کتاب: مجموعه آثار ج 3 ص 389
نويسنده: استاد شهيد مطهري
راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفتيا نه، حرفها و فرضيهها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را برشماريم وقت زيادى مىگيرد، به اجمال برايتان عرض مىكنم: زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است، بشر از طبيعت مىترسيده، از صداى غرش رعد مىترسيده، از هيبت دريا مىترسيده، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود.يكى از حكماى قديم روم به نام «لوكرتيوس» گفته است: «نخستين پدر خدايان ترس است» (1) . در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيه قديمى و كهنه را تاييد مىكنند و مكرر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مىنمايند.
بعضى گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است، بشر مىخواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمىشناخته است، علت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است.
بعضى ديگر گفتهاند علت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقهاى است كه به نظم و عدالت دارد، وقتى كه در دنيا از طرف طبيعتيا اجتماع بىعدالتى مىبيند، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مىسازد.
صاحبان فرضيههاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهيد، دين از ميان مىرود.چنين فرض كردند كه با توسعه علم، خود به خود دين از ميان مىرود، عالم شدن مساوى است با بىدين شدن.
بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين
..............................................................
1.درسهاى تاريخ، بخش دين و تاريخ/ص 56.
وسيلهاى است براى كسب امتياز در جامعههاى طبقاتى.اين فرضيه ماركسيستهاست.گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است، آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيلهاى بوده است، در آن زمان اساسا دينى وجود نداشته، به علل خاصى مالكيت پيدا مىشود، جامعه طبقاتى به وجود مىآيد، فئوداليسم به وجود مىآيد، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مىشود، طبقه حاكم به وجود مىآيد و طبقه محكوم، مظلوم و رنجبر و زحمتكش، بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مىكند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند، دين وسيلهاى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم.
صاحبان فرضيههاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است، اگر علم بيايد دين از ميان مىرود.اما اين فرضيه، يعنى فرضيه ماركسيستها علم را چاره كننده دين نمىداند.اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند، گفتند خير، علم چاره كننده دين نيست، دين اساسا مولود جهل نيست، مولود ترس هم نيست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است، تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنكه علم به عرش هم برسد باز دين هست، جامعه اشتراكى به وجود بياوريد، طبقات را از ميان ببريد، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود به خود از ميان خواهد رفت، دين يك ابزارى است، يك دامى است، يك شبكهاى است كه طبقه حاكم نصب كرده است، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مىرود، خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد، دين از ميان خواهد رفت.
اين فرضيه نيز نتوانست در دنيا براى خود جايى باز كند، زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيت قديمتر است، در دوران اشتراكى اولى هم دين بوده است، در همان دوران اشتراك اوليه و پيش از پيدايش جامعههاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته، و از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيت تاريخ تطبيق نمىكند و تاريخ دوران گذشته حتى خلاف اين نظريه را نيز نشان مىدهد، دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است، رهبران دينى اشخاصى چون موسى بودهاند با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلط يعنى فرعون و
فرعونيان.
وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند؟متنفذين و پولدارها و رباخوارها؟آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد.قرآن اينها را با كلمه «ملا» تعبير مىكند، يعنى اشراف.اينها همه مخالف بودهاند.اينهايى كه اين طبقه را تشكيل مىدادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل ابو سفيان، ابو جهل، وليد بن مغيره.اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بودهاند.
اما آنهايى كه به عنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مىبينيم از قبيل عمار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد الله بن مسعود و نظاير آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بودهاند.
تقريبا در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود، در روزنامههاى اطلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانىاى كه در تهران داشتم آن را نقل كردم و گفتم «بخوانيد و تعجب كنيد» .آن وقت «بن بلا» رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود.بن بلا گفته بود «وقتى خروشچف به الجزاير آمد من به او گفتم كه اسلام مىتواند در شمال افريقا به عنوان نيروى محرك و نيروى انقلابى عظيمى به كار رود.خروشچف تصديق كرد و گفت بله، يك نفر ديگر هم از تئوريسينهاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال افريقا مىتواند عامل تحرك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد» .من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مىگفتند دين افيون ملتهاست، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مىبينند و يك مسلمان انقلابى مثل «بن بلا» اسلام را براى آنها تشريح مىكند، تصديق مىكنند كه اسلام مىتواند محرك تاريخ باشد.
بنابراين، فرضيه فوق هم راجع به مبدا و منشا پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت.
فرضيهاى هم فرويد آورد.اين فرضيه را هم براى شما نقل مىكنم.از نقل اين فرضيههاى گوناگون حداقل اينقدر مىتوانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين، وحدت نظرى وجود ندارد، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص به خود
گفته است.
فرويد گفت: دين نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عكس العمل در مقابل بىنظمىهاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى.او همان طورى كه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مىكرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميتهايى پيدا مىكند كه موجب مىشود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود.وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مىگيرد كه بيرون نيايد، اما در آن صورت اين محروميتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مىكند كه يكى از آنها دين است.دين ريشهاش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر.او همچنين مىگفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است، علم هم ريشهاش جنسى است.
اگر از او مىپرسيديم آيا به عقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت؟ مىگفت: آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت.اما طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد.شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند.در همين جاست كه نظريه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مىشود.
در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر دادهاند.يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است.او مىگفت اينكه آقاى فرويد مىگويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مىكند درست است، ولى اينكه او خيال مىكند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسىاى كه به شعور باطن گريختهاند مىباشد بىاساس است.انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد.روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فرويد صرفا انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست.به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست.او مىگفت: فرويد به قضيه «روان ناخودآگاه» خوب پى برده بود، اما بعدا به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر
تشكيل مىگردد، خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مىروند آنجا و به آن ملحق مىشوند، دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد.
روان شناس و فيلسوف معروف امريكايى «ويليام جيمز» كتابى نوشته كه خيال مىكنم به نام دين و روان چاپ شده.من چاپ شده آن را نديدهام.در پنجيا شش سال پيش كه يكى از دوستان آن را ترجمه كرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش، ترجمهاش را آن وقتخواندم.در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود، شنيدهام حالا چاپ شده.ويليام جيمز روان شناسى تجربى را به سبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى - مذهبى سالها مطالعه كرده، سالها افراد را، بيماران و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است.اين شخص در كتاب خود مىگويد: «درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادى طبيعى است، ولى بسيارى از آنها هم از دنيايى ماوراى اين دنيا سرچشمه مىگيرد» (1) .
او همچنين مىگويد: «دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمىآيد همين است» (2) .
مىگويد: «من در هر امر «مذهبى» هميشه نوعى وقار و صميميت، وجد و لطف، محبت و ايثار مىبينم.حالات روانى - مذهبى خواصى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمىكند.» (3)
..............................................................
1.دين و روان، ترجمه مهدى قائنى.
2.همان ماخذ.
3.دين و روان، ص 15.
مىگويد: «به همان دليل كه يك سلسله غرايز مادى، ما را با اين دنيا پيوند مىدهد، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مىدهد» (1) .
اين مرد تعبيرات عجيبى دارد.گاهى مىگويد: «اين فلسفههايى كه بشر به وجود آورده(يعنى فلسفههاى ماوراى طبيعى)به منزله ترجمههايى است كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد» (2) .
يعنى اينهايى را كه بشر خيال مىكند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده، اينها در واقع نداى دل خود اوست، قلب او و دل او با زبان ديگرى، با نور ديگرى، با روشنايى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است.
آلكسيس كارل جراح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده، همان شخصى كه كتاب انسان موجود ناشناخته را كه بسيار جالب و عميق است نوشته و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد به نام نيايش كه ترجمه هم شده است.او مىگويد: «دعا عالىترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا» (3) .
هم او مىگويد: «در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجه خطاهاى خويش مىكند، متوجه گمراهيها و كج فكرىهايش مىسازد.همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مىرود باز مىدارد» (4) .
..............................................................
1.دين و روان.
2.همان ماخذ.
3.نيايش، بخش اول.
4.نيايش.
او مىگويد:
«گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مىكند»
(1) .
در اين زمينه گفتهها زياد است.اينها را براى اين گفتم كه اولا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشا دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانيا بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حس دينى نظر دادهاند و آن را جزء لا ينفك وجود بشر به شمار آوردهاند.
در اينجا بد نيست نظريه معروفترين دانشمند عصر ما را درباره حس دينى و مبنا و منشا آن نيز براى شما نقل كنم.اخيرا مجموعهاى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضىدان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است.در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم» .در اينجا اينشتاين نظر خود را درباره مذهب و وظيفهاى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مىكند.اين دانشمند مدعى است كه احساسات موجود مذهب متفاوت است، علت گرايش به مذهب را در همه طبقات نمىتوان يكسان دانست.او مىگويد: «براى يك انسان ابتدائىترس - ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض - ايجاد كننده زمينه مذهبى است.فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مىسازد.اين موجودات را با دست و فكر خود مىسازد و بعد از اين آفريدن به اين فكر مىافتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد، چطور بر سر لطفشان بياورد.اين گونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدايى كه در اين مذهب پرستيده مىشود خداى واقعى نيست، منجر به نوعى بتپرستى مىشود» (2) .
مىگويد: «خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است.يك فرد مىبيند پدر و
..............................................................
1.نيايش.
2.نقل از مجموعهاى از نامهها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم» .
مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مىميرند، يك يك اطراف او را خالى مىگذارند، پس آرزوى هدايتشدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مىكند» (1) .
به عقيده اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست.صفاتى كه براى او فرض مىشود همه صفات انسانى است.كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرفى مىكنند.اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است.آنگاه چنين مىگويد: «ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افراد و اجتماعات يافت مىشوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافتهاند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيستند» (2) .
مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان درباره خدا سطحى است، افرادى هم در همان جماعات يافت مىشوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مىآورند و پرستش مىنمايند.آنگاه چنين مىگويد: «يك عقيده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمىشود.من آن را «احساس مذهبى آفرينش يا وجود» مىنامم.بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مىكند نيست.در اين مذهب، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد پى مىبرد.او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد چنانكه مىخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد...» (3)
..............................................................
1.مجموعهاى از نامهها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم» .
2 و 3.همان ماخذ.
مطابق اين بيان در انسان - و حداقل در افراد رشد يافته انسانها - چنين احساسى وجود دارد كه مىخواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند.در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمىگردد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببيند.اين همان است كه قرآن كريم فرموده است: الذين امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله، الا بذكر الله تطمئن القلوب (1) .
تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مىيابد.
مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين «احساس آفرينش» نام نهاده است، چه
خوب و عالى در هفت قرن قبل
از اينشتاين بيان كرده است:
جزءها را رويها سوى كل است
بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دريا به دريا مىرود
از همانجا كامد آنجا مىرود
از سر كه سيلهاى تند رو
وز تن ما جان عشق آميز رو
من نمىدانم ما چه جور آدمهايى هستيم!همين قدر كه كسى در يك جا نوشت دين به طور كلى
ناشى از ترس يا جهل
ستخيال مىكنيم همان طورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در
لابراتوارهاى معظم دنيا هم
مسلم و قطعى شده است، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است.
نه آقا، اينطور نيست.اگر اندك توجهى بكنيد مىبينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.
نظريات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است.حتى اكثريت دانشمندان امروز «توحيد» را پذيرفتهاند، اصول دين را پذيرفتهاند.اگر دين حقيقتا مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟!نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود، بلكه دنياى علم به سوى قبولفطرة الله التى فطر الناس عليها (2) پيش مىرود.
..............................................................
1.رعد/28.
2.روم/30.