تاريخ اسلام> دوره خلفاى نخستين> خلافت عثمان> انتخاب عثمان

دوران خلافت عثمان           دوران خلافت خلفای سه گانه

شوراى خلافت و انتخاب عثمان

كتاب: تاريخ خلفاء، ص 129

نويسنده: رسول جعفريان

عمر در موارد متعددى با صحابه رسول خدا (ص) مشورت مى‏كرد و در عين حال به هيچ وجه خود را در اجراى نظرات آنان ملزم نمى‏دانست.بايد گفت عمر در مواردى كه از خود نظرى نداشت، از نظر ديگران بهره مى‏برد.او در امور قضايى، دهها بار نظر امام على (ع) را بر رأى خويش ترجيح داد.در تاريخ گذارى هجرى با صحابه مشورت كرد و رأى امام على (ع) را درباره تعيين «هجرت رسول خدا (ص)» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى پذيرفت. (1) نمونه ديگر مشورت با امام درباره زمينهاى عراق بود كه نظر امام را قبول كرد. (2) نمونه ديگر مشورت با على (ع) و ديگران درباره خروج از مدينه در جريان جنگ با ايرانيان و تعيين فرمانده براى نيروهاى ايرانى بود. (3) عمر در ميان توصيه به چند عمل، توجه به انصار و مشاورت با آنان را در كارها يادآورى كرد. (4)

با توجه به اين مشورتها برخى گفته‏اند كه اساسا مجلس مشاوره‏اى بطور منظم درمسجد بوده و نظام سياسى عهد عمر نوعى دمكراسى و حتى قريب به جمهورى بوده است. (5) اين نظر با واقعيات آن زمان و آنچه تاريخ گزارش كرده سازگارى ندارد.مشورتهاى موردى، امرى جداى از مجالس شورايى است كه رأى اكثريت را پذيرفته و بطور منظم در امور مداخله مى‏كند.مأخذ سخن امير على، سخن قاضى ابو يوسف است (6) كه در مسجد، مجلسى از اعيان و اشراف وجود داشته كه در ميان آنان سران برخى از قبايل كه به مدينه مى‏آمده‏اند بوده‏اند.او اين جمع را «اهل شورى» ناميده است.دكتر ابراهيم بيضون خطاى امير على را در بكار بردن كلماتى چون مجلس، در معنايى كه اين كلمه در دوره اخير پيدا كرده، يادآور شده و مى‏گويد: چيزى بنام «مجلس» به عنوان يك هيئت مستقر و صاحب نقش در نظام حكومتى اين دوره وجود نداشته است.اين امر بويژه در عهد عمر مصداق بيشترى دارد زيرا او نفوذى قوى در امور سياسى داخلى و خارجى و همه امور حكومتى داشته است.در واقع مسأله مزبور ادامه همان چيزى است كه در عهد رسول خدا (ص) وجود داشته است. (7) از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه مهاجران معمولا در مسجد مى‏نشستند و عمر، امورى را كه از اطراف به او مى‏رسيد با آنان در ميان مى‏گذاشت، از جمله درباره برخورد با مجوس از آنان پرسيد، در آن وقت عبد الرحمان بن عوف گفت: رسول خدا (ص) با آنان معامله اهل كتاب را كرد. (8)

گذشت كه عمر درباره امورى چون نوشتن حديث نيز با اصحاب مشورت كرد و على رغم موافقت آنان، از نوشتن حديث نهى كرد.

يكى ديگر از مصاديق مشورت از نظر خليفه امر خلافت بود.او براى اولين بار، در باره انتخاب ابوبكر به يك حقيقت اعتراف كرد و آن اينكه، ضمن سخنانى كه در مدينه ايراد كرد گفت: آن انتخاب با مشورت مؤمنين نبوده، و از اين پس بايد خلافت بر پايه مشورت مؤمنين باشد؛ اگر كسى بدون مشورت با كسى بيعت كرد هر دوى آنان را بايد به قتل رساند. (9) اين سخنرانى سبب شد تا يك اصل در انتخاب خليفه مطرح شود و آن، دراين سخن كوتاه منقول از خليفه خلاصه مى‏شد كه «الامارة شورى» . (10) آنچه درباره مسأله جانشينى از سوى عمر اظهار شد نشان مى‏دهد كه او خود دچار سر در گمى بوده است.وى ابتدا آرزوى زنده بودن دوستان قديمى را مى‏كرد تا آنان را به خلافت برگمارد .يكى از آنان معاذ بن جبل بود. (11) نفر دوم ابو عبيده جراح، نفر سوم مهاجران حاضر در سقيفه، (12) و نفر سوم سالم مولى حذيفه بود كه اين آخرى غير قريشى بود. (13) عجيب آنكه با همه سوابق مخالفت عمر با خالد بن وليد، (14) از او نقل شده بود كه گفته بود: اگر خالد بن وليد زنده بود او را به جاى خود مى‏گماشتم .#6 بدين ترتيب معلوم مى‏شود كه اگر يكى از اينان زنده بودند نوبت به شورى نمى‏رسيد. # 7

در اصل كانديداهاى او براى خلافت همگى از دنيا رفته بودند.بدين ترتيب نوبت به زندگان رسيد.عبد الرحمان قارى مى‏گويد: عمر با يك نفر انصارى نشسته بود؛ زمانى كه مطمئن شد افراد حاضر مورد اعتمادند، از آن انصارى نظر مردم را درباره جانشين خود سؤال كرد.او از چند نفر از مهاجران ياد كرد بدون آنكه نامى از على (ع) به ميان آورد.عمر خود به اعتراض در آمد و گفت: چرا ابو الحسن نه؟ اگر او سركار آيد مردم را به راه حق هدايت خواهد كرد .#8 مغيرة بن شعبه مى‏گويد: عمر از من پرسيد: چه كسى براى جانشينى صلاحيت دارد؟ گفتم عثمان! او از عثمان انتقاد كرد.همين طور پنج نفر ديگر شورا را نام بردم كه بر هر يك از آنان عيبى نهاد و از جمله امام على (ع) را متهم به شوخ بودن كرد.#9گرچه گفت: اگر او سركار آيد همه را به راه درست هدايت خواهد كرد.#1 از كعب الاحبار [كه عمر معتقد بود با كتابهاى آسمانى سر و كار دارد] #2 درباره خليفه بعد از خود پرسيد، او گفت: على صلاحيت اين كار را ندارد و او در كتابها خوانده است كه خلافت به كسانى خواهد رسيد كه بر سر دين با پيامبر (ص) در جنگ بوده‏اند.#3 گويا مقصودش كسى جز بنى اميه كه شاخص آنها عثمان بود نبوده است.عثمان، در تمام دوره ابوبكر و عمر نفوذ قابل توجهى داشت.يكبار نيز از حذيفه، كه او را صاحب سر پيامبر (ص) مى‏دانستند، پرسيد: به نظر تو، مردم چه كسى را بعد از من به امارت خواهند پذيرفت؟ حذيفه گفت: به نظر من مردم كار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند كرد.#4 استنباط حذيفه درست بود، زيرا قريش تماما جانبدار عثمان بودند .

بايد گفت، عمر دل خوشى از بنى‏هاشم نداشت.مذاكره‏اى كه ميان عمر و ابن عباس در اين باره شده حاوى نكات جالبى است: طبرى مى‏نويسد: عمر به ابن عباس گفت: آيا مى‏دانى چرا قوم شما [قريش‏]، شما را از جانشينى محمد (ص) منع كردند؟ گفتم: نه؛ عمر گفت: براى اين كه كراهت داشتند خلافت و نبوت براى شما باشد، در آن صورت فخر و غرور شما، افزون مى‏شد؛ به همين دليل قريش خلافت را براى خود گذاشت و كار درستى كرد.ابن عباس مى‏گويد: به عمر گفتم: اجازه مى‏دهى سخن بگويم؛ عمر گفت: آرى بگو، ابن عباس مى‏گويد: به عمر گفتم: اينكه مى‏گويى قريش خلافت را براى خود نهاد، بايد بگويم: اگر قريش چيزى را براى خود برمى‏گزيد كه خداوند برگزيده بود، راه درست را در پيش گرفته بود بدون آنكه گرفتار انكار و حسادتى شود.اما اينكه مى‏گويى آنان كراهت داشتند نبوت و خلافت در يك خاندان باشد، خداوند از قومى چنين به كراهت توصيف كرده كه: ذلك بأنهم كرهوا ما أنزل الله فأحبط أعمالهم؛ اين چنين آنان نسبت به آنچه‏خداوند نازل كرده بود، كراهت نشان داده‏اند، پس اعمالشان از بين رفت.عمر گفت: اى پسر عباس چيزهايى درباره تو شنيده‏ام كه نمى‏خواهم از تو باور دارم، در آن از صورت منزلت تو نزد من كاسته خواهد شد.ابن عباس گفت: اگر حق مى‏گويم، چرا منزلت من نزد تو كم شود، و اگر [مى‏پندارى كه‏] باطل است، چون منى باطل را از خود دور كرده است، عمر گفت: شنيده‏ام گفته‏اى: آنها از روى حسد و ظلم خلافت را از على (ع) دور كردند .ابن عباس گفت: اما در مورد ظلم كه هر جاهل و حليمى آنرا مى‏داند؛ و اما حسد، ابليس در حق آدم حسد كرد و ما نيز فرزندان او هستيم كه محسود واقع مى‏شويم؛ عمر گفت: هيهات! به خدا قلوب شما بنى‏هاشم گرفتار حسدى زايل نشدنى است.ابن عباس گفت: اى عمر! قلوبى را كه خداوند رجس را از آنان تطهير كرده متهم به داشتن حسد و غش نكن؛ قلب پيامبر (ص) نيز از قلوب بنى‏هاشم است.#1 زمانى همو حاضر نشده بود خالد بن سعيد را به خاطر اندك مخالفتى با خلافت ابوبكر بكار گمارد، روشن بود كه نمى‏توانست از امام على (ع) كه در تمام اين مدت خود را كنار كشيده و در آغاز نيز چندين ماه از بيعت خوددارى كرده، رضايتى داشته باشد.

به هر روى عمر در كار جانشينى خود درمانده بود.وقتى خبر به حفصه رسيد كه پدرش سر آن دارد تا كسى را جانشين نكند، او به پدرش گفت: اگر تو چوپانى براى گوسفندانت داشتى و او كارش را ترك مى‏كرد، تو او را ضايع‏گر مى‏دانستى، بنابر اين رعايت مردم شديدتر است .عمر گفت كه اگر جانشين نگمارد چون پيامبر (ص) رفتار كرده و اگر بگمارد چون ابوبكر؛ #2 گويى براى او هر دو سنت شرعى بود.عمر اظهار مى‏كرد كه در حيات خود، بار مسئوليت را تحمل كرده، ديگر بعد از مردن نمى‏خواهد چنين كند.#3 با اين حال نتوانست كار خلافت را رها كند.بلاذرى مى‏گويد: عمر گفت: كسانى گفته‏اند [و خود عمر قبول كرده بود كه‏] بيعت ابوبكر فلتة بوده و بيعت با او نيز با مشورت صورت نگرفته؛ اين «امر» پس از من به صورت «شورا» خواهد بود.#1 عمر عوض يك نفر، شش نفر را برگزيد تا با مشاوره يكديگر ـ و البته با سپردن مسئوليت آن در دست عبد الرحمن بن عوف ـ #2 يكى از خود را انتخاب كنند.عمر خطاب به آنان گفت: من دريافتم كه شما رؤساى مردم هستيد و اين امر جز در ميان شما نخواهد بود .گذشت كه خليفه هر كدام را به عيبى متهم كرد؛ جز آنكه از ابن عوف تمجيد كرد.#4 عمر هم اعضاى شورا را معين كرد و هم كيفيت كار آن را نشان داد.آنان بايد در خانه‏اى گرد هم جمع مى‏شدند و پنجاه نفر انصارى از آنان مراقبت مى‏كردند تا آنان يك نفر را برگزينند .گويا طلحه در مدينه حاضر نبوده است؛ (بلاذرى مى‏گويد قول درست همين است) اگر پنج نفر كسى را انتخاب كرده و يك نفر مخالفت مى‏كرد، بايد سرش را جدا مى‏كردند؛ اگر دو نفر با رأى چهار نفر مخالفت مى‏كردند بايد كشته مى‏شدند؛ اگر سه نفر يك طرف و سه نفر طرف ديگر بودند بايد به حكميت عبد الله بن عمر راضى مى‏شدند و اگر راضى نمى‏شدند، گروهى مقدم بود كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنان بود.و اگر سه نفر ديگر با آنها مخالفت كردند بايد كشته شوند.#5 نقش عبد الله بن عمر در اين شوراى شش نفره، جنبه سهم مشورتى داشت؛ اما خود او نمى‏بايست كانديداى خلافت باشد؛ چون از ديد پدرش، او كسى بود كه توانايى تصميم گيرى درباره طلاق همسرش را نيز نداشت.#6 افزون بر اينها عمر گفته بود كه اين «امر» براى «اهل بدر» است تا آن زمان كه يكى از آنان زنده باشند، سپس از آن، اهل «احد» تا زمانى كه يكى زنده باشد.اما براى طلقا و فرزندان آنان و مسلمانانى كه در فتح مكه مسلمان شده‏اند حقى نيست.#7 عمرو بن عاص نيز تلاش زيادى كرد تا خود را داخل در شورا كند.اما عمر به او گفت: كار را به دست كسى نخواهد سپرد كه شمشير به روى‏پيغمبر (ص) كشيده است .#1 و مقصودش زمان كفر عمرو بن عاص بود.

در آغاز، عباس از على (ع) خواست تا داخل شورا نشود، اما امام گفت: اولا از شقاق هراس دارد، ثانيا بايد ثابت شود كه آن سخن عمر كه مى‏گفت قوم شما رضايت به جمع شدن نبوت و خلافت در يك خاندان نمى‏دهند درست نيست.#2 زمانى كه تركيب شورا روشن شد نظر امام على (ع) آن بود كه كار به عثمان خواهد رسيد، تحليل امام اين بود: عثمان و من در اين جمع هستيم و از اكثريت بايد متابعت شود.سعد مخالفت با ابن عم خود عبد الرحمن بن عوف [كه هر دو از بنى زهره بودند] نخواهد كرد.عبد الرحمن نيز شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر اختلاف نخواهند داشت و عبد الرحمن او را بر خواهد گزيد؛ #3 در اين صورت حتى اگر دو نفر باقى مانده، يعنى طلحه و زبير با من باشند سودى نخواهد داشت، زيرا جمع سه نفرى آنان به دليل حضور ابن عوف ترجيح دارد.#4 افزون بر اين، در بين عثمان و عبد الرحمان بن عوف، از زمان پيامبر (ص) عقد برادرى وجود داشت.# 5

عبد الرحمان اعلام كرد كه خود خواستار خلافت نيست، ديگران نيز به طور طبيعى در معرض خلافت نبودند، از جمله سعد كار را به ابن عوف واگذار كرد جز آنكه گفت: عقيده او اين است كه على برتر از عثمان است؛ #6 بنابر اين امر منحصر در على (ع) و عثمان شد.در اينجا بود كه واقعيت شقاق جامعه آشكار گرديد: قريش و غير قريش.بايد دانست مقصود از قريش در اينجا، «قريش سياسى» است كه شامل بنى هاشم نمى‏شود.به روايت طبرى، عبد الرحمن چند شب پياپى به مشورت پرداخت.تمامى امراى لشكر و اشراف‏مردم او را به انتخاب عثمان توصيه كردند .#1 پس از گذشت سه روز، صبحگاهى مردم در مسجد گرد آمدند.عبد الرحمن در جمع حاضر شد به روايت زهرى، ابن عوف گفت كه در اين باره از مردم پرس و جو كرده و آنان، هيچ كس را با عثمان برابر نمى‏دانند.#2 طبرى مى‏گويد: در آن حال عمار بن ياسر فرياد زد: اگر مى‏خواهى «مسلمانان» گرفتار اختلاف نشوند على را انتخاب كن.مقداد بن اسود نيز گفت: عمار راست مى‏گويد.عبد الله بن سعد بن ابى سرح [شخصيت مطرود رسول خدا (ص)] گفت: اگر مى‏خواهى «قريش» اختلاف نكنند، عثمان را برگزين.طبرى مى‏افزايد: «بنى اميه» و «بنى هاشم» به گفتگو با يكديگر پرداختند.#3 عمار و مقداد جانبدار بنى هاشم بودند.عمار در مسجد گفت: مردم! خداوند ما را به پيامبر خود كرامت بخشيد و با دين او ما را عزيز گردانيد؛ چرا اين «امر» را از «اهل بيت» او دور مى‏گردانيد؟ در اين حال شخصى از بنى مخزوم [كه در جاهليت همپيمان بنى اميه بودند و ابوجهل و خالد بن وليد از آن طايفه‏اند] گفت: [و او همان عبد الله بن سعد است‏] اى عمار! تو از محدوده خودت تجاوز كردى! امارت قريش به تو چه ارتباطى دارد؟ # 4

در اين وقت عبد الرحمن، على (ع) را صدا كرد و گفت: با خدا ميثاق و تعهد مى‏دارى كه اگر بر سر كار آمدى به كتاب خدا، سيره رسول خدا و سيره شيخين عمل كنى! امام فرمود: اميد آن دارم كه در محدوده علم و توانايى [بلاذرى: و اجتهاد] خودم عمل كنم.#5عبد الرحمن، عثمان را صدا كرد و او شرايط ابن عوف را پذيرفت.بدين ترتيب عبد الرحمن، عثمان را به خلافت برگزيد و با او بيعت كرد.على (ع) گفت: تو عثمان را برگزيدى تا خلافت را به تو باز گرداند.#1 شاهد اين كلام امام آن بود كه زمانى كه عثمان بيمار شد؛ در آن لحظه، كاتب خود را فرا خواند و گفت: عهدى براى خلافت عبد الرحمان پس از من بنويس و او نوشت.#2 بعدها عثمان بهبودى يافت موضوع عهدنامه منتفى شد و ميان او و ابن عوف دشمنى پديد آمد.

مقداد گفت: من نديده‏ام كه چنين رفتارى را اهل بيت پيامبرى (ص) پس از پيامبرشان بشود؛ من از «قريش» تعجب دارم كه چگونه مردى را كه هيچ مردى را عالم‏تر و عادل‏تر از او نمى‏شناسم چنين رها مى‏كنند.و على (ع) فرمود: مردم، نگاهشان به «قريش» است و قريش نگاهش به «خاندانهاى» خود.اگر بنى‏هاشم سر كار آيند، هميشه سر كار باقى خواهند ماند اما آنان مى‏توانند خلافت را در خاندانهاى خود بگردانند.طلحه كه همان روز به مدينه رسيد گفت: آيا «قريش» به عثمان راضى هستند؟ گفتند: آرى! و او نيز بيعت كرد.مغيرة بن شعبه به ابن عوف گفت: كار درستى كردى كه عثمان را برگزيدى، و به عثمان گفت: اگر جز تو انتخاب مى‏شد ما راضى نمى‏شديم؛ عبد الرحمن او را متهم به دروغگويى كرد.#3 روايت ديگرى از طبرى، حكايت از سخن گفتن هر يك از افراد شورا در مسجد دارد.در سخنان امام على (ع) آمده است: «ما خاندان نبوت، معدن حكمت، امان اهل زمين و نجات براى طالب نجات هستيم» .#4 امام برخورد ابن عوف را در مطرح كردن سيره شيخين «خدعه» دانست.#5 راوى: پاى عمرو بن عاص را در اين خدعه دخيل دانسته، اماروشن است كه بدون ابن عوف، چنين كارى ممكن نبوده است.

عباس بر اين باور بود كه شورا به گونه‏اى ترتيب يافته كه خلافت عثمان نتيجه آن خواهد بود؛ او به همين دليل، از على (ع) مى‏خواست تا وارد شورا نشود.#1 ابن ابى الحديد مى‏گويد : عمر از آن شش نفر پرسيد: آيا همگى طالب خلافت‏اند؟ زبير گفت: آرى؛ وقتى تو به خلافت رسيده باشى مرتبه و سوابق ما در «قريش» كمتر از تو نيست.جاحظ مى‏گويد: اگر زبير يقين به مرگ عمر نداشت، جرأت نمى‏كرد چنين سخنى را در برابر او بگويد.#2 بنا به نقل همو، زبير جانبدار على (ع) بوده است‏#3 و طلحه به لحاظ آنكه از بنى تميم و ابن عم ابوبكر بود جانب عثمان را كه ضد بنى هاشم بود گرفت.# 4

بنا به نقل ابن عباس، عمر اهل شورا را تهديد كرد كه، اگر با يكديگر اختلاف كنند، معاويه بر آنان غلبه خواهد كرد، آن زمان معاويه در شام بود.#5 پس از پايان بيعت، امام به خانه بازگشت در حالى كه عمار چنين مى‏گفت:

يا ناعى الاسلام قم فانعه*قد مات عرف و أتى منكر# 6

با تمام شدن بيعت با عثمان در آخرين روز ذى حجه سال 23 هجرى، او بر منبر رسول خدا (ص) جاى گرفت.تفاوتى كه در اينجا، ميان او و خلفاى پيش از وى بود اين كه ابوبكر يك پله پايين‏تر از پله‏اى نشست كه رسول خدا (ص) بر آن جاى مى‏گرفت، و عمر يك پله پايين‏تر از پله ابوبكر؛ عثمان بر خلاف آن دو، بر پله‏اى نشست كه رسول خدا (ص) مى‏نشست.#1 وقتى روى منبر نشست نتوانست سخن بگويد.لختى تأمل كرد و سپس گفت: شما به امام عادل بيش از امام سخنران نياز داريد.آنگاه از منبر فرود آمد و به خانه رفت.# 2

نخستين اقدام او در گذشتن از قصاص عبيد الله بن عمر بود.او سه نفر را كه شامل هرمزان ايرانى و زن و فرزندان ابولؤلؤ بودند، به اتهام دست داشتن در قتل عمر پدرش كشت؛ عثمان به عنوان حاكم از قصاص وى درگذشت و آن را تبديل به ديه كرد و در برابر اعتراضات معترضين، مقاومت كرد.#3 خلافت عثمان را بايد آغاز خلافت امويان دانسته مى‏شود.ابن اعثم از زبان ابن عوف او را «عميد بنى اميه» ناميده است.#4 بنى اميه از جاهليت خيال سرورى داشتند .ابوبكر جوهرى مى‏گويد: وقتى با عثمان بيعت شد، ابو سفيان گفت: اين «امر» در دست تيم [طايفه ابوبكر] قرار گرفت؛ در حالى كه ربطى به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبيله‏] «عدى» قرار گرفت كه دورتر و دورتر بود.اكنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خويش را باز يافته است؛ او خطاب به عثمان و بنى‏اميه گفت: آن را در ميان خود مورثى كرده ميان فرزندان خود بگردانيد، هيچ بهشت و جهنمى در كار نيست.#5 به روايت مسعودى، عمار كه خبر اين سخن ابوسفيان را شنيده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نيز چنين كرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بيت (ع)، اظهار نگرانى كرد.#6 ابن عساكر نيز نقل كرده كه ابوسفيان به عثمان گفت: اجعل‏الأمر أمر الجاهلية.#1 البته اين شواهد، عقيده ابو سفيان را نشان مى‏دهد نه عقيده عثمان را؛ اما به هر روى اميد ابوسفيان براى بازگشت تسلط امويان، به خلافت عثمان است.خلافت او آغاز قدرتمندى اشرافيت قريش است لذا گفته‏اند كه محبوبيت او نزد قريش بيش از عمر بوده است.#2 در واقع نزاع عالم اسلام پس از رسول خدا (ص) درگيرى معيارهاى اسلام با قبيله‏اى بود.پيروزى قريش، به منزله پيروزى معيارهاى قبيله‏اى تلقى مى‏شد و گرچه اين پيروزى در دوره دو خليفه نخست، آميخته با معيارهاى اسلامى بود، اما آن را مى‏بايست موقتى تلقى كرد زيرا قريش، به طور حقيقى با خلافت عثمان سر كار آمدند.

عثمان بر خلاف آنچه شايع است به هيچ عنوان خليفه ضعيفى نبوده و از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت.قتل وى توسط اصحاب رسول خدا (ص) و ديگر معترضان، به معناى آن نبود كه او از قدرت كافى برخوردار نيست، بلكه به آن دليل بود كه مخالفت بر ضد وى چندان اوج داشت كه او و يارانش نمى‏توانستند آن را كنترل كنند.همين طور، سپردن كارها به دست كسانى چون مروان و يا ديگر افراد خاندان سفيانى، به معناى ضعف او نبود، بلكه او اساسا در انديشه سپردن خلافت به بنى‏اميه بوده و اين كارها را مقدمه‏اى براى اموى كردن تمام امور سياسى انجام مى‏داد.از قضا وى به گمان خود زيركانه عمل كرد، زيرا در شش سال نخست خلافت، بسيار آرام عمل كرده و كوشيد تا موقعيت خود را مستحكم كند.پس از آن در نيمه دوم خلافت بود كه سياستهاى اصلى خويش را آشكار كرد و به تدريج به ايجاد دگرگونى در ساختار سياسى مناطق مختلف پرداخت.وى در اين اقدامات خود در آغاز از حمايت قريش برخوردار بود.در برابر مى‏كوشيد تا سهم همه آنان را حفظ كند.اما در نيمه دوم، كار وى قدرت بخشيدن به طايفه خاص اموى شد.اين امر خشم برخى از قريش را نيز برانگيخت.وى كارها را از دست كسانى چون عمرو بن عاص گرفت و به دست عبد الله بن سعد بن ابى سرح سپرد.حاكم كردن افراد خاندان اموى بر شهرها، خشم بسيارى را برانگيخت و مردم را به مرور به شورش بر ضد وى واداشت.

مهمترين مسأله دوره وى يكى فتوحات و ديگرى و مهمتر از آن بررسى همين شورش بر اوست كه تأثير بسيار مهمى در عالم اسلامى داشته و بيشترين اختلافات بعدى عالم اسلام، برخاسته ديدگاههاى مسلمانان درباره عثمان و مخالفان او است.

در اينجا بايد به بيان چند نكته پرداخت:

اول آنكه از اين زمان خلافت در دست خاندان اموى كه چهره سياسى قريش بودند قرار گرفت .در اين زمان عثمان نماينده آنان به شمار مى‏آمد و آنان علاقه فراوانى به عثمان داشتند .در مثل گفته‏اند: أحبك و الرحمن حب قريش عثمان، #7 به خداى رحمان سوگند، تو را آن چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست مى‏داشت.در برابر، قريش با على (ع) دشمنى داشت و همين عثمان بود كه به على (ع) مى‏گفت: گناه من چيست كه قريش تو را دوست نمى‏دارد.#8 البته اين بار، شاخه‏اى از قريش سر كار آمد كه در سطح‏اشرافيت قرار داشت؛ در حالى كه زمان ابوبكر و عمر چنين نبود؛ عمر گرچه فردى ثروتمند بود، #1 اما زندگى اشرافى نداشت.با اين وجود، عثمان يك اشرافى با سوابق اسلامى بود.#2 و بدين ترتيب حكومت قدم به قدم به سمت حاكميت اشرافيت قريشى و شدت بهره‏گيرى از معيارهاى قبيله‏اى در انتخاب خليفه‏#3 جلو مى‏رفت.گفته‏اند كه در همان لحظه انتخاب، ابو سفيان به عثمان گفته بود: اجعل الأمر، أمر الجاهلية؛ «امر» را «امر جاهلى» قرار بده، و البته مقصودش چيزى جز خلافت نبود.#4 گفتيم كه شرط قريشى بودن هنوز شرط فقهى نبوده و اظهار اينكه به حديث الائمة من قريش استناد شده، با اين سخن عمر كه آرزوى زنده بودن سالم مولى حذيفه را مى‏كرد تا او را جانشين خود كند، سازگارى ندارد و اين مسأله كه از نظر عمر شرط قريشى بودن معتبر نبوده، انتقادى است كه شيعه از آغاز مطرح مى‏كرده است.# 5

نكته دوم اينكه شورا و مشورت در امر خلافت براى نخستين بار مطرح شد.اين شورا در دو جهت بود: يك جهت آن، همين چهار چوبه شوراى شش نفره بود كه از سران قريش بودند و كار خلافت جز در دست آنان قرار نمى‏گرفت.ضوابط اين انتخاب را عمر معين كرده، و پايه آنرا اكثريت و اقليت قرار داده‏#6 و در حالت تساوى، كفه ترازو را به سمت سه نفرى كه ابن عوف در آن بود سنگين‏تر كرد.از جهت ديگر، مشورت ابن عوف با مردم مطرح است كه گفته‏اند چندين شب ادامه داشت.البته ابن عوف به دليل خويشاوندى در انتخاب عثمان متهم بود و اين مشاوره مى‏توانست پوششى براى آن به شمار آيد.به‏علاوه، آن دو، عقد اخوت با يكديگر داشتند، درست همانطورى كه ابوبكر و عمر چنين عقد اخوتى با يكديگر داشتند.لازم به يادآورى است كه بعدها، ميان عثمان و ابن عوف اختلاف پديد آمده و در حالى كه ابن عوف كتك مفصلى از سوى عاملان عثمان خورد، با نارضايتى از وى، از دنيا رفت.#1 آنچه اهميت دارد نقش «شورا» است.در حالى كه شورا تنها در ميان شش نفر برگزيده بود، اما همين مقدار راه حل جديدى براى انتخاب يك نفر از ميان شش نفر محسوب شد.چنين شيوه‏اى، نوعى شوراى محدود در ميان چند نفر نخبه قريشى است، به طورى كه كسى به جز آنان حق مداخله نداشت.تأثير اين شيوه در دوره‏هاى بعدى، در ميان برخى از مخالفان امام على (ع)، و نيز در ميان زبيريها كه ضد امويان بودند، ديده شده است.ما در جاى خود ياد خواهيم كرد.

نكته سوم در ارتباط با مسأله بيعت بود.پس از بيعت ابن عوف و ساير اعضاى شورا، على (ع) همچنان ايستاده بود و بيعت نمى‏كرد.ابن عوف به او گفت: بيعت كن و الا گردن تو را خواهم زد؛ امام از خانه بيرون رفت؛ اصحاب شورا در پى او رفته و به آن حضرت گفتند: بايع و الا جاهدناك؛ بيعت كن و الا با تو جهاد خواهيم كرد؛ آنگاه امام همراه آنان آمده و با عثمان بيعت كرد.#2 اين مسأله‏اى است كه مورد انتقاد واقع شده است.#3 در آنجا مقداد از على (ع) سؤال كرد: آيا اهل مقاتله است تا آنان نيز او را كمك كنند؟ امام فرمود: با كمك چه كسى با آنان جنگ كنم؟ عمار نيز چنين سخنى را مطرح كرد.#4 اين بر اساس اين گفته عمر بود كه هر كس از بيعت تخلف كرد گردن او را بزنند.پيش از اين اشاره كرديم كه عمر از آن كسانى بود كه معتقد به گرفتن بيعت، به زور بود#5 ـ بر خلاف آنچه به ابوبكرمنسوب است ـ .براى عمر قابل پذيرش نبود كه كسانى در پى ايجاد تفرقه و شقاق باشند؛ او در همان آغاز كه افراد شورا را معين كرد، اظهار داشت اگر همه شما متفقا يك نفر را انتخاب كرديد و يك نفر با شما مخالفت ورزيد او را بكشيد.#1 بعدها خواهيم ديد كه امام پس از روى كار آمدن، حاضر نشد از كسانى كه حاضر به بيعت نبودند، به زور بيعت بگيرد.

آخرين نكته آن كه يكى از آثار جانبى شورا آن بود كه كسانى را كه در شورا بودند در هوس خلافت انداخت.به نظر عمر افراد شورا، اين امتياز را داشتند كه هر كدام به خلافت برسند و اين توقعى را در آنان ايجاد مى‏كرد.گذشت كه زبير در حضور عمر بدو گفت: وقتى تو به خلافت برسى، ما نيز مى‏توانيم خليفه باشيم، چون از نظر قريشى بودن و سوابق كمتر از تو نيستيم.#2 طبيعى بود كه اين شورا توقع بيشترى را در آنان ايجاد كند؛ بى دليل نبود كه عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه در تلاش بودند تا خود را در اين جمع وارد كنند.نتيجه چنين توقعى، ايجاد آشوبهاى بعدى و نيز مخالفتهايى بود كه با عثمان و سپس در برابر على (ع) پيش آمد.تحليل معاويه اين بود كه شوراى عمر سبب اختلاف ميان مسلمانان شده چرا كه طلحه، زبير و سعد بن ابى وقاص، چنين پنداشتند كه لياقت خلافت دارند#3 شيخ مفيد نيز درباره سعد بن ابى وقاص مى‏نويسد: او شخصا كسى نبود كه خود را برابر با على (ع) بداند؛ اما از زمانى كه در شورا وارد شد، احساسى در او پديد آمد كه اهليت خلافت را دارد، و همين بود كه دين و دنياى او را خراب كرد.#4 ابن ابى الحديد از استاد خود چنين تحليلى را نقل كرده كه هر يك از اعضاى شورا در درون خود چنين احساسى را پيدا كردند كه زمينه خلافت و ملك را دارند؛ اين امر آنان را همچنان به خود مشغول مى‏داشت تا كار به اختلافات بعدى رسيد.#5 در جنگ جمل، طلحه به على (ع) مى‏گفت: از خلافت كناره‏گير تا كار را به «شورا» واگذار كنيم.او افزود: ما هم در شورابوديم، اكنون دو تن درگذشته‏اند كه تو را نمى‏خواسته‏اند، ما نيز سه نفر هستيم؛ و على پاسخ داد كه بايد پيش از بيعت چنين مى‏گفتيد، اما اكنون كه بيعت كرده‏ايد بايد وفادار بمانيد.# 1

پى‏نوشت‏ها:

1.در اين باره كه آيا رسول خدا (ص) هجرت را مبدأ تاريخ قرار داده و يا در زمان عمر چنين اقدامى صورت گرفته اختلاف نظر وجود دارد.به نظر مى‏رسد به دليل اهميت هجرت، در همان سالهاى نخست هجرى نيز مسلمانان از هجرت به عنوان يك مبدأ استفاده مى‏كرده‏اند اما رسميت اين امر در زمان عمر انجام پذيرفته است.

2.تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 152 ـ 151

3.مروج الذهب، ج 2، ص 310 ـ 309

4.تاريخ الطبرى، ج 4، ص 227

5.مختصر تاريخ العرب و التمدن الاسلامى، امير على، ص 90

6.كتاب الخراج، ص 30

7.من دولة عمر الى دولة عبد الملك، صص 89 ـ 91

8.تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 853، فتوح البلدان، صص 267 ـ 266

9.قبلا مصادر اين نقل را به تفصيل آورديم، و نيز نك: المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 445، فتح البارى، ج 12، ص 124، طبقات الكبرى، ج 3، ص 344، مسائل الامامه، ص 63، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 881، مختصر تاريخ دمشق، ج 12 ص 69، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 227

10.المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 446، ج 7، ص 278، ج 10، ص 103

11.طبقات الكبرى، ج 3، ص 590، الامامة و السياسه، ج 1، ص 42

12.الفتوح، ج 2، ص 16، الامامة و السياسه، ج 1، ص 42، طبقات الكبرى، ج 3، ص 412، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 227

13.طبقات الكبرى، ج 3، ص 343، الفتوح، ج 2، ص 86

14.وقتى عمر سر كار آمد گفت: خالد را عزل مى‏كنم تا معلوم شود خدا دينش را يارى مى‏كند، تاريخ خليفة بن خياط، ج 1، ص 106

15.تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 887، الامامة و السياسه، ج 1، ص 42

16.تعبير صريح او اين بود: اگر سالم زنده بود، كار را به شورى واگذار نمى‏كردم، تاريخ ابى زرعة الدمشقى، ج 1، ص 272، و گفت: اگر سالم زنده بود كوچكترين ترديدى در برترى او بر تمام اصحاب پيغمبر نمى‏كردم، نك: المقنع فى الامامه، ص 59

17.المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 446

18.همان، ج 5، صص 447 ـ 448 و نك: تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 880، الأحكام السلطانيه، ص 12، نثر الدر، ج 2 ص 49، انساب الاشراف، ج 4، ص 501، ش 1291، كتاب الفتوح ج 2 صص 85 ـ 86

19.انساب الاشراف، ج 4، ص 501، ش 1290

20.به بحث انديشه‏هاى خليفه نگاه كنيد.

21.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 81، و نك: غريب الحديث، ج 3، ص 239، الفائق فى غريب الحديث، ج 2، ص 16، كتاب الفتوح، ج 2، ص 87، مقصود طايفه بنى أميه است كه عثمان در شمار آنان بود گرچه خود او بر سر دين با پيغمبر نجنگيد.كعب الاحبار، بعدها گفت كه معاويه صاحب اصلى خلافت پس از عثمان است و گو اينكه از كتب آسمانى چنين خبر مى‏داد.نك : انساب الاشراف، ج 4، ص 495، ش 1278

22.طبقات الكبرى، ج 3، ص 333

23.تاريخ الطبرى، ج 4، ص 223)

24.المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص 449 ـ 448، استدلال حفصه ساده‏ترين استدلال شيعه براى لزوم استخلاف توسط رسول خدا (ص) است.ديگران نيز با همين استدلال از عمر مى‏خواستند تا جانشينى معين كند، نك: طبقات الكبرى، ج 3، ص 343

25.الاحكام السلطانيه، ص 13، طبقات الكبرى، ج 3، ص 342، انساب الاشراف، ج 4، ص 501، ش 1290

26.انساب الاشراف، ج 4، ص 500، ش 1288

27.همان، ج 4، ص 505، ش 1303، حياة الصحابه، ج 2، ص 33

28.تاريخ الطبرى، ج 4، ص 228

29.همان، ج 4، ص 229، شرح نهج البلاغه، ج 12، صص 259 ـ 258

30.الامامة و السياسه، ج 1، ص 42، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 229، انساب الاشراف، ج 5، ص 504، ش 1300، 1301

31.طبقات الكبرى، ج 3، ص 343، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 160.تصورى كه چندان هم بى‏پايه نيست اين كه عمر از موروثى شدن خلافت هراس داشت و در ذهن او اين يك اصل بود كه حاكم نبايد از خويشاوندان نزديك در اداره كارها بهره جسته يا آنان را جانشين خود كند.او اين مسأله را به عنوان يك نصيحت به على (ع) و عثمان چنين تذكر داد: اگر خليفه شديد مبادا بنى هاشم يا آل ابى معيط را بر مردم مسلط كنيد، نك: الامامة و السياسه، ج 1، ص 43

32.طبقات الكبرى، ج 3، ص 342

33.انساب الاشراف، ج 4، ص 503، ش 1295، نك: تاريخ الطبرى، ج 4، ص 230

34.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 189

35.امام در نهج البلاغه مى‏فرمايد «و مال الاخر لصهره، نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 184.پس از بيعت عبد الرحمن با عثمان نيز على (ع) فرمود: مال الرجل الى صهره و نبذ دينه و راء ظهره، الجمل ص 123، خواهر عثمان تنها از ناحيه مادرش ام كلثوم، فرزند عقبة بن ابى معيط، همسر ابن عوف بوده است، نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 189

36.تاريخ الطبرى، ج 4، ص 230، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 191، انساب الاشراف، ج 5، ص 505،

ش 1304

37.نك: تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 955

38.انساب الاشراف، ج 4، ص 506، ش 1308، شايد به دليل كناره گيرى سعد، مكحول شامى مى‏گويد : سعد در شورا نبوده است، انساب الاشراف، ج 4، ص 507، ش .1309

39.تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 928، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 230، زهرى مى‏گويد كه ابن عوف آن شب با تمام چهره‏هاى برجسته مهاجر و انصار مشورت كرد، نك: المصنف ج 5 ص 482.اما مى‏دانيم اگر او با همه مشورت هم كرده باشد، تنها نظر قريش را رعايت كرده است، عبد العزيز الدورى مى‏گويد: اين مشاوره حمايت از عثمان، نشانه آنست كه امويان از فتح مكه بدين سو مشغول فعاليت بوده و در دوره خليفه اول و دوم به پيروزى چشمگيرى رسيده‏اند به طورى كه همه موافق با روى كار آمدن عثمان بوده‏اند، نك: مقدمة فى تاريخ صدر الاسلام، ص 59

40.المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 477

41.تاريخ الطبرى، ج 4، ص 233، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 194

42.تاريخ المدينة المنوره، ج 2، صص 929 ـ 930، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 233، به گزارش مفيد (الجمل، ص 122) مقداد فرياد زد: با كسى بيعت نكنيد كه در بدر حاضر نبود، در احد گريخت، و در بيعت رضوان حاضر نشد [و مقصودش عثمان بود]، عثمان به او گفت: به خدا سوگند اگر به حكومت رسيدم تو را به زى اول كه داشتى باز خواهم گرداند، نك: امالى المفيد، صص 115 ـ 114

43.تاريخ الطبرى، ج 4، صص 233، 238، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 162، يعقوبى مى‏گويد: امام در برابر شرط عمل به سيره شيخين فرمود: عمل به كتاب خدا و سنت رسول نيازى به اجير كردن ديگرى ندارد، تو مى‏كوشى تا خلافت را از من منصرف سازى، انساب الاشراف، ج 4، ص 508 ش 1311، البدء و التاريخ، ج 5، ص 192، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 188، ج 12، صص 264، 194 .زهرى قسمت مربوط به امام على (ع) نياورده و تنها مى‏گويد: عبد الرحمن اين شرط را براى عثمان مطرح كرد و او پذيرفت، نك: المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 477

44.تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 930، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 234 ـ 233، العقد الفريد ج 3 ص .76

45.تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 1028، 1029، مختصر تاريخ دمشق، ج 7، ص 254

46.تاريخ الطبرى، ج 4، صص 233 ـ 234، 239، انساب الاشراف، ج 4، ص 502، ش 1294، و درباره طلحه نك: ص 504 ش 1300.طلحه پاداش خود را دريافت كرد اگر چه در جريان محاصره عثمان در شمار دشمن ترين دشمنان عثمان درآمد، انساب الاشراف، ج 4، ص 506، ش 1306، درباره موضع مقداد نك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 163، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، صص 931 ـ 930

47.كتاب الفتوح، ج 2، صص 96 ـ 97، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 237، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 195

48.تاريخ الطبرى، ج 4، صص 238 ـ 239، شايد مقصود از خدعه همان بوده كه يعقوبى از قول آن حضرت نقل كرده كه ابن عوف با اين شرط مى‏خواست خلافت را از او منصرف كند.تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 162

49.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 189

50.همان، ج 1، ص 185

51.همان، ج 1، ص 187

52.همان، ج 1، صص 188 ـ 187، نثر الدر، ج 2، ص 37

53.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 187

54.البدء و التاريخ، ج 5، ص 193

55.تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 163

56.البيان و التبيين، ج 1، ص 345

57.نك: انساب الاشراف، ج 2، صص 295 ـ 294

58.الفتوح، ج 2، ص 99

59.شرح نهج البلاغه ج 2 صص 44 ـ 45 از كتاب السقيفه ابو بكر جوهرى، الأغانى ج 6 ص 356، الفائق ج 2 ص 117، النزاع و التخاصم ص .56

60.مروج الذهب، ج 2، ص .343

61.مختصر تاريخ دمشق، ج 11، ص 67

62.طبقات الكبرى، ج 3، ص 64

63.المعارف، ص 192

64.معرفة الصحابه، ج 1، ص 301، اين سخن به عمر نيز منسوب شده كه احتمالا بايد جاى نام عمر، همان نام عثمان باشد نك: المقنع، ص 110، المناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 220

65.حياة الصحابه، ج 1، ص 347 (عمر من اكثر قريش مالا)، كشف الاستار، ج 20، ص 303، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 935

66.مختصر تاريخ دمشق، ج 11، ص 67

67.مقدمة فى تاريخ صدر الاسلام، صص 58 ـ 59

68.زمانى كه عمر از ابن عباس درباره عثمان پرسيد، او گفت: دوستى دنيا و آخرت را در دلش جمع كرده و اگر سر كار آيد آل ابى معيط را بر مردم مسلط خواهد كرد، الايضاح، ص 86.در همان اولين شب خلافت (آغاز محرم سال 24) وقتى عثمان براى نماز عشاء به سوى مسجد مى‏رفت پيشاپيش او، شمع بدستانى حركت مى‏كردند و مقداد گفت: اين چه بدعتى است (يعقوبى، ج 2، ص 163)، اشاره او به آغاز تشريفات بود! ابن اعثم از قول ابن عوف آورده كه: من به خلافت عميد بنى أميه راضى شدم، الفتوح، ج 2، ص 99

69.الايضاح، صص 128 ـ 127.گذشت كه شرط قريشى بودن به لحاظ تسلط طبيعت قبيله‏گرايى بود .عمر صهيب رومى را براى سه روز كه جمع شورا مشغول مذاكره است به امامت جماعت انتخاب كرد .و گفت: او از موالى است، با شما درباره خلافت منازعه نخواهد كرد، الامامة و السياسه، ج 1، ص 42

70.انساب الاشراف، ج 4، ص 503، ش 1298 (ليتبع الأقل الاكثر فمن خالفكم فاضربوا عنقه)

71.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 196، و نك: تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 1033، گفته‏اند كه على (ع) در وقت انتخاب عثمان در حق ابن عوف نفرين كرد و ابو هلال عسكرى مى‏گويد: اختلاف عثمان و ابن عوف همان استجابت دعاى على (ع) بود، نك: شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 196

72.انساب الاشراف، ج 4، ص 508، ش 1311، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 55، ج 12، ص 265، البدء و التاريخ، ج 5، ص 193، حبيب السير ج 1، ص 496، امام خود در سخنان خود، اين مطلب را كه به او گفته‏اند: اگر بيعت نكند با او جهاد خواهند كرد، بيان كرده است، امام مى‏افزايد : من از روى كراهت بيعت كردم، الغارات، ج 1، ص 318.با اين حال، راويان متعصب گفته‏اند پس از ابن عوف اولين كسى كه بيعت كرد على (ع) بود! نك: طبقات الكبرى، ج 3، ص 63

73.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، صص 259 (به نقل از سيد مرتضى)

74.شرح نهج البلاغه، ج 12، صص 265 ـ 266، الامالى، مفيد، ص 115

75.نك: الايضاح، صص 188 ـ 187

76.الفتوح، ج 2، ص 91، طبقات الكبرى، ج 3، ص 61

77.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 185، ابو بكر به عمر گفته بود كه مراقب مهاجرين باشد چه، بسيارى از آنان در طمع خلافت‏اند، نثر الدر، ج 2، صص 16، 22

78.العقد الفريد، ج 4، ص 281، مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 85

79.الجمل، ص 97

80.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 9، صص 29 ـ 28

81.الامامة و السياسه، ج 1، ص 95