تفسير سوره قصص (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
طسم (1) تلك ءايت الكتب المبين (2) نتلوا عليك من نبإ موسى و فرعون بالحق لقوم يؤمنون (3) إن فرعون علا فى الأرض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح أبناءهم و يستحى نساءهم إنه كان من المفسدين (4) و نريد أن نمن على الذين استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الورثين (5) و نمكن لهم فى الأرض و نرى فرعون و همن و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون (6) و أوحينا إلى أم موسى أن أرضعيه فإذا خفت عليه فألقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى إنا رادوه إليك و جاعلوه من المرسلين (7) فالتقطه ءال فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا إن فرعون و همن و جنودهما كانوا خطئين (8) و قالت امرأت فرعون قرت عين لى و لك لا تقتلوه عسى أن ينفعنا أو نتخذه ولدا و هم لا يشعرون (9) و أصبح فؤاد أم موسى فرغا إن كادت لتبدى به لو لا أن ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين (10) و قالت لأخته قصيه فبصرت به عن جنب و هم لا يشعرون (11) و حرمنا عليه المراضع من قبل فقالت هل أدلكم على أهل بيت يكفلونه لكم و هم له نصحون (12) فرددنه إلى أمه كى تقر عينها و لا تحزن و لتعلم أن وعد الله حق و لكن أكثرهم لا يعلمون (13) و لما بلغ أشده و استوى ءاتينه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين (14)
به نام خداوند بخشنده مهربان طسم (1) .
اين قرآن آيات كتاب مبين است (2) .
ما از داستان موسى و فرعون آنچه حق است بر تو براى مردمى كه ايمان مىآورند مىخوانيم (3) .
به درستى كه فرعون در زمين بلندپروازى كرد و مردمش را گروه گروه ساخت، طايفهاى از ايشان را بيچاره و ضعيف كرد، تا آنجا كه پسرانشان را مىكشت و زنانشان را زنده مىگذاشت، راستى كه او از مفسدان بود (4) .
ما در برابر او خواستيم بر آنان كه در زمين ضعيف شمرده شدند منت نهاده ايشان را پيشوايان خلق كنيم و وارث ديگران قرار دهيم (5) .
و در زمين مكنتشان داده و از همين ضعفا به فرعون و هامان و لشكريان آن دو آن سرنوشتى را نشان دهيم كه از آن مىگريختند (6) .
و به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير بده، همين كه بر جان او بيمناك شدى او را به دريا بينداز، و مترس و غمگين مباش كه ما وى را به تو برگردانيده و از پيامبرانش مىكنيم (7) .
پس آل فرعون موسى را از دريا گرفتند تا دشمن و مايه اندوهشان شود آرى فرعون و هامان و لشكريانشان خطا كردند (و اگر از آينده اين كودك خبر مىداشتند هرگز او را از دريا نمىگرفتند) (8) .
و همسر فرعون گفت اين كودك نور چشم من و تو است (و رو به جلادان كرد و گفت) او را مكشيد، شايد ما را سود بخشد، و يا اصلا او را فرزند خود بگيريم.اين را مىگفتند، و نمىدانستند (كه چرا مىگويند و اين خداست كه اين پيشنهاد را به دلشان انداخته) (9) .
در نتيجه قلب مادر موسى مطمئن و فارغ از اندوه گشت كه اگر فارغ نمىشد نزديك بود موسى را لو دهد، اين ما بوديم كه قلبش را به جايى محكم بستيم تا از مؤمنين باشد (10) .
وى به خواهر موسى گفت: از دور دنبال موسى باش، تا از او خبرى بيابى، خواهر موسى او را از دور ديد اما به طورى كه درباريان ملتفت نشدند (11) .
ما قبلا پستان همه زنان شيرده را بر او حرام كرده بوديم، در نتيجه پستان احدى را نگرفت، خواهرش گفت: آيا مىخواهيد شما را به خاندانى راهنمايى كنم كه براى شما سرپرستى اين كودك را به عهده بگيرند خانوادهاى كه خيرخواه اين كودك باشند (12) .
با اين نقشه او را به مادرش برگردانديم تا چشمش روشن شود و غصه نخورد و تا آنكه بداند وعده خدا حق است، و ليكن بيشتر مردم نمىدانند (13) .
و چون به حد رشدش رسيد و جوانى تمام عيار شد او را حكمت و علم داديم، و اين چنين به نيكوكاران پاداش مىدهيم (14) .
غرض و مفاد سوره قصص: وعده جميل به مؤمنين با ذكر داستان موسى ( عليه السلام) و فرعون
غرض اين سوره وعده جميل به مؤمنين است، مؤمنينى كه در مكه قبل از هجرت به مدينه عده اندكى بودند كه مشركين و فراعنه قريش ايشان را ضعيف و ناچيز مىشمردند، و اقليتى كه در مكه در بين اين طاغيان در سختترين شرايط به سرمىبردند و فتنهها و شدايد سختى را پشت سر مىگذاشتند، خداى تعالى در اين سوره به ايشان وعده مىدهد كه به زودى بر آنان منت نهاده و پيشوايان مردم قرارشان مىدهد، و آنان را وارث همين فراعنه مىكند، و در زمين مكنتشان مىدهد، و به طاغيان قومشان آنچه را كه از آن بيم داشتند نشان مىدهد.
به همين منظور براى اين مؤمنين اين قسمت از داستان موسى و فرعون را خاطرنشان مىسازد كه موسى را در شرايطى خلق كرد كه فرعون در اوج قدرت بود و بنى اسرائيل را خوار و زيردست كرده بود كه پسر بچههايشان را مىكشت و زنانشان را زنده مىگذاشت، آرى خداوند در چنين شرايطى موسى را آفريد و مهمتر آنكه او را در دامن دشمنش يعنى خود فرعون پرورش داد، تا وقتى كه به حد رشد رسيد، آنگاه او را از شر فرعون نجات داد و از بين فرعونيان به سوى مدين روانهاش نمود، و پس از مدتى به عنوان رسالت دوباره به سوى ايشان بر گردانيد، با معجزاتى آشكار تا آنكه فرعون و لشكريانش تا آخرين نفر را غرق كرده و بنى اسرائيل را وارث آنان نمود، و تورات را بر موسى نازل فرمود، تا هدايت و بصيرت براى مؤمنين باشد .
و عين همين سنت را در ميان مؤمنين به اسلام جارى خواهد كرد، و ايشان را به ملك و عزت و سلطنت خواهد رسانيد، و رسول خدا (ص) را دوباره به وطن باز خواهد گردانيد.
آنگاه از اين داستان منتقل مىشود به بيان اين كه در حكمت خدا لازم است كه از جانب خودش كتابى نازل كند، تا دعوت حق آن جناب نيز كتاب داشته باشد، سپس سخنان طعنآميز مشركين را كه در باره دعوت قرآن زدهاند كه: چرا به وى آنچه به موسى داده شد ندادند؟ نقل فرموده و از آن پاسخ مىدهد، و نيز علت ايمان نياوردن آنان را نقل نموده به اين كه اگر به تو ايمان بياوريم و هدايت تو را پيروى كنيم قدرت ما از ما سلب مىشود، و از آن پاسخ مىدهد، و به اين منظور داستان قارون و فرو رفتنش در زمين را برايشان مجسم مىسازد.
و اين سوره به طورى كه سياق آياتش شهادت مىدهد مكى است، و چهارده آيهاى كه ما از اول در اينجا آورديم يك فصل است، كه داستان موسى را از روز ولادت تا روز بلوغ بيان مىكند .
"طسم تلك آيات الكتاب المبين"
تفسير و بحث اين آيه در آياتى نظير اين آيه گذشت.
"نتلوا عليك من نبا موسى و فرعون بالحق لقوم يؤمنون"
كلمه"من"تبعيض را مىرساند، و كلمه"بالحق"متعلق است به كلمه"نتلوا"و معنايش اين است كه: ما بعضى از اخبار موسى را برايت تلاوت مىكنيم تلاوتى كه متلبس به لباس حق باشد .پس هر چه تلاوت مىشود از ناحيه ما و به وحى ما است، بدون اينكه شيطان در القاى آن ذرهاى مداخله داشته باشد، ممكن هم هست كه متعلق به كلمه "نبا" باشد كه در اين صورت معنى چنين مىشود: ما پارهاى از اخبار موسى و فرعون را بر تو مىخوانيم، در حالى كه آن اخبار متلبس به حق است و هيچ شكى در آن نيست.
حرف"لام"در جمله"لقوم يؤمنون"لام تعليل و متعلق است به جمله"نتلوا"و معنايش اين است كه: ما قسمتى از خبر موسى و فرعون را براى خاطر قومى كه به آيات ما ايمان مىآورند بر تو مىخوانيم تا در آن تدبر كنند.
و حاصل معناى آيه اين مىشود كه: ما بعضى از اخبار موسى و فرعون را بر تو مىخوانيم، خواندنى به حق، براى اينكه اين قوم كه به آيات ما ايمان آوردهاند در آن تدبر كنند، قومى كه تو را پيروى كردند، و در دست فراعنه قريش گرفتار سختى و شكنجه گشتهاند، تا برايشان محقق و مسلم شود كه: خدايى كه آنان به او و به فرستاده او ايمان آوردهاند، و در راه او اين همه آزار و شكنجه از دشمنان تحمل كردهاند، همان خدايى است كه به منظور احياى حق، و نجات بنى اسرائيل، و عزت دادن به آنان بعد از ذلتشان، موسى را آفريد، تا ايشان را از آن ذلت نجات دهد، چه ذلتى؟ كه فرزندانشان را مىكشتند و زنانشان را باقى مىگذاشتند، و فرعون بر آنان بلندپروازى و قدرت نمايى كرده و چنگال قهر خود را در آنان فرو كرده، و جور و ستمش را بر آنان احاطه داده بود.
خدا موسى را در چنين جوى تاريك خلق كرد، در محيطى كه احدى احتمال آن را نمىداد، سپس او را در دامن دشمنش پرورانيد.آنگاه از مصر بيرونش برد، و دوباره او را برگردانيد، در حالى كه داراى معجزه و قدرت آشكار بود، و به وسيله او بنى اسرائيل را نجات داد و فرعون و لشكريانش را نابود كرد، و آنان را براى نسلهاى بعد، سرگذشت و داستانى قرار داد.
پس او خداى ـ جل شانه ـ است، كه داستان ايشان را بر پيامبرش نقل مىكند، و با جمله"لقوم يؤمنون"اشاره مىفرمايد: به اينكه به زودى همان رفتار را با دشمنان اينان عملى خواهد كرد، و بر اين مؤمنين مستضعف منت نهاده وارث دشمنانشان مىسازد، و دقيقا آنچه با بنى اسرائيل و دشمن ايشان كرد، با مؤمنين و دشمنانشان نيز همان را خواهد كرد.
"ان فرعون علا فى الأرض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم"
"علو" در زمين كنايه از ستمگرى و بلندپروازى است.و كلمه"شيع"جمع "شيعه"و به معناى فرقه است، در مجمع البيان گفته: "كلمه"شيع"به معناى فرقهها است، و هر فرقه يك شيعه است، و اگر شيعه ناميدند، بدين جهت است كه بعضى بعض ديگر را پيروى مىكنند" (1) .و گويا مراد از اينكه فرمود: "فرعون اهل زمين را شيعه شيعه كرد"، اين باشد كه اهل زمين را ـ كه گويا منظور از آنان اهل مصر باشد، و الف و لام در"الارض"براى عهد بوده باشد ـ از راه القاى اختلاف و تفرقه افكنى دسته دسته كرد، تا كلمه آنان متفق نشود، و يك دل و يك جهت نباشند، تا نتوانند بر او بشورند، و عليه او قيام نموده و امور را بر او دگرگون سازند، آن طور كه عادت همه ملوك است، كه چون مىخواهند قدرت خود را گسترش داده و سلطنت خود را تقويت كنند، اين نقشه را به كار مىبرند.و كلمه"يستحيى"از"استحياء"است، كه به معناى زنده نگاه داشتن است.
و حاصل معناى آيه اين است كه: فرعون در زمين علو كرد، و با گستردن دامنه سلطنت خود بر مردم، و انفاذ قدرت خويش در آنان بر مردم تفوق جست، و از راه تفرقه افكنى در ميان آنان، مردم را دسته دسته كرد، تا يك دل و يك جهت نشوند، و نيروى دستهجمعى آنان ضعيف گشته، نتوانند در مقابل قدرت او مقاومت كنند، و از نفوذ اراده او جلوگيرى نمايند.
و منظور از يك طايفه در جمله"يستضعف طائفة منهم"بنى اسرائيل است، و بنى اسرائيل فرزندان يعقوب (ع) مىباشند كه از زمان يوسف (ع) كه پدر و برادران خود را به مصر خواند، و در آنجا منزل داد، در مصر ماندند، و پس از سالها زاد و ولد عدهشان به هزاران نفر رسيد .
و فرعون معاصر موسى (ع) با بنى اسرائيل معامله بردگان را مىكرد، و در تضعيف آنان بسيار مىكوشيد، و اين كار را تا بدانجا ادامه داد كه دستور داد هر چه فرزند پسر براى اين دودمان به دنيا مىآيد سر ببرند، و دختران آنان را باقى بگذارند، كه معلوم است سرانجام اين نقشه شوم چه بود، او مىخواست به كلى مردان بنى اسرائيل را نابود كند، كه در نتيجه نسل آنان به كلى منقرض مىشد.
علت اينكه فرعون چنين نقشهاى را طرح كرد، اين بود كه وى جزو مفسدين در زمين بود، براى اينكه خلقت عمومى كه انسانها را ايجاد كرده بود و مىكند در ميان تيرهاى با تيرهاى ديگر در بسط وجود فرق نگذاشته، و تمامى قبايل و دودمانها را به طور مساوى از هستى بهره داده، آنگاه همه را به جهازى كه به سوى حيات اجتماعى با تمتع از امتعه حيات زمين، هدايت كند، مجهز ساخته تا هر يك به قدر ارزش وجودى و وزن اجتماعى خود بهرهمند شود.
اين همان اصلاحى است كه صنع ايجاد از آن خبر مىدهد، و تجاوز از اين سنت و آزاد ساختن قومى و برده كردن قومى ديگر، و بهرهمندى قومى از چيزهايى كه استحقاق آن را ندارند، و محروم كردن قومى ديگر از آنچه استحقاق آن را دارند، افساد در زمين است، كه انسانيت را به سوى هلاكت و نابودى مىكشاند.
و در اين آيه آن جو و محيطى كه موسى (ع) در آن متولد شد، تصوير شده، كه تمامى آن اسباب و شرايطى كه بنى اسرائيل را محكوم به فنا مىكرد بر او نيز احاطه داشت، و خدا او را از ميان همه آن اسباب سالم بيرون آورد.
"و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الأرض...ما كانوا يحذرون"
كلمه"من" ـ به طورى كه از كلام راغب استفاده مىشود ـ در اصل به معناى ثقل و سنگينى بوده، و از همين جهت واحد وزن را هم در سابق"من"مىگفتند، و منت به معناى نعمت سنگين است، و فلانى بر فلانى منت نهاد معنايش اين است كه: او را از نعمت، گرانبار كرد، و نيز همو گفته: و اين كلمه به دو نحو استعمال مىشود، يكى منت عملى مانند آيه"و نريد ان نمن على الذين استضعفوا"يعنى مىخواهيم به آنان كه در زندگى ضعيف شمرده شدند نعمتى بدهيم كه از سنگينى آن گرانبار شوند، و دوم منت زبانى، مانند آيه"يمنون عليك ان اسلموا ـ بر تو منت مىنهند كه مسلمان شدهاند"و اين از جمله كارهاى زشت است، مگر در صورت كفران نعمت، اين بود خلاصه كلام راغب (2) .
و تمكين ضعفا در زمين به اين است كه مكانى و جايى به ايشان دهد كه مالك آنجا شوند، و در آن استقرار يابند، و از خليل نقل شده كه گفته: كلمه"مكان"صيغه مفعل از ماده "كون "است، كه به خاطر اينكه بسيار در زبانها جارى مىشود، آن را مصدرى بر وزن"فعال" گرفته، و فعل"تمكن و تمسكن"را از آن مشتق نمودهاند، همچنان كه از كلمه"منزل"با اينكه مصدر نيست، فعل"تمنزل"را مشتق نمودهاند (3) .
مناسبتر آن است كه: جمله"و نريد ان نمن..."را حال از كلمه"طائفة"گرفته و تقدير كلام را"يستضعف طائفة منهم و نحن نريد ان نمن ـ فرعون طايفهاى از اهل زمين را ضعيف شمرد در حالى كه ما بر همانها كه ضعيف شمرده شدند منت مىنهيم..."بدانيم بعضى (4) ديگر از مفسرين گفتهاند: جمله مورد بحث عطف است بر جمله"ان فرعون علا فى الأرض".و ليكن قول اول ظاهرتر از آيه است.و كلمه"نريد"چه به احتمال اول و چه دوم حكايت حال گذشته است، يعنى با اينكه مضارع است و معناى"مىخواهيم"را مىدهد، و ليكن چون در حكايت حال گذشته استعمال شده معناى"خواستيم"را افاده مىكند.
و جمله"و نجعلهم أئمة"عطف تفسير است براى"نمن"و همچنين جملات ديگرى كه بعد از آن پىدرپى آمده، همه منت مذكور را تفسير مىكنند.
و معنايش اين است كه: جوى كه ما موسى (ع) را در آن پروريديم جو علو فرعون در زمين و تفرقه افكنى وى در ميان مردم و استضعاف بنى اسرائيل بود، استضعافى كه به كلى نابودشان مىكرد، در حالى كه ما خواستيم بر همان ضعيف شدگان از هر جهت، نعمتى ارزانى بداريم كه از سنگينى آن گرانبار شوند، به اين كه خواستيم آنان را پيشوا كنيم، تا ديگران به ايشان اقتدا كنند و در نتيجه پيشرو ديگران باشند، در حالى كه سالها تابع ديگران بودند، و نيز خواستيم آنان را وارث ديگران در زمين كنيم، بعد از آنكه زمين در دست ديگران بود، و خواستيم تا در زمين مكنتشان دهيم، به اينكه قسمتى از زمين را ملك آنان كنيم، تا در آن استقرار يابند، و مالك آن باشند، بعد از آنكه در زمين هيچ جايى نداشتند، جز همان جايى كه فرعون مىخواست آنان را در آنجا مستقر كند و خواستيم تا به فرعون پادشاه مصر و هامان وزيرش و لشكريان آن دو از همين مستضعفين، آن سرنوشت را نشان دهيم كه از آن بيمناك بودند، و آن اين بود كه روزى بنى اسرائيل بر ايشان چيره شوند، و ملك و سلطنت و مال و ثروت و رسم و سنت آنان را از دستشان بگيرند، همچنانكه خودشان در باره موسى و برادرش (ع) روزى كه به سوى ايشان گسيل شدند، گفتند كه: "يريدان ان يخرجاكم من أرضكم بسحرهما و يذهبا بطريقتكم المثلى" (5) .
اين آيه شريفه نقشهاى را كه فرعون براى بنى اسرائيل در سر مىپروراند تصوير نموده است، و آن نقشه اين بود كه از بنى اسرائيل حتى يك نفر نفسكش در روى زمين باقى نگذارد، و اين نقشه را تا آنجا به كار برده بود كه قدرتش به تمامى شؤون هستى آنان احاطه يافته و ترسش همه جوانب وجود آنان را پر كرده بود و آن قدر آن بيچارگان را خوار ساخته بود كه حكم نابودى آنان را مىداد، البته اين ظاهر امر بود، و اما در باطن امر اراده الهى به اين تعلق گرفته بود كه آنان را از زير يوغ وى نجات دهد، و ثقل نعمتى را كه آل فرعون و آن ياغيان گردنكش را گمراه ساخته بود، از آنان گرفته و به بنى اسرائيل منتقل كند، آرى اراده الهى چنين بود كه تمامى آن اسباب و نقشههايى را كه عليه بنى اسرائيل جريان مىيافت، همه را به نفع آنان گرداند و آنچه به نفع آل فرعون جريان مىيافت به ضرر آنان تمامش كند، آرى خدا حكم مىكند و كسى هم نيست كه حكمش را به تاخير اندازد.
"و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم..."
كلمه"اوحينا"صيغه متكلم مع الغير از فعل ماضى باب"ايحاء"است كه به معناى گفتگوى پنهانى است، و در قرآن كريم در سخن گفتن خداى تعالى با بعضى از مخلوقاتش استعمال مىشود كه : يا به طور الهام و افكندن مطلبى به دل كسى صورت مىگيرد، همچنان كه در آيه: "بان ربك اوحى لها" (6) و آيه"و اوحى ربك الى النحل" (7) ، و آيه"و اوحينا الى ام موسى"به اين معنا آمده، و يا به طور ديگر، نظير وحى به انبياء و فرستادگان خدا و وحى در غير خداى تعالى از قبيل شيطان نيز استعمال مىشود، كه به دوستان خود وحى مىكند و قرآن در آن باره مىفرمايد: "ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم" (8) .
كلمه"القاء"به معناى طرح و افكندن است، كلمه"يم"به معناى دريا و نهر بزرگ است.
و در اين جمله كه فرمود: "و أوحينا الى ام موسى"با حذف قسمتى از كلمات، ايجاز (و مختصر گويى) به كار رفته، و تقدير كلام چنين است: "حبلت ام موسى به و وضعته و اوحينا اليها ..."يعنى در حالى كه شدت و بيچارگى بنى اسرائيل به اين حد رسيده بود، مادر موسى به وى حامله شد، (و كسى نفهميد)، و او را زاييد (باز كسى نفهميد) و ما به مادر او وحى كرديم كه...
و معناى آيه چنين است كه: ما با نوعى الهام به مادر موسى بعد از آنكه او را زاييد گفتيم : به موسى شير بده، و مادامى كه از جانب فرعون احتمال خطرى نمىدهى به شير دادن ادامه بده، و چون ترسيدى بر او ـ كه لشكريان فرعون خبردار شوند، و او را گرفته مانند هزاران كودك كه همه را كشتند به قتل برسانند ـ او را به دريا بينداز ـ كه به طورى كه از روايات بر مىآيد درياى مذكور همان نيل بوده ـ و ديگر از كشته شدن او مترس، و از جدايى او غمگين مشو، كه ما دوباره او را به تو برمىگردانيم و او را از پيامبران قرار مىدهيم، تا رسولى به سوى آل فرعون و بنى اسرائيل بوده باشد.
پس جمله"انا رادوه اليك"تعليل نهى در"لا تحزنى"است، همچنان كه جمله "فرددناه الى امه كى تقر عينها و لا تحزن"نيز شاهد بر اين تعليل است.و فرق بين"خوف"و "حزن"از نظر مورد اين است كه: خوف در جايى است كه احتمال وقوع مكروهى در بين باشد، ولى حزن در جايى است كه وقوع آن قطعى باشد، نه احتمالى.
"فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا ان فرعون و هامان و جنودهما كانوا خاطئين"
كلمه"التقاط"به معناى برخوردن به چيزى و برداشتن آن است، بدون اينكه انسان در جستجوى آن باشد، و از همين باب است كه به چيزى كه كسى پيدا مىكند"لقطه" مىگويند.و حرف"لام "در جمله"ليكون لهم عدوا و حزنا" ـ به طورى كه گفتهاند (9) ـ لام عاقبت است.و كلمه"حزن" ـ با دو فتحه و"حزن" ـ با ضمه و سكون ـ به يك معنا است، مانند"سقم"و"سقم"و مراد از حزن علت حزن است، پس اگر اطلاق حزن بر موسى كرده به خاطر مبالغه در سببيت وى براى اندوه ايشان است.
و كلمه"خاطئين"جمع و اسم فاعل از خطى يخطا خطا (بر وزن علم يعلم علما) است، همچنان كه مخطىء اسم فاعل از باب افعال، از أخطا يخطىء اخطاء مىباشد.و فرق بين"خاطىء"و "مخطىء " ـ به طورى كه راغب گفته ـ اين است كه: خاطىء به كسى اطلاق مىشود كه بخواهد كارى را بكند كه آن را كار خوبى نمىداند همچنان كه در قرآن فرموده: "ان قتلهم كان خطا كبيرا "و فرموده: "و ان كنا لخاطئين"به خلاف مخطىء، كه در مورد كسى استعمال مىشود كه بخواهد كارى را انجام دهد كه آن را كار خوبى مىداند، ولى صحيح از آب در نمىآيد، و اسم مصدر آن خطا ـ به دو فتحه ـ است، و در قرآن آمده: "و من قتل مؤمنا خطا" (10) و معناى جامع بين اين دو لفظ عدول از جهت است (11) .اين بود خلاصه گفتار راغب.
پس اينكه فرمود: "ان فرعون و هامان و جنودهما كانوا خاطئين"معنايش اين است كه: فرعون و هامان در آن رفتارى كه با بنى اسرائيل و موسى كردند از ترس سرنگونى ملك و از بين رفتن سلطنتشان به دست ايشان تا به خيال خود مقدرات الهى را تغيير دهند، راه خطا پيمودند، براى اينكه جمع بسيارى از كودكان را كه هيچ اثرى در انهدام سلطنت نداشتند، كشتند، و آن كودكى كه نابودى سلطنت فرعونيان به دست او بود او را از بين همه اطفال استثناء كرده، و از دريا گرفتند، و در دامن خود تربيت كردند.
و معناى آيه اين است كه: آل فرعون موسى را در دريا يافتند، و از آب گرفتند، و نتيجه اين كار آن شد كه همين موسى دشمن و وسيله اندوه آنان شد، آرى فرعون و هامان و لشكريانشان در كشتن فرزندان مردم و زنده نگهداشتن موسى خطا كار بودند، آنان خواستند كسى را كه به زودى آنان را نابود مىكند، نابود كنند، ولى بازگشتند و او را با كمال جد و جهد حفظ نموده و در تربيتش مجدانه كوشيدند.
با اين بيان روشن مىشود اينكه: بعضى (12) خاطى بودن فرعونيان را تفسير كردهاند به اينكه فرعونيان گنهكار بودند، پس خداى تعالى عقابشان كرد به اين كه دشمن ايشان را در دامن خود ايشان پرورانيد، ضعيف است.
"و قالت امراة فرعون قرة عين لى و لك لا تقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا و هم لا يشعرون".
اين آيه شريفه شفاعت و ميانجيگرى همسر فرعون را حكايت مىكند كه ـ در هنگام گرفتن موسى از آب و آوردنش نزد فرعون آنجا بوده ـ خطاب به فرعون مىكند و مىگويد: "قرة عين لى و لك"يعنى اين كودك نور چشم من و تو است."لا تقتلوه ـ او را نكشيد"در اين جمله خطاب به عموم مىكند، چون افرادى كه در كشتن اطفال به عنوان سبب، مباشر، آمر و مامور شركت داشتهاند، بسيار بودهاند.
و همانا همسر فرعون كلام مزبور را، به خاطر اين كه خداوند محبت موسى را در قلب وى افكنده بود، گفت.و لذا ديگر اختيارى در كف او نماند، و چارهاى نيافت جز اينكه نخست بلا و كشتن را از او بگرداند، و سپس پيشنهاد فرزندى او را بكند، كه خداى تعالى در جاى ديگر اين جريان را يكى از منتهايى دانسته كه به موسى كرده است، فرموده: "و القيت عليك محبة منى و لتصنع على عينى" (13) .
"عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا" ـ اين جمله را وقتى گفت كه آثار جلالت و سيماى جذبه الهى را در او بديد، و از اين جمله كه گفت: "او نتخذه ولدا"معلوم مىشود فرعون و همسرش پسرى نداشتند.
"و هم لا يشعرون" ـ اين جمله حاليه است، و معنايش اين است كه: همسر فرعون اين سخن را گفت، و اين ميانجيگرى را كرد، و بلاى كشتن را از موسى (ع) برگردانيد، در حالى كه او و مخاطبينش نمىدانستند چه مىكنند و حقيقت حال و سرانجام كار چه مىشود.
"و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لو لا ان ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين "
كلمه"تبدى"از مصدر"ابداء"به معناى اظهار است.و كلمه"ربطنا"از ماده "ربط"است، و ربط بر هر چيز، بستن آن است، و در آيه شريفه كنايه از اطمينان دادن به قلب مادر موسى (ع) است .و مراد از فراغت قلب مادر موسى اين است كه: دلش از ترس و اندوه خالى شد، و لازمه اين فراغت قلب اين است كه ديگر خيالهاى پريشان و خاطرات وحشتزا در دلش خطور نكند، و دلش را مضطرب نكند و دچار جزع نگردد، و در نتيجه اسرار فرزندش موسى را كه مىبايست مخفى كند، اظهار نكند و دشمنان پى به راز وى نبرند.
ما اين معنا را از اين راه استفاده كردهايم كه: از ظاهر سياق برمىآيد كه سبب اظهار نكردن مادر موسى همانا فراغت خاطر او بوده، و علت فراغت خاطرش ربط بر قلبش بوده كه خدا سبب آن شده است، چون به او وحى فرستاد كه: "لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك ـ مترس و غم مخور كه ما او را به تو برمىگردانيم...".
در جمله"ان كادت لتبدى به لو لا..."كلمه"ان"مخففه از مثقله است، يعنى همانا نزديك بود كه وى پرده از راز برداشته و سر موسى را فاش سازد.و معناى اينكه فرمود: "لتكون من المؤمنين "اين است كه: ما قلب او را تقويت كرديم تا از كسانى باشد كه وثوق و اطمينان به خداى تعالى دارند، وثوق به اينكه خدا فرزندش را حفظ مىكند، و در نتيجه صبر كند و براى او جزع نكند و در نتيجه سر او فاش نگردد.
و مجموع اين جملات يعنى"ان كادت لتبدى به"تا آخر آيه، در مقام بيان جمله"و اصبح فؤاد ام موسى فارغا"مىباشد، و حاصل معناى آيه چنين است كه: قلب مادر موسى به سبب وحى، از ترس و اندوهى كه باعث مىشد سر فرزندش فاش گردد خالى شد، آرى، اگر ما قلب او را به وسيله وحى تثبيت نمىكرديم و وثوق به محافظت خداوند از موسى پيدا نمىكرد، نزديك بود كه سرگذشت فرزندش را با جزع و فزع اظهار نمايد.
و از آنچه گذشت روشن مىگردد اينكه: بعضى از مفسرين در تفسير جملههاى آيه مطالبى غير اين را آوردهاند، همه ضعيف است، مثل آن مفسرى (14) كه در جمله: "و اصبح فؤاد ام موسى فارغا"گفته: "يعنى قلب مادر موسى وقتى كه شنيد پسرش به دام فرعون افتاده، از شدت ترس و حيرت، خالى از عقل شد".يا آن مفسر (15) ديگر كه گفته: "قلب مادر موسى از آن وحيى كه بدو شد فارغ گشت و از ياد آن خالى شد و آن را فراموش كرد".و يا آن مفسر (16) ديگر كه گفته: "يعنى قلب مادر موسى از هر چيزى غير از ياد موسى خالى گشت، و خلاصه دلش براى موسى فارغ شد"، زيرا هيچ يك از اين نظرات از سياق آيه استفاده نمىشود.
نظير اين اقوال در ضعف، قول ديگر (17) آنان است كه گفتهاند: جواب كلمه"لو لا" حذف شده، و تقدير كلام اين است كه: "لو لا ان ربطنا على قلبها لابدته و اظهرته" (18) ، و وجه اين تقدير ـ آن طور كه گفته شده ـ اين است كه: كلمه"لو لا"شبيه به ادوات شرط است كه به همين جهت بايد صدر جمله قرار گيرد، يعنى جوابش از خودش جلوتر نيفتد، اين نكته، مفسرين نامبرده را وادار كرده كه جواب اين كلمه را در تقدير بگيرند، تا جلوتر از آن نباشد.و ما در اين مطلب در ذيل آيه"و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه" (19) مناقشه كرديم ـ به آنجا مراجعه كنيد.
"و قالت لاخته قصيه، فبصرت به عن جنب و هم لا يشعرون"
در مجمع البيان گفته: "كلمه"قص"به معناى دنباله جاى پا و اثر كسى را گرفتن و رفتن است، و قصه را هم كه به معناى داستانهاى گذشته است، به همين جهت قصه مىگويند، كه دومى در نقل آن از اولى پيروى مىكند.و نيز در معناى جمله"فبصرت به عن جنب"گفته: يعنى وى او را از دور بديد" (20) .
و معناى آيه اين است كه: مادر موسى به خواهر موسى ـ كه دخترش باشد ـ گفت: دنبال موسى را بگير، ببين چه بر سرش آمد، و آب، صندوق او را به كجا برد؟ ، خواهر موسى همچنان دنبال او را گرفت، تا آنكه موسى را از دور ديد كه خدام فرعون او را گرفتهاند، در حالى كه فرعونيان متوجه مراقبتش نشدند.
"و حرمنا عليه المراضع من قبل، فقالت هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم و هم له ناصحون "
كلمه"حرمنا"از تحريم است، كه در اين آيه به معناى حرام شرعى نيست، بلكه به معناى تحريم تكوينى است، و معنايش اين است كه: ما او را طورى كرديم كه از احدى پستان قبول نكرد، و از مكيدن پستان زنان امتناع ورزيد.
و اينكه فرمود: "من قبل"معنايش اين است كه موسى قبل از آنكه خواهرش نزديك شود از مكيدن پستان زنان امتناع ورزيده بود، و كلمه"مراضع" ـ به طورى كه گفتهاند ـ جمع "مرضعه است "يعنى زن شيرده.
"فقالت هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم و هم له ناصحون" ـ اين جمله تفريع بر مطالب قبل است، چيزى كه هست از سياق برمىآيد كه در اينجا چيزى حذف شده، گويا فرموده: "و حرمنا عليه المراضع غير امه من قبل ان تجىء اخته فكلما اتوا له بمرضع لترضعه لم يقبل ثديها فلما جاءت اخته و رأت الحال قالت عند ذلك لال فرعون هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لنفعكم و هم له ناصحون ـ يعنى ما قبل از آنكه خواهر موسى برسد زنان شيرده را بر او حرام كرديم، و طورى كرديم كه پستان غير مادرش را نگيرد، در نتيجه هر چه زن شيرده آوردند پستانش را قبول نكرد، همين كه خواهرش آمد، و وضع را بديد، به آل فرعون گفت: آيا مىخواهيد شما را به خاندانى راهنمايى كنم كه آنان تكفل و سرپرستى اين كودك را به نفع شما به عهده بگيرند؟ خاندانى كه خيرخواه وى باشند".
"فرددناه الى امه كى تقر عينها و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق و لكن اكثرهم لا يعلمون "
اين آيه با حرف فايى كه بر سرش آمده تفريع بر مطالب قبل شده، البته با مطالبى كه در آيه نيامده، ولى سياق بر آن دلالت دارد، و حاصل معنايش اين است كه: خواهر موسى گفت: آيا شما را راهنمايى كنم بر اهل بيتى چنين و چنان؟ پس فرعونيان پيشنهادش را پذيرفتند، و او ايشان را راهنمايى به مادر موسى كرد، پس موسى را تسليم مادرش كردند، در نتيجه او را با اين نقشهها به مادرش برگردانيديم.
"كى تقر عينها و لا تحزن و لتعلم..." ـ اين جمله تعليل و بيان علت اين است كه چرا او را به مادرش برگردانديم.و مراد از كلمه"لتعلم ـ تا بداند"اين است كه با مشاهده فرزندش يقين پيدا كند، و تحقق وعده خدا را به چشم ببيند، چون مادر موسى قبل از اين جريان وعده خدا را شنيده بود، و مىدانست كه وعده او حق است، و ايمان به آن نيز داشت، ولى ما موسى را به او برگردانديم تا با ديدن او يقين به حقانيت وعده خدا كند.
و مراد از"وعده خدا"تنها وعده برگرداندن موسى نيست، بلكه مطلق وعده الهى است، به دليل اينكه فرموده"و لكن اكثر الناس لا يعلمون ـ ولى بيشتر مردم نمىدانند"يعنى يقين پيدا نمىكنند، و غالبا در وعدههاى خدا گرفتار شك و ريبند، و دلهايشان مطمئن به آن نيست و حاصل معناى آيه اين است كه: مادر موسى با مشاهده حقانيت اين وعدهاى كه خدا به او داد، يقين پيدا كرد، به اينكه مطلق وعدههاى خدا حق است.
و چه بسا بعضى (21) از مفسرين گفتهاند كه: مراد از وعده خدا، مطلق وعدههاى او نيست، بلكه همان وعده برگرداندن موسى است به مادرش، كه در آيه قبلى آمده بود.ولى اين تفسير با جمله"و لكن..."، به بيانى كه گذشت نمىسازد.
"و لما بلغ اشده و استوى اتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين"
"بلوغ اشد"به معناى اين است كه: انسان آن قدر زنده بماند و عمر كند تا نيروهاى بدنش به حد قوت و شدت برسد، و اين غالبا در سن هجده سالگى صورت مىگيرد.و كلمه "استوى"از "استواء"است، كه به معناى اعتدال و استقرار مىباشد، پس استواء در حيات، به معناى اين است كه: آدمى در كار زندگىاش استقرار يابد و اين در افراد، مختلف است، بيشتر بعد از بلوغ اشد يعنى بعد از هجده سالگى حاصل مىشود.و ما در سابق در باره بقيه الفاظ آيه يعنى داده شدن حكم و علم و نيز در باره احسان در چند جا از اين كتاب بحث كرديم.
در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، ابن منذر، و ابن ابى حاتم، از على بن ابى طالب (ع)، روايت كردهاند كه در ذيل آيه"و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الأرض"، فرموده : "مستضعفين فى الارض"عبارتند از: يوسف و فرزندانش (22) .
مؤلف: شايد مراد همان بنى اسرائيل باشند و گر نه ظهور آيه در خلاف معناى مزبور روشن است.
و در معانى الاخبار به سند خود از محمد بن سنان، از مفضل بن عمر، روايت كرده كه گفت : از امام صادق (ع) شنيدم، مىفرمود: رسول خدا (ص) نگاهى به على و حسن و حسين (ع) كرد و گريست و فرمود: شما بعد از من مستضعف خواهيد شد، مفضل مىگويد عرضه داشتم معناى اين كلام رسول خدا (ص) چيست؟ فرمود: معنايش اين است كه: بعد از من شما اماميد، چون خداوند عز و جل مىفرمايد: "و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين".پس اين آيه تا روز قيامت در باره ما جريان دارد و اين پيشوايى تا روز قيامت در ما جارى است (23) .
مؤلف: در اين كه آيه مذكور در باره ائمه اهل بيت (ع) است، روايات بسيارى از طريق شيعه رسيده است، و از اين روايت برمىآيد كه همه روايات اين باب از قبيل جرى و تطبيق مصداق بر كلى است.
و در نهج البلاغه فرموده: دنيا بعد از همه سركشىهايش سرانجام زير بار ما خواهد رفت و رو به ما خواهد نمود همانند شترى كه در آغاز بچه خود را شير نمىدهد و لگدپرانى مىكند و سرانجام به وى ميل و عطوفت مىكند آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: "و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين" (24) .
و در تفسير قمى در ذيل آيه"و اوحينا الى ام موسى..."گفته، پدرم از حسن بن محبوب، از علاء بن رزين، از محمد بن مسلم، از ابى جعفر امام باقر (ع)، برايم حديث كرد كه فرمود : وقتى مادرش به او حامله شد، اثر حملش ظاهر نگشت تا هنگام زاييدنش، و فرعون زنانى از قبط را مامور كرده بود بر زنان بنى اسرائيل، تا آنان را زير نظر بگيرند كه كداميك حامله است تا گزارش دهند، و اين بدان جهت بود كه به او خبر رسيد كه بنى اسرائيل گفتهاند: فرزندى در ميان ما به وجود مىآيد به نام"موسى بن عمران"، كه طومار زندگى و حكومت فرعون و يارانش به دست او درهم مىپيچد در آن هنگام فرعون سوگند خورد كه از اين به بعد هر فرزند پسر كه براى آنان به دنيا آيد او را مىكشم، تا آنچه آنان مىخواهند نشود، و به همين منظور در ميان مردان و زنان ايشان جدايى انداخت و مردان را زندانى كرد.
و بعد از آنكه مادر موسى او را زاييد، نگاهى پر از غم و اندوه به وى كرد و گريست و گفت : حيف از اين پسر كه هم اكنون كشته مىشود، و او را ذبح مىكنند، ولى خداى تعالى دل آن زن را كه موكل بر او بود به سوى موسى معطوف ساخت و او را نسبت به او عطوف و مهربان كرد .پس به مادر موسى گفت: چرا رنگت زرد شد؟ گفت: براى اينكه مىترسم بچهام را ذبح كنند، آن زن گفت مترس، از سوى ديگر موسى به حكم خداى تعالى چنان بود كه احدى او را نمىديد مگر آنكه علاقمند و دوستدارش مىشد همچنان كه خداى تعالى فرموده: "و القيت عليك محبة منى ـ محبتى از خودم بر تو افكندم" (25) .
به همين سبب زن قبطى كه موكل بر مادر موسى بود دوستدار و علاقهمند به وى شد، و خداوند تابوت را بر مادر موسى نازل كرده، ندايش داد كه كودك را در آن تابوت (صندوق) بگذار، و به دريا بيفكن، "و لا تخافى و لا تحزنى"مترس و غمناك مباش كه ما او را به تو باز مىگردانيم و از مرسلين قرارش خواهيم داد، پس مادر موسى او را در تابوت نهاده و درب آن را محكم بست، و به رود نيل افكند.
از سوى ديگر فرعون در ساحل رود نيل قصرى داشت، كه براى تفريح بدانجا مىرفت و آن روز در آن قصر بود، و همسرش آسيه نيز با او بود، كه در ضمن تماشا ناگهان چشمش به يك سياهى افتاد كه بر روى آب بود و امواج دريا و باد با آن بازى مىكرد، و پايين و بالايش مىبرد، سياهى همچنان نزديك شد، تا به درب قصر رسيد.فرعون دستور داد آن صندوق را از آب گرفته و نزدش بردند، همين كه درب آن را باز كرد ديد كه كودكى در ميان آن است بى درنگ گفت: اين يكى از كودكان اسرائيلى است، ولى تا خواست اقدام به قتل او بكند خداى تعالى محبت او را در دلش افكند، محبتى بسيار شديد، و همچنين قلب آسيه را نيز مجذوب او ساخت.
فرعون خواست او را به قتل برساند، آسيه گفت: او را نكشيد شايد ما را سود ببخشد، و يا اصلا او را پسر خود بگيريم، و هيچ خبر نداشتند كه اين كودك موسى است (26) .
در مجمع البيان در ذيل جمله: "قرة عين لى و لك لا تقتلوه"از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: به آن كس كه به حرمتش سوگند مىخورند سوگند، اگر آن طور كه آسيه موسى را قرة العين خود دانست فرعون نيز مىدانست خدا او را هم مانند همسرش هدايت مىكرد، و ليكن او به خاطر آن شقاوتى كه خدا برايش نوشته بود امتناع ورزيد (27) .
و در معانى به سند خود از محمد بن نعمان احول، از امام صادق (ع) روايت كرده كه در ذيل جمله"فلما بلغ اشده و استوى"فرمود: بلوغ اشدش هجده سالگى بود، و استوايش روييدن محاسنش (28) .
روزى در هنگامى كه مردم سرگرم بودند از كاخ فرعون كه دور از شهر بود بيرون آمده داخل شهر شد، در شهر به دو نفر برخورد كرد كه يكديگر را كتك كارى مىكردند يكى از بنى اسرائيل بود و يكى ديگر از قبطيان، آنكه از پيروان موسى بود موسى را به كمك طلبيد تا شر قبطى را از او بگرداند، موسى مرد قبطى را بزد اما زدن همان و افتادن و مردن قبطى همان.موسى با خود گفت: اين از عمل شيطان بود كه او دشمنى است گمراه كننده و آشكار (15) .
گفت پروردگارا من به خود ستم كردم اثر اين جرم را محو كن و خدا هم اثر آن را محو كرد آرى خدا آمرزنده مهربان است (16) .
موسى گفت پروردگارا به خاطر اين نعمت كه به من ارزانى داشتى تا آخر عمرم هرگز پشتيبان مجرمين نمىشوم (17) .
فرداى آن روز در شهر نگران مىگشت كه ناگهان همان شخص ديروزى را ديد كه داشت او را به يارى مىطلبيد و از دور صدايش مىزد موسى به او گفت: تو گمراهى آشكارى (18) .
همين كه خواست دست به دشمن او و دشمن خودش بيازد مرد گفت: اى موسى مىخواهى مرا هم بكشى آن چنان كه ديروز كسى را كشتى، معلوم مىشود تو جز اين بنايى ندارى كه در زمين جبارى كنى و نمىخواهى از صلح جويان باشى (19) .
و از آخر شهر (كه قصر فرعون در آنجا بود) مردى دوان دوان بيامد و گفت: اى موسى درباريان مشورت مىكردند كه تو را بكشند بيرون شو كه من از خيرخواهان توام (20) .
موسى نگران از شهر خارج شد و گفت: پروردگارا مرا از شر مردم ستمگر نجات ده (21) .
اين آيات فصل دوم از داستان موسى (ع) را بيان مىكند، و در آن، قسمتى از حوادث را كه بعد از رسيدنش به حد بلوغ پيش آمده، و به بيرون شدنش از مصر و رفتنش به سوى مدين انجاميد، ذكر مىفرمايد.
"و دخل المدينة على حين غفلة من اهلها..."
ترديدى نيست در اينكه آن شهرى كه موسى بى خبر اهل آن وارد آن شد همان شهر مصر بوده، و تا آن روز داخل مصر نشده بود، چون نزد فرعون زندگى مىكرده، و از آن استفاده مىشود كه قصر فرعون در خارج شهر مصر بوده، و موسى از آن قصر بيرون شده، و بدون اطلاع مردم شهر به شهر وارد شده، مؤيد اين احتمال جمله"و جاء من اقصى المدينة رجل يسعى" است، كه در چند آيه بعد است، و مىرساند آن كسى كه به شهر آمد و به موسى (ع) اعلام خطر كرد كه درباريان دارند براى كشتنت مشورت مىكنند، از بيرون شهر آمد.
و منظور از هنگام غفلت مردم شهر، وقتى است كه مردم دكانها و بازارها را تعطيل مىكردند، و به خانهها مىرفتند، و خيابانها و كوچهها خلوت مىشد، مانند هنگام ظهر و وسطهاى شب.
"فوجد فيها رجلين يقتتلان" ـ يعنى در شهر دو مرد را ديد كه با يكديگر مخاصمه مىكردند و يكديگر را كتك مىزدند و خلاصه كلمه"اقتتال"در اينجا به معناى كشتن يكديگر نيست، بلكه به معناى زدن يكديگر است"هذا من شيعته و هذا من عدوه"اين جمله حكايت حال است، كه واقعه را مجسم مىسازد، و بيان مىكند كه يكى از آن دو نفر اسرائيلى، و از پيروان دين موسى، و يكى ديگر قبطى و دشمنش بود، اما اينكه گفتيم يكى از آن دو پيرو دين موسى بوده جهتش اين است كه: آن روز بنى اسرائيل در دين منتسب به آباى خود ابراهيم و اسحاق و يعقوب (ع) بودند، هر چند كه از دين آن بزرگواران در آن روز جز اسم چيزى نمانده بود، و بنى اسرائيل رسما تظاهر به پرستش فرعون مىكردند، و اما اينكه گفتيم دومى قبطى و دشمن موسى بود، جهتش اين است كه آن روز قبطيان با بنى اسرائيل دشمنى مىكردند، و شاهد اينكه اين مرد دشمن، قبطى بوده اين است كه: قرآن كريم از موسى حكايت مىكند كه گفت: "و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون" (29) .
"فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه".كلمه"استغاثه"به معناى "استنصار"است، چون "غوث"به معناى نصرت است، و معناى جمله اين است كه: مرد اسرائيلى از موسى خواست تا او را عليه دشمنش كمك كند.
"فوكزه موسى فقضى عليه" ـ ضمير در"وكزه"و"عليه"به آن مرد قبطى و دشمن بر مىگردد.و كلمه "وكز" ـ به طورى كه راغب و ديگران گفتهاند ـ به معناى طعن و دفع و زدن با تمامى كف دست مىباشد (30) .و كلمه"قضاء"به معناى حكم است، و اگر با حرف "على"متعدى شود، و گفته شود"قضى عليه"كنايه از اين است كه با مردنش از كارش فارغ شد و معناى جمله اين است كه: موسى (ع) آن دشمن را با تمام كف دست و مشت زد و يا دفع كرد و او هم مرد.از همين تعبير استفاده مىشود كه: قتل مزبور عمدى نبوده، زيرا اگر عمدى بود به جاى"وكزه"مىفرمود: "فقتله".
"قال هذا من عمل الشيطان انه عدو مضل مبين" ـ لفظ"هذا"اشاره به آن كتككارى است، كه در ميان آن دو مخاصم واقع شده، و منجر به مرگ آن قبطى شده بود، و اينكه آن را به نوعى نسبت به عمل شيطان نسبت داد، و صريحا نفرمود"اين عمل شيطانست"بلكه فرمود: "اين از عمل شيطانست"، و با در نظر گرفتن اينكه كلمه"من"ابتدايى است، و معناى جنس و يا منشا بودن را مىرساند، اين معنا را افاده مىكند كه: اين كتك كارى كه در ميان آن دو اتفاق افتاده بود، از جنس عملى است كه به شيطان نسبت داده مىشود، و يا از عمل شيطان ناشى مىگردد، چون شيطان است كه در ميان آن دو عداوت و دشمنى افكنده و به كتككارى يكديگر وادارشان كرده است و كار بدانجا منجر شد كه موسى مداخله كرد.و مرد قبطى به دست او كشته شد، و موسى دچار خطر و گرفتارى سختى گرديد.آرى موسى مىدانست كه اين جريان پنهان نمىماند، و به زودى قبطيان عليه او مىشورند.و اشراف و درباريان و فرعون از او و از هر كسى كه در جريان مزبور مداخله داشته، شديدترين انتقام را خواهند گرفت.
اينجا بود كه متوجه شد در آن مشتى كه به آن مرد قبطى زد كه اين كار او را در معرض هلاكت قرار داد، اشتباه كرده و اين وقوع در اشتباه را به خدا نسبت نمىدهد، براى اينكه خداى تعالى جز به سوى حق و صواب راهنمايى نمىكند لذا حكم كرد به اينكه اين عمل منسوب به شيطان است.
و اين عمل (كشتن قبطى) هر چند نافرمانى موسى نسبت به خداى تعالى نبود، براى اينكه اولا خطاى بود نه عمدى، و ثانيا جنبه دفاع از مرد اسرائيلى داشت، و مرد كافر و ظالمى را از او دفع كرد، و ليكن در عين حال اين طور هم نبوده كه شيطان در آن هيچ مداخلهاى نداشته باشد، چون شيطان همان طور كه از راه وسوسه آدمى را به گناه و نافرمانى خدا وا مىدارد، همچنين او را به هر كار مخالف صواب نيز وادار مىكند، كارى كه گناه نيست، ليكن انجامش مايه گرفتارى و مشقت است، همچنان كه آدم و همسرش را از راه خوردن آن درخت ممنوع، گرفتار نمود، و كار آنان را به آنجا كشانيد كه از بهشت بيرون شوند.
پس در حقيقت جمله"هذا من عمل الشيطان"اظهار انزجار موسى (ع) است از آنچه واقع شد كه آن دو نفر به جان هم افتادند و او ناگزير به مداخله گرديد و كار به كشته شدن قبطى انجاميد و خلاصه، انزجار از اين گرفتارى سخت و ندامت از آن است، و اينكه فرمود: "انه عدو مضل مبين"اشاره است از آن جناب به اينكه اين كارى كه از او سرزد نوعى ضلالت است، كه به شيطان منسوب است، هر چند كه نافرمانى كه موجب مؤاخذه است نبود، بلكه صرفا اشتباه بود، ليكن همين اشتباه هم منسوب به خدا نيست.بلكه منسوب به شيطان است كه دشمن و گمراه كننده آشكار است، و اين واقعه كار اشتباه و از سوء تدبير او بود، كه او را به عاقبت وخيم مبتلا مىكرد، و به همين جهت وقتى فرعون به وى اعتراض كرد و گفت: "و فعلت فعلتك التى فعلت و انت من الكافرين ـ تو همانى كه آن كار را كردى، و نعمت و خوبيهاى مرا در حق خودت كفران نمودى "، در پاسخ فرمود: "فعلتها اذا و انا من الضالين ـ من اگر آن كار را كردم، وقتى كردم كه از گمراهان بودم" (31) .
"قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له انه هو الغفور الرحيم"
اين جمله اعترافى از آن جناب نزد پروردگارش است به اينكه: به نفس خود ستم كرده، چون نفس خود را به خطر انداخته بود، و از اين اعتراف برمىآيد كه درخواست كرده و گفته: "فاغفر لى"معنايش مغفرت مصطلح، و آمرزش گناه نيست، بلكه مراد از آن اين است كه: خدايا اثر اين عمل را خنثى كن، و مراد از عواقب وخيم آن خلاص گردان، و از شر فرعون و درباريانش نجات بده، و اين معنا از آيه"و قتلت نفسا فنجيناك من الغم" (32) به خوبى استفاده مىشود.
و اين اعتراف به ظلم، و درخواست مغفرت، نظير همان طلب مغفرتى است كه قرآن كريم از آدم و همسرش حكايت كرده.و فرموده: "قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم نغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين" (33) .
"قال رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين"
بعضى (34) از مفسرين گفتهاند: "حرف"باء"در جمله"بما انعمت"براى سببيت است، و معنايش اين است كه : پروردگارا به سبب آنچه بر من انعام كردى، اين عهد براى تو بر عهده من باشد كه هرگز ياور مجرمين نباشم، و بنا بر اين معنا، جمله مورد بحث عهدى است از آن جناب با خداى تعالى ".
بعضى (35) ديگر گفتهاند: "باء"در جمله مزبور براى قسم است، كه جواب آن حذف شده، و معناى آيه اين است كه: سوگند مىخورم به آن نعمتها كه به من ارزانى داشتى، كه هر آينه توبه كنم، و يا امتناع بورزم از اينكه پشتيبان مجرمين باشم".
بعضى (36) ديگر گفتهاند كه: "باء"براى قسم هست ولى قسم استعطافى است، و قسم استعطافى آن سوگندى است كه در انشاء واقع مىشود، مثل اينكه به كسى بگويى"بالله زرنى ـ تو را به خدا سراغم بيا"، و معناى آيه بنابر اين احتمال اين مىشود، كه: پروردگارا تو را سوگند مىدهم كه بر من عطوفت كنى، و مرا حفظ فرمايى، تا در نتيجه پشتيبان مجرمين نباشم.
از ميان اين چند وجه، وجه اولى بهتر است، براى اينكه مراد از جمله"بما انعمت على" ـ بنا به گفته اين مفسرين ـ انعام خدا به وى است، يا به اين كه: او را در كودكى از شر فرعون حفظ كرد، و به مادرش برگردانيد، و يا به اين كه توبهاش را از قتل قبطى قبول نمود و او را بخشيد البته بنا بر اينكه از راه الهام يا خواب و امثال آن علم پيدا كرده باشد به اين كه خداى تعالى او را آمرزيده است و هر يك از اين دو احتمال باشد سوگند او سوگند به غير خداى تعالى بوده، و معناى كلامش اين مىشود كه: سوگند مىخورم به اينكه مرا حفظ كردى كه...و يا سوگند مىخورم به اينكه مرا آمرزيدى كه...، و اين قسم سوگند در كلام خداى تعالى سابقه ندارد، و هيچ معهود نيست كه از كسى حكايت كرده باشد، كه به غير خود او سوگند خورده باشد، به همين جهت است كه گفتيم وجه اول بهتر است، چون بنا بر وجه اول اصلا حرف (باء) براى سوگند نيست، تا اين اشكال متوجه شود.
"فلن اكون ظهيرا للمجرمين" ـ بعضى (37) از مفسرين گفتهاند: "مراد از"مجرم"آن كسى است كه غير خودش را به جرم وادار سازد، و يا يارى او به جرم كشيده شود، مانند همان اسرائيلى كه مرد قبطى با او در افتاد، و يارى كردن موسى از وى، موسى را دچار دردسر و ارتكاب جرم ساخت پس در حقيقت در كلمه"مجرمين "در اين جمله، مجازى در نسبت به كار رفته، چون آن مرد اسرائيلى مجرم نبود بلكه سبب شد تا موسى مرتكب جرم شود".
بعضى (38) ديگر گفتهاند: "مراد از"مجرمين"فرعون و قوم اوست، و معناى جمله اين است كه: سوگند مىخورم به انعامت بر من، كه توبه كنم، و ديگر با مصاحبت و ملازمت ياور و كمك كار فرعون و قومش نشوم، و ديگر ـ مانند سابق ـ نزدش نروم، و ملازمش نشوم، و خلاصه سياهى لشكرش نگردم" .
مفسر ديگر اين وجه را رد كرده به اينكه: "اين وجه هيچ تناسبى با مقام ندارد".
اما آنچه حق مطلب است اين است كه: جمله"رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين"عهد و پيمانى است از سوى موسى كه ديگر هيچ مجرمى را در جرمش كمك نكند، تا شكر نعمتهايى را كه به وى ارزانى داشته به جا آورده باشد، و مراد از"نعمت" ـ با در نظر گرفتن اينكه قيدى به آن نزده ـ ولايت الهى است، زيرا جمله"فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين" (39) ، شهادت مىدهد بر اينكه"الذين انعم الله عليهم"عبارتند از: نبيين و صديقين و شهداء و صالحين.
و اين نامبردگان اهل صراط مستقيمند، كه به حكم آيه"اهدنا الصراط المستقيم، صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين" (40) ، از ضلالت و غضب خدا ايمنند و ترتب امتناع از يارى كردن مجرمين، بر انعام به اين معنا، ترتب روشنى است، كه هيچ خفايى در آن نيست.
از همين جا معلوم مىشود كه مراد از"مجرمين"امثال فرعون و درباريان اويند، نه امثال آن مرد اسرائيلى كه حضرت او را يارى كرد، چون نه يارى كردن موسى از اسرائيلى جرم بود و نه سيلى زدنش به قبطى، تا از آن اعمال توبه كند، و چگونه ممكن است مرتكب جرم شده باشد، با اينكه او از اهل صراط مستقيم است كه هرگز معصيت خداوند نمىكنند تا گمراه شوند و خداوند در قرآن تصريح كرده بر اينكه آن جناب از مخلصانى بوده، كه شيطان راهى به اغواى آنان ندارد، و فرموده: "انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا" (41) .
و نيز در همين چند آيه قبل تصريح كرد بر اينكه به او حكم و علم داد و او از نيكوكاران و از متقيان بود، و چنين كسى را هرگز تعصب فاميلى و يا غضب بيجا گمراه نمىكند.و او را به يارى مجرم در جرمش وانمىدارد.
و اگر قرآن كلمه"قال"را در حكايت كلام آن جناب سه مرتبه تكرار كرده و فرمود: "قال هذا من عمل الشيطان"و"قال رب انى ظلمت نفسى"و"قال رب بما انعمت على"براى اين است كه: سياق در اين سه جمله، مختلف است، چون در جمله اول حكم و قضاوت او را حكايت كرده و در جمله دوم استغفار و دعايش را.و در جمله سوم عهد و پيمانش را.
"فاصبح فى المدينة خائفا يترقب فاذا الذى استنصره بالامس يستصرخه قال له موسى انك لغوى مبين".
كلمه"اصبح"را مقيد كرد به"فى المدينة"تا دلالت كند بر اينكه موسى (ع) بعد از آن جريان ديگر به سوى قصر فرعون (خانهاى كه تا آن روز از عمرش در آنجا زندگى مىكرد)، برنگشت، و شب را در شهر مصر به سربرد.و كلمه"استصراخ"به معناى استغاثه به صداى بلند است، كه از"صراخ"به معناى صيحه و فرياد مشتق شده، و كلمه"غوايت"به معناى خطاى از راه راست و صواب است به خلاف"رشد"كه به معنى راه راست يافتن است.
و معناى آيه اين است كه: موسى آن شب را در شهر به صبح رسانيد، ـ و به كاخ فرعون برنگشت ـ و همه شب را با ترس و نگرانى بسربرد، و همينكه صبح شد، دوباره همان مردى كه ديروز او را به يارى خود طلبيد، با صداى بلند از او يارى خواست، كه اينك مرا از چنگال يك قبطى ديگر نجات بده، موسى از در توبيخ و سرزنش به او گفت: راستى كه تو آشكارا گمراه هستى، كه نمىخواهى راه رشد و صواب را پيش گيرى، و اين توبيخ بدين جهت بود كه او با مردمى دشمنى و مقاتله مىكرد كه از دشمنى و كتك كارى با آنان جز شر و فساد برنمىخاست.
"فلما ان اراد ان يبطش بالذى هو عدو لهما قال يا موسى ا تريد ان تقتلنى كما قتلت نفسا بالامس..."
بيشتر مفسرين (42) گفتهاند: "ضمير (قال ـ گفت) به مرد اسرائيلى، همان كسى كه موسى (ع) را به كمك مىطلبيد، برمىگردد، براى اينكه مرد اسرائيلى خيال كرده بود موسى با اين توبيخ و عتابش بنا دارد او را مانند قبطى ديروز به قتل برساند، لذا از خشم او بيمناك شد، و گفت: اى موسى آيا مىخواهى مرا بكشى، همان طور كه ديروز يك نفر را كشتى؟ از سخن او، قبطى طرف دعوايش فهميد كه قاتل قبطى ديروز موسى بوده، لذا به دربار فرعون برگشت، و جريان را به وى گزارش داد، فرعون و درباريانش به مشورت نشستند، و سر انجام تصميم بر قتل موسى گرفتند.
و اين تفسير به نظر ما نيز تفسير درستى است، براى اينكه سياق هم بدان شهادت مىدهد، ليكن بعضىها آيه را چنين تفسير كردهاند كه: "گوينده اين سخن قبطى بوده، نه اسرائيلى "و ليكن اين تفسير قابل اعتناء نيست، و معناى بقيه الفاظ آيه روشن است.
و در اينكه فرمود: "ان يبطش بالذى هو عدو لهما"تعريضى است به تورات موجود در عصر نزول قرآن، چون در آن تورات آمده كه دو طرف مخاصمه در آن روز اسرائيلى بودهاند اين جمله مىفرمايد كه نه، موسى خواست خشم بگيرد، بر كسى كه هم دشمن مرد اسرائيلى بود و هم دشمن خودش، پس هر دو اسرائيلى نبودهاند و نيز اين جمله تاييد مىكند كه گوينده جمله "اى موسى مىخواهى چنين و چنان كنى"اسرائيلى بوده، نه قبطى، براى اينكه سياق اين جمله سياق ملامت و شكايت است.
"و جاء رجل من اقصى المدينة يسعى قال يا موسى ان الملاء ياتمرون بك لتقتلوك..."
كلمه"ياتمرون"از مصدر"ائتمار"مشتق است، كه به معناى مشورت و خيرخواهى، و ضد خيانت است .و ظاهرا جمله"من اقصى المدينه"قيد است براى جمله"جاء".
و ظاهر آيه اين است كه: اين ائتمار و مشورت در حضور فرعون و به دستور او صورت گرفته، و اين مردى كه آمد و به موسى خبر داد كه تصميم گرفتهاند تو را بكشند، از همان مجلس آمده، و قصر فرعون در اقصى و بيرون شهر مصر بوده، موسى را از تصميم خطرناك آنان خبردار كرد، و اشاره كرد كه از شهر بيرون شود.
اين استيناسى كه از آيه مورد بحث كرديم، نظريه سابق را كه گفتيم قصر فرعون و محل سكونتش بيرون شهر بوده، تاييد مىكند و معناى آيه روشن است.
"فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين"
پس از شهر بيرون شد، در حالى كه ترسان و نگران پشت سر بود، گفت پروردگارا مرا از شر مردم ستمكار نجات بده.و در اين تاييدى است بر اين كه حضرت موسى آن عملش را كه به خطا مرد قبطى را كشت، براى خويش جرم نمىدانست.
در تفسير قمى مىگويد: موسى همچنان نزد فرعون با ناز و نعمت زندگى مىكرد، تا به حد بلوغ و مردى رسيد، و موسى (ع) در اين مدت با فرعون گفتگو از توحيد مىكرد، و فرعون سخت او را از اين سخنها بازمىداشت، تا آنكه تصميم گرفت او را از بين ببرد، موسى ناگزير از كاخ او بيرون گشته، و وارد شهر شد، در شهر دو نفر را ديد كه يكديگر را كتك مىزدند، يكى در دين موسى بود، و ديگرى در دين فرعون، آن مردى كه در دين موسى بود موسى را به كمك طلبيد، موسى (ع) او را كمك كرد، و دشمنش را سيلى زد، ولى همين سيلى به زندگى او خاتمه داد، ناگزير موسى در شهر متوارى شد.
همين كه فرداى آن روز شد، دوباره مرد ديروزى را ديد كه گرفتار مردى قبطى شده، و او را محكم گرفته، آن مرد دست به دامن موسى شد، قبطى وقتى موسى را ديد به او گفت: آيا مىخواهى مرا هم بكشى همان طور كه ديروز يك نفر را كشتى، ناگزير اسرائيلى را رها كرده و پا به فرار گذاشت (43) .
و در كتاب عيون الاخبار به سند خود از على بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت: من در مجلس مامون حضور يافتم، وقتى كه امام رضا (ع) هم نزد او بود، مامون به آنجناب عرضه داشت : يا بن رسول الله آيا اعتقاد تو آن نيست كه انبياء معصوم از گناهند؟ فرمود: بلى، عرضه داشت پس بگو ببينم معناى آيه"فوكزه موسى فقضى عليه قال هذا من عمل الشيطان"چيست؟ فرمود : موسى (ع) وارد يكى از شهرهاى فرعون شد، هنگامى وارد شد كه مردم از ورودش غافل بودند، يعنى بين مغرب و عشا بود، و در همان موقع دو نفر را ديد كه يكديگر را مىزدند، يكى از پيروانش، و يكى از دشمنانش، دشمن را به حكم خداى تعالى دفع كرد، و لطمهاى به او زد، كه منجر به مرگش شد، با خود گفت: اين از عمل شيطان بود، يعنى اين نزاع كه بين اين دو نفر درگرفت نقشه شيطان بود، نه اينكه كشتن من از عمل شيطان بود، "إنه"، يعنى شيطان دشمنى گمراه كننده و آشكار است.
مامون گفت: بنا بر اين پس چه معنا دارد كه موسى بگويد: "رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى ـ پروردگارا من به خود ستم كردم مرا بيامرز"؟
امام فرمود: معنايش اين است كه: پروردگارا من خود را در غير آن موقعيتى كه بايد قرار دادم، كه وارد اين شهر شدم، "فاغفر لى"يعنى پس مرا از دشمنانت پنهان كن، (چون غفران به معناى پوشاندن است) تا به من دست نيابند، و مرا به قتل نرسانند، خدا هم"غفر له انه هو الغفور الرحيم ـ او را از چشم دشمنان پوشانيد، كه او پوشاننده رحيم است.موسى گفت : "رب بما انعمت على"خدايا به پاس اين نعمت و نيرو كه با يك سيلى يكى از دشمنان را از پا درآوردم و به شكرانه آن تا زندهام، پشتيبان مجرمين نخواهم شد، بلكه با اين نيرو همواره به مجاهدت و مبارزه ايشان برمىخيزم تا تو راضى گردى.
"فاصبح موسى فى المدينة خائفا يترقب" ـ آن شب را موسى با ترس و نگرانى به صبح رسانيد، "فاذا الذى استنصره بالامس يستصرخه"كه ناگهان همان مرد ديروزى باز او را به كمك طلبيد، و دست به دامنش شد، موسى گفت: تو براستى مردى گمراه آشكارى، ديروز با مردى دعوا كردى، امروز با اين مرد دعوا مىكنى، سوگند كه تو را ادب خواهم كرد، و خواست تا بر او خشم بگيرد، همين كه با خشم به سوى او كه از پيروان او و دشمن قبطى امروز و قبطى ديروز بود رفت، گفت: اى موسى آيا مىخواهى مرا بكشى همچنان كه ديروز يك نفر را كشتى؟ تو به نظرم به غير اين منظورى ندارى كه در زمين جبارى باشى، و تو نمىخواهى اصلاحجو بوده باشى .مامون از اين بيان لذت برد و گفت: خدا تو را از جانب انبيايش جزاى خير دهد اى ابا الحسن (44) .
و چون موسى متوجه جانب مدين شد گفت اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه مستقيم و راست هدايت كند (22) .
و چون به آب مدين رسيد مردمى را ديد كه از چاه آب مىكشند و در طرف ديگر دور از مردم دو نفر زن را ديد كه گوسفندان را از اينكه مخلوط با ساير گوسفندان شوند جلوگيرى مىكردند، موسى پرسيد چرا ايستادهايد؟ گفتند: ما آب نمىكشيم تا آنكه چوپانها گوسفندان خود را ببرند، و پدر ما پيرى سالخورده است (23) .
موسى گوسفندان ايشان را آب داده سپس به طرف سايه بازگشت و گفت: پروردگارا من به آنچه از خير بر من نازل كنى محتاجم (24) .
چيزى نگذشت كه يكى از آن دو زن كه با حالت شرمگين راه مىرفت به سوى موسى آمد و گفت پدرم تو را مىخواند تا پاداش آب دادنت را بدهد، همين كه موسى نزد پيرمرد آمد و داستان خود را به او گفت، پيرمرد گفت: ديگر مترس كه از مردم ستمگر نجات يافتى (25) .
يكى از آن دو زن به پدر خود گفت چه خوب است او را اجير كنى كه بهترين اجير آن كس است كه هم نيرومند باشد و هم امين (26) .
پيرمرد به موسى گفت مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسريت درآورم در برابر اينكه هشت سال اجيرم شوى، البته اگر ده سال كار كنى خودت كردهاى و آن دو سال جزو قرارداد ما نيست، و من نمىخواهم بر تو سخت بگيرم و به زودى مرا خواهى يافت ان شاء الله از صالحان (27) .
موسى گفت اين قرارداد بين تو و خودم را قبول دارم، هر يك از دو مدت هشت سال و ده سال را كه خواستم انجام مىدهم و تو حق اعتراض نداشته باشى و خدا بر آنچه مىگوييم وكيل است (28) .
اين آيات فصل سوم از داستان موسى (ع) است، در اين داستان بيرون شدنش از مصر به طرف مدين را آورده كه بعد از كشتن قبطى از ترس فرعون رهسپار آنجا شد، و در آنجا با دختر پيرمردى كهن سال ازدواج كرد، و در قرآن كريم نام آن پيرمرد نيامده، ليكن در روايات امامان اهل بيت (ع) و پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه او شعيب، پيغمبر مدين بوده.
"و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل"
در مجمع البيان آمده كه كلمه"تلقاء"به معناى برابر و مقابل هر چيز است، و نيز گفته مىشود : فلانى اين كار را از تلقاء خود كرد، يعنى از قبل خود و به داعى نفس خود كرد، و كلمه "سواء السبيل"به معناى وسط راه، و يا راه وسط است (45) .
و كلمه"مدين" ـ به طورى كه در كتاب مراصد الاطلاع آمده ـ نام شهرى بوده كه شعيب در آنجا مىزيسته، و اين شهرى بوده در كنار درياى"قلزم"روبروى"تبوك"كه از تبوك تا آنجا شش منزل مسافت بوده، و از تبوك بزرگتر، چاهى هم كه گوسفندان شعيب از آن آب داده مىشد در همانجا بوده (46) و بعضى (47) ديگر گفتهاند: "اين شهر در هشت منزلى مصر بوده، و از قلمرو حكومت فرعون خارج بوده، و به همين جهت موسى (ع) متوجه آنجا شده است".
و معناى آيه اين است كه: وقتى موسى (ع) بعد از بيرون شدن از مصر متوجه مدين شد، گفت : از پروردگارم اميدوارم كه مرا به راه وسط هدايت كند، و دچار انحراف از آن و ميل به غير آن، نگشته و گمراه نشوم.
از سياق ـ به طورى كه ملاحظه مىفرماييد ـ برمىآيد كه آن جناب قصد مدين را داشته، ولى راه را بلد نبوده، از پروردگارش اميد داشته كه او را به راه مدين هدايت كند.
"و لما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون..."
كلمه"تذودان"تثنيه"تذود"است و آن مضارع است از ماده"ذود"، كه به معناى حبس و منع است، و مراد از آن، اين است كه: آن دو زن گوسفندان خود را از اينكه به طرف آب بروند، و يا از اينكه با گوسفندان مردم مخلوط شوند، جلوگيرى مىكردند، همچنان كه مراد از كلمه"يسقون "آب دادن به گوسفندان و چهارپايان است و كلمه"رعاء"به معناى چوپان است، كه كارش چرانيدن گوسفندان مىباشد.
و معناى آيه اين است كه: وقتى موسى به آب"مدين"رسيد، در آنجا جماعتى از مردم را ديد كه داشتند گوسفندان خود را آب مىدادند، و در نزديكى آنها دو نفر زن را ديد كه گوسفندان خود را از اينكه به طرف آب بروند، جلوگيرى مىكردند، موسى از راه استفسار و از اينكه چرا نمىگذارند گوسفندان به طرف آب بيايند و از اينكه چرا مردى همپاى گوسفندان نيست، پرسش كرد، و گفت: "ما خطبكما"؟ چه مىكنيد؟ گفتند: ما گوسفندان خود را آب نمىدهيم تا آنكه چوپانها از آب دادن گوسفندان خود فارغ شوند، يعنى ما عادتمان اين طور است، و پدرمان پيرمردى سالخورده است، او نمىتواند خودش متصدى آب دادن به گوسفندان باشد، و لذا ما اين كار را مىكنيم.
"فسقى لهما ثم تولى الى الظل و قال رب انى لما انزلت الى من خير فقير"
موسى (ع) از گفتار آن دو دختر فهميد كه واپس شدن آن دو از آب دادن گوسفندان، هم به خاطر نوعى تعفف و تحجب آن دو است و هم به خاطر ستم مردم به آن دو لذا پيش رفت و براى آنان آب كشيد، و گوسفندان ايشان را سيراب كرد.
"ثم تولى الى الظل و قال رب انى لما انزلت الى من خير فقير" ـ يعنى پس از آب دادن گوسفندان برگشت به طرف سايه، تا استراحت كند، چون حرارت هوا بسيار زياد بود، آنگاه گفت: "پروردگارا من به آنچه از خير به سويم نازل كردهاى محتاجم"و بيشتر مفسرين اين دعا را حمل بر درخواست طعام كردهاند، تا سد جوعش شود، بنا بر اين بهتر آن است كه بگوييم مراد از"ما"در جمله "لما انزلت الى".نيروى بدنى است، كه بتواند با آن اعمال صالح و كارهايى كه موجب رضاى خداست انجام دهد، مانند دفاع از اسرائيلى، و فرار از فرعون به قصد مدين، و آب دادن به گوسفندان شعيب، و"لام"بر سر كلمه"ما"به معناى "الى"است.
و اين اظهار فقر و احتياج به نيرويى كه خدا آن را به وى نازل كرده و به افاضه خودش به وى داده، كنايه است از اظهار فقر به طعامى كه آن نيروى نازله و آن موهبت را باقى نگهدارد .
از اين بيان روشن مىشود كه موسى (ع) در اعمال خود مراقبت شديدى داشته، كه هيچ عملى انجام نمىداده، و حتى ارادهاش را هم نمىكرده، مگر براى رضاى پروردگارش، و به منظور جهاد در راه او، حتى اعمال طبيعىاش را هم به اين منظور انجام مىداده، غذا را به اين منظور مىخورده كه براى جهاد، و تحصيل رضاى خدا نيرو داشته باشد.
و اين نكته از سراپاى داستان او به چشم مىخورد، چون بعد از زدن قبطى بلافاصله از اينكه نيرويش صرف يارى مظلوم و كشتن ظالمى شده، به عنوان شكرگزارى فرموده: "رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين"و نيز وقتى كه از مصر بيرون آمد از در انزجار از ستم و ستمكار گفت: "رب نجنى من القوم الظالمين"و نيز وقتى كه به راه افتاد از شدت علاقه به راه حق، و ترس از انحراف از آن راه، اظهار اميدوارى كرد كه: "عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل "و باز وقتى كه گوسفندان شعيب را آب داد، و به طرف سايه رفت از در مسرت از اينكه نيرويى كه خدا به او داده، صرف در راه رضاى خدا شده، و دريغ از اينكه اين نيرو را از كف بدهد، و نخوردن غذا آن را سست كند، گفت: "رب انى لما انزلت الى من خير فقير"، و نيز وقتى كه خود را اجير شعيب (ع) كرد و دختر او را به عقد درآورد، گفت: "و الله على ما نقول وكيل خدا بر آنچه در اين قرارداد مىگوييم وكيل است".
و اينكه بعضى از مفسرين"لام"در كلمه"لما"را لام تعليل گرفتهاند، و نيز اينكه بعضى گفتهاند : مراد از كلمه"خير"خير دينى، يعنى نجات از ستمكاران است، بعيد است و سياق، آن را افاده نمىكند.
"فجاءته احديهما تمشى على استحياء..."
ضمير در"احديهما ـ يكى از آندو"به كلمه"امرأتين"برمىگردد، و اگر كلمه "استحياء"را نكره، بدون الف و لام ـ آورد، براى رساندن عظمت آن حالت است، و مراد از اينكه راه رفتنش بر "استحياء"بوده، اين است كه: عفت و نجابت از طرز راه رفتنش پيدا بود، و حرف"ما"در جمله "ليجزيك اجر ما سقيت لنا"مصدريه است، و به جمله چنين معنا مىدهد كه: پدر ما تو را مىخواند تا به تو جزاى آب دادنت به گوسفندان ما را بدهد.
جمله"فلما جاءه و قص عليه القصص قال لا تخف..."، اشاره دارد به اينكه شعيب در برخورد با موسى (ع) نخست احوال او را پرسيده، و سپس موسى (ع) داستان خود را بدو گفت، و شعيب به او تسكين نفس داد به اين كه از شر آنان نجات يافته، چون فرعونيان بر مدين تسلطى نداشتند .
در اين جا استجابت خداوند از آن سه دعايى را كه قبلا موسى (ع) كرده بود، كامل شده، چون يكى از درخواستهايش اين بود كه خدا او را از مصر و از شر مردم ستمگر نجاتش دهد، كه شعيب در اين آيه به وى مژده داد كه نجات يافتى، دوم از درخواستهايش اين بود كه اميدوار بود خدا به"سواء السبيل"راهنمايىاش كند، كه اين خود به منزله دعايى بود، و وارد"مدين"شد درخواست سومش رزق بود، كه در اينجا شعيب او را دعوت كرد كه مزد آب كشيدنش را به او بدهد، و علاوه بر اين خداوند رزق ده سال او را تامين كرد، و همسرى به او داد، كه مايه سكونت و آرامش خاطرش باشد.
"قالت احديهما يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوى الامين"
اينكه"استيجار"را بدون قيد ذكر فرموده، اين معنا را مىفهماند كه مراد اين بوده كه موسى (ع) اجير او شود، در همه حوائج او، و خلاصه قائم مقام خود شعيب باشد، در همه كارهايش، هر چند كه به اقتضاى مقام تنها مساله چراندن گوسفندان به نظر بيايد.
جمله"ان خير من استاجرت..."در مقام تعليل براى جمله"استاجره"است، و اين از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است، و تقدير آيه چنين است: "يا ابت استاجره لانه قوى امين، و خير من استاجرت هو القوى الامين ـ اى پدر او را اجير كن كه مردى نيرومند و امين است، و معلوم است كه بهترين اجير آن كسى است كه قوى و امين باشد".
و از اينكه دختر شعيب موسى (ع) را قوى و امين معرفى كرد، فهميده مىشود كه آن دختر از نحوه عمل موسى (ع) در آب دادن گوسفندان طرز كارى ديده كه فهميده او مردى نيرومند است، و همچنين از عفتى كه آن جناب در گفتگوى با آن دو دختر از خود نشان داد، و از اينكه غيرتش تحريك شد، و گوسفندان آنان را آب داد، و نيز از طرز به راه افتادن او تا خانه پدرش شعيب چيزهايى ديده كه به عفت و امانت او پى برده است.
از اينجا معلوم مىشود كه: گوينده جمله"يا ابت استاجره..."همان دخترى بوده كه به دستور پدرش رفت و موسى (ع) را به خانه دعوت كرد، همچنان كه روايات امامان اهل بيت (ع) و نيز نظريه جمعى از مفسرين همين را مىگويد.
"قال انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين على ان تاجرنى ثمانى حجج..."
در اين آيه شعيب (ع) پيشنهادى به موسى (ع) مىكند، و آن اينكه خود را براى هشت و يا ده سال اجير او كند، در مقابل او هم يكى از دو دختر خود را به همسرى به عقد وى درآورد، البته اين قرارداد عقد قطعى نبوده، به شهادت اينكه شعيب (ع) معين نكرده كه كدام يك از آن دو همسر وى باشند.
و از جمله"احدى ابنتى هاتين ـ يكى از اين دو دخترم"برمىآيد كه دختران در آن هنگام حاضر بودهاند، و معناى جمله"على ان تاجرنى ثمانى حجج"اين است كه: مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به نكاحت درآورم، در مقابل اينكه تو هم خودت را اجير كنى براى من در مدت هشت سال، و كلمه"حجج"جمع حجة است، كه مراد از آن يك سال است، و اينكه سال را حجه خواند به اين عنايت است كه در هر سال يك بار حج بيت الحرام انجام مىشود.
و از همين جا روشن مىگردد كه مساله حج خانه خدا جزو شريعت ابراهيم (ع) بوده، و در نزد مردم آن دوره نيز معمول بوده است.
"فان اتممت عشرا فمن عندك" ـ يعنى اگر اين هشت سال را به اختيار خودت به ده سال رساندى، كارى است كه خودت زايد بر قرارداد كردهاى، بدون اينكه ملزم بدان باشى.
"و ما اريد ان اشق عليك" ـ شعيب (ع) در اين جمله خبر مىدهد از نحوه كارى كه از او مىخواهد، و مىفرمايد كه من مخدومى صالح هستم، و نمىخواهم تو در خدمتگذارى من خود را به زحمت و مشقت اندازى.
"ستجدنى ان شاء الله من الصالحين" ـ يعنى من از صالحين هستم، و ان شاء الله تو هم اين معنا را در من خواهى يافت، پس استثناء (ان شاء الله) مربوط به صلاحيت او فى نفسه نيست، بلكه متعلق است به دريافت موسى.
"قال ذلك بينى و بينك ايما الاجلين قضيت فلا عدوان على و الله على ما نقول وكيل"
ضمير در"قال"به موسى (ع) برمىگردد، موسى در پاسخ شعيب (ع) گفت: "ذلك بينى و بينك"يعنى اين قرارداد كه گفتى و شرطها كه كردى، و اين معاهده كه پيشنهاد نمودى ثابت باشد بين من و تو، نه من مخالفت آن كنم، و نه تو."ايما الاجلين قضيت فلا عدوان على"اين جمله بيان آن دو مدتى است كه در كلام شعيب آمده و معين نشده بود، بلكه به طور مردد گفت: اگر ده سال تمامش كنى خودت كردهاى، و معناى جمله مورد بحث اين است كه: من خود اختيار دارم كه هر يك از اين دو مدت را بخواهم برگزينم، خلاصه اين اختيار واگذار به من است، اگر تنها هشت سال خدمت كردم، تو حق ندارى مرا به بيشتر از آن ملزم كنى، و اگر ده سال را برگزيدم باز هم نمىتوانى مرا از آن دو سال اضافى منع كنى.
"و الله على ما نقول وكيل" ـ خدا را در آنچه بين خود شرط و پيمان بستند، وكيل مىگيرد، كه به طور ضمنى او را گواه هم گرفته، تا در صورت تخلف و اختلاف حكم و داورى بين آن دو با او باشد، و به همين جهت نگفت خدا شاهد باشد، بلكه گفت وكيل باشد، براى اينكه شهادت و داورى هميشه با خدا هست، احتياج به شاهد گرفتن كسى ندارد، و اما وكيل شدنش وقتى است كه كسى او را وكيل خود بگيرد مانند يعقوب كه وقتى مىخواست از فرزندانش ميثاق بگيرد كه يوسف را به او برگردانند ـ بنا به حكايت قرآن كريم در آيه"فلما اتوه موثقهم قال" ـ گفت: "الله على ما نقول وكيل ـ خداوند بر آنچه مىگويم وكيل است" (48)
در كتاب كمال الدين (49) به سندى كه وى به سدير صيرفى دارد، از او از امام صادق (ع) روايت كرده كه در حديثى طولانى فرمود: مردى از اقصاى شهر دوان دوان آمد، و گفت: اى موسى درباريان در مشورتند كه تو را به قتل برسانند، پس بى درنگ بيرون شو، كه من از خيرخواهان توام، پس موسى ترسناك و انديشناك از مصر بيرون شد، و بدون اينكه مركبى و حيوانى و خادمى با خود بردارد، پستىها و بلنديهاى زمين را پشت سر گذاشت، تا به سرزمين مدين رسيد، در آنجا به درختى رسيد، و ديد كه در زير آن، چاهى است، و مردمى پيرامون چاه هستند، و آب مىكشند، و دو دختر ضعيف هم ديد كه با خود رمهاى گوسفند دارند، پرسيد شما چرا ايستادهايد؟ گفتند، پدر ما پيرى سالخورده است و ما دو دختر ناتوانيم، نمىتوانيم با اين مردان بر سر نوبت در بيفتيم، منتظريم تا آنان از آب كشيدن فارغ شوند، ما مشغول شويم.موسى دلش به حال آن دو دختر بسوخت، پس دلو را از آنان گرفت و به آن دو گفت گوسفندانتان را نزديك بياوريد، پس همه آنها را سيراب كرد، دختران همان صبح زود كه آمده بودند، برگشتند، در حالى كه هنوز مردان برنگشته بودند.
موسى سپس به زير درخت رفت، و در آنجا نشست، و گفت: پروردگارا من بدانچه كه به من از خير نازل كردهاى محتاجم.و روايت كرده كه: اين را وقتى گفت كه حتى به نيم دانه خرما هم محتاج بود، از سوى ديگر وقتى دختران نزد پدر برگشتند از آن دو پرسيد امروز چطور به اين زودى برگشتيد؟ گفتند بر سر چاه مردى صالح ديديم، كه دلش به حال ما سوخت، و برايمان آب كشيد، پدر به يكى از دختران خود گفت، برو آن مرد را نزد من آور، يكى از آن دو دختر با حالت شرم و حيا نزد آن جناب آمد، گفت پدرم تو را مىخواند تا مزد آب كشيدن تو را به تو بدهد.
روايت كرده كه: موسى به دختر گفت راه را به من نشان بده، خودت از پشت سرم بيا، براى اينكه ما دودمان يعقوب به پشت زنان نگاه نمىكنيم، پس وقتى نزد شعيب آمد و ماجراى خود را بدو گفت شعيب گفت مترس كه از شر مردم ستمكار نجات يافتى.
آنگاه گفت: من مىخواهم يكى از اين دو دختر را به عقد تو درآورم، به شرط اينكه تو هم هشت سال، خودت را اجير من كنى، اگر اين مدت را به ده سال رساندى اختيار با خود تو است پس روايت فرموده كه: موسى همان ده سال را خدمت كرد، چون انبياء همواره طرف فضل و تماميت را اختيار مىكنند.
مؤلف: در اين معنا روايتى نيز در تفسير قمى آمده (50) .
و در كافى از على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از شخصى كه نامش را برد، از امام صادق (ع) روايت كرده كه در ذيل حكايت كلام موسى كه گفت: "رب انى لما انزلت الى من خير فقير"فرمود: منظورش طعام بوده (51) .
مؤلف: عياشى هم نظير آن را از حفص از آن جناب روايت كرده، و عبارت روايت او چنين است : "طعام مقصودش بوده" (52) .و نيز از ليث از امام باقر (ع) نظير آن را آورده و در نهج البلاغه هم مثل آن را فرموده، يعنى فرمود: "به خدا قسم درخواست چيزى جز نانى كه آن را بخورد نكرد" (53) .
و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه از انس بن مالك روايت كرده كه گفت:
رسول خدا (ص) فرمود: وقتى موسى براى آن دو دختر آب كشيد و سپس به طرف سايه رفت، و گفت : "رب انى لما انزلت الى من خير فقير"آن روز موسى به يك مشت خرما محتاج بود (54) .
و در تفسير قمى مىگويد: يكى از دو دختر شعيب (ع) به پدر گفت: اى پدر او را اجير خود كن، چون بهترين اجير آن كسى است كه قوى و امين باشد، شعيب در پاسخ گفت: به من گفتى كه قوتش را از آب كشيدنش فهميدى، كه به تنهايى آن همه دلو از چاه كشيد، اما امانتش را از كجا به دست آوردى در پاسخ گفت: از اينجا كه به من گفت: تو پشت سر من بيا، و مرا راهنمايى كن، چون من از دودمانى هستم كه به پشت زنان نظر نمىكنند، من از اينجا فهميدم او مردى امين است، چون همين نظر نينداختن بدنبال زنان، خود از امانتدارى است (55) .
مؤلف: نظير اين را صاحب مجمع البيان از على (ع) روايت كرده (56) .
و نيز در مجمع البيان است كه: حسن بن سعيد، از صفوان، از ابى عبد الله امام صادق (ع) روايت كرده، كه در پاسخ شخصى كه پرسيد: كدام يك از آن دو دختر بود كه آمد و به موسى (ع) گفت: پدرم تو را مىخواند؟ فرمود: همان دختر كه بعدا با او ازدواج كرد، يكى ديگر پرسيد.كدام يك از دو مدت را خدمت كرد؟ در پاسخ فرمود: مدت بيشتر را، يعنى مدت ده سال را، شخص ديگر پرسيد: آيا قبل از ده سال با او عروسى كرد، يا بعد از آن؟ فرمود: قبل از آن شخص ديگر پرسيد: مگر مىشود كسى با زنى ازدواج كند و شرط كند كه مدت دو ماه مثلا براى پدرش خدمت كند، و آنگاه قبل از تمام شدن دو ماه با دختر عروسى كند؟ فرمود: موسى مىدانست كه شرط را به اتمام مىرساند، شخص ديگر پرسيد: از كجا مىدانست؟ فرمود: مىدانست زنده مىماند تا شرط شعيب را وفا كند (57) .
مؤلف: مساله اينكه موسى ده سال خدمت را به اتمام رسانيد، در الدر المنثور به چند طريق از رسول خدا (ص) نيز روايت شده (58) .
و در تفسير عياشى مىگويد: حلبى گفته: شخصى از امام صادق (ع) پرسيد: آيا قبل از بعثت رسول خدا (ص) خانه كعبه زيارت مىشد؟
فرمود: آرى، و تصديق اين معنا در قرآن است، كه از شعيب (ع) حكايت مىكند كه به موسى (ع) در داستان ازدواجش شرط كرد هشت حج، او را خدمت كند، و فرموده: "على ان تاجرنى ثمانى حجج"و نفرمود: "على ان تاجرنى ثمانى سنين" (59) .
پىنوشتها:
1) مجمع البيان، ج 7، ص .239
2) مفردات راغب، ماده"منن".
3) مفردات راغب ماده"مكن"به نقل از خليل.
4) روح المعانى، ج 20، ص .43
5) اينان مىخواهند شما را با سحر خود از سرزمينتان بيرون نموده، و راه و رسم زندگيتان را به دست نابودى و فراموشى بسپارند.سوره طه، آيه .63
6) چونكه پروردگارت به زمين وحى كرده.سوره زلزال، آيه .5
7) پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد.سوره نحل، آيه .68
8) سوره انعام، آيه .121
9) مجمع البيان، ج 7، ص .241
10) سوره نساء، آيه .92
11) مفردات راغب، ماده"خطا".
12) مجمع البيان، ج 7، ص .241
13) من محبتى از خودم بر تو افكندم و براى اينكه زير نظرم رشد كنى.سوره طه، آيه .39
14) روح المعانى، ج 20، ص .49
15) همان.
16) همان.
17) مجمع البيان، ج 7، ص .242
18) اگر ما قلب او را محكم نمىكرديم هر آينه آن را فاش و ظاهر مىكرد.
19) سوره يوسف، آيه .24
20) مجمع البيان، ج 7، ص .242
21) تفسير فخر رازى، ج 24، ص .231
22) الدر المنثور، ج 5، ص .120
23) معانى الاخبار، ص .79
24) نهج البلاغه صبحى الصالح، ص .506
25) تفسير قمى، ج 2، ص .135
26) تفسير قمى، ج 2، ص .135
27) مجمع البيان، ج 7، ص .241
28) معانى الاخبار، ص 226، ح .1
29) و ايشان را بر من گناهى است مىترسم مرا بكشند.سوره شعراء، آيه .14
30) مفردات راغب، ماده"وكز".
31) سوره شعراء، آيه .20
32) و كشتى مردى را و ما از اندوهت نجات داديم.سوره طه، آيه .40
33) گفتند پروردگارا ما به نفس خود ستم كرديم، و اگر تو ما را نيامرزى، و رحم نكنى، به طور مسلم از زيانكاران خواهيم بود.سوره اعراف، آيه .23
34) تفسير فخر رازى، ج 24، ص .234
35) روح المعانى، ج 20، ص .55
36) همان.
37) روح المعانى، ج 20، ص .55
38) همان.
39) سوره نساء، آيه .69
40) سوره فاتحه، آيه .7
41) سوره مريم، آيه .51
42) روح المعانى، ج 20، ص .57
43) تفسير قمى، ج 2، ص .137
44) عيون الاخبار، ج 1، ص .198
45) مجمع البيان، ج 7، ص .246
46) مراصد الاطلاع (المرصد) ص .362
47) مجمع البيان، ج 7، ص .247
48) سوره يوسف، آيه .66
49) كمال الدين و تمام النعمة، ص .150
50) تفسير قمى، ج 2، ص .139
51) فروع كافى، ج 6، ص .287
52) عياشى، ج 2، ص .330
53) نهج البلاغه صبحى الصالح، ص .226
54) الدر المنثور، ج 5، ص .125
55) تفسير قمى، ج 2، ص .138
56) مجمع البيان، ج 7، ص .248
57) مجمع البيان، ج 7، ص .250
58) الدر المنثور، ج 5، ص .127
59) تفسير عياشى، ج 1 ص 60 ح 99 ط الاسلاميه.