تفسير سوره طه (3)
يابنى إسرءيل قد أنجينكم من عدوكم و وعدنكم جانب الطور الأيمن و نزلنا عليكم المن و السلوى (80) كلوا من طيبت ما رزقنكم و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى (81) و إنى لغفار لمن تاب و ءامن و عمل صلحا ثم اهتدى (82) و ما أعجلك عن قومك يموسى (83) قال هم أولاء على أثرى و عجلت إليك رب لترضى (84) قال فإنا قد فتنا قومك من بعدك و أضلهم السامرى (85) فرجع موسى إلى قومه غضبن أسفا قال يقوم أ لم يعدكم ربكم وعدا حسنا أ فطال عليكم العهد أم أردتم أن يحل عليكم غضب من ربكم فأخلفتم موعدى (86) قالوا ما أخلفنا موعدك بملكنا و لكنا حملنا أوزارا من زينة القوم فقذفنها فكذلك ألقى السامرى (87) فأخرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا إلهكم و إله موسى فنسى (88) أ فلا يرون ألا يرجع إليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا (89) و لقد قال لهم هرون من قبل يقوم إنما فتنتم به و إن ربكم الرحمن فاتبعونى و أطيعوا أمرى (90) قالوا لن نبرح عليه عكفين حتى يرجع إلينا موسى (91) قال يهرون ما منعك إذ رأيتهم ضلوا (92) ألا تتبعن أ فعصيت أمرى (93) قال يبنؤم لا تأخذ بلحيتى و لا برأسى إنى خشيت أن تقول فرقت بين بنى إسرءيل و لم ترقب قولى (94) قال فما خطبك يسمرى (95) قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى (96) قال فاذهب فإن لك فى الحيوة أن تقول لا مساس و إن لك موعدا لن تخلفه و انظر إلى إلهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا (97) إنما إلهكم الله الذى لا إله إلا هو وسع كل شىء علما (98)
اى بنى اسرائيل! همانا ما شما را از دشمنان نجات داديم و طرف راست طور را با شما وعدهگاه كرديم، و من و سلوى براى شما فرود آورديم (80) .
از چيزهاى پاكيزه كه روزيتان كردهايم بخوريد و در مورد آن طغيان مكنيد كه غضب من به شما مىرسد و به هر كس كه غضب من برسد سقوط كرده است (81) .
و من آمرزگار همه آن كسانم كه توبه آورده و كار شايسته كرده و بر هدايت استوار بودهاند (82) .
اى موسى! براى چه با شتاب از قوم خود جلو افتادى؟ (83) .
عرض كرد: اينك آنها دنبال منند و من كه به شتاب آمدم بدين جهت بود كه تو اى پروردگار خوشنود شوى (84) .
فرمود: ما از پى تو قومت را امتحان كرديم و سامرى گمراهشان كرد (85) .
موسى خشمگين و اندوهگين سوى قوم خود بازگشت و گفت: اى قوم! مگر پروردگارتان شما را وعده نيكو نداده بود آيا اين مدت به نظرتان طولانى نمود، يا خواستيد غضب خدا شما را بگيرد كه از وعده من تخلف كرديد؟ (86) .
گفتند: ما به اراده خويش از وعده تو تخلف نكردهايم اما محمولههايى از زيور فرعونيان با خود برداشته بوديم كه در آتش افكنديم و همچنين سامرى نيز بيفكند (87) .
و براى آنها مجسمه گوسالهاى را ساخت كه صداى گوساله داشت گفت: اين خداى شما و خداى موسى است، و ايمان را رها كرد (88) .
آيا نمىديدند كه گوساله سخنى به آنها باز نمىگويد و براى ايشان سود و زيانى ندارد؟ (89) .
هارون از پيش به آنها گفته بود: اى قوم! گوسالهپرستى فريبتان داده است، پروردگارتان فقط خداى رحمان است، مرا پيروى كنيد و مطيع فرمانم شويد (90) .
گفتند: ما همچنان او را عبادت مىكنيم تا موسى به نزد ما برگردد (91) .
گفت: اى هارون وقتى ديدى كه ايشان گمراه شدند مانع تو چه بود؟ (92) .
كه از من متابعت كنى؟ چرا فرمان مرا عصيان كردى؟ (93) .
گفت: اى پسر مادرم! ريش و سر مرا مگير، من بيم داشتم بگويى ميان پسران اسرائيل تفرقه انداختى و رعايت گفتار من نكردى (94) .
گفت: اى سامرى قصه تو چيست؟ (95) .
گفت: چيزى را كه آنها نديدند بديدم و از جاى پاى فرشته مرسل كفى بر گرفتم و آن را در قالب گوساله انداختم كه ضميرم براى من چنين جلوهگر ساخت (96) .
گفت: برو كه نصيب تو در زندگى اين است كه (هر كس به تو نزديك شود) مرتب بگويى با من تماس نگير، و موعدى دارى كه هرگز از آن تخلف نكنند، خدايت را كه پيوسته به خدمتش كمر بسته بودى بنگر كه آن را بسوزانيم و به دريا بريزيم و پراكندهاش كنيم پراكندگى كامل (97) .
خداى شما فقط خداى يكتا است كه جز او خدايى نيست و علم او به همه چيز مىرسد (98) .
در اين آيات آخرين فصل از آنچه از سرگذشت موسى (ع) در اين سوره آمده ايراد شده است، و در آن خداى تعالى جملهاى از منتهاى خود را بر بنى اسرائيل مىشمارد، مانند اينكه از قبطيان نجاتشان داد، و در طرف راست طور ميعادى برايشان معين كرد، و من و سلوى برايشان نازل فرمود، آنگاه اين فصل را با داستان سامرى و گمراه كردنش مردم را به وسيله گوسالهپرستى، خاتمه داده است، و اين قصه متصل است به داستان ميعاد در طور.البته منظور اصلى از اين فصل بيان تعرض بنى اسرائيل است نسبت به غضب خدا كه با گوساله پرستى خود متعرض غضب الهى شدند، و به همين جهت داستان را با حرف عطف"واو"
نياورد، و مانند بقيه مسائل به اشاره برگزار نكرد، بلكه اين قصه را مفصل بيان نمود.
"يا بنى اسرائيل قد انجيناكم من عدوكم...".
به نظر مىرسد كه قولى در تقدير باشد، يعنى"گفتيم اى بنى اسرائيل"باشد و مراد از"عدوكم ـ دشمنتان"فرعون باشد، كه خدا غرقش كرد، و بنى اسرائيل را بعد از سالها محنت از شر او نجات داد.
"و واعدناكم جانب الطور الايمن" ـ كلمه ايمن منصوب است تا صفت جانب باشد، (طرف راست طور) و بعيد نيست مراد از اين مواعده همان مواعدهاى باشد كه خداى عز و جل با موسى كرد، كه سى روز در ميقات بماند، تا تورات را بر او نازل كند، كه داستانش در سوره بقره و غير آن گذشت و همچنين داستان انزال من و سلوى، كه ديگر به شرح آن نمىپردازيم.
"كلوا من طيبات ما رزقناكم" ـ گو اينكه كلمه"كلوا"امر است و معنايش اين است كه بايد بخوريد، ولى منظور اباحه است، يعنى مىتوانيد بخوريد و اضافه كلمه "طيبات"بر جمله"ما رزقناكم"از باب اضافه صفت به موصوف است، (يعنى آنچه روزيتان كرديم كه اين صفت دارد طيب است) چون معنا ندارد رزق را به خود نسبت دهد، و آنگاه آن را دو قسم كند طيب و غير طيب، آرى خدا غير طيب روزى نكرده، همچنانكه خود فرموده: "و رزقناهم من الطيبات" (1) .
"و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى" ـ ضمير در"فيه"به اكل بر مىگردد، آنجا كه فرمود: "كلوا من طيبات"و طغيان در خوردن به اين است كه نعمت خدا كفران شود و شكرش به جاى نيايد، همچنانكه به جا نياوردند و گفتند: "يا موسى لن نصبر على طعام واحد فادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها" (2) .
جمله"فيحل عليكم غضبى"هر چند به ظاهر خبر از آينده است ولى معنايش اين است كه غضب من بر شما واجب و لازم شود، و كلمه"يحل"از حلول دين، (سر رسيدن مدت قرض) است، و"حل ـ يحل "از باب ضرب يضرب است، و"غضب"يكى از صفات خداى تعالى است كه البته صفت فعل او و مصداق اراده او است، اراده اينكه مكروهى به بندهاش برساند، به اينكه اسباب رسيدن آن را كه ناشى از معصيت عبد است فراهم سازد.
"و من يحلل عليه غضبى فقد هوى" ـ يعنى هر كه غضب من متوجه او شود سقوط مىكند و اين سقوط به هلاكت تفسير شده است.
"و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى"
در اين آيه وعده رحمت مؤكد دنبال وعيد سخت آمده، و لذا خود را به كثرت مغفرت توصيف كرده و فرموده: "من بسيار آمرزندهام"و نفرمود: "من آمرزندهام"و يا"من به زودى مىآمرزم ".
كلمه"تاب"ماضى از توبه است و توبه به معناى برگشتن است، همانطور كه برگشتن از معصيت خدا به اطاعت او توبه است و همچنين برگشتن از شرك به توحيد نيز توبه است، ايمان هم همچنانكه به خدا ايمان است، به آيات خدا كه يا انبياء و رسل او است و يا احكامى است كه ايشان آوردهاند نيز ايمان است، و در قرآن كريم استعمال ايمان در هر دو معنا بسيار آمده، همچنانكه استعمال توبه در هر دو معنايى كه گفتيم زياد آمده است.
و بنى اسرائيل همچنانكه آلوده به گناهان شدند و بدين وسيله فاسق گرديدند، همچنين آلوده به شرك و مثلا پرستش گوساله شدند، با اين حال ديگر وجهى نيست كه كلام را از ظاهر اطلاقش كه هم توبه از شرك را مىگيرد و هم توبه از معصيت را، هم ايمان به خدا را شامل است و هم ايمان به آيات او را، و نيز ظاهر اطلاقش كه هم تائبين و مؤمنين از بنى اسرائيل را شامل است و هم غير بنى اسرائيل را، ـ هر چند بنى اسرائيل مورد خطابند ـ برگردانيم، چون صفات الهى از قبيل مغفرت و غير آن، اختصاص به قوم معينى ندارد.
پس معناى آيه ـ و خدا داناتر است ـ اين است كه من بر هر انسانى كه توبه كند و ايمان آورد چه اينكه از شرك توبه كند و چه از معصيت و چه اينكه به من ايمان آورد و چه به آيات من از پيغمبرانم و احكامى كه مىآورند، و از آنچه تاكنون كرده پشيمان گشته عمل صالح كند، و مخالفت و تمرد را در گناهانى كه كرده مبدل به اطاعت در آن نمايد، من نسبت به او بسيار آمرزندهام، و اينكه گفتيم مخالفت و تمرد را در گناهانى كه كرده مبدل به اطاعت در آن نمايد، بدين جهت بود كه اصل معناى برگشتن تحقق يابد، كه تفصيل آن در تفسير آيه "انما التوبة على الله" (3) در جلد چهارم اين كتاب گذشت.
و اما در جمله"ثم اهتدى"، كلمه"اهتداء"در مقابل ضلالت است، همچنانكه آيه شريفه"من اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضل فانما يضل عليها" (4) و آيه"لا يضركم من ضل اذا اهتديتم" (5) شاهد آن است.
در اين معنا كه گفتيم حرفى نيست، بحث در اين است كه مراد از آن چيست؟
(چگونه مىشود كه شخصى توبه كند و ايمان هم بياورد و عمل صالح نيز انجام دهد، و در عين حال در مقام هدايت هم بر آيد) ؟ آيا مراد اين است كه در خود آن چيزى كه از آن توبه كرده گمراه نشود، يعنى دو باره مرتكب آن نگردد؟ كه اگر مراد اين باشد آيه شريفه مىفهماند :
"توبه از گناه نسبت به آنچه كه قبل از توبه كرده مفيد است و نسبت به آنچه بعد از توبه مرتكب شود فائدهاى ندارد".
و يا اين است كه در غير آن چيزى كه از آن توبه كرده گمراه نشود كه در اين صورت آيه شريفه مىفهماند آمرزش خدا تنها نسبت به گناهانى كه از آن توبه كرده مفيد است نه ساير گناهان، و به عبارت ديگر وقتى به طور تام و كامل مفيد است كه در غير آن گناه نيز گمراه نشود؟ و يا هر دو معنا مراد است؟ .
از ظاهر عطف به حرف"ثم"چنين استفاده مىشود كه معناى اول است، پس افاده مىكند ثبات و استقامت بر توبه را، و در نتيجه برگشت آيه به اشتراط اصلاح است كه در آياتى ديگر صريحا ذكر شده مانند آيه"الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان الله غفور رحيم" (6) .
ليكن اگر معناى آيه اين باشد دو اشكال باقى مىماند:
اول اينكه: نكته تعبير"به غفار"كه صيغه مبالغه و دال بر كثرت است، چيست و چه معنا دارد كه خداى تعالى نسبت به كسى كه يك گناه كرده، و توبه هم نموده بسيار آمرزنده باشد؟ .
دوم اينكه: لازمه اين معنا اين مىشود كه هر كس حكمى از احكام خداى را مخالفت كند كافر به آن باشد هر چند كه صريحا اعتراف كند كه اين حكم از ناحيه خدا است، و اگر در آن مخالفت هم كرده تنها به خاطر غلبه هوى و پيروى آن بوده، نه اينكه خواسته باشد حكم خداى را رد كند و حال آنكه چنين كسى كافر نيست، مگر اينكه كسى بگويد: آيه شريفه از آنجايى كه مشتمل بر جمله"تاب و آمن"مىباشد، تنها مشرك و رد كننده حكمى از احكام خدايرا شامل مىگردد، ولى اين، اشكال را رفع نمىكند.
در حل اين دو اشكال ممكن است كسى بگويد: مراد از توبه و ايمان، توبه از شرك، و ايمان به خدا است، همچنانكه در اغلب مواردى كه در كلام خداى تعالى ذكر توبه و ايمان هر دو شده، همين معنا مراد است، و بنا بر اين، مراد از جمله"و عمل صالحا"اطاعت احكام خداى تعالى باشد به اينكه از اوامرش مؤتمر و از نواهيش منتهى گردد، و معناى آيه چنين مىشود : "هر كسى از شرك توبه كند و به خدا ايمان آورد، و آنچه را كه خدا تكليفش كرده است انجام دهد، من براى گناهانش بسيار آمرزندهام، لغزشهايش را يكى پس از ديگرى مىآمرزم"، و بديهى است كه وقتى موارد لغزش او و آمرزش خدا بسيار شد او بسيار آمرزنده خواهد بود.
خداى تعالى نظير اين معنا را كه همان آمرزش گناهان باشد در جاى ديگر بيان كرده و فرموده : "ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سياتكم" (7) .
پس اينكه فرمود: "و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا"درست منطبق بر آيه سوره نساء مىشود، تنها فرق ميان آن دو، شرطى است كه در آيه مورد بحث اضافه شده، و آن قيد"ثم اهتدى "است كه حكم مغفرت را تقييد مىكند و از آن كه به معناى اهتداء به سوى طريق است بر مىآيد : حكم مغفرت وقتى شامل حال مؤمن عامل به اعمال صالح مىشود كه اعمال صالح را از طريقش انجام دهد، و از باب آن وارد شود.
در كلام خداى تعالى قيد و شرطى كه ايمان به خدا و عمل صالح را در تاثير و قبولش نزد خدا مقيد و مشروط كند نمىبينيم مگر همين قيد كه شخص، به رسول هم ايمان داشته باشد، به اين معنا كه تسليم رسول باشد و او را در هر كار و امرى چه بزرگ و چه كوچك اطاعت كند و دين خود را از او بگيرد، و راهى را كه او پيش پايش گذاشته سير نمايد، و بدون هيچ استبداد او را پيروى كند، از خود بدعت درست نكند كه پيروى بدعت پيروى خطوات شيطان است.
و كوتاه سخن اينكه ولايت رسول بر مؤمنين در دين و دنيايشان قيدى است كه ايمان به خدا و عمل صالح را در تاثيرش مقيد كرده، زيرا خداى تعالى ولايت رسول را تشريع و اطاعتش را واجب فرموده، مردم بايد از او اخذ كنند، و به او تاسى جويند و اين مطلب در آيات بسيار زيادى تذكر داده شده، كه نه حاجتى به ايراد بسيارى از آنها است و نه مجالى براى شمردن يك يك آنها، پس بنا بر اين، به فرموده قرآن: "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم" (8) .
از صريح عموم داستانهاى بنى اسرائيل كه قرآن كريم آنها را نقل كرده بر مىآيد كه بنى اسرائيل با اينكه به خداى سبحان ايمان داشتند و رسالت موسى و هارون (ع) را تصديق كرده بودند، ولى در باره ولايت آن دو بزرگوار يا متوقف بودهاند و يا نظير متوقف، و شايد همين توقف آنان باعث بوده كه در آيات مورد بحث بعد از نهى بنى اسرائيل از طغيان، و تخويف آنان از غضب خدا فرموده است"و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى"خلاصه بدان جهت بوده كه قيد"ثم اهتدى"را بر ايمان به خدا و عمل صالح اضافه كرده است.
پس معلوم شد كه مراد از"اهتداء"در آيه شريفه همان شرطى است كه ساير آيات قرآنى نيز بدان راهنمايى فرموده و آن عبارت است از پيروى پيغمبر در امر دين و دنيا، و به عبارت ديگر اهتداء به ولايت رسول خدا (ص) است.
اين را گفتيم تا حال آنچه در تفسير جمله"ثم اهتدى"گفتهاند روشن شود و معلوم گردد كه هيچ يك صحيح نيست، مثلا بعضى (9) گفتهاند: معناى اهتداء اين است كه شخص ملازم ايمان باشد، يعنى در ايمانش استمرار داشته باشد، و مادام الحياة بر آن پايدار باشد.
بعضى (10) ديگر گفتهاند كه: معنايش اين است كه در ايمان خودش شك نكند.بعضى (11) ديگر گفتهاند: يعنى به سنت رسول خدا (ص) عمل كند، و راه بدعت را نرود، بعضى (12) ديگر گفتهاند: اهتداء اين است كه بداند براى عملش ثوابى است كه با آن پاداش داده مىشود .بعضى (13) ديگر گفتهاند اهتداء عبارت است از پاك كردن دل از اخلاق ذميمه و زشت.بعضى (14) ديگر گفتهاند: عبارت است از اينكه عقيده خود را از اينكه دچار خرافات گردد حفظ كند و نگذارد از هيچ جهت اعتقاد باطل و مخالف حق با آن آميخته گردد.چون اهتداء به اين معنا چيزى است زائد بر ايمان و عمل صالح، و منظور همه اين مفسرين هم اين است كه براى اهتداء معنايى بياورند كه غير از ايمان به خدا و عمل صالح، و چيزى زائد بر آن باشد، ولى براى هيچ يك از آنها دليلى نيست.
"و ما اعجلك عن قومك يا موسى...لترضى".
اين آيه حكايت گفتگويى است كه ميان خداى سبحان و موسى در باره ميعاد طور واقع شده كه آن هنگامى كه تورات در طور نازل مىشد، و داستانش در سوره اعراف مفصلا آمده.
ظاهر سياق مىرساند كه پرسش خداى تعالى پرسش از علت جلو افتادن موسى از بنى اسرائيل در رفتن به طور است، گويا جا داشت موسى بايستد تا قوم خود را هم همراه ببرد يعنى با هم بروند، چرا او عجله كرد و جلو افتاد؟ "و ما اعجلك عن قومك يا موسى ـ اى موسى! چه چيزى تو را بر آن وا داشت كه از قومت جلو بيفتى؟ "در پاسخ عرضه داشت: "هم اولاء على اثرى"يعنى قوم من اين است، دارند دنبالم مىآيند، و به زودى به من ملحق مىشوند، "و عجلت اليك رب لترضى ـ و من براى رضاى تو عجله كردم" (يعنى علت عجلهام تحصيل رضاى تو بود) .
ظاهرا مراد از"قوم"كه فرموده: دنبال سر موسى بودند، آن هفتاد نفرى باشد كه براى ميقات پروردگارش انتخاب كرده بود، چون از ظاهر اينكه هارون را خليفه خود در بنى اسرائيل كرد، و نيز از ساير جهات داستان، و اينكه در آيات بعد به قومش مىفرمايد: "ا فطال عليكم العهد ـ آيا براى اينكه دير برگشتم چنين كرديد؟ "بر مىآيد كه منظور اين نبوده كه تمامى بنى اسرائيل را در طور حاضر كند، و با همه آنان حركت نمايد.
و اما اينكه اين سؤال خداى تعالى چه وقت صورت گرفته در ابتداى حضور موسى در ميعاد طور يا در اواخر آن؟ آيه شريفه با هر دو مىسازد، چون سؤال از اينكه چرا عجله كردى غير از خود عجله است كه مقارن با سير و ملاقات است، و همينكه احتمال داديم سؤال در ابتداى ورود موسى به طور نبوده باشد اين احتمال هم موجه مىشود كه با در نظر گرفتن اينكه گمراه شدن بنى اسرائيل به وسيله سامرى به خاطر دير كردن موسى بوده، جمله"فانا قد فتنا قومك من بعدك"در اواخر روزهاى ميقات به موسى ابلاغ شده است، و ديگر حاجتى به آن چاره جوييهايى كه مفسرين در توجيه آيات ذكر كردهاند نيست.
"قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامرى"
كلمه"فتنه"به معناى امتحان و اختبار است و اگر اضلال را به سامرى ـ كه گوساله را درست كرده و بنى اسرائيل را به عبادت آن وا داشت ـ نسبت داده، به خاطر اين بوده كه سامرى يكى از عوامل ضلالت آنان بوده.
و حرف"فاء"در جمله"فانا قد فتنا قومك"براى تعليل است و مطلبى را كه از مفهوم سياق بر مىآيد تعليل مىكند، زيرا از قول موسى كه گفت: "هم اولاء على اثرى"
فهميده مىشود كه مردمش در هنگام بيرون آمدنش وضع خوبى داشتهاند، و پيش آمدى كه مايه دلواپسى موسى در غيبتش باشد پيش نيامده بود، و چون از ناحيه آنان خاطرش جمع بوده خطاب شده كه خيلى خاطر جمع نباش ما بعد از آمدنت آنان را آزموديم، درست از امتحان در نيامدند و گمراه شدند.
و كلمه"قومك"با اينكه ممكن بود بفرمايد: "فانا قد فتناهم"از باب به كار بردن اسم ظاهر در جاى ضمير است، و شايد مراد از آن غير قوم در آيه قبلى باشد، يعنى مراد از آن در اين آيه عموم مردم باشد، و مراد از قوم در آيه قبلى آن هفتاد نفرى باشد كه براى بردن ميقات انتخاب نموده بود.
"فرجع موسى الى قومه غضبان اسفا...فاخلفتم موعدى".
كلمه"غضبان"صفت مشبهه از ماده غضب است، و همچنين كلمه"اسفا"كه از اسف با دو فتحه و به معناى اندوه و شدت غضب است، و كلمه"موعد"به معناى وعده، و "اخلاف موعد"به معناى خلف وعده است، موسى (ع) وقتى از ميقات برگشت و آن وضع را ديد سخت در خشم شد و پس از چند جمله گفت: چرا وعدهاى كه داديد كه بعد از من نيكو جانشينيم كنيد تا من برگردم خلف كرده عهد مرا شكستيد؟ مؤيد اين معنا آيه ديگرى است كه همين معنا را مىرساند و مىفرمايد : "بئسما خلفتمونى من بعدى" (15) .
و معناى آيه مورد بحث اين است كه موسى به قوم خود برگشت در حالى كه غضبناك و سخت خشمگين ـ و يا اندوهناك ـ بود و شروع كرد به ملامت ايشان بر كارى كه كرده بودند و گفت: اى قوم مگر پروردگارتان وعده نيكو نداد و آن اين بود كه تورات را بر ايشان نازل كند كه در آن حكم خدا است و عمل به آن مايه سعادت دنيا و آخرت ايشان است و يا اين بود كه ايشان را از شر دشمن نجات داده، در زمين مكنتشان دهد، و به نعمتهايى بزرگ اختصاصشان بدهد"ا فطال عليكم العهد ـ آيا من دير كردم"؟ كه مقصود دير شدن، دير شدن مدت مفارقت موسى از ايشان است، به طورى كه از برگشتن وى مايوس شده، نظامشان مختل شده است"ام اردتم ان يحل عليكم غضب من ربكم ـ و يا خواستيد غضبى از پروردگارتان به شما برسد"؟ پس به اين منظور با كفر به خدا راه طغيان پيش گرفتيد، و بعد از ايمان به خدا به پرستش گوساله پرداختيد، "فاخلفتم موعدى"، و وعدهاى كه به من داديد كه بعد از رفتنم نيكو جانشينيم كنيد تخلف كرديد.
و چه بسا در معناى جمله"فاخلفتم موعدى"معانى ديگرى گفته شده:
مثلا بعضى (16) گفتهاند كه: خلف كردن بنى اسرائيل وعده موسى را، اين بوده كه موسى دستور داده بود دنبال او به ميقات بروند و ايشان نرفتند.و بعضى (17) ديگر گفتهاند كه:
موسى دستور داده بود هارون را اطاعت كنند، تا او برگردد، ولى خلف وعده كردند.و از اين قبيل اقوال ديگر.
"قالوا ما اخلفنا موعدك بملكنا..."
كلمه"ملك" ـ به فتح ميم و سكون لام ـ مصدر از"ملك ـ يملك"است، و گويا مراد از جمله، "ما اخلفنا موعدك بملكنا"اين باشد كه ما با اختيار خود تو را مخالفت و وعدهات را خلف نكرديم، ـ همچنانكه بعضى (18) اينطور معنا كردهاند ـ و ممكن هم هست مراد اين باشد كه ما از اموال و ملك خود چيزى براى ساختن گوساله مصرف نكرديم، تا در اين امر قصد عمدى داشته باشيم و ليكن ما اموال و اثقال و زيور آلات قوم را حمل مىكرديم، (چون خسته شديم) آنرا انداختيم سامرى برداشت و در كوره ريخت، و با آن اين گوساله را درست كرد.
كلمه"اوزار"جمع"وزر"، به معناى ثقل و سنگينى است و كلمه"زينت"به معناى زيور است، مانند گردن بند و گوشواره و دستبند، و كلمه"قذف"و"القاء"و"نبذ"
هر سه به يك معنا است و آن عبارت است از طرح و انداختن.
و معناى اينكه گفتند: "و لكنا حملنا اوزارا..."، اين است كه"ليكن بارهايى از زيور آلات قوم با ما بود"و بعيد نيست كه مقصود قوم فرعون باشد ـ و ما آنها را انداختيم و اين چنين سامرى آنها را بينداخت ـ يعنى در آتش بينداخت و يا او نيز هر چه در دست داشت مانند ما بينداخت و آنگاه گوساله را بيرون آورد.
"فاخرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا الهكم و اله موسى فنسى"
در كلمه"اخرج"دلالتى است بر اينكه كيفيت ساختن گوساله پنهانى و دور از مردم بوده، چون فرموده گوسالهاى برايشان بيرون آورد، و كلمه"جسد"به معناى جثهاى است كه جان نداشته باشد، و به هيچ وجه بر بدن جاندار اطلاق نمىشود، اين نيز دلالت دارد بر اينكه گوساله مذكور بىجان بوده، و در آن هيچ اثرى از آثار حيات نبوده، و كلمه"خوار" ـ به ضمه خاء ـ به معناى آواز گوساله است.
و چه بسا مفسرين جمله"فكذلك القى السامرى فاخرج لهم..."را كلامى مستقل گرفتهاند كه يا كلام خداى سبحان و بعد از خاتمه كلام قوم است كه گفتند"فقذفناها"و يا از كلام خود قوم است، و بنا بر نظريه اين مفسرين ضمير در كلمه"قالوا"به بعض قوم بر مىگردد، و ضمير در"فاخرج لهم"به بعض ديگر قوم، همچنانكه ظاهر هم همين است.
و ضمير در"نسى"به قول بعضى (19) از مفسرين به موسى بر مىگردد، و معنا اين است كه گفتند: اين است معبود شما و معبود موسى، ولى موسى اين معبود خود را فراموش كرده و با اينكه اينجا است او به جستجوى آن به (كوه) طور رفته.بعضى (20) ديگر گفتهاند ضمير آن به سامرى بر مىگردد و مراد از آن فراموش كردن خداى تعالى است بعد از آنكه به ياد او بود، چون به او ايمان آورده بود و معنايش اين است كه سامرى بعد از آنكه به پروردگارش ايمان آورده بود او را فراموش كرده، عملى انجام داد كه قوم را گمراه نمود.
و ظاهر جمله"فقالوا هذا الهكم و اله موسى"از آنجا كه نسبت گفتن را به جمع داده و فرمود : "گفتند"اين است كه در قضيه ساختن گوساله، افراد ديگرى همدست سامرى بودهاند.
"ا فلا يرون الا يرجع اليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا".
اين فقره از آيات مورد بحث، پرستندگان گوساله را توبيخ مىفرمايد به اينكه: چيزى را پرستيدند كه مىدانند جوابگوى ايشان نيست و دعايشان را مستجاب نمىكند، و مالك نفع و ضررى از ايشان نيست تا ضررى را از آنان دفع و نفعى را به سويشان جلب كند و از ضروريات عقلهاى خود ايشان است كه رب و معبود بايد دعاى پرستنده خود را مستجاب كند و ضرر او را دفع نموده منافع را به سويش جلب نمايد و خلاصه مالك نفع و ضرر معبود و مربوبش باشد .
"و لقد قال لهم هرون من قبل يا قوم انما فتنتم به و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى".
در اين فقره توبيخ و سرزنش ايشان را تاكيد نموده و تقرير جرم آنان را بيشتر مىكند، و معنايش اين است كه ايشان علاوه بر اينكه به احكام ضرورى عقولشان و تذكرات آن متذكر نگشته از پرستش گوساله دست بر نمىدارند، و به چشم خود نمىبينند، و به عقل خود تعقل نمىكنند، از طريق گوش نيز متذكر نگشته و به آنچه كه به گوششان مىرسد اعتناء نمىنمايند، چون پيامبرشان هارون به ايشان گفت كه اين گوساله فتنهاى است كه بدان مبتلا شدهاند، و پروردگارشان خداى رحمان عز و جل است و واجب است او را كه پيامبرشان است پيروى و اطاعت كنند.
ولى سخن او را رد كرده و گفتند: "لن نبرح عليه عاكفين حتى يرجع الينا موسى"
اين گوساله را مىپرستيم تا آنكه موسى نزد ما برگردد و ببينيم او در باره گوساله چه مىگويد و چه دستور مىدهد.
"قال يا هرون ما منعك اذ رأيتهم ضلوا الا تتبعن ا فعصيت امرى".
موسى (ع) به ميان قوم برگشته و با آنان در باره گوساله صحبت كرد و سپس رو به برادرش كرده با او صحبت نمود، چون او يكى از مسؤولين سهگانه در اين آزمايش و محنت بوده، و موسى او را خليفه خود در ميان آنان كرده، سفارش كرده بود كه"اخلفنى فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين" (21) .
و گويا اينكه فرمود: "ما منعك"متضمن اين معنا است كه: "چه چيز تو را بر آن وا ـ داشت "يعنى چه چيز تو را واداشت كه از من پيروى نكنى و چه چيز مانع پيروى تو از من شد؟ و يا چه چيز تو را با دعوت به سوى خود از پيروى من منع كرد؟ پس اين تعبير نظير آيه "قال ما منعك ان لا تسجد اذ امرتك" (22) است.
و معناى آن اين است كه موسى در عتاب به هارون گفت: "چه چيز تو را از پيروى طريقه و روش من كه جلوگيرى قوم از ضلالت و غيرت به خرج دادن در راه خدا است باز داشت، آيا دستور مرا عصيان كردى كه گفته بودم سبيل مفسدان را پيروى مكن؟ ".
"قال يا بن ام لا تاخذ بلحيتى و لا برأسى..."
كلمه"يا بن ام"در اصل"يا بن امى"بوده و اين تعبيرى است كه براى به رحم آوردن طرف براى تحريك كردن و رأفت او آورده مىشود، هارون آن را گفت تا شايد غضب موسى را فرو بنشاند، و از اينكه گفت: "سر و ريش مرا مگير"معلوم مىشود كه موسى از شدت غضب موسى سر و ريش هارون را گرفت تا او را بزند، همچنانكه قرآن كريم در جاى ديگر نيز فرموده:
"و اخذ برأس اخيه يجره اليه" (23) .
"انى خشيت ان تقول فرقت بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى" ـ اين جمله، تعليل مطلبى است كه حذف شده، چون كلام دلالت بر آن داشته، و حاصل آن مطلب اين است كه اگر مىخواستم از پرستش گوساله جلوگيرشان شوم و مقاومت كنم هر چند به هر جا كه خواست منجر شود، مرا جز عده مختصرى اطاعت نمىكردند، و اين باعث مىشد بنى اسرائيل دو دسته شوند، يكى مؤمن و مطيع و ديگرى مشرك و نافرمان و اين دودستگى باعث مىشد كه وحدت كلمهشان از بين برود و اتفاق ظاهرىشان جاى خود را به تفرقه و اختلاف بسپارد و چه بسا كار به كشتار هم مىانجاميد لذا به ياد سفارش تو افتادم كه مرا دستور به اصلاح دادى و فرمودى: "اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين"و لذا ترسيدم وقتى كه بر مىگردى تفرقه و دو دستگى قوم را ببينى اعتراض كنى كه: "فرقت بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى ـ رعايت سفارش مرا نكردى و ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى".
اين آن عذرى است كه هارون به آن تمسك جست، و موسى (ع) عذرش را پذيرفت، هم او را و هم خود را دعا كرد كه دعايش در سوره اعراف چنين آمده: "رب اغفر لى و لاخى و ادخلنا فى رحمتك و انت ارحم الراحمين" (24)
"قال فما خطبك يا سامرى"
در اين جمله موسى (ع) بعد از فراغت از باز خواست برادر، روى سخن را متوجه سامرى ـ كه يكى از مسؤولين سهگانه است و كسى است كه مردم را گمراه كرده ـ نموده است.
و كلمه"خطب"به معناى امر عظيم و كار بس بزرگى است و از او مىپرسيد: كار بزرگى كردى؟ .
"قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى"
راغب در مفردات مىگويد: "بصر"نام عضوى است كه مىبيند و در قرآن در مواردى استعمال شده مانند"كلمح البصر"و"اذ زاغت الابصار"و در نيرويى كه در باصره هست، و نيز در نيروى دراكه قلب استعمال مىشود، مانند آيه شريفه"فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد"و نيز آيه شريفه"ما زاغ البصر و ما طغى"و جمع"بصر"، "الأبصار"و جمع "بصيرة"، "بصائر"مىآيد، مانند آيه شريفه"فما اغنى عنهم سمعهم و لا ابصارهم"و هرگز به عضو بينايى، بصيرت نمىگويند، در مورد بصر مىگويند"ابصرت"و در مورد بصيرت "ابصرته و بصرت به"و كم مىشود كه در مورد حس بينايى كلمه"بصرت"را به كار ببرند مگر اينكه بصيرت را هم با آن جمع كنند (25) .
و در معناى"قبضت قبضة"بعضى (26) گفتهاند كلمه"قبضه"مصدر به معناى اسم مفعول است ولى به آن اشكال كردهاند و گفتهاند (27) كه هر گاه مصدر به معناى اسم مفعول باشد حرف تاء در آخرش در نمىآيد، مىگويند: اين حله نسج (بافت) يمن است و نمىگويند: نسجه يمن است، پس متعين آن است كه قبضه را در آيه حمل بر مفعول مطلق كنيم.شخصى (28) ديگر به او ايراد كرده كه در جايى حرف تاء در آخر مصدر به معناى مفعول در نمىآيد كه بخواهد بر تحديد و دفعه دلالت كند، نه بر صرف مؤنث بودن مثل كلمه مورد بحث، ولى اين اشكال وارد نيست زيرا: اينكه تاء قبضه براى صرف تانيث باشد اول حرف است و خود عين مدعا است، نه دليل.
كلمه"اثر"در جمله"من اثر الرسول"شكلى است كه از پاى آدمى در هنگام راه رفتن بر زمين مىافتد و در آن نقش مىبندد، و اصل در معناى آن، هر نشانه و علامتى است كه از هر چيزى بعد از رفتن آن به جاى مىماند، به طورى كه هر كس ببيند به آن چيز پى مىبرد، مانند ساختمانى كه اثر بنا است، و مصنوع كه اثر صانع است، و علم كه اثر عالم است و...و از اين جهت جاى پا را كه بر زمين نقش مىبندد اثر اقدام گويند.
كلمه"رسول"به معناى كسى است كه حامل پيامى باشد و در قرآن كريم، هم بر رسول بشرى كه حامل رسالت خدا به سوى خلق است اطلاق مىشود و هم بر جبرئيل كه حامل وحى الهى است، همچنانكه فرموده: "انه لقول رسول كريم" (29) و هم همه ملائكه، رسل خوانده شدهاند مانند آيه"بلى و رسلنا لديهم يكتبون" (30) و نيز مانند: "جاعل الملائكة رسلا اولى اجنحة" (31) .
آيه مورد بحث، جواب سامرى از باز خواست موسى (ع) را حكايت مىكند كه پرسيد: "فما خطبك يا سامرى"و چون اين سؤال به دو سؤال تجزيه مىشود: يكى اينكه:
حقيقت اين عملى كه كردى چيست؟ و دوم اينكه: چه چيز تو را وادار به اين عمل نمود؟ و به طورى كه از سياق بر مىآيد جمله"و كذلك سولت لى نفسى"پاسخ از سؤال دوم است و حاصلش اين است كه تسويل نفسانى من باعث شد به اينكه من بكنم آنچه را كه كردم، و اما پاسخ سؤال اول به اينكه حقيقت اين عمل چه بوده؟ مطلبى است كه جمله"بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول"بدان اشاره مىكند، و در هيچ جاى قرآن كريم نه در موارد نقل اين داستان و نه در هيچ موردى كه ارتباطى با آن داشته باشد بيانى كه جمله مذكور را توضيح دهد نيست، و به همين جهت مفسرين در معناى آن اختلاف كردهاند.
بيشتر مفسرين بر طبق روايات وارده در اين داستان گفتهاند: سامرى جبرئيل را در هنگامى كه به موسى (ع) نازل مىشد، تا به او وحى برساند ديد و يا ديد كه بر اسبى بهشتى سوار است و نازل شد تا فرعون و لشكريانش را براى غرق شدن به دريا راهنمايى كند، در آن موقع مشتى از خاك زير پاى اسب او يا زير پاى خود جبرئيل برداشته، با خود نگه داشت.
و از خاصيتهاى اين خاك اين بوده كه به هر چيز مىريختند جان مىگرفت و زنده مىشد، سامرى خاك را همچنان داشت، تا روزى كه آن گوساله را ساخت و خاك را در آن ريخت و در دم جان گرفت و حركت كرد و به صدا در آمد.
پس مراد از اينكه فرمود: "بصرت بما لم يبصروا به ـ من چيزى ديدم كه مردم نديدند"ديدن جبرئيل است در هنگامى كه يا پياده و يا سواره نازل مىشد، خلاصه مفادش اين است كه من او را شناختم و مردم نشناختند و مراد از اينكه گفت: "فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها "اين است كه من مشتى از خاك زير پاى جبرئيل و يا خاك زير پاى اسب جبرئيل گرفتم، و مقصود از"رسول"جبرئيل است، و مراد از"نبذتها"اين است كه آن را بر طلاهايى كه آب كرده و به صورت گوساله در آورده بودم ريختم، زنده شد و صداى گوساله در آورد.
و بزرگترين اشكالى كه به اين روايات وارد مىشود اين است كه به طورى كه در بحث روايتى خواهيد ديد مخالف با ظاهر كتاب است، براى اينكه كلام خداى تعالى تصريح دارد بر اينكه گوساله مذكور جسدى بوده كه صداى گوساله داشته و كلمه جسد به معناى جثهاى است كه روح نداشته باشد.و بر جسم جاندار و زنده اطلاق نمىشود.
علاوه بر اين، اشكالات ديگرى بر آن روايات وارد شده كه در همان بحث روايتى آينده نقل خواهد شد.
و از ابو مسلم (32) نقل شده كه در تفسير آيه گفته است: در قرآن تصريحى به اين معنا ـ كه مفسرين گفتهاند ـ نشده و در اينجا وجه ديگرى است، و آن اين است كه مراد از"رسول"، موسى (ع) و مراد از "اثر رسول"، سنت و رسم او باشد كه بدان امر شده بود و بر آن روش عمل مىكرد، زيرا گاهى گفته مىشود: "فلان يقفو اثر فلان و تفيض اثره"يعنى فلانى امر فلان كس را امتثال و مرام او را پيروى مىكند.
و بيان آن در آيه شريفه اين مىشود كه وقتى موسى روى به سامرى آورد، و شروع به ملامت و باز خواست كردن وى نمود در برابر عملى كه كرد و مردم را گمراه نمود، سامرى گفت: "بصرت بما لم يبصروا به"يعنى من به دست آوردم كه آنچه مردم بر آن شدهاند حق نيست و من چيزى را كه از دين تو گرفته بودم آن را طرح كردم و بدان تمسك ننمودم، و اگر به جاى تعبير از لفظ موسى، به غايب تعبير كرد، از باب سخن گفتن رعيت در برابر سلطان است كه با اينكه در برابر او قرار دارد مىگويد: "فرمايش امير در اين باره چنين و چنان است"و اگر از ناحيه سامرى به موسى اطلاق رسول كرده براى اين بوده كه نوعى استهزاء را برساند، چون مردى كافر بوده و رسالت موسى را قبول نداشته، همچنانكه قرآن كريم از كفار حكايت كرده كه به رسول خدا (ص) گفتند: "يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون" (33) اين بود كلام ابو مسلم.و معلوم است كه بنا بر اين وجه، صداى گوساله تصنعى و ساختگى بوده، نه اينكه گوساله مزبور جان پيدا كرده باشد.
و اشكال آن اين است كه اولا: سياق آيه شهادت مىدهد بر اينكه ريختن متفرع بر گرفتن بوده و گرفتن هم متفرع بر ديدن بوده، خلاصه چون چيزى ديدم كه ديگران نديدند، قبضهاى از آن برداشتم، و چون برداشتم آن را ريختم و لازمه وجه مزبور اين مىشود كه ريختن متفرع بر ديدن و ديدن متفرع بر قبض بوده (يعنى چون ديدم آن را ريختم، و چون ريختم آن را گرفتم) و اگر كلام مذكور صحيح بود جا داشت بگويد: "بصرت بما لم يبصروا به فنبذت ما قبضته من اثر الرسول ـ چون به رازى بر خوردم كه ديگران نديده بودند آنچه را كه از دين رسول گرفته بودم رها كردم"و يا بگويد: "قبضت قبضة من اثر الرسول فبصرت بما لم يبصروا به فنبذتها ـ اثرى از دين رسول گرفته بودم ولى چون چيزى ديدم كه ديگران نديده بودند آن را رها كردم ".
و ثانيا: لازمه توجيه آن اين است كه جمله"و كذلك سولت لى نفسى"اشاره باشد به علت ساختن گوساله، و جواب باشد از پرسش موسى كه پرسيد: "ما خطبك"و حاصل آن اين باشد كه اگر گوساله را ساخته تنها از اين جهت بوده كه نفسش او را تسويل كرد تا مردم را گمراه كند، پس مدلول صدر آيه اين است كه او موحد نبوده، و مدلول ذيلش اين مىشود كه او وثنى هم نبوده، نه موحد بوده و نه بتپرست، با اينكه كلام موسى (ع) به حكايت قرآن كه مىفرمايد: "و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ـ به معبودت نگاه كن كه او را مىپرستيدى كه چگونه آتشش مىزنيم"دلالت دارد بر اينكه سامرى وثنى بوده.
و ثالثا: تعبير از موسى به رسول با اينكه با خود او حرف مىزد بعيد است.
ممكن است براى آيه معنايى ديگر تصور كرد ـ كه ديگران هم احتمالش را دادهاند ـ و آن اينكه: مقصود از (أوزارى از زينت قوم) زيورهايى از طلا كه از قبطيان بوده باشد و موسى دستور داده بوده كه آنها را جمع آورى نموده و با خود حمل كنند و چون طلاهاى مذكور مال موسى (ع) و يا منسوب به او بوده، لذا مراد از اثر رسول، همانها باشد پس سامرى در جمله "قبضت قبضة من اثر الرسول"مىخواهد بگويد من در كار ريختهگرى و مجسمهسازى ماهرم مقدارى از اموال رسول را گرفته ريختهگرى كردم و اطلاعاتى دارم كه مردم ندارند، پس وسوسه مرا گرفت كه خوب است با طلاهاى رسول مجسمهاى بسازم، پس مشتى از اثر رسول را ـ كه همان زيورهاى طلايى باشد ـ گرفتم و در آتش انداختم، و براى مردم گوسالهاى در آوردم كه صدا مىكرد، طورى ساختم كه هر وقت هوا در جوف آن وارد مىشد و با فشار از دهانش بيرون مىآمد صداى گوساله در مىآورد.
تا اينجا معنا رو به راه است، باقى مىماند اينكه چرا از موسى با اينكه با خود او صحبت مىكرد تعبير به رسول نمود؟ و چرا طلاهاى مردم را اثر رسول خواند؟ و چرا با اينكه خودش به گوساله ارادت مىورزيد ساختن آن را وسوسه نفسانى ناميد؟ .
"قال فاذهب فان لك فى الحيوة ان تقول لا مساس و ان لك موعدا لن تخلفه".
اين آيه مجازات موسى سامرى را بيان مىكند كه موسى بعد از آنكه جرم او ثابت شد چگونه مجازاتش كرد.
جمله"قال فاذهب"حكم به طرد او از ميان اجتماع است، او را از اينكه با كسى تماس بگيرد و يا كسى با او تماس بگيرد ممنوع كرد و قدغن نمود از اينكه كسى به او منزل دهد و با او همكلام شود، و با او بنشيند و به طور كلى آنچه از مظاهر اجتماع انسانى است از وى قدغن نمود، و اين خود يكى از سختترين انواع شكنجهها است.
و در جمله"فان لك فى الحيوة ان تقول لامساس"حاصل كلام اين است كه موسى چنين مقرر كرد كه تا زنده است تنها و تك زندگى كند و اين تعبير كنايه است از حسرت دائمى و تنهايى و وحشت بى سر انجام.
بعضى (34) گفتهاند: جمله مذكور حكم خود موسى (ع) نيست بلكه نفرين او به جان سامرى است، و اثر اين نفرين اين شد كه وى به مرض عقام (درد بىدرمان) مبتلا شد، كه احدى نزديكش نمىشد مگر آنكه دچار تبى شديد مىگرديد و ناگزير هر كس مىخواست نزديكش شود فرياد مىزد با من تماس مگير و نزديك من ميا.
بعضى (35) ديگر گفتهاند: مبتلا به مرض وسواس شد، به طورى كه از مردم وحشت مىكرد و مىگريخت و فرياد مىزد: "لامساس لامساس".و اين وجه خوبى است اگر روايتش صحيح باشد.
و در جمله"و ان لك موعدا لن تخلفه"ظاهرش اين است كه از هلاكت وى و سرآمدى كه خداى تعالى برايش معين و حتمى نموده خبر مىدهد، البته احتمال هم دارد كه اين نيز نفرين باشد.
بعضى (36) گفتهاند: مراد از آن عذاب آخرت است.
"و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا".
در مجمع البيان مىگويد: وقتى گفته مىشود: فلانى گندم را نسف كرد، معنايش اين است كه آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد، (خلاصه همان كارى را كه با غربال انجام مىدهند، و گندم را به طرف بالا پرتاب مىكنند تا كاه و سبوسش بپرد) (37) .
و معناى جمله"و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا"اين است كه دائما براى آن اله خود عبادت مىكردى و ملازم آن بودى، و اين جمله دلالت دارد بر اينكه سامرى گوساله را براى آن ساخت تا او را معبود خود بگيرد و عبادتش كند.
و معناى اينكه فرمود"لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا"اين است كه سوگند كه ما آن را مىسوزانيم و او را در دريا مىريزيم.
بعضىها (38) به اين سخن كه فرمود: آن را مىسوزانيم استدلال كردهاند بر اينكه گوساله مزبور حيوانى داراى گوشت و خون بوده، چونكه اگر طلا بود سوزاندن آن معنا نداشت و اين خود مؤيد تفسيريست كه گفتيم بيشتر مفسرين كردهاند كه با ريختن آن خاك، گوساله مزبور حيوانى جاندار شده، و ليكن حق مطلب اين است كه اينقدر دلالت دارد كه طلاى خالص نبوده و اما اينكه خون و گوشت داشته باشد، نه.
بعضى (39) از مفسرين هم احتمال دادهاند كه جمله"لنحرقنه"از باب حرق الحديد باشد و حرق الحديد به اين معنا است كه آهن را با سوهان براده كنند و در آيه شريفه به اين معنا است كه ما گوساله را با سوهان براده مىكنيم و سپس براده آن را در دريا مىپاشيم.و اين احتمال مناسبتر است.
"انما الهكم الله الذى لا اله الا هو وسع كل شىء علما".
ظاهر چنين مىنمايد كه اين آيه تتمه كلام موسى (ع) در خطاب به سامرى و بنى اسرائيل باشد، و با اين جمله از كلام خود، خداى را در الوهيت يكتا دانسته مىفهماند كه هيچ چيز نه گوساله و نه چيزى ديگر شريك او نيست، و اين طرز سخن در چنين سياقى لطيفترين استدلال است، چون (در كوتاهترين بيان) بر دو مساله استدلال كرده است، يكى بر اينكه معبودى جز خدا نيست، به اين دليل كه چون او الله است، و دوم بر اينكه معبودى غير خدا براى ايشان نيست، به اين دليل كه جز او معبودى نيست چون الله است.
بعضى (40) از مفسرين گفتهاند جمله"وسع كل شىء علما"دلالت مىكند بر اينكه معدوم، نيز شىء ناميده مىشود، چون معدوم هم معلوم خدا است.ولى اين سخن مغالطه است، چون آيه بيش از اين دلالت ندارد كه هر چيزى كه شىء ناميده شود معلوم خدا است و مشمول علم او است، و اما اينكه هر چيزى كه علم او شامل شود شىء است، مطلبى است كه هيچ ربطى به مدلول آيه و هيچ سودى براى مستدل ندارد.
در كتاب توحيد به سند خود از حمزة بن ربيع از كسى كه او نام برد روايت كرده كه گفته است: در مجلس ابى جعفر (ع) بودم كه عمرو بن عبيد بر او وارد شد و گفت:
فدايت شوم اينكه در قرآن آمده"و من يحلل عليه غضبى فقد هوى"چگونه غضبى است؟
فرمود: غضب او عقاب است، اى عمرو هر كه بپندارد كه خداى عز و جل از حالى به حالى ديگر منتقل مىشود و حال قبلى را از دست مىدهد، او را به صفت مخلوق توصيف كرده است، چون خداى عز و جل دستخوش و تحت تاثير هيچ عاملى قرار نمىگيرد و چيزى او را دگرگون نمىسازد (41) .
مؤلف: طبرسى در احتجاج روايتى بدون سند در معناى اين حديث آورده است (42) .
و در كافى به سند خود از عبد الرحمان بن ابى ليلى، از ابى عبد الله امام صادق (ع) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى قبول نمىكند مگر عمل صالح را و نيز قبول نمىكند مگر وفاى به شرط و عهد را، پس هر كس به شرط خدا وفا كند و آنچه را كه او در عهد خود قيد كرده به كار بندد، به آنچه نزد وى است مىرسد و وعده خود را تكميل كرده، زيرا خداى تعالى بندگان خود را به راه هدايت خبر داده و براى آنان در آن راه هدايت، علامتها نصب كرده و بيان كرده كه چگونه آن راه را سلوك كنند، و فرموده"و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى"و نيز فرموده: "انما يتقبل الله من المتقين"پس هر كس از خدا در آنچه دستور داده بترسد خداى را مؤمن ملاقات مىكند مؤمن به آنچه رسول خدا آورده (43) .
و در مجمع البيان گفته است: امام ابى جعفر (ع) فرموده: مقصود از جمله "ثم اهتدى"اهتداء به ولايت اهل بيت است، زيرا به خدا سوگند اگر كسى خدا را در تمام عمرش در بين ركن و مقام عبادت كند، آنگاه بدون ولايت ما بميرد به صورت، در آتشش مىكند (44) و اين روايت را حاكم ابو القاسم حسكانى به سند خود نقل نموده و عياشى هم در تفسير خود به چند طريق نقل كرده است (45) .
مؤلف: كافى هم آن را به سند خود از سدير از آنجناب آورده و قمى در تفسيرش به سند خود از حارث بن عمر از آن جناب و نيز ابن شهر آشوب در مناقب از ابى الجارود و ابى الصباح كناسى از امام صادق و از ابى حمزه از امام سجاد نظير آن را روايت كردهاند، چيزى كه هست در اين چند روايت به جاى كلمه"اهتداء به ولايت اهل بيت"، "اهتداء به ما اهل بيت "آمده است.
و مراد از ولايت در آن حديث ولايت امور مردم در دين و دنيا است كه معنايش همان مرجعيت است در اخذ معارف دين و شرايع آن و در اداره امور مجتمع.
همچنانكه رسول خدا به نص قرآن كريم داراى چنين ولايتى بود، و در امثال آيه "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم"بدان تصريح شده.سپس اين مقام بعد از پيغمبر براى عترت او قرار داده شد.آيه ولايت در قرآن كريم و احاديث متواترى كه از رسول خدا (ص) رسيده از قبيل حديث "ثقلين"و حديث"منزلت"و نظائر آن دو، بر اين مساله دلالت دارند.
آيه مذكور هر چند در بين آياتى قرار دارد كه روى سخن در آنها با بنى اسرائيل است، و ظاهرش همين است، و ليكن مقيد به هيچ خصوصيتى كه مختص به آنان باشد و نگذارد شامل ديگران گردد نيست، بلكه در غير بنى اسرائيل نيز جارى است، همانطور كه در ايشان جارى است، اما اينكه در بنى اسرائيل جارى است، براى اين است كه موسى (ع) نيز از جهت اينكه امام در امت خود بود چنين ولايتى داشته، آن مقدار كه ساير انبياء در امت خود داشتهاند، چون امت موسى نيز مامور بودهاند به وسيله آن جناب اهتداء يابند و در تحت ولايت او قرار گيرند.
و اما اينكه گفتيم مختص به بنى اسرائيل نبوده شامل حال ديگران نيز مىشود، براى اين است كه آيه شريفه عام است و مختص به يك قوم و دو قوم نيست، مقام ولايت در زمان رسول خدا مردم را به ولايت او و بعد از آن جناب به ولايت ائمه هدى راه نمايى مىكند، پس ولايت، يك ولايت است و به هر كس مىخواهد منسوب باشد يك معنا دارد.
حال كه اين معنا معلوم شد، به خوبى برايت روشن گرديد كه كلام آلوسى در تفسير روح المعانى از درجه اعتبار ساقط است، وى بعد از نقل روايت سابق كه ما از مجمع از امام ابى جعفر آورديم مىگويد: ولايت ائمه اهل بيت و محبت ايشان مطلبى است كه نزد ما اهل سنت جاى هيچ اشكال نيست، و ما نيز به وجوب آن معتقديم، و ليكن حمل كلمه"اهتداء"در آيه مورد بحث در اين مساله، با اينكه اين كلمه در آيهاى قرار دارد كه خطاب در آن به بنى اسرائيل معاصر موسى (ع) است صحيح نيست، و مستلزم اين است كه بگوئيم:
خداى تعالى ائمه اهل بيت را براى بنى اسرائيل نيز معرفى نموده و ولايت آن حضرات را بر آنان نيز واجب كرده است و اين مطلب در اخبار صحيح نرسيده است، اين بود آن مقدار حاجت از كلام آلوسى (46) .
و چيزى كه او را در اشتباه انداخته اين است كه او ولايت را به معناى محبت گرفته است و آنگاه آيه را مخصوص به بنى اسرائيل دانسته و چنين نتيجه گرفته كه جمله"ثم اهتدى"نمىتواند ناظر به اهل بيت باشد، غافل از اينكه ولايت در هيچ يك از آياتى كه در باره آن هست مخصوص به معناى محبت نيست، بلكه به معناى مالكيت تدبير و صاحب اختيار و تصرف قانونى در امورى است كه تصرف در آنها مستلزم پيروى و تبعيت ديگران و وجوب طاعت او بر ديگران باشد، و اين همان معنايى است كه ائمه اهل بيت آن را براى خود ادعاء مىكنند و اما صرف محبت معنايى است كه اگر واژه ولايت را توسعه دهيم شامل آن مىشود، چون بيرون از معناى حقيقى كلمه است، بلكه از لوازم عاديه معناى حقيقى است كه ادله مودت ذى القربى از آيه و روايت به مطابقه بر آن دلالت دارد.
براى"ولايت اهل بيت"غير از اين دو معنايى كه گفتيم ـ يكى حقيقى و ديگرى از لوازم آن ـ معناى ديگرى نيز هست كه معناى سوم آن مىشود، و آن اين است كه خداوند اداره امور بندگان خود را به دارنده آن مقام واگذار كند و از آن پس او مدبر امور بندگان و متصرف در شؤون ايشان باشد، خداوند اين مقام را به او به خاطر اخلاصش در عبوديت بدهد و اين ولايت در اصل و بالأصاله از خدا است و او است ولى و بس و غير از او كسى ولى نيست و اگر اهل بيت به چنين ولايتى منسوب شوند به خاطر اين است كه ايشان از سابقين و از اولين امتند، و ايشان اين باب را گشودهاند.اين معنا نيز به معناى دوم از لوازم معناى حقيقى است و از باب توسع در نسبت، لفظ را در آن استعمال مىكنيم همانطور كه صراط مستقيم در كلام خداى تعالى بالأصاله منسوب به خدا است و به نوعى توسع به كسانى كه مورد انعام خدا قرار گرفتهاند خدا از قبيل نبيين و صديقين و شهداء و صالحين منسوب مىشود.
پس خلاصه كلام اين شد كه ولايت در حديث مجمع به معناى مالكيت تدبير است و آيه شريفه عمومى است، در غير بنى اسرائيل هم جريان دارد همانطور كه در خود آنان جريان دارد و امام ابى جعفر (ع) هم كه كلمه"اهتداء"در آيه شريفه را به ولايت تفسير كردهاند به همين جهت بوده و معناى متعين هم همان است.
و در تفسير قمى در ذيل آيه"فانا قد فتنا قومك من بعدك"از امام نقل كرده كه فرمود: "فتنه "به معناى آزمايش است، يعنى"ما قوم تو را بعد از تو امتحان كرديم و سامرى ايشان را گمراه كرد"فرمود: يعنى به وسيله گوسالهاى كه پرستيدند گمراه كرد.
و سبب آن اين بود كه وقتى خداى تعالى به موسى وعده داد كه تورات و الواح را تا سى روز ديگر بر او نازل مىكند، به بنى اسرائيل مژده داد و گفت كه براى گرفتن تورات سى روز به ميقات مىروم، برادر خود هارون را جانشين خود كرد، سى روز تمام شد و موسى نيامد بنى اسرائيل سر به طغيان نهاده و از فرمان هارون بيرون شدند و خواستند تا او را بكشند، مىگفتند : موسى دروغ گفته و از ما فرار كرده، در اين ميان ابليس به صورت مردى نزد ايشان آمد و گفت: موسى از شما فرار كرده و ديگر تا ابد بر نمىگردد، براى اينكه بدون خدا نمانيد زيورهاتان را جمع كنيد تا برايتان معبودى بسازم كه عبادتش كنيد.
آن روزى كه لشگر موسى به دريا زدند و دنبال سر آنان فرعون و يارانش هم به دريا زدند و غرق شدند سامرى پيشاپيش لشگر موسى بود، و جبرئيل را ديد كه در حيوانى به صورت اسب رمكه (47) سوار بود، و ديد كه آن اسب پاى خود را به هر نقطه زمين مىگذارد خاك زير پايش حركت مىكند، سامرى كه از نيكان اصحاب موسى بود، مقدارى از خاك زير پاى اسب جبرئيل را برداشت و چون حركت مىكرد آن را در انبانى ريخت و به عنوان افتخار بر بنى اسرائيل نزد خود نگاه مىداشت تا آن روزى كه گفتيم ابليس آمد و پيشنهاد ساختن معبودى كرد، آن روز بعد از آنكه گوساله ساخته شد، ابليس گفت حالا آن خاك را بياور، سامرى خاك را آورد، ابليس آن را در جوف گوساله ريخت، به محض اينكه در جوف آن قرار گرفت، گوساله به حركت در آمده و صداى گوساله معمولى در آورد، پشم و موى بر بدنش روييد، بنى اسرائيل در برابر آن به سجده افتادند، و عدد آنهايى كه به سجده افتادند هفتاد هزار نفر بود.
هارون ـ بنا به حكايت قرآن ـ به ايشان فرمود: "يا قوم انما فتنتم به و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتى يرجع الينا موسى"بعد از اين گفت و شنود مردم تصميم گرفتند هارون را به قتل برسانند كه هارون از ميان ايشان بگريخت، در همين هنگام بود كه ميقات موسى (چهل روزش) تمام شد.
روز دهم ذى الحجه خداى تعالى الواح را كه تورات در آن قرار داشت و مشتمل بر احكام اخلاقى و داستانها بود نازل كرد، و در آن به موسى وحى فرستاد كه ما قوم تو را بعد از آمدنت آزموديم و سامرى آنان را گمراه كرد، گوسالهاى كه صداى گوساله داشت پرستيدند، موسى پرسيد : پروردگارا گوساله را سامرى ساخت، صدا را چه كسى به آن داد، فرمود: من دادم اى موسى، چون ديدم مرا با يك گوساله عوض كردند خواستم به عنوان مجازات آزمايششان را دشوارتر كنم .
موسى ـ به حكايت قرآن كريم ـ با خشم و تاسف به ميان قوم خود برگشت و به ايشان فرمود : مگر پروردگارتان وعدهاى نيكو به شما نداد آيا صرفا به خاطر اينكه (ده روز) عهد من طول كشيد از راه خدا منحرف شديد يا آنكه مىخواستيد عذابى از پروردگارتان بر شما نازل گردد و بدين جهت وعده مرا تخلف كرديد؟ آنگاه الواح را از شدت خشم به زمين زد و ريش و سر برادرش را گرفته كشيد، و گفت: "چرا وقتى ديدى گمراه مىشوند مرا متابعت نكردى آيا تو هم از دستور من سر برتافتى"؟ هارون ـ به حكايت قرآن كريم ـ گفت: اى پسر مادرم ريش و سر مرا مگير، من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى و رعايت فرمان مرا نكردى.
بنى اسرائيل در پاسخ وى گفتند: ما به اختيار خودمان از وعده تو تخلف نكرديم، و ليكن زيور آلات قبطيان را با خود حمل مىكرديم، پس آنها را انداختيم و آن خاكى كه سامرى با خود داشت در جوف آن ريختيم، آنگاه سامرى گوسالهاى ساخت كه داراى صدا بود، موسى گفت : اى سامرى تو چرا اينكار را كردى و چنين امرى بزرگ پديد آوردى؟ سامرى گفت: من چيزى ديدم كه آنان نديدند، ناگزير مشتى از اثر رسول گرفتم، يعنى از زير پاى اسب جبرئيل خاكى بر داشتم، و آن را در گوساله فلزى كه درست كرده بودم ريختم، يعنى در آن نگهدارى كردم (و اين تسويلى بود كه نفسم برايم كرد) يعنى نفسم اين عمل را در نظرم جلوه داد.
پس موسى گوساله را بيرون آورده با آتش سوزاند و به دريا بيفكند، آنگاه به سامرى فرمود : برو كه بهرهات از زندگى اين باشد كه به مردم بگويى نزديكم نشويد، يعنى مادامى كه زنده هستى چنين باشى، و اين علامت در اعقاب تو نيز باشد، تا بدين وسيله همه مردم تو و خاندانت را به عنوان سامرى بشناسند، و ديگر كسى فريب شما را نخورد، دودمان سامرى تا به امروز در مصر و شام، معروف به"لامساس"هستند.
آنگاه موسى (ع) تصميم گرفت سامرى را بكشد، ليكن خداى تعالى به او وحى فرستاد كه او را مكش چون مردى با سخاوت است، پس موسى بدو گفت: "نگاه كن به معبودت كه همواره عبادتش مىكردى، چگونه آن را براده مىكنيم و خاكش را به دريا مىپاشيم، جز اين نيست كه معبود شما آن خدايى است كه معبودى به غير آن نيست، و علمش همه چيز را فرا گرفته" (48) .
مؤلف: ظاهر آنچه را كه ما نقل كرديم اين است كه جمله"و السبب فى ذلك... ـ و سبب آن اين بود كه..."ذيل روايت قمى نيست، كه داشت: "يعنى به وسيله گوسالهاى كه پرستيدند گمراه كرد"، بلكه از جمله مورد بحث به بعد كلام از خود قمى است كه از اخبارى ديگر اقتباس كرده، همچنانكه عادت او در اغلب مطالبى كه در تفسيرش آورده، و به عنوان شان نزول آيات ذكر كرده همين است، كه كلام ائمه را نقل به معنا مىكند و ما براى اين مدعاى خود شواهدى در خلال داستانى كه وى آورده داريم، بله چند جمله زير مضمون روايتى است كه از امام صادق (ع) آورده، بقيه هر چه هست كلام خود او است، يكى جمله"ما به اختيار خود مخالفت نكرديم "است كه در معناى"ما اخلفنا موعدك"
فرموده، دوم جمله"آن خاكى كه سامرى با خود داشت در جوف آن ريختيم"است سوم جمله "آنگاه موسى تصميم گرفت سامرى را بكشد"مىباشد.
و به فرض هم كه همه مطالب آن روايت باشد، يعنى تتمه روايت قبلى باشد، تازه به خاطر اينكه روايتى مرسل و بدون سند است، و نام امامى را كه از او نقل كرده نبرده، قابل اعتماد نيست .
و در الدر المنثور است كه: فاريابى، عبد بن حميد، ابن منذر، ابن ابى حاتم و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از على (ع) روايت كردهاند كه فرمود: وقتى موسى در رفتن به طور از قوم خود جلو افتاد، سامرى سايه او را دور ديد و به كارى كه مىخواست بكند مشغول شد، يعنى آنچه توانست از حلى و زيورهاى بنى اسرائيل جمع كرده و در قالب گوساله شكل بريخت، آنگاه آن قبضهاى (خاكى) كه با خود داشت در جوف آن ريخت، ناگهان جسد گوسالهاى شد كه صداى گوساله داشت، سامرى به بنى اسرائيل گفت: معبود شما و موسى همين است.هارون گفت: اى مردم مگر پروردگارتان وعده نيكو به شما نداده... (49)
؟ .
مؤلف: اين كلامى كه در اين روايت به هارون نسبت داده شده در قرآن از موسى (ع) حكايت كرده.
و نيز در همان كتاب از ابن جرير، از ابن عباس روايت آورده كه گفت: وقتى فرعون و يارانش به سوى دريا هجوم آوردند فرعون بر اسبى ادهم سوار بود و آن اسب مىترسيد كه وارد دريا شود لذا جبرئيل به صورت انسانى سوار بر ماديان ممثل شد و به راه افتاد، اسب فرعون هم دنبالش به راه افتاد، در آنجا سامرى جبرئيل را شناخت، چون قبلا نيز او را ديده بود، در كودكى مادرش از ترس اينكه فرعونيان او را بكشند به غارى برده و در غار را به روى او بسته بود، جبرئيل همه روزه مىآمد با سر انگشت خود او را غذا مىداد، از يك سر انگشتش شير، و از سر انگشت ديگرش عسل، و از سومى روغن تا آنكه بزرگ شد، لذا در داستان دريا او را شناخت، و قبضهاى از اثر اسب او بر داشت، راوى مىگويد همين كه داشت بر مىداشت، به دلش خطور كرد كه اين قبضه را به هر چيزى بريزى و بگويى فلان چيز باش همان چيز مىشود .
قبضه مذكور همچنان در دست سامرى بود تا از آب گذشتند، وقتى همه بنى اسرائيل عبور كردند، و خدا آل فرعون را غرق كرد، موسى به برادرش هارون گفت: تو در ميان قوم من جانشين من باش و به اصلاح امور ايشان بپرداز و مفسدان را پيروى مكن، آنگاه به ميقات پروردگارش برفت.
بنى اسرائيل زيور آلات فرعونيان را با خود داشتند و گويا اين كار را گناه مىپنداشتند ناگزير هر كس هر چه از آن داشت يكجا جمع كردند تا آتش نازل شده آنها را بسوزاند، همينكه يكجا جمع شد، سامرى آن قبضه را بر آنها ريخت، در حالى كه مىگفت گوسالهاى با صدا شو پس طلاها به صورت گوسالهاى شد و صدا بر آورد، باد از عقب آن داخل جوفش شده از دهانش در مىآمد و صداى گوساله از آن شنيده مىشد، سامرى گفت: اين است معبود شما و موسى، پس بنى اسرائيل سرگرم پرستش آن شدند، هر چه هارون گفت: اى مردم اين امتحانى است كه شما به آن مبتلا شدهايد، پروردگار شما رحمان است، مرا پيروى كنيد، امرم را اطاعت كنيد، اثر نكرد، گفتند: ما از عبادت آن دست بر نمىداريم تا موسى نزد ما برگردد (50) .
مؤلف: در اين خبر ـ همانطور كه ملاحظه مىفرماييد ـ نيامده كه"خاك پاى اسب جبرئيل خاصيت زنده كردن داشته"، و ليكن از آن بالاترش را دارد و آن اين است كه"در آن خاصيت كلمه تكوين بوده"، و بنا بر اين آن خاك را براى اين به كار برد كه زيور آلات به صورت گوساله از آتش در آيد و صداى گوساله داشته باشد، و همانطور كه او خواست در آمد، بدون اينكه يك علت طبيعى در كار باشد، اما خاصيت جان دادن در آن نيامده، بلكه ظاهر اينكه داشت"باد از عقب آن داخل جوفش مىشد و از دهانش بيرون مىآمد و صداى گوساله از آن شنيده مىشد "، اين است كه زنده نبوده.
علاوه بر اين در اين روايت داشت كه مادر سامرى او را در غارى پنهان كرده بوده تا فرعونيان او را ذبح نكنند و جبرئيل او را با انگشتان خود شير و غذا مىداده تا بزرگ شود و اين مطلب به هيچ وجه قابل اعتماد نيست و اصلا معلوم نيست كه سامرى از بنى اسرائيل باشد، بلكه ابن عباس آن را در روايت سعيد بن (51) جبير كه داستان را مفصل آورده انكار كرده است و ابن ابى حاتم نيز از ابن عباس روايت كرده كه گفته است: وى اهل كرمان بوده (52) .
و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت: موسى روانه به درگاه پروردگارش شد و با او تكلم كرد.خداى تعالى از او پرسيد چرا از قوم خود زودتر آمدى؟ عرضه داشت ايشان دنبال منند و مىرسند، من براى خوشنودى تو عجله كردم.
فرمود: اى موسى ما قومت را بيازموديم، پس سامرى ايشان را گمراه كرد.همين كه داستان قوم خود را شنيد عرض كرد: پروردگارا سامرى به ايشان گفت گوساله درست كنيم، چه كسى در آن جان بدميد؟ پروردگار فرمود: من.عرضه داشت خدايا پس تو خودت گمراهشان كردى.
آنگاه موسى به ميان قوم برگشت در حالى كه خشمگين و متاسف بود، گفت: اى قوم! مگر خداى تعالى شما را وعدهاى نيكو نداد؟ ـ تا آنجا كه گفتند ـ ما به اختيار خود مخالفت نكرديم، و ليكن بارهايى از زينت و زيور قوم برداشته بوديم (مىگويد: مقصود از قوم، قبطيان است) پس آن را انداختيم، سامرى اينچنين در آتش افكند، پس براى آنان به عنوان جسد گوسالهاى در آورد كه صدا مىكرد، بنى اسرائيل متوجه آن شده و آن را پرستيدند، و آن گوساله، هم صدا مىكرد و هم راه مىرفت، هارون به ايشان گفت: اى قوم متوجه باشيد كه با آن آزمايش شديد، يعنى به وسيله اين گوساله مورد آزمايش قرار گرفتهايد، بعد به سامرى گفت:
اى سامرى اين چه كارى بود كردى؟ ـ تا آنجا كه گفت ـ نظر كن به اله خودت كه همواره عبادتش مىكردى، هر آينه ما آن را براده مىكنيم.
مىگويد پس آن را گرفت و سرش را بريده ذبحش كرد و سپس با سوهان برادهاش نمود، و آنگاه آن را به دريايش پاشيد، پس نهرى كه در آن روز جريان داشت نماند، مگر آنكه مقدارى از آن براده در آن بيفتاد، سپس موسى به ايشان گفت: از اين آب بياشاميد، پس هر كس آن گوساله را دوست مىداشت در شارب او طلا روئيده شد، و اين است معناى آن آيه كه مىفرمايد: "و اشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم..." (53) .
مؤلف: از عجائبى كه در اين قصه آمده روييدن طلا است در شارب دوستداران گوساله، و اينكه مراد از آيه"و اشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم"همين امر عجيب است و حال آنكه بهترين دليل بر بطلان آن خود همين آيه است، براى اينكه آيه شريفه محل اشراب را قلبهاى آنان دانسته، نه شاربهاشان و اين خود دليل بر اين است كه مقصود از اشراب، حلول محبت و نفوذ آن در دلها است، نه نوشيدن آبى كه غبار گوساله در آن ريخته شده باشد.
از اين عجيبتر اين است كه دارد هم آن را ذبح كرد و هم با سوهان برادهاش نمود، اگر ذبح كرده لابد حيوانى بوده كه گوشت و خون داشته و گوشت و خون را نمىشود با سوهان براده كرد، و اگر مجسمهاى از طلا يا آهن بوده ديگر ذبح معنا ندارد.
و در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از على روايت كردهاند كه فرموده: جبرئيل وقتى نازل شد و موسى را به آسمان برد در ميان همه مردم سامرى او را ديد، و از جاى پاى اسبش قبضهاى برداشت، جبرئيل موسى را پشت خود سوار كرده تا به درب آسمان نزديك شدند، خودش بالا رفت و خدا الواح را مىنوشت، جبرئيل آنقدر نزديك شده بود كه صداى صفير قلم خدا را مىشنيد، وقتى خداوند به موسى خبر داد كه قومش بعد از آمدن او گمراه شدند موسى نازل شد و عجل را گرفته و سوزانيد (54) .
مؤلف: اين روايت هم مطلبى دارد كه از روايات قبليش عجيبتر است، و آن اين است كه جبرئيل موسى را به آسمان برده، و حال آنكه سياق آيات قصه در اين سوره، و در سورههاى ديگر با آن مساعدت ندارد، و از اين عجيبتر اينكه سامرى خاك را از جاى پاى اسب جبرئيل وقتى برداشت كه جبرئيل آمده بود تا موسى را عروج دهد، و چون اين قضيه در طور بوده ناگزير بنى اسرائيل و سامرى نيز بايد با او باشند، با اينكه مىدانيم كه سامرى در ميان قوم بود، نه در طور، و همچنين اگر اين نزول و صعود جبرئيل صحيح باشد قطعا در آخر ميقات بوده و حال آنكه آن روزها سامرى كار خود را كرده بود و بنى اسرائيل به دست وى گمراه شده بودند.
نظير اين اشكال بر ساير اخبارى هم كه مىگويد خاك را از جاى پاى اسب جبرئيل هنگامى كه مىخواست فرعون را داخل دريا كند برداشت، وارد است براى اينكه در آن ساعت كه اين تمثل جريان مىيافت، سامرى با بنى اسرائيل از آب گذشته بودند و بين جبرئيل و اسب او و بين سامرى يك دريا فاصله بوده و پهناى دريا هم طبعا بسيار زياد بوده، ديگر سامرى كجا جاى پاى اسب جبرئيل را مىديده؟ ! .
از اين اشكال مهمتر اشكالات ديگرى است كه به اين روايت وارد است و در سابق به طور اشاره گذشت، و حاصلش اين است كه:
اولا: اين اخبار مخالف با كتاب خدا است، چون كتاب خدا تصريح دارد بر اينكه گوساله جسدى بدون روح بوده و حال آنكه اين اخبار جسدى داراى روح را اثبات مىكنند، و خبر هر قدر هم كه صحيح باشد با مخالفت با كتاب خدا حجيت ندارد، و اگر حجت باشد بايد كتاب خدا از حجيت ساقط شود، و آن وقت حجيت كتاب بايد موقوف باشد بر موافقتش با خبر، و يا حداقل با عدم مخالفت با خبر و حال آنكه حجيت خبر بلكه حجيت كلام رسول (ص) كه خبر آن را حكايت مىكند، و بلكه اصل نبوت خاتم انبياء (ص) موقوف بر حجيت ظاهر كتاب است نه به عكس، و اگر توقف از دو طرف باشد دور است و بطلان دور واضح است، و اگر بخواهى تفصيل اين بحث را ببينى بايد به كتب اصول مراجعه نمايى.
و ثانيا: همه اين روايات از اخبار آحادند، و حجيت خبر واحد (خبرى كه يقين به صدور آن نداريم)، در غير احكام شرعى معنا ندارد، براى اينكه معناى حقيقى اينكه شارع اسلام بفرمايد : "من خبر واحد را حجت قرار دادم"، اين است كه ترتيب اثر واقع را بر حجت ظاهرى واجب كرده باشد و اين ايجاب متوقف بر اين است كه اثرى عملى براى حجيت خبر باشد، مانند احكام شرعى، و اما غير احكام شرعى اثرى عملى ندارد تا معناى حجيت خبر ترتيب اثر عملى باشد.
مثلا اگر روايتى (خبر واحدى) بگويد كه: بسم الله الرحمن الرحيم جزء هر سوره است، آن وقت معناى حجيت خبر واحد اين مىشود كه بايد در نماز بسم الله را هم بخوانى، و اما اگر خبرى بگويد: سامرى اهل كرمان بوده، حجيت آن چه اثرى دارد؟ معناى حجت قرار دادن شارع اسلام خبر واحد را، اين است كه مضمون آن را كه بيش از ظن و گمان نيست قطعى حساب كن، و من نمىتوانم مفاد روايت مذكور را كه مساله تكوينى است قطعى حساب كنم، و ممكن نيست يقين كنم كه سامرى كرمانى بوده، به خلاف احكام تشريعى و جعلى مانند جزئيت سوره كه معامله يقينى كردن با آن ممكن است.و تفصيل اين مساله در علم اصول آمده است، به آنجا مراجعه شود.
البته غير از چند ايرادى كه ما وارد كرديم، بعضى ديگر ايرادات ديگرى بر كسانى كه آيه را با اين روايت تفسير نمودهاند وارد كردهاند، كه در بىاعتبارى و نادرستى، دست كمى از آن تفسير ندارد، بعضى ديگر به يارى آن مفسرين برخاسته و پاسخهايى دادهاند كه آن نيز دست كمى از خود ايرادها ندارد.
بعضى از مفسرين در تاييد تفسير ذكر شده گفتهاند كه: اين تفسير، تفسير به ماثور است آن هم ماثور از بهترين قرنها كه همان قرن اول صحابه و تابعين است، و در آن قرن كسى تفسير به رأى نمىكرده، پس در حقيقت روايات مزبور به منزله خبرى است كه سندش مرفوع باشد و اعراض از چنين تفسيرى گمراهى است.
ولى چند اشكال به اين تاييد وارد است:
اولا: صرف اينكه قرنى از ميان ساير قرون بهترين قرن باشد، دليل نمىشود بر اينكه تمامى حرفهايى كه به آن قرن منتهى مىشود حجت باشد، زيرا هيچ ملازمهاى نيست ميان بهتر بودن قرن با راست و حقيقت بودن همه حرفهاى نقل شده از آن، و همه آراء و اعمال مستند به آن تا بگوييم همه آن حرفها راست و همه آن آراء حق و همه آن اعمال صالح است، براى اينكه در اخبار ماثوره از اهل آن قرن، تعداد زيادى سراغ داريم كه با يكديگر متناقضند، و عقل به صراحت و بداهت حكم مىكند كه از هر دو متناقض يكى باطل است، پس آن كس كه اهل علم و بحث است از اهل آن قرن نيز بايد مطالبه دليل كند به چه دليل اين حرف را زده و يا اين رأى را داده و يا اين عمل را كردهاى، و در اين مطالبه دليل، فرقى ميان اهل قرن اول با ساير مردم نيست هر چند كه ممكن است از نظر فضيلت ميان اين دو دسته فرق باشد.
و ثانيا: هر چند مساله مورد بحث ما كه اخبارى در بارهاش وارد شده از مسائلى نيست كه رأى و فتوى در آن دخالت داشته باشد، چون آنچه وارد شده در باره جزئيات يك داستان است، و هر چند در چنين مواردى بايد با اثر و خبر اهل قرن اول معامله روايت مرفوع كرد، اما اين در صورتى است كه اهل قرن روايات خود را منتهى به رسول خدا (ص) كنند، ليكن ما در ميان آنان، حتى در ميان صحابه كه دست اولند بسيارى را سراغ داريم كه چيزهايى را روايت كردهاند كه منتهى به يهود و غير يهود مىشود، و اگر كسى به اخبار ماثوره از آنان در داستانهاى ذى القرنين، بهشت ارم و داستان موسى و خضر و عمالقه و معجزات موسى و لغزشهاى انبياء و امثال آن مراجعه نمايد، در آنچه ما گفتيم شكى برايش باقى نمىماند، و اينگونه اخبار بىشمار است، و اگر بنا باشد حكم روايت مرفوعه را بر آن جارى كنيم، بيش از اين اقتضاء ندارد كه بگوييم: بله فلان يهودى چنين گفته بوده، ولى مستلزم اين نيست كه بگوييم آرى رسول خدا (ص) چنين فرموده.
و ثالثا: ما تسليم مىشويم و گفتار آن مفسر را در تاييد همكارانش قبول مىكنيم و ليكن مىگوييم: روايت مرفوعه كه از روايت صحيحه بالاتر نيست، و ما در سابق خاطر نشان كرديم كه روايت هر قدر هم كه صحيح باشد در غير احكام شرعى حجيت ندارد، مخصوصا در صورتى كه مخالف با كتاب هم باشد.
و در محاسن به سند خود از وصافى، از ابى جعفر (ع) روايت كرده كه فرمود: از جمله مناجاتها كه ميان موسى و پروردگارش شد، يكى اين بود كه عرضه داشت: پروردگارا سامرى گوساله را ساخت، صداى آن از چه كسى بود؟ خداى تعالى وحى فرستاد كه: آن آزمايش من بود، در آن باره زياد جستجو مكن (55) .
مؤلف: اين معنا در روايات مختلف و با تعبيرات متفاوتى نقل شده و عمده اختلافات اين بوده كه آثار، و مخصوصا ناقلان روايات نبوى، از جهت اينكه در قرن اول هجرى از ناحيه حكومت ممنوع از نوشتن حديث بودند لذا از روى ناچارى شنيدههاى خود را نقل به معنا مىكردهاند تا آنجا كه بعضى از راويان داستان مورد بحث را در قالب جبر در آورده است، و حال آنكه جبرى در كار نبوده، اگر خداوند به وسيله صداى گوساله مردم را گمراه كرده، گمراهى مجازاتى بوده نه ابتدايى تا جبر لازم آيد، و اينگونه گمراهى را خداى تعالى در چند جاى قرآنش به خودش نسبت داده از آن جمله فرموده: "يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين" (56) .
و بهترين تعبيرى كه در روايات از اين اضلال شده همان تعبير روايت قمى است كه گذشت كه در آن آمده بود: "موسى گفت: پروردگارا! گوساله از سامرى بود، صداى آن از كه بود؟ "فرمود : از من، اى موسى من چون ديدم كه از من به سوى گوسالهاى اعراض نمودند، خواستم تا گمراهيشان را بيشتر كنم.
و نيز آن تعبيرى كه در روايت راشد بن سعد شده كه در الدر المنثور آمده و آن اين است كه: موسى گفت: "پروردگارا چه كسى روح در آن قرار داد؟ فرمود: من گفت: پس تو خودت گمراهشان كردى! فرمود: اى موسى، اى سر آمد انبياء، اى پدر حاكمان، من چون اين گمراهى را در دلهاشان ديدم، راه رسيدن به آن را برايشان آسان كردم، (تا آخر حديث) (57) .
و در مجمع البيان از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: موسى تصميم گرفت سامرى را به قتل برساند، خدايش وحى فرستاد: او را مكش چون مردى با سخاوت است (58) .
پىنوشتها:
1) سوره جاثيه، آيه .16
2) ما نمىتوانيم با يك نوع غذا بسازيم، از پروردگارت درخواست كن براى ما از روييدنيهاى زمين از سبزىها، و خيارها، و سير و عدس و پيازش بروياند.سوره بقره، آيه .61
3) سوره نساء، آيه .17
4) هر كه پذيراى هدايت شود و آن را بيابد، به نفع خود هدايت مىشود، و هر كه گمراه گردد به ضرر خويش گشته.سوره اسرى، آيه .15
5) هر كه گمراه شود به شما ضررى نمىزند اگر شما هدايت بيابيد.سوره مائده، آيه .105
6) مگر كسانى كه توبه كنند و اصلاح نمايند، كه خدا آمرزگار و رحيم است.سوره آل عمران، آيه 89 و سوره نور، آيه .5
7) اگر از گناهان كبيرهاى كه از آن نهى شدهايد اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مىپوشانيم .سوره نساء، آيه .31
8) رسول خدا ولايتش بر مؤمنين بيش از ولايتى است كه خود آنان در امور خود دارند.سوره احزاب، آيه .6
9 و 10) مجمع البيان، ج 7، ص .23
11) مجمع البيان، ج 7، ص .23
12 و 13 و 14) روح المعانى، ج 16، ص .241
15) بعد از من خيلى بد جانشينيم كرديد.
16 و 17) مجمع البيان، ج 7، ص .24
18) روح المعانى، ج 16، ص .245
19 و 20) كشاف، ج 3، ص .83
21) تو در ميان قوم من جانشين من باش و اصلاح كن و از راه مفسدان پيروى مكن، سوره اعراف، آيه .142
22) (خداوند به او) فرمود: چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى در آن هنگام كه به تو فرمان دادم؟
سوره اعراف، آيه .12
23) سر برادر را گرفت و به طرف خود كشيد.سوره اعراف، آيه .150
24) پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز و ما را مشمول رحمت خود گردان كه تو ارحم الراحمينى .
سوره اعراف، آيه .151
25) مفردات راغب، ماده"بصر".
26) تفسير فخر رازى، ج 22، ص .110
27) روح المعانى، ج 16، ص .253
28) روح المعانى، ج 16، ص .253
29) كه قرآن به حقيقت كلام رسول بزرگوارى است.سوره حاقه، آيه .40
30) بله (مىشنويم) و فرستادگان ما نزد ايشان مىنويسند.سوره زخرف، آيه .2
31) فرشتگان را رسولانى بالدار كرد.سوره فاطر، آيه .1
32) تفسير فخر رازى، ج 22، ص .111
33) اى كسى كه ذكر بر او نازل شده! تو ديوانهاى.سوره حجر، آيه .6
34) منهج الصادقين، ج 6، ص .22
35) روح المعانى، ج 16، ص .256
36) منهج الصادقين، ج 6، ص .22
37) مجمع البيان، ج 7، ص .28
38 و 39) منهج الصادقين، ج 6، ص .22
40) مجمع البيان، ج 7، ص .29
41) توحيد صدوق، ص 168، ح .1
42) احتجاج، ج 2، ص .55
43) سوره مائده، آيه .27
44) مجمع البيان، ج 7، ص .23
45) تفسير برهان، ج 3، ص 40 به نقل از عياشى.
46) روح المعانى، ج 16، ص .241
47) اسب رمكه، اسبى است كه براى توليد نسل نگهدارى مىشود.
48) تفسير قمى، ج 2، ص .61
49) الدر المنثور، ج 4، ص .305
50) الدر المنثور، ج 4، ص .305
51) الدر المنثور، ج 4، ص .299
52 و 53) الدر المنثور، ج 4، ص .306
54) الدر المنثور، ج 4، ص .306
55) محاسن، ص 284، ح .420
56) خدا جمع زيادى را با آن گمراه و عده كثيرى را هدايت مىكند ولى تنها فاسقان را به وسيله آن گمراه مىسازد، سوره بقره، آيه .26
57) الدر المنثور، ج 4، ص .304
58) مجمع البيان، ج 4، ص .29