تاريخ اسلام> دوره رسالت> از هجرت تا رحلت> وقايع پس از هجرت> وقايع سال نهم> اسلام زيد و عدى

مسلمان شدن زيد الخير و عدى بن حاتم

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 593

نويسنده: رسولى محلاتى

قبيله‏«طى‏»از قبايل معروف عرب است كه نسبت‏به تيره‏«كهلان‏»رسانده و از قحطانيه بوده‏اند و اينان در يمن سكونت داشتند و تدريجا مانند بسيارى از تيره‏ها به سرزمين حجاز آمدند و مردان نامدارى مانند حاتم طايى كه به سخاوت مشهور و ضرب المثل گرديده از اين قبيله مى‏باشد، كه قبل از ظهور اسلام از دنيا رفته است.

فرزند همين حاتم طايى، عدى بن حاتم از بزرگان قبيله طى است كه پس از درگذشت پدرش حاتم او را به رياست‏خود برگزيدند و مطابق تواريخ وى به دين نصارى زندگى مى‏كرد و تا سال نهم هجرت نيز در زمره پيروان حضرت مسيح(ع)و از دشمنان رسول خدا(ص)محسوب مى‏شد. از شخصيتهاى بزرگ ديگر اين قبيله مردى است‏به نام زيد الخير كه پيش از آنكه اسلام را بپذيرد به زيد الخيل موسوم بود و پس از اسلام، پيغمبر خدا او را زيد الخير ناميد و درباره‏اش فرمود:

- هيچ مردى را از عرب براى من توصيف نكردند جز آنكه وقتى از نزديك او را ديدم پايين‏تر بود از آنچه درباره‏اش گفته بودند مگر«زيد»كه او را بالاتر از آنچه شنيده بودم ديدم!

زيد در همين سال نهم به همراه گروهى از قبيله خود به مدينه آمد و مسلمان شد.

اما عدى بن حاتم در همان حال كفر به سر مى‏برد و حاضر هم نبود اسلام را بپذيرد و حتى پس از فتح مكه و نفوذ اسلام در سرتاسر جزيرة العرب تصميم به مهاجرت به شام و پيوستن به همكيشان خود گرفت و چون مى‏دانست لشكر اسلام روزى به سرزمين آنها نيز خواهند رفت تا آثار بت‏پرستى را در آن ناحيه از ميان ببرند و احكام اسلام را در آنجا نشر دهند، به همين منظور چند شتر راهوار و فربه انتخاب و آماده كرده و به غلام خود دستور داده بود هرگاه خبردار شدى كه لشكر اسلام به اين حوالى آمده مرا خبر دار كن.

روزى غلامش به او خبر داد كه سربازان اسلام، تحت فرماندهى على بن ابيطالب(ع) براى ويران كردن بتخانه‏ها و نشر احكام اسلام بدين ناحيه آمده‏اند. عدى بن حاتم با شنيدن اين خبر فورا خانواده خود را برداشته به سوى شام گريخت، سربازان اسلام نيز پس از ويران كردن بتخانه‏«طى‏»، جمعى را كه در برابر آنها مقاومت كرده بودند تار و مار نموده و گروهى را اسير كرده به مدينه آوردند.

در ميان اسيران مزبور دختر حاتم نيز كه نامش سفانه بود اسير شد و او را به مدينه آوردند و در كنار مسجد در جايى كه مخصوص نگهدارى اسيران بود محبوس ساختند.

چند روز گذشت و روزى پيغمبر اسلام از كنار آن خانه عبور مى‏كرد تا به مسجد برود سفانه برخاست و گفت:

«يا رسول الله هلك الوالد و غاب الوافد فامنن علينا من الله عليك‏».

[اى رسول خدا پدرم كه از دنيا رفته و آنكه بايد به نزد شما بيايد غايب است، اكنون‏بر ما منت گزار، خداوند تو را مشمول رحمت و نعمت‏خويش قرار دهد!]پيغمبر پرسيد: مقصودت از غايب كيست؟سفانه گفت: عدى بن حاتم!

فرمود: همان كسى كه از خدا و رسول گريخته!

در آن روز رسول خدا(ص)بيش از آن چيزى نگفت و از آنجا گذشت. روز ديگر نيز اين ماجرا تكرار شد، و سفانه گويد: روز سوم كه شد من ديگر مايوس بودم چيزى بگويم ولى مردى كه همراه او بود - و بعدا دانستم كه او على ابن ابيطالب(ع)بود - به من اشاره كرد كه برخيز و سخن خود را تكرار كن.

من برخاستم و همان سخنان را تكرار كردم، پيغمبر فرمود: من با آزاد ساختن تو موافقم ولى صبر كن تا شخص مورد اعتمادى پيدا شود تا تو را به همراه او به شهر و ديارت بفرستم.

چند روز از اين ماجرا گذشت تا روزى اطلاع يافتم كاروانى كه از خويشان ما نيز افرادى در ميان آنها بود به مدينه آمده و عازم بازگشت است، من جريان را به پيغمبر اطلاع دادم و آن حضرت مقدارى لباس و مبلغى پول براى خرجى راه و مركبى به من داد و مرا همراه آنها روانه كرد.

دنباله داستان را خود عدى بن حاتم اين گونه نقل كرده كه گويد:

روزى همچنان كه در شام بودم هودجى را ديدم كه به سوى ما مى‏آيد و وقتى رسيد ديدم خواهرم سفانه در ميان آن هودج است و چون پياده شد مرا مورد ملامت قرار داده گفت: اين چه كارى بود كه كردى؟خودت خانواده و زن و فرزندت را برداشته به اينجا آمدى و ما را در آنجا بى سرپرست گذاردى؟من بدو گفتم: خواهر جان مرا ملامت نكن كه در اين كار معذور بودم.

اين جريان گذشت تا روزى با او - كه زن با فراست و با تدبيرى بود - مشورت كرده گفتم: راستى بگو نظرت درباره اين مرد(يعنى پيغمبر اسلام)چيست؟او ضمن تمجيد و بيان صفات نيك آن حضرت گفت: من صلاح تو را در آن مى‏بينم كه هر چه زودتر خود را به او برسانى و با او پيمان بسته و بيعت كنى، زيرا اگر او براستى پيغمبر باشد كه‏تو در ايمان به وى سبقت جسته‏اى و اگر داعيه سلطنت و پادشاهى هم داشته باشد كه پيمان بستن با او از شخصيت تو چيزى نخواهد كاست و از سايه قدرتش بهره‏مند خواهى شد.

عدى بن حاتم گويد: من راى او را پسنديدم و به مدينه آمدم و پيش آن حضرت رفته سلام كردم، فرمود: كيستى؟گفتم: عدى بن حاتم هستم.

وقتى پيغمبر مرا شناخت‏برخاست و مرا به سوى خانه برد، در راه كه مى‏رفتيم پيرزنى سر راه او آمد و درباره كارى كه داشت‏با آن حضرت سخن گفت، من ديدم پيغمبر اسلام زمانى دراز در كنار آن پيرزن ايستاد و با كمال ملاطفت‏با او سخن گفت.

پيش خود گفتم: به خدا سوگند چنين مردى داعيه سلطنت و پادشاهى در سر ندارد و چون وارد خانه آن حضرت شدم ديدم تشك چرمى خود را كه ليف خرما در آن بود برداشت و براى نشستن من پهن كرد و به من گفت: روى آن بنشين، من خوددارى كردم ولى حضرت اصرار كرد و من نشستم و پيش خود گفتم: به خدا اين رفتار سلاطين نيست. سپس به من گفت: اى عدى بن حاتم مگر تو به آيين‏«ركوسيه‏» (1) نبودى؟گفتم: چرا، فرمود: پس چرا از قوم خود يك چهارم درآمدشان را مى‏گرفتى؟در صورتى كه اين كار در آيين تو جايز نبود.

و همچنين يكى دو خبر غيبى ديگر به من داد كه دانستم پيغمبر خداست و بدو ايمان آورده مسلمان شدم.

پى‏نوشت:

1. ركوسيه آيينى است ما بين مسيحيت و صابئى.