كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 237
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
شيخ مفيد در ارشاد گويد: انگيزه حركت ابو الحسن (ع) به مدينه آن بود كه عبد الله بن محمد در شهر مدينه به عنوان متصدى جنگ و امامت جماعتبرگزيده شد. وى از آن حضرت نزد متوكل بدگويى مىكرد و انديشه آزار و اذيت امام را در سر داشت.
مسعودى در اثبات الوصية مىنويسد: بريحه عباسى امام جماعتحرمين نامهاى به متوكل نگاشت و در آن گفت: اگر به حرمين نياز دارى، على بن محمد را از آنها بيرون ران كه او مردم را به خود مىخواند و عده بسيارى از او تبعيت كردهاند: بريحه نامههاى پياپى در اين باره به متوكل نوشت.
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص آورده است: دانشمندان سيره نويس گويند: متوكل چون كينه على (ع) و فرزندانش را در دل داشت و از سويى به جايگاه على بن محمد در مدينه و گرايش مردمان به سوى او آگاهى داشت، آن حضرت را از مدينه به طرف بغداد حركت داد. او يحيى بن هرثمه را فراخواند و به وى گفت: به مدينه برو و در حال او تامل كن و وى را به سوى ما روانه نما. يحيى گويد: در پى دستور متوكل به مدينه عزيمت كردم چون به آن شهر وارد شدم فرياد و غوغايى از مردم به پا خاست كه تا آن روز چنين شور و غوغايى نشنيده بودم. آنان بر جان على بن محمد نگران بودند چرا كه وى در حق آنان نكويى مىكرد و همواره ملازم مسجد بود و در دل گرايشى به دنيا نداشت. من نيز مردم را تسكين دادم و براى آنها قسم ياد كردم كه درباره على بن محمد به كار ناخوشايندى مامور نشدهام و هيچ نگرانى بر او نيست. سپس خانه آن حضرت را بازرسى كردم و در آن جز قرآن و كتابهاى دعا و كتابهاى علمى چيزى نيافتم. پس آن حضرت در ديدگانم بزرگ جلوه كرد و خود عهدهدار خدمتش شدم و امكانات زندگى او را نيكو گرداندم.
شيخ مفيد گويد: چون ابو الحسن (ع) از سعايت عبد الله بن محمد در نزد متوكل آگاه شد، نامهاى به خليفه نوشت و در آن از دروغ بافيهاى عبد الله بن محمد ياد كرد. متوكل دستور داد تا پاسخ نامه آن حضرت را بنويسند و او را به آمدن به سامرا دعوت كنند و دستور داد كه در گفتار و كردار به خوبى با آن حضرت رفتار كنند. در نسخهاى از آن نامه كه به دست من است چنين آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحيم. اما بعد!بدان كه امير مومنان به ارزش تو داناست و خويشاوندى تو را مراعات مىكند و ايجاب كننده حق توست و تو و اهل بيت تو را در امورى ترجيح مىدهد تا خداوند حال تو و ايشان را نكو گرداند عزت تو و آنان را تثبيت كند و امن و آسايش براى تو و ايشان به ارمغان آرد. و البته از اين كار خشنودى پروردگارش را مىجويد و در پى اداى حقى است كه خداوند در تو و خاندانتبر خليفه واجب كرده است. امير مومنان چنين صلاح ديد كه عبد الله بن محمد را از مسئوليت تصدى جنگ و امامت جماعت در مدينه بركنار دارد. زيرا نسبتبه حق تو نادان بود و قدر تو را كوچك مىشمرد. همچنين او بر تو ستم روا داشت و به تو چيزى نسبت داد كه امير مومنان خوب مىداند كه تو از آن نسبت مبرايى و قصدت در ترك مخاصمه با او پاك استخليفه مىداند كه تو راست مىگويى و خود را براى چنين كارى آماده نكرده بودى. امير مؤمنان از اين پس محمد بن فضل را بر تو مىگمارد و به او دستور داده كه تو را مورد اكرام و احترام قرار دهد و با اطاعت از دستورات تو، به تقرب در نزد خداوند و امير مؤمنان برسد. امير مؤمنان مشتاق توست و خوش مىدارد با تو ديدارى تازه كند و به تو بنگرد. اگر تو نيز مايل ديدار اويى و دوست دارى در كنار وى مقام گيرى به سوى او روانه شو و هر كه را كه خود دوست دارى از خاندان و خدم و حشم خويش برگزين و بىشتاب و با آسودگى هرگاه كه خواستى در حركتشو و هرگاه كه خواستى فرود آى و هر طور كه خواستى به راهت ادامه ده. و اگر دوست دارى يحيى بن هرثمه خدمتكار امير مؤمنان و سربازانى كه با او همراهند در اين سفر در ركاب تو باشند، اختيار و تصميم با خود توست. و ما دستور دادهايم كه يحيى بن هرثمه مطيع فرمانهاى تو باشد. پس براى ديدار امير مؤمنان استخاره كن. هيچ كس از برادران و فرزندان و خاندان و خواص امير مؤمنان جايگاهى بالاتر و ستودهتر از تو در نزد وى ندارند و او نيز بر تو نگرانتر و مهربانتر و دلسوزتر است تا بر آنان و السلام عليك و رحمة الله و بركاته».
اين نامه را ابراهيم بن عباس در ماه جمادى الآخر از سال 243 هجرى نگاشته است. چون اين نامه به دست ابو الحسن (ع) رسيد، آماده سفر شد و يحيى بن هرثمه نيز آن حضرت را همراهى كرد.
مسعودى گويد: بريحه نيز براى مشايعت امام (ع) آمد. چون به قسمتى از راه رسيدند بريحه به آن حضرت گفت: من خوب مىدانم كه تو آگاهى كه علتبردن تو از مدينه به بغداد به خاطر من است و سوگندهاى استوار و موكد ياد مىكنم كه اگر از من به امير مؤمنان يا يكى از خواص او شكايتبرى نخلستان تو را ويران مىكنم و دوستداران و هواخواهانت را مىكشم و چشمههاى كشتزارت را خشك مىكنم و چنين و چنان مىكنم. پس ابو الحسن (ع) در پاسخ او فرمود: نزديكترين شكايت من از تو، شب پيش در پيشگاه الهى بود. و من چنان نيستم كه شكايت تو پيش خدا برم و آنگاه از او به بندگانش متوجه شوم و از تو پيش آنان شكوه كنم. بريحه با شنيدن اين سخن بر پاى امام هادى (ع) فروافتاد و زارى كرد و از آن حضرت طلب بخشش كرد. امام هم به او فرمود: من از تو درگذشتم. و از آنجا حركت كرد تا به بغداد رسيد. مسعودى گويد: اسحاق بن ابراهيم و همه اميران به استقبال آن حضرت آمدند. سبط بن جوزى مىنويسد: يحيى گفت: چون به بغداد وارد شدم ابتدا به ديدار اسحاق بن ابراهيم طاهرى، والى بغداد، رفتم. اسحاق به من گفت: اى يحيى!اين مرد زاده رسول خدا (ص) است و متوكل را هم تو خوب مىشناسى اگر وى را بر ضد على بن محمد بشورانى او را مىكشد و آنگاه رسول خدا (ص) در روز قيامتخصم تو خواهد بود. من در پاسخش گفتم: به خدا قسم از او جز كردار نيك و زيبا نديدم. سپس به سوى سر من راى، رفتم و در آغاز با وصيف تركى ملاقات كرده او را از آمدن على بن محمد آگاه ساختم. وصيف به من گفت: به خدا سوگند اگر يك موى از سر آن امام كم شود آن را جز از تو نخواهم. من از سخن او در شگفتشدم كه چگونه سخن او با قول اسحاق يكى بود. چون نزد متوكل رفتم از من درباره على بن محمد پرسيد: من نيز از خوش طينتى و سلامت طريقت و ورع و زهد وى به او گزارش دادم و گفتم كه خانهاش را در مدينه نيز بازرسى كردم و جز قرآن و كتابهاى علمى در آن نيافتم و مردم مدينه بر او نگران بودند. پس متوكل آن حضرت را مورد اكرام قرار داد و جايزهاى نيكو به وى عطا كرد.
مسعودى نوشته است: چون هادى (ع) به سر من راى، رفت همه اصحاب و ياران متوكل او را استقبال كردند. حتى متوكل نيز به نزد حضرت رفت و او را مورد اكرام و تعظيم قرار داد. سپس امام (ع) از آنجا به خانهاى كه برايش مهيا كرده بودند، رفت. شيخ مفيد گويد: يحيى بن هرثمه در ركاب آن حضرت روان شد تا به سر من راى رسيد. چون بدانجا رسيد، متوكل خود را از آن حضرت يك روز پنهان كرد. امام نيز در جايى معروف به خان صعاليك (گدايان) ماند و سپس متوكل دستور داد تا خانهاى به آن حضرت اختصاص دهند. آنگاه امام به آن خانه رخت كشيد. ابو الحسن (ع) در طول اقامتش در سر من راى، ظاهرا مورد اكرام قرار داشت اما متوكل همواره در انديشه طرح حيلهاى براى از بين بردن آن امام بود ولى توفيق نمىيافت.