اسلام> پيامبر و اهل بيت(ع)> امام على النقى(ع) > دوره امامت > سال تبعيد امام عليه السلام به «سامرا»

سال تبعيد امام عليه السلام به «سامرا»

كتاب: تحليلى از تاريخ دوران دهمين خورشيد امامت، ص 79

نويسنده: مركز تحقيقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى

در منابع تاريخى نسبت‏به سال احضار امام هادى عليه السلام به «سامرا» اختلاف وجود دارد. از پاره‏اى از آنها استفاده مى‏شود كه زمان احضار، سال 243 بوده است. «ابن صباغ‏» بر اين نظريه تصريح دارد. (1)

آنچه مى‏توان به عنوان مؤيد اين نظريه ذكر كرد تاريخى است كه در بعضى از منابع مانند «الارشاد»، «كشف الغمة‏» و «فصول المهمة‏» در ذيل نامه متوكل به امام(ع) ثبت‏شده است. (2) به احتمال قوى مستند «ابن صباغ‏» هم همين نامه است.

بنابراين قول، مدت امامت امام(ع) در «سامرا» تا زمان شهادتش حدود يازده سال خواهد بود، آنگونه كه در منابع ياد شده نيز بدان اشاره شده است. (3) ولى منابع بيشتر (4) مدت اقامت امام(ع) در «سامرا» را بيست‏يا بيست و اندى سال نوشته‏اند و با توجه به اينكه زمان شهادت آن حضرت به اتفاق مورخان، سال 254 بوده است، سال تبعيد 234 خواهد بود.

آنچه مى‏توان در تقويت اين نقل آورد دو مطلب است:

1 - شيخ كلينى نامه متوكل به امام(ع) را بدون ذكر تاريخ آن آورده است و تنها در سلسله سند نامه به تاريخ 243 به عنوان زمانى كه راوى، نسخه‏اى از نامه ياد شده را از «يحيى بن هرثمه‏» گرفته اشاره كرده مى‏نويسد:

«محمد بن يحيى از برخى اصحاب نقل كرده است كه گفت: من نسخه‏اى از نامه متوكل به ابوالحسن ثالث(ع) را در سال 243 از «يحيى بن هرثمه‏» به دست آوردم، اين نسخه عبارت است از. . . » (5)

بنابراين نقل، سال 243 زمان دستيابى به نامه متوكل بوده نه زمان نوشتن آن براى امام(ع) و ظاهرا مستند «شيخ مفيد»، «اربلى‏» و «ابن صباغ مالكى‏» مبنى بر آنكه زمان امامت امام(ع) در «سامرا» حدود يازده سال بوده است. همان تاريخى است كه در پايان نامه متوكل ذكر كرده‏اند.

2 - توجه به موقعيت‏خاص امام هادى عليه السلام و دشمنى و كينه‏توزى متوكل سبت‏به علويان به ويژه آن حضرت، اين نظريه را تاييد مى‏كند. سال 243 همزمان با يازدهمين سال حكومت متوكل است. و از ديد سياسى بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه متوكل، اين دشمن سرسخت‏خاندان پيامبر(ص) كه در سال 236 هجرى قمرى مرقد مطهر و بارگاه ملكوتى امام حسين(ع) را به صرف آنكه الهام بخش آزادگان و سمبل مبارزه با ستم بود ويران ساخت، يازده سال از فعاليتها و تلاشهاى آنچنانى پيشواى دهم(ع) كه وجودش مايه اميد و حركت انقلابيون و محضرش سرچشمه زلال علوم و معارف اسلامى بود غافل باشد. در حالى كه سال 234 مطابق با دومين سال زمامدارى متوكل است و اين مدت براى تحت نظر گرفتن فعاليتهاى امام(ع) و ارزيابى اوضاع سياسى و چگونگى برخورد با آن حضرت طبيعى است.

از «مدينه‏» تا «سامرا»امام هادى عليه السلام سه روز پس از دريافت نامه متوكل، همراه فرزند خردسالش امام حسن(ع) و ديگر اعضاى خانواده به اتفاق «يحيى بن هرثمه‏» مدينه را به قصد «سامرا» ترك كرد. در بين راه، حوادثى رخ داد و كراماتى از آن حضرت سر زد كه در تاريخ ثبت است كه برخى از آنها را به اختصار يادآور مى‏شويم.

1 - «يحيى بن هرثمه‏» مى‏گويد:

«در بين راه دچار تشنگى شديم، به گونه‏اى كه خود و چارپايانمان در معرض نابودى قرار گرفتيم. در اين هنگام به دشت‏سرسبزى رسيديم كه درختها و چشمه‏هاى فراوانى داشت، بدون آنكه انسانى در آنجا باشد. خود و چارپايانمان را سيراب كرديم و تا هنگام عصر به استراحت پرداختيم. سپس آنچه مى‏توانستيم آب برداشتيم و به راه خود ادامه داديم پس از آنكه مقدارى راه رفتيم متوجه شديم كه يكى از خدمتكاران، كوزه نقره‏اى خود را در آن منزل جاى گذاشته است. با رعت‏بدانجا بازگشتم، ولى وقتى به آن سرزمين رسيدم جز خشكى چيزى نديدم و از آن همه سرسبزى و خرمى و چشمه‏هاى آب اثرى نبود. كوزه را برداشتم و به سوى كاروان بازگشتم و به كسى چيزى نگفتم. وقتى خدمت امام(ع) رسيدم تبسمى كرد و چيزى نگفت جز آنكه از كوزه پرسيد و من خبر دادم كه آن را پيدا كردم. (6)

2 - و نيز مى‏گويد:

«به دستور متوكل براى احضار على بن محمد عليهما السلام عراق را به قصد حجاز ترك كرديم. در ميان ياران من يكى از رهبران خوارج وجود داشت و نيز كاتبى بود كه اظهار تشيع مى‏كرد. من نيز بر آيين «حشويه‏» (7) بودم. فرد خارجى و كاتب درباره مسائل اعتقادى با هم مناظره مى‏كردند و من براى گذراندن سفر به مناظره آنان گوش مى‏دادم. چون به نيمه راه رسيديم مرد خارجى به كاتب گفت: «مگر اين سخن مولايتان على بن ابيطالب نيست كه هيچ قطعه‏اى از زمين نيست مگر آنكه قبرى است، يا قبرى خواهد شد؟ اينك بدين خاك بنگر، كجاست آنكه در اينجا بميرد، تا خدا آن را قبر قرار دهد؟»به كاتب گفتم: آيا اين سخن شماست؟ گفت: آرى. گفتم: مرد خارجى راست مى‏گويد چه كسى در اين بيابان وسيع خواهد مرد تا خداوند آن را پر از قبر نمايد؟ و ساعتى بر اين گفتار خنديديم، به گونه‏اى كه «كاتب‏» شرمنده و خوار شد.

هنگامى كه وارد «مدينه‏» شديم نزد «على بن محمد» رفته نامه متوكل را به او تسليم كرديم. امام(ع) نامه را خواند و فرمود: فرود بياييد، از طرف من مانعى براى اين سفر نيست.

چون فردا نزد او رفتيم، با آنكه فصل تموز و هوا در نهايت گرمى بود امام(ع) خياطى را مامور كرد تا به كمك گروه ديگرى از خياطان براى او و خدمتكارانش از پارچه‏هاى ضخيم، «خفتان‏» (8) بدوزند و تا فردا صبح تحويل دهند.

من از اين سفارش امام(ع) شگفت زده شدم و با خود گفتم: در فصل تموز و گرماى شديد حجاز و در حالى كه فاصله بين حجاز و عراق ده روز راه است، اين لباسها را به چه منظور تهيه مى‏كند! اين مردى است كه سفر نكرده و فكر مى‏كند كه در هر سفرى انسان نيازمند چنين لباسهايى است، و شگفت از شيعيان است كه با اين درك، چگونه او را امام خود مى‏پندارند!

چون زمان حركت فرا رسيد امام(ع) به خدمتكارانش دستور داد كه لباس گرم همراه خود بردارند. تعجب من بيشتر شد و با خود گفتم: او مى‏پندارد كه در بين راه زمستان به سراغ ما خواهد آمد كه اين چنين دستور مى‏دهد.

از مدينه خارج شديم. هنگامى كه به جايگاه مناظره رسيديم ناگهان ابر تيره‏اى پديدار شد و رعد و برق آغاز گشت. و چون بر بالاى سر ما قرار گرفت تگرگهاى درشتى مانند سنگ بر سر ما ريخت. امام(ع) و خدمتكارانش «خفتان‏» را بر خود پيچيده و لباسهاى گرم را پوشيدند به من و «كاتب‏» نيز لباس گرم داد.

بر اثر بارش اين تگرگ هشتاد نفر از ياران من به قتل رسيدند. ابر، از روى ما گذشت و گرما به حالت نخست‏بازگشت.

امام(ع) به من فرمود: «اى يحيى! به بازماندگان يارانت دستور ده مردگان را دفن كنند، خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مى‏كند. »

من خود را از اسب به زمين انداختم و ركاب و پاى آن حضرت را بوسيدم و گفتم: «شهادت مى‏دهم كه جز «الله‏» معبودى نيست و محمد بنده و فرستاده اوست و شما جانشينان خدا در زمين هستيد، من تا كنون كافر بودم، ولى هم اكنون به دست‏شما اسلام آوردم. » از آن لحظه تشيع را برگزيدم و در خدمت امام(ع) بودم تا زمانى كه در گذشت. » (9)

3 - امام عليه السلام در ادامه راه خود، به «بغداد» رسيد. اسحاق بن ابراهيم، والى بغداد با آگاهى از خبر ورود امام(ع) به بغداد، با فرماندهان و رجال مملكتى به استقبال آن حضرت آمد. «خضر بن محمد بزاز» مى‏گويد:

«براى انجام كارى از خانه بيرون رفتم و چون به «پل‏» رسيدم جمعيت انبوهى را ديدم كه در نقطه‏اى جمع شده مى‏گويند: «ابن الرضا از مدينه آمده است. » سپس آن حضرت را ديدم كه از «پل‏» عبور كرد و در حالى كه جمعيت، پيشاپيش و پشت‏سر او در حركت‏بودند وارد خانه «خزيمة بن حازم‏» شد. » (10)

«اسحاق بن ابراهيم‏» در گفتگويى با «يحيى بن هرثمه‏» سفارش امام(ع) را به وى كرد و گفت:

«اين مرد، فرزند رسول خداست، و متوكل نيز كسى است كه تو مى‏دانى و بهتر مى‏شناسى، بنابراين چنانچه متوكل را بر كشتن او ترغيب كنى بدون شك رسول خدا(ص) دشمن تو خواهد بود. »

يحيى در پاسخ گفت:

«سوگند به خدا جز خوبى چيز ديگرى از او سراغ ندارم. » (11)

نكاتى كه از اين فرازهاى تاريخى استفاده مى‏شود:

1 - امام(ع) با رفتار و منش الهى‏اش و نيز ارائه پاره‏اى كرامات، «يحيى بن هرثمه‏» فرمانده اعزامى متوكل را كه در ابتدا در راه اجراى ماموريت‏خود آن همه سرسختى و قاطعيت نشان داد - آنچنان دگرگون ساخت كه از راه باطل خود بازگشت و شيفته و ارادتمند آن حضرت شد.

2 - نكته مهم و درخور توجه، خط مشى عملى امام(ع) در برابر مامور ويژه متوكل، در طول سفر است‏بدون شك يكى از ماموريتهاى مهم «يحيى بن هرثمه‏»، گزارش چگونگى برخورد امام(ع)با نامه و خواسته متوكل، همچنين رفتار و حركات آن حضرت با ماموران حكومتى و افراد مختلف ديگر در طول سفر بود. و اين مطلب در اظهار نظر «اسحاق بن ابراهيم‏» در برخورد با «يحيى بن هرثمه‏» كاملا نمودار است. ولى امام(ع) سياست مبارزه منفى خود را آنچنان حساب شده و با دقت دنبال كرد كه نه تنها بهانه‏اى به دست دشمن نداد، بلكه به گونه‏اى رفتار كرد كه پيك ويژه متوكل اعتراف نمود كه جز نيكى چيزى از آن حضرت نديده است.

3 - «يحيى بن هرثمه‏» هر چند در «مدينه‏» و در رويارويى با آن همه شور و احساسات مردمى در حمايت از پيشوايان، به ميزان نفوذ امامان عليهم السلام در دل توده‏هاى مردم و برخوردارى آنان از اين پايگاه قوى پى برد، ولى شايد فكر مى‏كرد اين محبوبيت تنها در مدينه است و چون امام(ع) پا به خارج «مدينه‏» نهد كسى او را نمى‏شناسد. ورود امام(ع) به «بغداد» و استقبال والى اين شهر - كه به طور طبيعى به مقتضاى منصبى كه داشت از چهره‏هاى نزديك و مورد اعتماد متوكل به شمار مى‏آمد - از آن حضرت و نيز سخنان او با «يحيى‏» درباره امام(ع) و همچنين استقبال توده‏هاى مردم بغداد از امام(ع) و اجتماعشان گرد شمع وجودش و فرياد عارفانه ارادتمندانه «قد قدم ابن الرضا عليه السلام من المدينة‏». «ابن الرضا» (12) از مدينه تشريف آورده است. و. . . فرصت و موقعيتى بود كه فرمانده نظامى حكومت، در باورهاى نادرست‏خود تجديد نظر كند و اين بار، امام(ع) را نه از زبان متوكل و درباريان كه از زبان توده مردم علاقه‏مند به اسلام و پيامبر(ص) و خاندانش بشناسد، آن هم مردمى كه در «بغداد» پايتخت دوم حكومت عباسيان زندگى مى‏كردند.

ورود به «سامرا»قافله پيشواى دهم عليه السلام پس از ترك «بغداد» رهسپار «سامرا» شد. «يحيى بن هرثمه‏» مى‏گويد:

«هنگام ورود به «سامرا» نخست نزد «وصيف‏» (13) رفتم - و من از ياران و نيروهاى تحت امر او بودم - «وصيف‏» رو به من كرد و گفت: «سوگند به خدا اگر يك مو از سر اين مرد (امام عليه السلام) كم شود جز من كسى طرف حساب تو نبوده از تو مؤاخذه نخواهد كرد. »

من از گفتار اين دو (اسحاق و وصيف) نسبت‏به امام(ع) تعجب كردم و آنچه در شان و خوبى‏هاى او شنيده و ديده بودم به متوكل گزارش دادم. متوكل نيز از او تجليل كرد و جايزه خوبى به آن حضرت داد. » (14)

از پاره‏اى منابع ديگر بر مى‏آيد كه متوكل در ادامه سياست كينه و دشمنى نسبت‏به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و توهين و تحقير آنان، هنگام ورود امام عليه السلام به «سامرا» خود را به آن حضرت نشان نداد و دستور داد امام(ع) را در كاروانسراى ويژه گدايان و مستمندان كه به «خان الصعاليك‏» معروف بود فرود آورند.

محل فرود امام(ع) آن قدر تحقيرآميز و نا مناسب بود كه «صالح بن سعيد» مى‏گويد:

«روز ورود امام(ع) به «سامرا» نزد آن حضرت رفتم. (وقتى آن وضع را ديدم) عرض كردم: فدايت‏شوم! از هر امر و فرصتى براى خاموش كردن نورالهى شما و كوتاهى كردن در حقتان استفاده مى‏كنند، چندانكه شما را در اين كاروانسراى بدنام و نا مناسب كه كاروانسراى گدايان است فرود آورده‏اند. امام(ع) (رو به من كرد و) فرمود: «تو اينجايى اى پسر سعيد؟» (و معرت تو نسبت‏به ما در همين حد است؟) (15)

سپس براى تسكين و آرامش دل غمگين و متاثر اين دوست‏خاندان پيامبر(ص) و بالا بردن سطح درك و شناخت او نسبت‏به مقام امامت، گوشه‏اى از زندگى واقعى خود را به او نشان داد، با دست‏به سمتى اشاره كرد و فرمود: نگاه كن. «صالح بن سعيد» مى‏گويد:

«وقتى نگاه كردم باغهاى زيبا و آراسته، نهرهاى جارى، درختهاى سرسبزى كه بهترين عطرها از آنها استشمام مى‏شد و پسرانى همچون مرواريدهاى نهفته و دست نخورده ديدم. با ديدن اين منظره‏ها چشمانم خيره و شگفتى‏ام افزون گشت.

امام(ع) رو به من كرد و فرمود: اى پسر سعيد! ما هر كجا كه باشيم اينها از آن ماست، ما در «خان الصعاليك‏» نيستيم. » (16)

امام عليه السلام در اردوگاه نظامى‏پس از گذشت‏يك روز از توقف امام عليه السلام در «خان الصعاليك‏» آن حضرت به دستور متوكل به خانه‏اى كه از قبل براى او در نظر گرفته شده بود منتقل شد. و از آنجا كه هدف متوكل از احضار امام(ع) به «سامرا» تحت نظر گرفتن و دور نگهداشتن آن حضرت از فعاليتهاى اجتماعى و فرهنگى و پايگاههاى مردمى بود، طبعا منزلى كه براى آن بزرگوار در نظر گرفته بودند متناسب با هدف ياد شده بود.

از بيان شيخ صدوق بر مى‏آيد كه منزل ياد شده در اردوگاه و محله ويژه نظاميان عباسى بود و به همين جهت‏به آن حضرت «عسكرى‏» مى‏گفتند:

خانه ياد شده براى امام عليه السلام در حقيقت‏حكم زندان را داشت، چه آنكه از سوى متوكل، جاسوسان و خبرچينانى تحت عنوان دربان و خدمتكار براى آن حضرت گمارده شده بودند. آنان تمامى حركتها و ارتباطهاى امام(ع) را كنترل كرده، به متوكل گزارش مى‏دادند و مانع رفت و آمد شيعيان به خانه آن حضرت مى‏شدند.

پيش از اين (17) به جريان ديدار «صقر بن ابى دلف‏» با امام هادى(ع) در روزهاى نخست ورود آن حضرت به «سامرا» اشاره كرديم. اين جريان، گواه روشنى بر ادعاى ماست. اينك دنباله اين داستان. «صقر» مى‏گويد:

«چون وارد اتاق امام(ع) شدم ديدم آن حضرت بر حصيرى نشسته و در پيش رويش قبر حفر شده‏اى است. سلام كردم. پاسخ داد و فرمود: بنشين! سپس پرسيد: براى چه آمده‏اى؟ گفتم: براى خبرگيرى از شما. سپس به قبر نگاه كردم و گريستم.

امام(ع) رو به من كرده و فرمود: «گريان مباش فعلا به من آسيبى نخواهد رسيد. » من خداى را سپاس گفتم. »

سپس از معناى حديثى كه از رسول خدا(ص) نقل شده است پرسيد و حضرت پاسخ داد و در پايان فرمود:

«خداحافظى كن و از اينجا بيرون برو كه بر تو ايمن نيستم. » (18)

«ابوالقاسم بن قاسم‏» به نقل از خدمتكار امام عليه السلام مى‏گويد:

«متوكل از آمد و رفت مردم به خانه امام هادى(ع) جلوگيرى مى‏كرد. » (19)

پى‏نوشت‏ها:

(1) الفصول المهمة، ص 283.

(2) ر. ك. الارشاد، ص 333، كشف الغمه، ج 3، ص 172 و فصول المهمة، ص 280.

(3) ر. ك. منابع ياد شده صفحات: 334، 174، و 283.

(4) ر. ك. تذكرة الخواص، ص 322، تاريخ بغداد، ج 12، ص 56، بحار الانوار، ج 50، ص 206 - 207 و مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 401.

(5) الكافى(اصول)، ج 1، ص 501.

(6) اثبات الوصية، مسعودى، ص 197 - 198.

(7) حشويه يا حشويه به گروهى از اصحاب حديث گفته مى‏شود كه به ظاهر احاديث استناد مى‏كردند. آنان از نظر اعتقادى قايل به جبر و تشبيه و تجسيم بودند و براى خدا حركت، انتقال، حد، جهت، دست، گوش، چشم و. . . قايل بودند. براى آگاهى بيشتر از عقايد آنها به معجم الفرق الاسلاميه، نوشته شريف يحيى الامين، ص 97 - 98 و كتاب المقالات و الفرق، نوشته سعد بن عبد الله اشعرى قمى، ص 12 و 13 مراجعه كنيد.

(8) خفتان جبه ويژه‏اى بود كه از ابريشم يا پشم مى‏بافتند و در هنگام جنگ مى‏پوشيدند، به گونه‏اى كه شمشير به آن اثر نمى‏كرد «لغت نامه دهخدا».

(9) مختار الخرايج و الجرايح، ص 209 به نقل: بحار الانوار، ج 50، ص 142 - 144.

(10) اثبات الوصية، ص 200.

(11) مروج الذهب، ج 4، ص 85.

(12) «ابن الرضا» لقبى است كه به امام جواد، امام هادى و امام عسكرى عليهم السلام اطلاق مى‏شده است.

(13) «وصيف‏» از سران و تركان برجسته و تراز اول حكومت عباسى بود و در عزل و نصب خلفا نقش مهمى داشت. و آنگونه كه از تاريخ و نيز سخنان «يحيى بن هرثمه‏» بر مى‏آيد وى مسؤول مستقيم و رده بالاى «يحيى‏» بوده و طبعا ماموريت، «پسر هرثمه‏» طبق دستور او بوده است و سخن تهديد آميز او به «يحيى‏» گواه بر اين ادعاست. و شايد روى همين جهت «يحيى‏» امام(ع) را نخست پيش او برد.

(14) مروج الذهب، ج 4، ص 85.

(15) گويا امام عليه السلام با اين جمله خواست‏به «صالح بن سعيد» بفرمايد كه تو ظاهر را مى‏بينى. اين رفتارها و برخوردهاى توهين آميز نه تنها موجب زبونى و خوارى انسان نمى‏شود بلكه فضيلتى هم بر فضايل انسانى مى‏افزايد و موجب قرب و نزديكى انسان به خدا و جلب خشنودى او مى‏گردد، چه اينكه همه اينها در راه او و براى اوست.

(16) اعلام الورى، ص 348، و الارشاد، ص 334.

(17) ص 61.

(18) اعلام الورى، ص 410 - 411.

(19) بحار الانوار، ج 50، ص 148.