در آيه مورد بحث فرعون، موسى (ع) را دروغگو خوانده، با اينكه در اين آيه سخنى از موسى حكايت نشده، پس چرا فرعون گفته: او دروغگو است، پاسخ اين آن است كه موسى اين را گفته بود، ليكن قرآن كريم سخن او را در سوره اسرى، آيه 102 حكايت فرموده، كه گفته بود: "لقد علمت ما انزل هؤلاء الا رب السموات و الارض ـ تو خودت يقين دارى كه اين آيات را جز رب آسمانها و زمين كسى نازل نكرده".
بعضى (21) از مفسرين در توجيه جمله"ما علمت لكم من اله غيرى"گفتهاند: "از قبيل نفى معلوم به نفى علم است"و اين گونه تعبير در جايى مىآيد كه اگر حقيقتى وجود مىداشت حتما همه مىفهميدند، در چنين مواردى گفته مىشود كه من چنين چيزى نمىدانم، يعنى چنين چيزى نيست، و نظير اين تعبير در آيه"قل ا تنبؤن الله بما لا يعلم فى السموات و لا فى الأرض" (22) است و ليكن اين توجيه با ذيل آيه سازگار نيست، چون فرعون دنبال اين جمله مىگويد: برايم برجى بساز، تا بلكه از اله موسى اطلاعى پيدا كنم.
"و استكبر هو و جنوده فى الأرض بغير الحق و ظنوا انهم الينا لا يرجعون"
يعنى حالشان حال كسى است كه برنگشتن به سوى ما در نظرش رجحان دارد، چون در سويداى دل يقين به رجوع داشتند، همچنان كه خداى تعالى در بارهشان فرموده: "و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ـ معاد را انكار كردند در حالى كه دلهايشان به آن يقين داشت، و اين انكارشان از ظلم و گردنكشى بود".
"فاخذناه و جنوده..."
كلمه"نبذ"به معناى طرح و دور انداختن است، و كلمه"يم"به معناى دريا است، و بقيه الفاظ آيه روشن است، چيزى كه هست بايد نكتهاى كه در آن است از نظر دور نداشت، و آن لحن توهينآميز به فرعون و لشكريان او، و هول انگيزى عذابى است كه بر سر آنان آورد.
"و جعلناهم ائمة يدعون الى النار و يوم القيمة لا ينصرون"
معناى دعوت به آتش، دعوت به كارهايى است كه مستوجب آتش است، و آن كارها عبارت است از : كفر و گناهان گوناگون، چون اينها است كه قيامتشان را به صورت آتشى تصوير مىكند، كه در آن معذب خواهند شد، ممكن هم هست مراد از كلمه"نار"همان كارهاى مستوجب آتش باشد، كه به طور مجاز و از باب اطلاق مسبب و اراده سبب، آتش ناميده شده.
و معناى پيشوا كردن آنان براى دعوت به آتش اين است كه: ايشان را پيشقدم در كفر و گناه كرد، در نتيجه ديگران به ايشان اقتداء كرده، و به آنان پيوستند، و اگر بپرسى كه چرا خداوند ايشان را پيشواى كفر كرد؟ و آيا اين كار به عدالت خدا برخوردى ندارد؟ در پاسخ مىگوييم: وقتى برخورد دارد كه اين اضلال خدا ابتدايى باشد، يعنى خود آنان قبلا كارى نكرده باشند كه مستوجب اين اضلال باشند، و اما اگر اين اضلال به عنوان مجازات كفر و جحودى باشد كه آنان قبل از ديگران مرتكب شدند، به عدالت خدا برخورد ندارد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: "مراد از پيشوا كردن آنان براى دعوت به آتش صرف نامگذارى است، مانند نامگذارى در آيه"و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا" (23) .
و اين تفسير صحيح نيست، براى اينكه با معناى آيه بعد ـ به طورى كه خواهيد ديد ـ نمىسازد، چون مىفرمايد: در آخرت لعنت ديگران نيز به ايشان مىرسد.پس معلوم مىشود كه صرف نامگذارى نيست، بلكه آنان واقعا پيشواى ضلالت بودهاند، علاوه بر اين در آن آيه ديگر هم كه مفسر نامبرده بدان استشهاد كرد، مسلم نيست كه كلمه"جعل"به معناى نامگذارى باشد.و اينكه فرمود : "و يوم القيمة لا ينصرون"، معنايش اين است كه: شفاعت هيچ ناصرى به ايشان نخواهد رسيد .
"و اتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيمة هم من المقبوحين"
اين آيه شريفه بيان مىكند لازمه آن وصفى را كه در آيه قبلى براى فرعونيان ذكر كرده بود، مىفرمايد: چون پيشوايان بودند، و ديگران در كفر و گناهان پيرو ايشان بودند لذا همواره در ضلالت و كفر و گناه از ايشان الهام مىگرفتند، و پيروى آنان مىكردند، و بهمين جهت همانند وزر و گناه پيروان نيز به گردن ايشان است، پس مادام كه كفر و گناه بعد از آنان ادامه يابد، لعن خدا به ايشان نيز ادامه مىيابد.
پس در حقيقت آيه شريفه در معناى آيه"و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم" (24) ، و آيه"و نكتب ما قدموا و آثارهم" (25) است، و اگر در آيه مورد بحث كلمه"لعن"را نكره آورده براى اين است كه دلالت كند بر اهميت و استمرار آن.
و همچنين از آنجا كه در روز قيامت به نصرت هيچ ناصرى نمىرسند، ناگزير حالتى خواهند داشت كه دلهاى اهل محشر از آنها متنفر و منزجر خواهد بود، و مردم از ايشان خواهند گريخت، و احدى نزديك ايشان نمىشود، و اين همان معناى قبح و زشترويى است، كه خداى تعالى در كلام مجيدش در باره اشخاصى كه منظر آنان قبيح است در مواردى بسيار اشاره فرموده است .
در مجمع البيان آمده كه: واحدى به سند خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت:
شخصى از رسول خدا (ص) پرسيد: كداميك از دو مدت را موسى براى شعيب به سر رسانيد؟ فرمود مدت دورتر و بيشتر را (26) .
مؤلف: در معناى اين حديث روايتى را هم به سند خود از ابى ذر از آن جناب آورده.
و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه، از مقسم، روايت كرده كه گفت: من حسن بن على بن ابى طالب (رضى الله عنه) را ديدم، و از او پرسيدم: موسى كدام يك از دو مدت را براى شعيب انجام داد رسانيد؟ اولى را يا دومى را؟ فرمود: دومى را (27) .
و در مجمع البيان است كه: ابو بصير از امام باقر (ع) روايت كرده كه فرمود: بعد از آنكه موسى مدت را به سر برد خانوادهاش را برداشت تا به طرف خانه رود، راه را گم كرد، و آتشى ديد، به اهلبيتش گفت: اينجا باشيد كه من آتشى مىبينم (28) .
و از كتاب طب الائمه به سند خود از جابر جعفى از امام باقر (ع) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: مقصود از كلمه"من غير سوء"، در آيه"و ادخل يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء"بدون مرض برص است (29) .
و در تفسير قمى در ذيل آيه"فرددناه الى امه..."از راوى نقل كرده كه گفت: به امام ابى جعفر (ع) عرضه داشتم: موسى چند روز از مادرش غايب شد؟ تا خداى عز و جل دوباره او را به وى برگردانيد؟ فرمود: سه روز.
مىگويد: پس عرضه داشتم آيا هارون برادر پدرى و مادرى موسى (ع) بود؟
فرمود: بله، مگر نشنيدى كلام خداى عز و جل را كه مىفرمايد: "اى پسر مادرم ريشم و سرم را مگير"، پرسيدم: كدام يك بزرگتر بودند؟ فرمود: هارون، پرسيدم: وحى به هر دو نازل مىشد؟
فرمود: وحى به موسى مىشد و موسى به هارون وحى مىكرد.
پرسيدم: بفرماييد ببينم آيا حكومت در بنى اسرائيل و منصب قضاوت و امر و نهى به هر دو واگذار بود؟ فرمود: موسى با پروردگارش مناجات مىكرد، و آنچه به سويش وحى مىشد مىنوشت، و با آن علم، در بنى اسرائيل قضاوت مىكرد، و چون براى مناجات غايب مىشد هارون خليفه و جانشين او مىشد.پرسيدم: كدام يك زودتر از دنيا رفتند؟ فرمود: هارون قبل از موسى، و هر دو در"تيه"درگذشتند.پرسيدم: آيا موسى فرزندى هم داشت؟
فرمود: نه، ذريه ال عمران از هارون شد (30) .
مؤلف: اشكالى به اين روايت متوجه است اين است كه: ذيلش با رواياتى ديگر كه دلالت بر فرزند داشتن آن جناب دارد، نمىسازد، همچنان كه از تورات نيز برمىآيد كه آن حضرت فرزند داشته.
و در تفسير جوامع الجامع در ذيل جمله"و استكبر هو و جنوده"از معصوم (ع) روايت كرده كه فرمود: يكى از پيامها كه موسى (ع) از پروردگارش حكايت كرده اين است كه فرمود: كبريا و عظمت جامه من است (تنها شايسته من است) و هر كس بخواهد در يكى از آن دو با من منازعه كند، در آتشش مىافكنم (31) .
و در كافى به سند خود از طلحة بن زيد، از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: ائمه در كتاب خدا دو قسمند.يكى پيشوايان هدايت، كه در بارهشان فرمود: "و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا"يعنى قرار داديم ايشان را امامانى كه به امر ما هدايت مىكنند، نه به امر مردم، بلكه امر خدا را بر امر خود و حكم خدا را بر حكم خود مقدم مىدارند، قسم دوم پيشوايان ضلالت، كه در بارهشان فرمود: "و جعلناهم ائمة يدعون الى النار"ايشان را قرار داديم پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مىخوانند، امر خود را قبل از حكم خدا، و مقدم بر آن مىدانند، و بر طبق هوى و هوسها، بر خلاف آنچه در كتاب خداى عز و جل هست، عمل مىكنند (32) .
1ـ مقام موسى نزد خدا و پايه عبوديت او.
موسى (ع) يكى از پنج پيغمبر اولوا العزم است، كه آنان سادات انبياء بودند، و كتاب و شريعت داشتند، و خداى تعالى در آيه شريفه"و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم، و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا" (33) و آيه"شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا، و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى" (34)
كه راجع به شريعتهاى آسمانى، و انبياى داراى شريعت است، آنجناب را در زمره آنان بر شمرده است.و خدا بر او و بر برادرش منت نهاده و فرموده: "و لقد مننا على موسى و هرون " (35) ، و نيز بر آن دو بزرگوار سلام كرده، فرموده: "سلام على موسى و هرون" (36) و نيز او را به بهترين مدح و ثنا ستوده، و فرموده: "و اذكر فى الكتاب موسى، انه كان مخلصا، و كان رسولا نبيا، و ناديناه من جانب الطور الايمن، و قربناه نجيا" (37) و نيز فرموده: "و كان عند الله وجيها" (38)
و نيز فرموده: "و كلم الله موسى تكليما" (39) .
و نيز آن جناب را در سوره انعام، و در چند جاى ديگر، در زمره انبياء ذكر كرده، و در آيههاى 84ـ 88 سوره انبياء او و ساير انبياء را ستوده، به اينكه ايشان پيامبرانى نيكوكار و صالح بودند، كه خدا بر عالميان اجتباء و برتريشان داده بود، و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرده بود.
و در سوره مريم در آيه 58 ايشان را چنين ستوده كه اينان از كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده است، در نتيجه صفات زير براى موسى جمع شده است: اخلاص، تقريب، وجاهت، احسان، صلاحيت، تفضيل، اجتباء، هدايت و انعام، كه در مورد مناسب با آنها، هر يك از اين صفات در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته، و همچنين پيرامون معناى نبوت و رسالت و تكليم گفتگو شده است.
و اما كتابى كه بر آن جناب نازل شده قرآن كريم آن را"تورات"معرفى نموده و در سوره احقاف، آيه 12 آن را به دو وصف"امام"و"رحمت"توصيف نموده، در سوره انبياء آيه 48 آن را"فرقان "و"ضياء"خوانده، در سوره مائده آيه 44 آن را"هدى"و"نور"خوانده و در سوره اعراف، آيه 145 فرموده: "و كتبنا له فى الالواح من كل شىء موعظة و تفصيلا لكل شىء ـ برايش در الواح از هر چيزى موعظهاى، و نيز براى هر چيزى تفصيلى نوشتيم.
چيزى كه هست خداى تعالى در چند جاى قرآن كريم كه او را به اوصاف مزبور ستوده، فرموده كه: بنى اسرائيل تورات را تحريف كردند، و در آن اختلاف نمودند، تاريخ هم مؤيد گفتار قرآن است، براى اينكه ـ به طورى كه در جلد سوم اين كتاب، در ذيل قصص مسيح (ع) گذشت ـ خاطرنشان كرديم كه بعد از آنكه بخت نصر فلسطين را فتح كرد و هيكل (معبد يهود) را ويران ساخت، و تورات را سوزانيد، و در سال پانصد و هشتاد و هشت قبل از ميلاد، يهود را از فلسطين به سوى بابل كوچ داد، در سال پانصد و سى و هشت قبل از مسيح، يعنى پنجاه سال بعد، كورش پادشاه، بابل را فتح نمود و به يهود اجازه داد تا به سرزمين خود، فلسطين بروند، و در آنجا"عزراى كاهن"تورات را برايشان از بر نوشت پس تورات اصلى منقرض شده و آنچه در دست است محفوظات"عزراء"است.
2ـ آنچه از سرگذشت موسى كه در قرآن آمده.
نام آن جناب از هر پيغمبرى ديگر در قرآن كريم بيشتر آمده، و ـ به طورى كه شمردهاند ـ نامش در صد و شصت و شش جاى قرآن كريم ذكر شده، و در سى و شش سوره از سورههاى قرآن به گوشههايى از داستانهايش، يا به طور اجمال و يا به تفصيل اشاره شده و در بين انبياء (ع) به كثرت معجزه اختصاص يافته، كه قرآن كريم بسيارى از معجزات باهره وى را ذكر كرده، مانند اژدها شدن عصاى او، نور دادن دستش، ايجاد طوفان، مسلط كردن ملخ، شپش، قورباغه و خون بر مردم، شكافتن دريا، نازل كردن من و نيز سلوى، و جوشاندن دوازده چشمه از يك سنگ با زدن عصا، زنده كردن مردگان، و بلند كردن كوه طور بالاى سر مردم، و غير اينها .
همانطور كه گفتيم در كلام خداى تعالى گوشههايى از داستانهاى آن جناب آمده، و ليكن تمامى جزئيات و دقائق آنها را ذكر نفرموده، بلكه به چند فصل از آنها كه ذكرش در هدايت، و ارشاد خلق اهميت داشته، اكتفا كرده، و اين دأب و روش قرآن كريم در اشاره به داستانهاى همه انبياء و امتها است كه از هر داستان آنچه كه ذكرش مايه عبرت و هدايت خلق است ذكر مىكند .
و از داستانهاى موسى آنچه كه ذكرش اهميت دارد كه گفتيم كلياتش در قرآن آمده ـ اين است كه: آن جناب در مصر در خانه مردى اسرائيلى به دنيا آمد، و در روزهايى به دنيا آمد كه فرعونيان به دستور فرعون پسر بچههاى بنى اسرائيل را سر مىبريدند، و مادر موسى (به دستور خداى تعالى) او را در صندوقى نهاده، به دريا انداخت، فرعون او را از دريا گرفت، و به مادرش برگردانيد تا شيرش دهد، و تربيتش نمايد و از آن روز در خانه فرعون نشو و نما كرد.
آن گاه به سن بلوغ رسيده و مردى قبطى را مىكشد، و از مصر به سوى مدين فرار مىكند، چون ترس اين را داشته كه فرعونيان به قصاص آن مرد قبطى به قتلش برسانند.
سپس مدتى مقرر كه همان ده سال باشد، در مدين پيش شعيب مكث نموده و خدمت كرد، و با يكى از دختران او ازدواج نمود.
و پس از به سر رساندن آن مدت مقرر به اتفاق اهلبيتش از مدين بيرون آمده، در بين راه آنجا كه كوه طور واقع است، از طرف آن كوه آتشى مىبيند، و چون راه را گم كرده بودند، و آن شب هم شبى بسيار تاريك بوده، به اميد اينكه كنار آن آتش كسى را ببيند، و راه را از او بپرسد، و هم آتشى برداشته با خود بياورد، به خانوادهاش مىگويد: شما اينجا باشيد تا من بروم پارهاى آتش برايتان بياورم، و يا كنار آتش راهنمايى ببينم، و از او از راه بپرسم، ولى همين كه نزديك مىشود خداى تعالى از كنار سمت راست آن بيابان كه از نظر شكل با زمينهاى اطراف فرق داشته، از طرف درختى كه آنجا بوده، ندايش مىدهد، و با او سخن مىگويد، و او را به رسالت خود برمىگزيند، و معجزه عصا و يد بيضا به او مىدهد، كه دو تا از نه معجزههاى او است، و به عنوان رسالت به سوى فرعون و قومش گسيل مىدارد، تا بنى اسرائيل را نجات دهد.
موسى نزد فرعون مىآيد، و او را به سوى كلمه حق و دين توحيد مىخواند، و نيز به او پيشنهاد مىكند كه بنى اسرائيل را همراه او روانه كند، و دست از شكنجه و كشتارشان بردارد، و به منظور اينكه بفهماند رسول خداست، معجزه عصا و يد بيضا را به او نشان مىدهد، فرعون از قبول گفته او امتناع مىورزد، و در مقام برمىآيد با سحر ساحران با معجزه او معارضه كند، و حقا سحرى عظيم نشان دادند، اژدها و مارهاى بسيار به راه انداختند، ولى همين كه موسى عصاى خود را بيفكند، تمامى آن سحرها را برچيد و خورد، و دوباره به صورت عصا برگشت ساحران كه فهميدند عصاى موسى از سنخ سحر و جادوى ايشان نيست، همه به سجده افتادند و گفتند: ما به رب العالمين ايمان آورديم، به آن كسى كه رب موسى و هارون است، ولى فرعون همچنان بر انكار دعوت وى اصرار ورزيد، و ساحران را تهديد كرد، و ايمان نياورد.
موسى (ع) هم همچنان به دعوت خود پافشارى مىكرد، او و درباريانش را به دين توحيد همى مىخواند، و معجزهها مىآورد، يك بار آنها را دچار طوفان ساخت، يك بار ملخ و شپش و قورباغه و خون را بر آنان مسلط كرد، آياتى مفصل آورد، ولى ايشان بر استكبار خود پافشارى كردند، به هر يك از گرفتاريها كه موسى به عنوان معجزه برايشان مىآورد، مبتلا مىشدند، مىگفتند: اى موسى پروردگار خودت را بخوان و از آن عهدى كه به تو داده كه اگر ايمان بياوريم اين بلا را از ما بگرداند استفاده كن، كه اگر اين بلا را بگردانى به طور قطع ايمان مىآوريم، و بنى اسرائيل را با تو مىفرستيم ولى همين كه خدا در مدت مقرر بلا را از ايشان برطرف مىكرد، دوباره عهد خود را مىشكستند، و به كفر خود ادامه مىدادند .
ناگزير خداى تعالى دستورش مىدهد تا بنى اسرائيل را در يك شب معين بسيج نموده از مصر بيرون ببرد موسى و بنى اسرائيل از مصر بيرون شدند و شبانه به راه افتادند، تا به كنار دريا رسيدند، فرعون چون از جريان آگهى يافت، از دنبال سر، ايشان را تعقيب كرد و همين كه دو فريق يكديگر را از دور ديدند، اصحاب موسى به وى گفتند: دشمن دارد به ما مىرسد موسى گفت: حاشا، پروردگار من با من است، و به زودى مرا راهنمايى مىكند در همين حال به وى وحى مىشود كه با عصايش به دريا بزند همين كه زد، دريا شكافته شد، و بنى اسرائيل از دريا گذشتند فرعون و لشكريانش نيز وارد دريا شدند، همين كه آخرين نفرشان وارد شد، خداوند آب را از دو طرف به هم زد، و همهشان را غرق كرد.
بعد از آنكه خداوند بنى اسرائيل را از شر فرعون و لشكرش نجات داد و موسى (ع) ايشان را به طرف بيابانى برد كه هيچ آب و علفى نداشت، در آنجا خداوند آنان را اكرام كرد و"من "و"سلوى"، (كه اولى گوشتى بريان و دومى چيزى به شكل ترنجبين بود) بر آنان نازل كرد، تا غذايشان باشد، و براى سيراب شدنشان موسى به امر خداوند عصا را به سنگى كه همراه داشت زد، دوازده چشمه از آن جوشيد هر يك از تيرههاى بنى اسرائيل چشمه خود را مىشناخت و از آن چشمه مىنوشيدند، و از آن من و سلوى مىخوردند، و براى رهايى از گرماى آفتاب، ابر بر سر آنان سايه مىافكند.
آنگاه در همان بيابان خداى تعالى با موسى مواعده كرد كه چهل شبانه روز به كوه طور برود، تا تورات بر او نازل شود.موسى (ع) از بنى اسرائيل هفتاد نفر را انتخاب كرد، تا تكلم كردن خدا با وى را بشنوند، (و به ديگران شهادت دهند) ولى آن هفتاد نفر با اينكه شنيدند مع ذلك گفتند: ما ايمان نمىآوريم تا آنكه خدا را آشكارا ببينيم، خداى تعالى "جلوهاى به كوه كرد، كوه متلاشى شد"، ايشان از آن صاعقه مردند، و دوباره به دعاى موسى زنده شدند، و بعد از آنكه ميقات تمام شد خداى تعالى تورات را بر او نازل كرد آنگاه به او خبر داد كه بنى اسرائيل بعد از بيرون شدنش گوسالهپرست شدند، و سامرى گمراهشان كرد.
موسى (ع) بين قوم برگشت، در حالى كه بسيار خشمگين و متاسف بود، گوساله را آتش زد و خاكسترش را به دريا ريخت، و سامرى را طرد كرد، و فرمود: برو كه در زندگى هميشه بگويى: "لا مساس ـ نزديكم نشويد"، اما مردم را دستور داد تا توبه كنند، و به همين منظور شمشير در يكدگر به كار بزنند، و يكدگر را بكشند، تا شايد توبهشان قبول شود و قبول شد دوباره از پذيرفتن احكام تورات كه همان شريعت موسى بود سرباز زدند، و خداى تعالى كوه طور را بلند كرد، و در بالاى سر آنان نگه داشت، (كه اگر ايمان نياوريد بر سرتان مىكوبم) .
سپس بنى اسرائيل از خوردن"من"و"سلوى"به تنگ آمده، و درخواست كردند كه پروردگار خود را بخواند از زمين گياهانى برايشان بروياند، و از سبزى، خيار، سير، عدس، و پياز آن برخوردارشان كند خداى تعالى دستورشان داد براى رسيدن به اين هدف داخل سر زمين مقدس شويد، كه خداوند بر شما واجب كرده در آنجا به سر بريد.بنى اسرائيل زير بار نرفتند، و خداى تعالى آن سرزمين را بر آنان حرام كرد، و به سرگردانى مبتلاشان ساخت، در نتيجه مدت چهل سال در بيابانى سرگردان شدند.
و باز يكى از داستانهاى آن جناب سرگذشت رفتنش با آن جوان به مجمع البحرين براى ديدار بنده صالح خدا، و رفاقتش با آن عبد صالح است، كه در سوره كهف آمده است.
3ـ مقام هارون (ع) نزد خدا و پايه عبوديت او خداى تعالى در سوره صافات آن جناب را در منتهايش، و در دادن كتاب، و هدايت به سوى صراط مستقيم، و در داشتن تسليم، و بودنش از محسنين، و از بندگان مؤمنين به خدا، با موسى (ع) شريك دانسته، و او را از مرسلان دانسته، و از انبيايش معرفى كرده، و او را از كسانى دانسته كه بر آنان انعام فرموده، و او را با ساير انبياء در صفات جميل آنان از قبيل احسان، صلاح، فضل، اجتباء و هدايت شريك قرار داده و يكجا ذكر كرده.
و در آيه"و اجعل لى وزيرا من اهلى، هرون اخى، اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا، و نذكرك كثيرا انك كنت بنا بصيرا" (40) موسى (ع) در مناجات شب طور دعا كرده و از خدا خواسته كه هارون را وزير او قرار دهد، و پشتش را به وى محكم نموده و او را شريك او قرار دهد، تا خدا را بسيار تسبيح كنند، و بسيار ذكر گويند، هم طراز موسى دانسته.
و آن جناب در تمامى مواقف ملازم برادرش بوده، و در عموم كارها با او شركت مىكرده، و او را در رسيدنش به مقاصد يارى مىكرد.
و در قرآن كريم هيچ مسالهاى كه مختص به آن جناب باشد، نيامده مگر همان جانشينى او براى برادرش، در آن چهل روزى كه به ميقات رفته بود، "و قال لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين"كه به برادر خود هارون گفت: خليفه من باش در قومم، و اصلاح كن، و راه مفسدان را پيروى مكن، و وقتى از ميقات برگشت، در حالى كه خشمناك و متاسف بود كه چرا گوسالهپرست شدند، الواح تورات را بيفكند، و سر برادر را بگرفت و به طرف خود بكشيد، هارون گفت اى پسر مادر! مردم مرا ضعيف كردند، (و گوش به سخنم ندادند)، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روى دشمنان مرا شرمنده و سرافكنده مكن، و مرا جزو اين مردم ستمگر قرار مده، موسى گفت: پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خود داخل كن، كه تو ارحم الراحمينى.
4ـ داستان موسى در تورات عصر حاضر داستانهاى موسى (ع) در ماسواى سفر اول از تورات كه پنج سفر است آمده، جزئيات تاريخ او از حين تولد تا روز وفات، و آنچه از شرايع و احكام به وى نازل شده، همهاش در آن چهار سفر ديگر، يعنى سفر خروج، سفر لاويان، سفر عدد، و سفر تثنيه آمده است.
چيزى كه هست ما بين آنچه كه تورات آورده، با آنچه كه در قرآن آمده در امورى كه كم هم نيست اختلاف هست.
و يكى از مهمترين موارد اختلاف اين است كه: تورات مىگويد: نداى موسى و سخن گفتن خدا از درخت با وى در سرزمين مدين، قبل از حركت دادن خانوادهاش به طرف مصر بوده، و خلاصه در همان ايامى بوده كه براى شعيب گوسفند مىچرانيده (41) مىگويد: در همان ايام كه مشغول شبانى وى بوده، گوسفند را به ماوراى دشت برده، و به كوه خدا "حوريب"رسيد، و در آنجا ملائكه خدا برايش ظاهر شدند، و آتشى را وسط درخت خارى برايش نمودار كردند، آنگاه خدا با وى سخن گفت، و آنچه مىخواست در ميان نهاد، و او را براى نجات دادن بنى اسرائيل نزد فرعون فرستاد (42) .
يكى ديگر از موارد اختلاف مهم اين است كه: آن فرعونى كه موسى به سوى وى فرستاده شد، غير از آن فرعونى بوده كه موسى را در دامن خود پروريد، و موسى از شر او گريخت، تا به عنوان قصاص از خون مرد قبطى كه به دست وى كشته شده بود، به قتل نرسد (43) .
يكى ديگر اين است كه: تورات سخنى از ايمان آوردن ساحران به ميان نياورده، كه وقتى عصاهاى خود را افكندند، و به صورت مارها درآوردند، و عصاى موسى همه آنها را بلعيد، چه كردند، و چه گفتند، بلكه مىگويد كه ساحران همچنان نزد فرعون بودند، و با موسى معارضه كردند، و در مقابل دو معجزه موسى، يعنى معجزه خون و قورباغه، سحر خود را به كار زدند (44) .
يكى ديگر اين است كه: تورات مىگويد: آن كسى كه براى بنى اسرائيل گوساله درست كرد، و بنى اسرائيل آن را پرستيدند، خود هارون، برادر موسى بود، براى اينكه وقتى بنى اسرائيل ديدند كه موسى از مراجعت از كوه طور دير كرد، همه نزد وى جمع شدند، و بدو گفتند براى ما معبودى درست كن، تا پيشاپيش ما راه برود، براى اينكه اين مرد (موسى) كه ما را از سرزمين مصر بيرون كرد، نيامد، و نفهميديم چه شد؟ هارون به ايشان گفت: پس هر چه گوشواره به گوش زنان و پسران و دختران خود داريد برايم بياوريد.
تمامى بنى اسرائيل گوشوارههايى كه به گوش داشتند بياوردند، هارون همه را گرفت و با از ميل قالبى درست كرد، و طلاها را آب كرده در آن قالب ريخت، و به صورت گوسالهاى درآورد، و گفت: اين است معبود شما، اى بنى اسرائيل، كه شما را از مصر بيرون كرد (45) .
در اينجا لازم است به خواننده عزيز تذكر دهم كه اگر آيات قرآنى را در اين قسمتها از داستان موسى (ع) به دقت زير نظر و مطالعه قرار بدهد، خواهد ديد كه لحن آنها تعريض و كنايه زدن به تورات است.
البته غير از موارد اختلافى كه ذكر شد، اختلافهاى جزئى بسيارى ديگر نيز هست، مانند اينكه در داستان كشتن قبطى، مىگويد: دو طرف دعوا در روز دوم اسرائيلى بودند (46) و مانند اينكه مىگويد: آن كسى كه در روز مسابقه عصا را انداخت، و عصا همه سحر ساحران را بلعيد، هارون بود كه به دستور موسى آن را انداخت (47) و نيز تورات داستان انتخاب هفتاد نفر را براى ميقات، و نزول صاعقه، و زنده شدنشان بعد از مردن را اصلا نياورده.
و نيز در تورات، اصحاح سى و دوم از سفر خروج آمده كه: الواحى كه موسى (ع) از مراجعت از كوه با خود آورد و به زمين انداخت، دو تا تخته سنگ بود، كه نامشان لوح شهادت بود، و همچنين از اين قبيل اختلافها زياد است.
و لقد ءاتينا موسى الكتب من بعد ما أهلكنا القرون الأولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم يتذكرون (43) و ما كنت بجانب الغربى إذ قضينا إلى موسى الأمر و ما كنت من الشهدين (44) و لكنا أنشأنا قرونا فتطاول عليهم العمر و ما كنت ثاويا فى أهل مدين تتلوا عليهم ءايتنا و لكنا كنا مرسلين (45) و ما كنت بجانب الطور إذ نادينا و لكن رحمة من ربك لتنذر قوما ما أتاهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون (46) و لو لا أن تصيبهم مصيبة بما قدمت أيديهم فيقولوا ربنا لو لا أرسلت إلينا رسولا فنتبع ءايتك و نكون من المؤمنين (47) فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا أوتى مثل ما أوتى موسى أ و لم يكفروا بما أوتى موسى من قبل قالوا سحران تظهرا و قالوا إنا بكل كفرون (48) قل فأتوا بكتب من عند الله هو أهدى منهما أتبعه إن كنتم صدقين (49) فإن لم يستجيبوا لك فاعلم أنما يتبعون أهواءهم و من أضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله إن الله لا يهدى القوم الظلمين (50) و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون (51) الذين ءاتينهم الكتب من قبله هم به يؤمنون (52) و إذا يتلى عليهم قالوا ءامنا به إنه الحق من ربنا إنا كنا من قبله مسلمين (53) أولئك يؤتون أجرهم مرتين بما صبروا و يدرءون بالحسنة السيئة و مما رزقنهم ينفقون (54) و إذا سمعوا اللغو أعرضوا عنه و قالوا لنا أعملنا و لكم أعملكم سلم عليكم لا نبتغى الجهلين (55) إنك لا تهدى من أحببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو أعلم بالمهتدين (56)
و به تحقيق ما بعد از هلاك كردن نسلهاى گذشته به موسى كتاب داديم تا چراغ فراراه مردم و اراده مردم و هدايتى و رحمتى باشد شايد متذكر شوند (43) .
و تو اى محمد (ص) نبودى در سمت غربى سينا آنجا كه تورات را به موسى وحى كرديم و تو از حاضران و شاهدان نبودى (44) .
و ليكن ما نسلها پديد آورديم پس دراز شد برايشان زندگانى و تو در ميان اهل مدين مقيم نبودى تا سرگذشت آنان را براى مردم خودت بگويى اين ماييم كه تو را مىفرستيم (45) .
باز تو در طرف طور نبودى آنجا كه ما ندا داديم و ليكن از در رحمت جريان را به تو خبر داديم تا مردمى را كه قبل از تو پيامبرى بيمرسان نداشتند بيمرسان باشى كه متذكر شوند (46) .
و اگر نمىفرستاديم و به كيفر گناهانى كه كردند هلاكشان مىكرديم مىگفتند پروردگارا چرا به سوى ما رسولى نفرستادى تا آياتت را پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم؟ (47) .
ولى وقتى از ناحيه ما حق به سويشان آمد گفتند چرا مثل آنچه به موسى دادند به اين پيامبر ندادند، آيا در برابر آنچه كه از موسى ديدند كفر نورزيدند، و نگفتند كه اين قرآن و تورات دو سحرند كه يكديگر را كمك مىكنند؟ و آيا نگفتند كه ما به هر يك كافريم؟ (48) .
تو به ايشان بگو پس شما از ناحيه خدا كتابى بياوريد كه از تورات و قرآن راهنماتر باشد تا من آن را پيروى كنم اگر راست مىگوييد (49) .
و اگر اين پيشنهاد را از تو نپذيرفتند پس بدان كه اينان تنها از هواهاى خود پيروى مىكنند و آيا كسى گمراهتر از پيرو هوى بدون راهنمايى از خدا هست به درستى كه خدا مردم ستمگر را هدايت نمىكند (50) .
و به تحقيق كه ما قرآن را پيوسته فرستاديم باشد كه متذكر شوند (51) .
كسانى كه قبل از قرآن كتاب به ايشان داديم به قرآن ايمان مىآورند (52) .
و چون قرآن برايشان خوانده مىشود مىگويند بدان ايمان آورديم و آن حق و از ناحيه پروردگار ماست و ما قبلا اسلام آورده بوديم (53) .
اين عده از اهل كتاب دو برابر اجر خواهند داشت چون هم صبر كردند و هم بديها را با خوبيها دور نمودند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مىكنند (54) .
و چون سخن بيهوده مىشنوند از آن رو گردانيده مىگويند اعمال ما براى ما، اعمال شما براى شما، سلام بر شما ما خواهان معاشرت جاهلان نيستيم (55) .
به درستى اى محمد (ص) تو هر كه را دوست بدارى هدايت نتوانى كرد بلكه خداست كه هر كه را بخواهد هدايت مىكند و او داناتر به كسانى است كه قابل هدايتند (56) .
سياق اين آيات شهادت مىدهد بر اينكه مشركين از قوم رسول خدا (ص) به بعضى از اهل كتاب مراجعه نموده در باره آن جناب از ايشان نظريه خواستهاند، و بعضى از آيات قرآن را هم كه تورات را تصديق كرده بر آنان عرضه كردهاند، و اهل كتاب پاسخ دادهاند كه آرى ما آنچه در قرآن در اين باره آمده، تصديق داريم، و به آنچه از معارف حقه كه قرآن متضمن آن است، ايمان داريم، و اصولا آورنده قرآن را قبل از آنكه مبعوث شود مىشناختيم، همچنان كه در آيه"53"از همين آيات فرموده: "و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا انا كنا من قبله مسلمين".
و مشركين از اين پاسخ اهل كتاب ناراحت شده، به مشاجره و درشتگويى با آنان پرداختند، و گفتهاند كه، اين قرآن سحر و تورات شما هم مثل آن سحر است، "سحران تظاهرا ـ هر دو سحرند.كه يكدگر را كمك مىكنند""و انا بكل كافرون ـ و ما به هر دو كافريم"، در نتيجه اهل كتاب از مشركين اعراض نموده، و گفتهاند: "سلام عليكم لا نبتغى الجاهلين".
اين آن چيزى است كه از سياق آيات مورد بحث به دست مىآيد، و خداى سبحان وقتى داستان موسى را بيان كرده خبر داده كه: چگونه مردمى زير دست و برده و ضعيف و زير شكنجه فرعونيان كه پسرانشان را ذبح مىكرد و دختران آنان را زنده مىگذاشت را بر آن ياغيان خونخوار و طاغيان تبهكار پيروز كرد، آنهم به دست كودكى از همان ستمكشان، كه در دامن همان دشمن خونآشامش بپروريد، دشمنى كه به فرمان او هزاران كودك از دودمان وى را سر بريدند، و بعد از پرورش يافتنش، او را از ميان دشمن بيرون كرد، و دوباره به ميان آنان فرستاد، و بر آنان غالب ساخت، تا همه را غرق كرده، و دودمان بنى اسرائيل را نجات بخشيد و وارث آنان كرد.
خداى سبحان بعد از ذكر اين ماجرا، روى سخن را متوجه كتابهاى آسمانى ـ كه متضمن دعوت به دين توحيد است، و بدان وسيله حجت بر خلق تمام مىشود، و هم حامل تذكرهايى براى مردم است ـ نموده و مىفرمايد: خداى سبحان تورات را كه در آن بصيرتها و هدايت و رحمت براى مردم بود، بر موسى نازل كرد تا شايد از يادآورى قرون گذشته، و هلاكت امتهاى گذشته به جرم نافرمانىها، متذكر شوند، و از نافرمانى خدا دست بردارند.
و نيز قرآن را بر رسول خدا (ص) نازل كرد، و در آن داستانها از موسى بياورد، با اينكه رسول اسلام در عصر موسى نبود، و نزول تورات را بر وى نديد و در طور حضور نداشت، آن وقتى كه خدا ندايش داد، و با او سخن گفت، و آنچه بين موسى و شعيب (ع) گذشته بود براى آن جناب بيان داشت، با اينكه آن جناب در مدين نبود، تا جريان را براى مردم تعريف كند، و ليكن خداى تعالى از در رحمت آن را برايش بيان كرد، تا با نقل كردن آن انذار كند مردمى را كه قبل از او نذير نداشتند، چون به خاطر كفرشان و فسوقشان در معرض نزول عذاب و گرفتار شدن به مصيبت قرار گرفته بودند، و اگر اين كتاب را نازل نمىكرد، و دعوت را ابلاغ نمىكرد، هر آينه آن وقت مىگفتند: "ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك ـ پروردگارا چرا رسولى به سوى ما نفرستادى، تا آيات تو را پيروى كنيم، و حجت ايشان عليه خدا تمام بود .
ولى وقتى خداى تعالى پيغمبر خود را مبعوث نموده، و قرآن نازل شد، و حق به سويشان آمد، گفتند: "لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى، ا و لم يكفروا بما اوتى موسى من قبل"، چرا به او آن معجزاتى را ندادند كه به موسى دادند، آيا همينها نبودند كه به همان معجزات كه به موسى داده شد در هنگامى كه به اهل كتاب مراجعه كردند، و اهل كتاب قرآن را تصديق كردند، كفر ورزيده گفتند: هم قرآن و هم تورات سحر است كه يكديگر را كمك مىكنند، و مگر نگفتند ما به همه اينها كافريم؟
آنگاه به رسول گرامى خود حجت را مىآموزد، تا با آن عليه كفار احتجاج كند، مىفرمايد : "قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما اتبعه ـ به ايشان بگو اگر راست مىگوييد پس شما كتابى از نزد خدا بياوريد كه بهتر از قرآن و تورات باشد، تا من آن را پيروى كنم "، يعنى حكمت خدا واجب مىسازد كه بالأخره از ناحيه او كتابى به سوى خلق نازل شود، تا مردم را به سوى حق هدايت نموده، و بدان حجت بر مردم تمام شود، و مردم حق را بشناسند، ناگزير اگر تورات و قرآن كتاب هدايت نباشند، و براى هدايت مردم كافى نباشند، بايد كتابى كه بهتر از آن دو هدايت مىكند، بوده باشد، و حال آنكه چنين كتابى نيست چون هادىتر از اين دو كتاب نمىشود، براى اينكه آنچه در اين دو كتاب از معارف حقه وجود دارد، مؤيد به اعجاز است، و براهين عقلى نيز آن را تاييد مىكند، علاوه بر اين كتاب سماوى بهتر از آن دو نيست پس آن دو، كتاب هدايتند و اين مردم كه از آن دو اعراض مىكنند، به حكم برهان و دليل عقل اعراض نمىكنند، بلكه هواى نفس خود را پيروى مىكنند، و از صراط مستقيم گمراه شدهاند، "فان لم يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهواءهم...".
آنگاه قومى از اهل كتاب را مدح مىكند، كه وقتى مشركين نزد آنان رفتند تا از امر محمد (ص) و قرآن پرسش كنند، آنان اظهار كردند كه: ما به او و كتاب او ايمان داريم و او را تصديق مىكنيم، و از حرف لغو مشركين روى گرداندند.
"و لقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس...".
"لام"بر سر جمله"لقد آتينا"لام سوگند است، و آيه را چنين معنا مىدهد كه: من سوگند مىخورم، كه ما كتاب تورات را به موسى داديم، و آن را به وى وحى نموديم.
"من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس" ـ يعنى بعد از آن كه اقوام و نسلهاى سابق بر نزول تورات را هلاك كرديم، مانند قوم نوح، و اقوام ديگرى كه بعد از ايشان هلاك شدند، و چه بسا يكى از آنها قوم فرعون باشد.
در آيه مورد بحث مىفرمايد: ما كتاب را به موسى داديم، بعد از آنكه قرون اولى را هلاك كرده بوديم، و اين قيد براى اين است كه: اشاره كند به اينكه در اوان بعثت موسى، بشر محتاج به يك كتاب آسمانى بود، براى اينكه معالم دين الهى با رفتن قرون اولى مندرس شده بود، و نيز كتابى لازم بود تا در آن به داستانهاى امم گذشته اشاره شود، تا مردم بدانند كه آنان به خاطر تكذيب آيات خدا چگونه به عذاب الهى دچار شدند، در نتيجه آنان كه عبرتگير هستند عبرت گيرند، و آنهايى كه تذكر پذيرند متذكر شوند.
كلمه"بصائر"جمع"بصيرت"است كه به معناى وسيله ديدن است، و گويا مراد از "بصائر"حجتها و ادله روشنى است كه بوسيله آنها حق ديده مىشود، و ميان حق و باطل تميز داده مىشود، و جمله"بصائر للناس"حال از كتاب است، و بعضى گفتهاند: مفعول له است، (كه در معنا بصائر الناس خواهد بود) .
و كلمه"هدى"به معناى هادى يا هر چيزى است كه مايه هدايت باشد، و همچنين كلمه"رحمة"به معناى مايه رحمت است، و اين دو كلمه حال از كتابند، مانند بصائر، كه آن نيز حال بوده و همان مفسرى كه بصائر را مفعول له گرفته بود، اين دو كلمه را هم مفعول له گرفته است .
و معنايش اين است كه: سوگند مىخورم كه ما به موسى كتاب داديم، كه همان تورات است، و اين كتاب را بعد از هلاكت اقوام گذشته داديم، چون حكمت اقتضاء مىكرد كه دعوت به دين توحيد و انذار بشر از عذاب را تجديد كنيم، لذا اين كتاب را به موسى داديم، در حالى كه پر از حجتها و براهين واضح و روشنگر بود كه انسانها به وسيله آن حجتها به معارف حقه و به سوى هدايت راه مىيابند، و نيز رحمتى بود كه انسانها به وسيله عمل به دستورات و شرايع و احكام آن مشمول رحمت مىشوند، اين كتاب را نازل كرديم براى اين كه انسانها متذكر شده، آنچه از عقايد و اعمال كه بر آنان واجب است بشناسند، و بفهمند كه به چه عقايدى بايد معتقد باشند، و چه اعمالى را واجب است انجام دهند.
"و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر و ما كنت من الشاهدين"
اين آيه شريفه خطاب به رسول خدا (ص) است، و كلمه "غربى"صفت چيزى است كه حذف شده، كه يا وادى است، و يا كوه، و معنايش اين است كه: تو در جانب بيابان غربى و يا كوه غربى نبودى كه چنين و چنان شد.
"اذ قضينا الى موسى الامر" ـ گويا كلمه"قضاء"در اينجا متضمن معناى عهد است، (چون با كلمه الى متعدى شده)، و مراد ـ به طورى كه گفتهاند (48) ـ اين است كه: ما امر را به وى عهد كرديم، و معناى اين جمله اين است كه: ما امر نبوت او را با نازل كردن تورات به وى محكم كرديم، و اما اصل نبوتش را جمله"و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا"متعرض آن است، كه در دو آيه بعد قرار دارد.و جمله"و ما كنت من الشاهدين "تاكيد همان جمله قبل است، يعنى جمله"و ما كنت بجانب الغربى".
و معناى آيه اين است كه: محمد (ص) ! تو حاضر و شاهد نبودى آن هنگامى را كه ما تورات را بر موسى در جانب غربى از وادى يا كوه نازل كرديم.
"و لكنا أنشأنا قرونا فتطاول عليهم العمر"
"تطاول عمر"به معناى امتداد يافتن مدت زندگى است، و اين جمله استدراك و تبصره است از نفى در جمله"و ما كنت بجانب الغربى"، و معنايش اين است كه: تو اى محمد (ص) ! در آنجا كه ما تورات را بر وى نازل كرديم حاضر نبودى، و ليكن ما نسلهايى را بعد از آن پديد آورديم، و مدت عمر آنان زياد شد، و بعد از آن اينك داستان موسى و نزول كتاب بر او را برايت مىآوريم، بنابر اين در آيه شريفه ايجاز و كوتاهگويى به كار رفته، چون مقام، دلالت بر معنا داشت.
"و ما كنت ثاويا فى اهل مدين، تتلوا عليهم آياتنا، و لكنا كنا مرسلين"
كلمه"ثاوى"به معناى مقيم (كسى كه در جايى مسكن و اقامت كند) مىباشد.و ضمير در"عليهم "به مشركين مكه برمىگردد، آنان كه رسول خدا (ص) آيات خدا را، كه داستان موسى در مدين را حكايت مىكند، بر آنان مىخواند.
"و لكنا كنا مرسلين" ـ اين جمله استدراك از نفى در اول آيه است، همانطور كه جمله"و لكنا أنشأنا..."نيز استدراك از آن بود، و معناى استدراك دومى اين است كه: تو اى محمد (ص) در ميان اهل مدين يعنى شعيب و قوم او نبودى، و آنچه بر موسى در"مدين"گذشت ناظر نبودى، كه اينك آيات ما را كه بيانگر داستان او در آنجاست بر مشركين بخوانى، و ليكن ماييم كه تو را به سوى قومت فرستاديم، و اين آيات را بر تو نازل كرديم تا بر آنان بخوانى.
"و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك..."
با توجه به ظاهر مقابله اين آيه با آيه قبلى كه فرمود: "و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا ..."اين است كه: مراد از اين نداء همان ندايى است كه از آن درخت، در شبى كه موسى از دور آتشى را در طور ديد، برخاست.
"و لكن رحمة من ربك..." ـ اين جمله نيز استدراك از همان نفى سابق است، و ظاهرا كلمه "رحمة"مفعول له است، (يعنى براى رحمت)، و اگر در اين جمله از سياق سابق كه خدا در آن به عنوان متكلم مع الغير"ما"نامبرده مىشد، به سياق غيبت (پروردگارت) بر گشت شده، براى اين است كه به كمال عنايت خدا به آن جناب دلالت كند.
"لتنذر قوما ما آتيهم من نذير من قبلك" ـ ظاهرا مراد از اين"قوم"اهل عصر رسول خدا (ص) است، و يا هم ايشان است و هم پدران نزديك ايشان، چون عرب قبل از آن جناب نيز پيامبرانى چون هود، صالح، شعيب، و اسماعيل (ع) داشت.
و معنايش اين است كه: تو در جانب طور نبودى، كه ما به موسى نداء كرديم، و با وى سخن گفتيم، و او را براى رسالت برگزيديم، تا بتوانى اين ماجرا را به مردم معاصر خودت خبر دهى، خبر دادن كسى كه خودش حاضر و ناظر بوده باشد، و ليكن به خاطر آن رحمتى كه از ما به تو شد، آن را به تو خبر داديم تا با نقل آن، مردمى را كه قبل از تو نذيرى نداشتند، انذار كنى براى اين كه متذكر شوند.
"و لو لا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا..."
مراد از جمله"ما قدمت ايديهم ـ آنچه به دست خود از پيش فرستادند"همان سيئاتى است كه در اعتقاد و عمل داشتند، به دليل ذيل آيه كه مىگويند: چرا رسولى براى ما نفرستادى تا آيات تو را پيروى نموده و از مؤمنين باشيم؟
و مراد از مصيبتى كه به ايشان مىرسد اعم از مصيبت دنيا و آخرت است، چون لازمه اعراض از حق، با كفر و فسق ورزيدن، مؤاخذه الهى است، هم در دنيا و هم در آخرت، و ما بحث مختصرى در اين باره در ذيل آيه شريفه"و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض" (49) و در ذيل آياتى ديگر ايراد كردهايم.
جمله"فيقولوا ربنا لو لا ارسلت"، متفرع است بر جمله قبلش، به تقدير نفرستادن رسول.و جواب"لو لا"از آنجايى كه معلوم بوده حذف شده، و تقدير آيه"و لو لا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و نكون من المؤمنين لما ارسلنا رسولا"مىباشد.
و حاصل معناى آيه اين است كه: اگر نبود كه در صورت نفرستادن رسول، حق به جانب ايشان مىشد، و ديگر سزاوار ما نبود كه ايشان را به جرم كفر و فسوقشان مؤاخذه كنيم، هر آينه اصلا رسولى به سوى ايشان نمىفرستاديم، ليكن چون اين حجت را عليه ما اقامه مىكردند، و مىگفتند: "لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك ـ چرا رسولى نفرستادى تا پيروى كنيم آياتى را كه او بر ما مىخواند، و از مؤمنين مىشديم؟ "لذا رسول به سويشان فرستاديم .
"فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى"
يعنى پس به همان جهت، ما رسول به سويشان به حق فرستاديم، و كتاب نازل كرديم، و همين كه از ناحيه ما حق ـ كه ظاهرا مراد از آن، قرآن نازل بر رسول خدا (ص) است ـ به سويشان آمد"قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى"يعنى گفتند:
چرا به اين پيغمبر مثل تورات موسى (ع) كتابى نداد، و گويا مرادشان از اين اعتراض اين بوده كه چرا كتاب اين پيغمبر مانند كتاب موسى يك باره نازل نشد، همچنان كه قرآن اين اعتراض را در جاى ديگر از ايشان حكايت كرده، و فرموده: "و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة" (50) .
خداى تعالى در پاسخ از اين اعتراضشان فرمود: "ا و لم يكفروا بما اوتى موسى من قبل؟ قالوا سحران تظاهرا"، مگر نبود كه به كتاب موسى هم كه قبل از قرآن بود كفر ورزيده گفتند: قرآن و تورات هر دو سحرند"و قالوا انا بكل كافرون"، و گفتند: ما به هر دو كافريم در اينجا ممكن است بپرسيد كه چرا كلمه"قالوا ـ گفتند"را تكرار كرد، در جواب مىگوييم: ممكن است براى اين بوده باشد كه بين اين دو قول فرق هست، زيرا مراد از سخن اولشان كفر به هر دو كتاب است، و مراد از دومى كفر به اصل نبوت، و به اين جهت كلمه "قالوا ـ گفتند"را تكرار كرد.
"قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما، اتبعه ان كنتم صادقين"
اين جمله تفريع بر سحر بودن قرآن و تورات است، و اين تفريع و نتيجهگيرى وقتى درست است كه وجود يك كتاب از خدا در ميان بشر واجب باشد، تا هادى آنان باشد، و بر بشر هم واجب باشد كه آن كتاب را پيروى كنند، در اين صورت است كه اگر به زعم كفار تورات و قرآن سحر باشند، بايد كتاب ديگرى باشد كه حقا كتاب خدا باشد.
و همينطور هم هست، همچنان كه آيه"و لو لا ان تصيبهم مصيبة..."، مىفرمايد:
مردم اين حق را بر خدا دارند كه كتابى بر ايشان نازل كند، و رسولى به سويشان گسيل دارد، و چون چنين است، و نيز چون مردم قرآن و تورات را سحر خواندند، لذا به رسول خود دستور مىدهد به ايشان بگويد: پس شما كتابى غير از اين دو بياوريد، كه از اين دو هادىتر، و راهنماتر باشد، تا اينكه من آن را پيروى كنم.
از سوى ديگر اگر اين دو كتاب سحر باشد، پس باطل و گمراه كننده است، ديگر هدايتى در آنها نيست، تا بگوييم كتابى بياورند كه از آن دو هادىتر باشد، چون صيغه افعل ـ تفضيل ـ بهتر، هادىتر ـ در جايى به كار مىرود كه بين دو چيز كه در يك صفت اشتراك دارند مقايسه شود، و يكى از آن دو از آن صفت بيشتر دارا باشد، آن وقت است كه مىگوييم:
فلانى از فلانى بهتر يا عالمتر است، و اما اگر يكى از آن دو چيز، اصلا از آن صفت نداشته باشد، صحيح نيست بگوييم: آن ديگرى از آن بهتر، و يا داراى مقدارى بيشتر از آن صفت است .
بنا بر اين جاى اين سؤال هست كه چرا در آيه مورد بحث فرمود: "هو اهدى منهما"؟
با اينكه بر فرض سحر بودن تورات و قرآن ديگر چيزى از صفت هدايت در آنها نيست، تا كتابى كه كفار بياورند هادىتر از آن دو باشد.
جواب اين سؤال اين است كه: آيه در مقام محاجه است، ادعاء مىكند كه تورات نازل بر موسى و قرآن هادى هستند، و هادىتر از آن دو وجود ندارد، اگر خصم اين را قبول ندارد خودش كتابى بياورد كه هدايت آن بيشتر از هدايت اين دو باشد، و واقع را بهتر بيان كند.
اين را هم بايد دانست كه اگر در آيه مورد بحث اعتراف شده است به اينكه تورات كتاب هدايت است، منظور تورات زمان موسى است، زيرا خود قرآن كريم تورات موجود در اين اعصار را تحريف شده، و خلل پذيرفته مىداند، و هر جا در قرآن كريم تورات به عنوان كتاب خدا، و كتاب هدايت ذكر شده، منظور، آن تورات است نه اين.
از اين هم كه بگذريم كتاب خدا كه مورد بحث در اين آيه است مجموع قرآن و تورات است، و در نتيجه مراد از تورات، تورات از ديدگاه قرآن است، توراتى كه قرآن تحريفها و خللهاى آن را اصلاح كرده، و چنين توراتى كه به وسيله قرآن خللهايش اصلاح شده همان تورات نازل بر موسى، و كتاب هدايت خواهد بود، و معناى اينكه فرمود: "ان كنتم صادقين"، اين است كه : اگر در دعوى خود يعنى سحر بودن قرآن و تورات راست مىگويند.
"فان لم يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهواءهم..."
كلمه"استجابت"و"اجابت"به يك معنا است، در كشاف گفته: "اين فعل اگر در دعا به كار رود، به خودى خود متعدى مىشود، و اگر در دعا كننده به كار رود با حرف "لام"متعدى مىشود، و در اينصورت غالبا دعا را ذكر نمىكنند، مثلا در اولى مىگويند:
"استجاب الله دعاءه ـ خدا دعايش را مستجاب كرد"و در دومى مىگويند: "استجاب له" كه در آن با"لام"متعدى به داعى شده لذا"دعا"از آن حذف شده است و نمىگويند:
"استجاب له دعاءه ـ خدا دعايش را برايش مستجاب كرد" (51) .
پس اينكه فرمود: "فان لم يستجيبوا لك"، تفريعى است بر جمله"قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما اتبعه"و معنايش اين است كه: اگر همانطور كه گفتيم، ايشان را مكلف كردى به آوردن كتابى هادىتر از قرآن و تورات، و دستورت را اجابت نكردند، و معلوم شد كه هدايتى تمامتر و كاملتر از هدايت آن دو نيست، و در عين حال باز هم آن دو را سحر خوانده، و از پذيرفتن آنها خوددارى كردند، بدان كه ايشان در طلب حق، و در صدد پيروى آنچه صريح حق و برهان عقل است نيستند، مىخواهند هواهاى دل خود را پيروى نموده، و با امثال"سحران تظاهرا"و"انا بكل كافرون"از مشتهيات طبع خود دفاع كنند.
ممكن هم هست مراد از جمله"انما يتبعون اهواءهم"، اين باشد كه اگر اينان كتابى هادىتر از قرآن و تورات نياورده، و همچنان به آن دو ايمان نياوردند، پس بدان كه مىخواهند سنت زندگى را بر اساس پيروى هوى بنيان نهند، اعتقادى به اصل نبوت ندارند، و به دينى آسمانى كه از طرف خدا بر آنان نازل و وحى گردد، قائل نيستند، تا پيروى آن نموده، و راه زندگى را با راهنمايى پروردگارشان طى كنند، مؤيد اين معنا جمله "و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله ـ چه كسى گمراهتر است از كسى كه هواى خود را پيروى مىكند بدون هدايتى از خدا"مىباشد.
"و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله" ـ اين جمله استفهامى است انكارى، و منظور از آن اين است كه: نتيجه بگيرد كه آنان"پيروان هوى"گمراهند، و جمله"ان الله لا يهدى القوم الظالمين"، تعليل ضلالت ايشان است، به پيروى هوى، به اين بيان كه: پيروى هوى اعراض از حق و انحراف از صراط رشد است، و اين خود ظلم است، و خدا مردم ظالم را هدايت نمىكند، و كسى هم كه هدايت نشد، گمراه است.
و حاصل حجت اين است كه: اگر ايشان كتابى هادىتر از قرآن و تورات نياوردند، و به آن دو هم ايمان نياوردند، پس معلوم مىشود كه پيرو هوى هستند، و پيروان هوى ظالمند، و ظالم را خدا هدايت نمىكند، و وقتى هدايت نشدند گمراهند.
"و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون"
كلمه"وصلنا"از باب تفعيل از ماده وصل است، و وصل در باب تفعيل، كثرت را افاده مىكند، مانند قطع كه به معناى بريدن، و تقطيع به معناى بسيار بريدن است، و قتل به معناى كشتن، و تقتيل به معناى بسيار كشتن است، و ضمير در"لهم"به مشركين مكه بر مىگردد، و معناى آيه اين است كه: ما قرآن را كه اجزايى متصل به هم دارد، بر آنان نازل كرديم، قرآنى كه آيهاى بعد از آيه، و سورهاى دنبال سوره، و وعده و وعيد و معارف و احكام و قصص و عبرتها و حكمتها، و مواعظى پيوسته به هم دارد، چنين قرآنى بر آنان نازل كرديم، براى اين كه متذكر شوند.
"الذين آتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤمنون"
دو ضمير"قبله"و"به"به قرآن برمىگردد و بعضى (52) از مفسرين آن را به رسول خدا برگرداندهاند.ولى قول اول با سياق موافقتر است.در اين آيه و ما بعد آن بعضى از مردم با ايمان از يهود و نصارى مدح شدهاند، بعد از آنكه در آيههاى قبل، مشركين اهل مكه مذمت شدند.
و سياق ذيل آيه شهادت مىدهد بر اينكه اين طايفه از اهل كتاب كه مدح شدهاند، طايفه مخصوصى از اهل كتاب بودهاند كه ايمان به قرآن آوردهاند، نه تمامى مؤمنين اهل كتاب .پس نبايد به گفته مفسرينى (53) كه اين احتمال را دادهاند، اعتناء كرد.
"و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا..."
ضميرهاى مفرد در"به"و"انه"به قرآن برمىگردد و الف و لام در"الحق"الف و لام عهد است، و معناى آيه اين است كه: چون قرآن بر آنان تلاوت مىشود مىگويند: ايمان آورديم به آن، كه آن همان حقى است كه از ناحيه پروردگارمان معهود است، چون ما آن را قبلا شناخته بوديم .
و جمله"انا كنا من قبله مسلمين"حق بودن و معهود بودن آن را در نظر ايشان تعليل مىكند، و معنايش يا اين است كه: ما قبل از نزول آن مسلم به آن بوديم، و يا اين است كه: به دينى كه اين قرآن بدان دعوت مىكند و آن را اسلام مىنامد ايمان داشتيم.
بعضى از مفسرين گفتهاند: "ضميرهاى مزبور به رسول خدا (ص) برمىگردد".و ليكن وجه قبلى با سياق موافقتر است، و به هر حال منظورشان از كلام مزبور، آن اطلاعاتى بوده كه در كتب خود از اوصاف رسول خدا (ص) و اوصاف كتابى كه بر وى نازل مىشود داشتهاند، همچنان كه آيه"الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل " (54) و آيه"ا و لم يكن لهم آية ان يعلمه علماء بنى اسرائيل" (55) نيز بدان تصريح دارند.
"اولئك يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا و يدرؤن بالحسنة السيئة..."
در اين آيه شريفه، وعدهاى جميل به آن عده از اهل كتاب مىدهد كه شناخت خود را، كه از قرآن و رسول اسلام داشتند، كتمان نكردند، و مدح ايشان است بر حسن سلوك و مدارايشان با جاهلان مشركين، و به همين جهت بايد گفت: آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه: مراد از اجر دو برابر، اين است كه: يك اجر به ايشان داده مىشود به خاطر اين كه به كتاب آسمانى خود ايمان داشتند، و يك اجر هم داده مىشود به خاطر اينكه به قرآن ايمان آوردند، و بر ايمان دوم بعد از ايمان اولشان صبر نموده و كلفت و مشقت مخالفت با هوى را كه در هر دو ايمان هست، تحمل نمودند.
بعضى (56) از مفسرين گفتهاند: "مراد از دو اجر اين است كه: يك اجر به ايشان داده مىشود به خاطر اينكه در دين خود صبر داشتند و اجر ديگرى داده مىشود به خاطر اينكه در برابر آزار كفار و تحمل مشقت صبر كردند"ولى سياق آيه با آن سازگار نيست.
"و يدرؤن بالحسنة السيئة" ـ كلمه"يدرؤن"از ماده"درء"است، كه به معناى دفع است، و مراد از"حسنه و سيئه" ـ به قول بعضى ـ سخن خوب و سخن بد است، و به قول بعضى (57) ديگر عمل خوب و بد است، كه معروف و منكرش هم مىگويند، و به قول بعضى (58)
ديگر مراد از آن، خلق خوب و بد است، كه عبارت است از حلم و جهل، ولى سياق آيات با معناى اخير موافقتر است، بنابر اين معناى آيه چنين مىشود كه: اين مؤمنين از اهل كتاب آزار و اذيت مردم را به وسيله مدارا و حلم و حوصله از خود دور مىكردند، و بقيه الفاظ آيه روشن است.
"و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لكم اعمالكم"
مراد از"لغو"سخن بيهوده است، به دليل كلمه"سمعوا ـ مىشنوند"، چون لغو شنيدنى و از مقوله سخن است، پس مقصود سخنان بيهوده و خشن و زشتى است كه پرداختن به آن، كار عاقلان نيست، و لذا وقتى آن را مىشنيدهاند، از آن اعراض نموده، و مقابله به مثل نمىكردهاند، بلكه مىگفتهاند: اعمال ما براى ما، و اعمال شما براى شما، و اين در حقيقت متاركه و اعلام ترك گفتگو است، "سلام عليكم"يعنى شما از ناحيه ما خاطرتان جمع باشد، و ايمن باشيد، كه گزندى نخواهيد ديد، اين جمله باز اعلام متاركه، و خدا حافظى محترمانه است كه با اين جمله مىفهماندهاند شان ما اجل از آن است كه اين گونه سخنان بيهوده را دنبال كنيم، همچنان كه در جاى ديگر در باره مؤمنان فرموده: "و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ـ و چون مردم نادان به ايشان خطاب مىكنند، در پاسخ مىگويند: سلام، و يا پاسخى سالم مىدهند .
"لا نبتغى الجاهلين" ـ يعنى ما خواهان معاشرت و مجالست جاهلان نيستيم، اين جمله تاكيد همان مطالب قبل است، و حكايت زبان حال ايشان است، نه اينكه عين اين عبارت را گفته باشند، چون اگر اين عبارت را گفته باشند، و جمله مزبور حكايت گفته ايشان باشد، نه زبان حال، آن وقت مقابله بدى با بدى مىشود و با جمله قبلى كه مىفرمود: "بدى را با خوبى دور مىكنند "منافات دارد.
"انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين"
مراد از"هدايت"در اينجا صرف راهنمايى نيست، بلكه رساندن به هدف مطلوب است كه بازگشتش افاضه ايمان بر قلب است، و معلوم است كه اين چنين هدايت كار رسول نيست، بلكه كار خداى تعالى است، و احدى در آن با او شركت ندارد، و اما اگر مقصود از آن راهنمايى بود، معنا نداشت كه آن را از رسول خدا (ص) نفى كند، و بفرمايد تو هدايت نمىكنى، براى اينكه اين قسم هدايت وظيفه رسول است.و مراد از "مهتدين"كسانى است كه هدايت را قبول مىكنند.
بعد از آنكه خداى تعالى در آيات قبل محروميت مشركين يعنى قوم رسول خدا (ص) را از نعمت هدايت، و نيز ضلالتشان را به خاطر پيروى هواى نفس، و استكبار از حق، كه به ايشان نازل شده، بيان كرد، و نيز بعد از آنكه ايمان و اعتراف اهل كتاب را به آن حق ذكر فرمود، آيات اين فصل را با اين جمله ختم كرد كه امر هدايت به دست خدا است، نه به دست تو، به دليل اينكه اهل كتاب را با اينكه قوم تو نيستند، هدايت فرمود، و قوم تو را با اينكه به تو نزديكند، و خيلى دوست مىدارى هدايت شوند، هدايت نفرمود، آرى اوست كه پذيرندگان هدايت را مىشناسد.
در تفسير الدر المنثور است كه بزار، و ابن منذر، و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، و ابن مردويه، از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت رسول خدا (ص) فرمود: خداى تعالى هيچ قومى را، و هيچ دورهاى از بشر را، و هيچ امتى را، و هيچ اهل قريهاى را، در روى زمين بعد از نزول تورات به عذاب آسمانى هلاك نكرد، مگر تنها آن قريه را كه به عذاب مسخ مبتلا ساخت، و به صورت ميمون مسخشان كرد، نمىبينى كلام خداى را كه مىفرمايد"و لقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى"؟ (59) .
مؤلف: در اين روايت روشن نيست كه آيه مورد استشهاد چه دلالتى بر مضمون روايت دارد؟ در آخر روايت داشت كه تا قبل از نزول تورات عذابهايى آسمانى، اقوام و امتهايى را هلاك كرد، ولى بعد از نزول تورات اين گونه عذابها قطع شد، و آيه شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد.
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه"و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا..."، آمده كه ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: وقتى خداى تعالى موسى را براى سخن گفتن با وى به كوه طور نزديك كرد، و به اين مقام قرب رسانيد، موسى پرسيد: پروردگارا آيا كسى گرامىتر از من نزد تو هست؟ چون تو مرا به قرب و رازگويى خود، نائل ساختى، و با من سخن گفتى، خداى تعالى فرمود: بله مقربتر از تو محمد (ص) است، كه نزد من گرامىتر از تو است.
پرسيد حال كه محمد گرامىتر از من نزد تو است آيا امت محمد نيز گرامىتر از بنى اسرائيلاند با اينكه براى بنى اسرائيل دريا را شكافتى، و آنان را از شر فرعون و عمل او نجات دادى، و من و سلوى به ايشان اطعام كردى؟ فرمود: آرى، امت محمد نزد من گرامىتر از بنى اسرائيل است، عرضه داشت: پروردگارا ايشان را به من نشان ده، خطابش كرد كه اى موسى تو ايشان را نمىبينى ولى اگر خواستى صوتشان را به تو مىشنوانم، عرضه داشت آرى اى خدا.
پس پروردگار ما امت محمد را ندا داد كه پروردگار خود را اجابت كنيد، امت محمد كه آن روز در پشت پدران و ارحام مادران خود بودند، تا آخرين نفرى كه تا روز قيامت جزو امت وى خواهند بود، همه اجابت نموده، يك صدا گفتند: بله، تو حقا پروردگار مايى، و ما حقا بندگان توايم، خداى تعالى فرمود: راست گفتيد من پروردگار شما، و شما بندگان منيد، و من شما را قبل از آنكه از من بخواهيد، آمرزيدهام و قبل از آنكه درخواستى كنيد عطا كردهام، پس هر كس مرا با شهادت"لا اله الا الله"ملاقات كند داخل بهشت مىشود.
ابن عباس مىگويد: به همين جهت وقتى محمد (ص) مبعوث شد خدا خواست تا به خاطر آنچه كه به او و به امت او اختصاص داده بر او منت نهد، لذا گفت: اى محمد تو در جانب طور نبودى وقتى كه ما موسى را ندا داديم (60) .
مؤلف: اين روايت را طبرى هم به چند طريق ديگر از غير ابن عباس نقل كرده (61) .و اين معنا را صدوق هم در كتاب عيون اخبار الرضا از حضرت رضا (ع) روايت كرده (62) ، ولى اشكالى كه در آن است اين است كه: اگر بگوييم آيه مورد استشهاد روايت مىخواهد اين معنا را برساند، نظم سياق به كلى درهم مىريزد، و ارتباط جملههاى قبل از آن با جملههاى بعد از آن به كلى فاسد مىشود.
و در كتاب بصائر به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن (ع) روايت كرده كه در ذيل آيه"و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله"فرموده: يعنى كيست گمراهتر از كسى كه هواى نفسانى خود را دين خود بگيرد، بدون اينكه دين را از ائمه هدى اخذ كند (63) .
مؤلف: نظير اين روايت را صاحب بصائر از معلى از امام صادق (ع) روايت كرده، و اين مضمون از باب جرى و تطبيق جزئى بر كلى يا از مقوله بطن قرآن است، نه اينكه آيه شريفه در خصوص مساله امامت نازل شده باشد (64) .
و در مجمع البيان در ذيل آيه"الذين آتيناهم الكتاب..."، گفته: اين جمله و ما بعد آن در باره عبد الله بن سلام، تميم دارى، جارود عبدى، و سلمان فارسى نازل شده، چون اين چند نفر مسلمان شدند، و بلا فاصله اين آيه در باره آنان نازل شد ـ نقل از قتاده است ـ (65) .
بعضى ديگر گفتهاند: در باره چهل نفر مسيحى نازل شد، كه قبل از بعثت به رسول خدا (ص) ايمان آوردند، سى و دو نفر از آنان اهل حبشه بودند، كه با جعفر بن ابى طالب در مراجعتش از حبشه آمدند، و هشت نفر ديگر از شام آمدند، كه بحيراء، ابرهه، اشرف، ايمن، ادريس، نافع، و تميم، از ايشان بودند.
مؤلف: رواياتى ديگر غير از اين روايت وارد شده، باز در همان كتاب در معناى آيه "و يدرؤن بالحسنة السيئة"، گفته: بعضى گفتهاند يعنى با حلم، جهل جاهلان را دفع مىكنند ـ نقل از يحيى بن سلام ـ و معنايش اين است: آزار مردم را به وسيله مداراى با مردم از خود دفع مىكنند، و نظير اين معنا از امام صادق (ع) روايت شده.
و در الدر المنثور است كه: عبد بن حميد، مسلم، و ترمذى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و بيهقى در دلائل، از ابى هريره روايت كردهاند كه گفت: وقتى ابو طالب از دنيا مىرفت رسول خدا (ص) نزدش آمد و فرمود: عموجان بگو لا اله الا الله تا من روز قيامت نزد خدا برايت بدان شهادت دهم، گفت: شهادت مىدادم، اگر سرزنش قريش نبود، كه فردا بگويند جزع و ناراحتى مرگ او را به اين اقرار واداشت، لذا خداى تعالى اين آيه را فرستاد: "انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين" (66) .
مؤلف: در معناى اين روايت، روايت ديگرى از ابن عمر، ابن مسيب، و غير آن دو آمده، و ليكن روايات بسيار زيادى از ائمه اهل بيت (ع) رسيده، كه فرمودهاند: ابو طالب ايمان آورده بود، و اشعارى هم كه از او نقل شده پر است از اقرار به صدق رسول خدا (ص)، و حق بودن دين او، و اين ابو طالب كسى است كه رسول خدا (ص) را وقتى صغير بود در دامن خود جاى داد، و بعد از بعثت و قبل از هجرت از او حمايت كرد، حمايتى كه ارزش آن حمايت و مجاهداتش در حفظ جان شريف رسول خدا (ص) در ده سال قبل از هجرت معادل است با ارزش مجاهدتهاى همه مهاجرين و انصار در ده سال بعد از هجرت، آن وقت چگونه ممكن است چنين كسى ايمان نياورده باشد؟ !
پىنوشتها:
1) سوره طه، آيه .10
2) مفردات راغب، ماده"شطا".
3) روح المعانى، ج 20، ص .73
4) نعلين خود بكن كه تو در وادى مقدس طوايى.سوره طه، آيه .12
5) هيچ بشرى را نمىرسد كه خدا با او تكلم كند، مگر از طريق وحى، يا از وراى حجاب، يا اينكه رسولى بفرستد پس او به اذن خود هر چه بخواهد وحى مىكند.سوره شورى، آيه .51
6) مجمع البيان، ج 7، ص .251
7) همان.
8) سوره طه، آيه 16ـ .14
9) سوره نمل، آيه .10
10) مجمع البيان، ج 7، ص 252 و روح المعانى، ج 20، ص .75
11) همان.
12) همان.
13) پر و بال خود را براى مؤمنين بگستران.سوره حجر، آيه .88
14) مجمع البيان، ج 7، ص .253
15) گفت: پروردگارا من مىترسم تكذيبم كنند، آنگاه حوصلهام سر رود، و عصبانى شوم، و آن وقت زبانم بند آيد، پس بفرست به سوى من هارون را، سوره شعراء، آيه .13
16) مجمع البيان، ج 7، ص .253
17) سوره طه، آيه .58
18) و زمين را ارث به ما داد، تا هر جا از بهشت را كه بخواهيم منزل گزينيم.سوره زمر، آيه .74
19) من به شما نشان نمىدهم مگر آنچه را كه خودم مىبينم، و شما را جز به راه رشاد راهنمايى نمىكنم.سوره مؤمن، آيه .29
20) اى هامان برايم برجى بساز باشد كه من به آنچه از عوامل آسمانى سبب حوادثى در زمين است اطلاع پيدا كنم، در نتيجه از اله موسى اطلاع يابم، چون من خيال مىكنم او دروغگو است.سوره مؤمن، آيه 36 و .37
21) تفسير كشاف، ج 3، ص .413
22) بگو آيا به خدا خبر از چيزى مىدهند كه خود او از وجود آن در آسمانها و زمين اطلاعى ندارد.
سوره يونس، آيه .18
23) ملائكه را كه بندگان رحمانند اناث خواندند.سوره زخرف، آيه .19
24) هر آينه به دوش خواهند كشيد وزر و بار گناه خود و گناه ديگران را.سوره عنكبوت، آيه .13
25) مىنويسيم آنچه از پيش فرستادهاند و آنچه از دنبال آنان مىرسد.سوره يس، آيه .12
26) مجمع البيان، ج 7، ص .250
27) الدر المنثور، ج 5، ص .125
28) مجمع البيان، ج 7، ص .250
29) طب الائمه، ص 55 (ط نجف) اثر ابى عتاب عبد الله بن سايور.
30) تفسير قمى، ج 2، ص .134
31) جوامع الجامع، ص .339
32) اصول كافى، ج 1، ص .216
33) و زمانيكه گرفتيم ما از پيامبران تعهدهايشان را، و از تو، و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و گرفتيم از تو ميثاقى شديد.سوره احزاب، آيه .7
34) آئين نهاد براى شما از دين آنچه وصيت نمود به آن نوح را و آنچه را وحى كرديم به تو و آنچه را وصيت نموديم به آن ابراهيم را و موسى و عيسى را.سوره شورى، آيه .13
35) ما بر موسى و هارون منت نهاديم.سوره صافات، آيه .114
36) سوره صافات، آيه .120
37) ياد آور در كتاب موسى را، كه مخلص و رسولى نبى بود، و ما او را از جانب طور ايمن ندا داده، براى هم سخنى خود نزديكش كرديم.سوره مريم، آيه .52
38) او نزد خدا آبرومند بود.سوره احزاب، آيه .69
39) خدا با موسى به نحوى كه شما نمىدانيد هم سخن شد.سوره نساء، آيه .164
40) سوره طه، آيه 29ـ .35
41) و تورات نام پدر زن موسى را هم شعيب ندانسته، بلكه او را"يثرون"كاهن مديان دانسته .
42) اصحاح سوم از سفر خروج.
43) سفر خروج، اصحاح دوم، آيه .23
44) اصحاح هفتم و هشتم از سفر خروج.
45) اصحاح سى دوم از سفر خروج.
46) اصحاح دوم از سفر خروج.
47) اصحاح هفتم از سفر خروج.
48) مجمع البيان، ج 7، ص .256
49) و اگر اهل قريهها ايمان بياورند و تقوا پيشه سازند هر آينه باز مىكنيم بر آنان بركتهايى از آسمان و زمين.سوره اعراف، آيه .96
50) و آنانكه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد.سوره فرقان، آيه .32
51) تفسير كشاف، ج 3، ص .420
52) روح المعانى، ج 2، ص .94
53) همان.
54) كسانى كه پيروى مىكنند رسول درس نخواندهاى را كه در كتب خود يعنى تورات و انجيل نوشته مىيابند.سوره اعراف، آيه .157
55) مگر اين دليل بر ايشان دليل نيست كه علماى بنى اسرائيل او را مىشناسند؟ .سوره شعراء، آيه .197
56) مجمع البيان، ج 7، ص .358
57) همان.
58) همان.
59) الدر المنثور، ج 5، ص 129.ط بيروت.
60) همان.
61) تفسير طبرى، ج 20، ص .45
62) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 222 ط تهران، حديث 30، باب .28
63) بصائر الدرجات، ص 13 باب .8
64) بصائر الدرجات، ص .14
65) مجمع البيان، ج 7، ص .259
66) الدر المنثور، ج 5، ص .133