اسلام> پيامبر و اهل بيت(ع)> امام رضا(ع)> سفر امام به خراسان > انگيزه‏هاى مامون

انگيزه‏هاى مامون

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 153

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

گفته شده است‏سبب اين امر آن بود كه رشيد براى پسرش محمد امين بن زبيده و سپس براى برادرش مامون و بعد از آن دو، براى برادرشان قاسم موتمن بيعت گرفته و كار عزل و ابقاى قاسم را به دست مامون سپرده بود. رشيد همين مطلب را در صحيفه‏اى نوشته آن را در جوف گذارد. وى سپس كشور را ميان امين و مامون تقسيم كرد. شرق كشور را به مامون سپرد و به او امر كرد كه در مرو سكنى گزيند و غرب كشور را به امين داد و وى را به سكونت در بغداد امر كرد. مامون در زمان حيات پدرش در مرو به سر مى‏برد. سپس امين پس از مرگ پدرش هارون در خراسان، مامون را از ولايت عهدى خلع و با پسر كوچكش بيعت كرد. پس ميان آن دو جنگ درگرفت. وقتى كار بر مامون تنگ شد، نذر كرد كه چنانچه خداوند وى را بر امين چيره گرداند خلافت را در فاضل‏ترين فرد از خاندان ابو طالب قرار دهد. پس از چندى هنگامى كه مامون، برادرش امين را كشت و سلطنت را به خود اختصاص داد و حكمش در شرق و غرب كشورش روان گرديد، نامه‏اى به رضا (ع) نگاشت و او را به خراسان دعوت كرد تا به نذرش وفا كند. صدوق در عيون اخبار الرضا همين وجه را برگزيده است. وى به سند خود از ريان بن صلت روايت كرده است كه گفت: مردم بسيارى از اميران و عامه با حضرت رضا (ع) بيعت كردند. عده‏اى هم كه از بيعت‏با رضا (ع) ناخشنود بودند بالاخره با وى بيعت كردند و مى‏گفتند: اين از نقشه فضل بن سهل است. مامون كسى را به سوى من فرستاد. چون به نزدش رفتم گفت: شنيده‏ام برخى مى‏گويند بيعت رضا (ع) از نقشه فضل بن سهل است؟گفتم: آرى. گفت: واى بر تو اى ريان!آيا كسى گستاخى آن دارد كه به نزد خليفه‏اى كه مردم به اطاعت وى درآمده‏اند، بيايد و به او بگويد خلافتت را به ديگرى واگذار. آيا اين عقلانى است؟ گفتم: به خدا نه. گفت: اينك من علت اين كار را براى تو مى‏گويم. ماجرا چنين بود كه وقتى محمد برادرم نامه‏اى به من نوشت و مرا امر كرد كه نزد او بروم و من از اين كار سر باز زدم على بن موسى بن ماهان را روانه كرد و به وى دستور داد مرا زنجير كند و طوق بر گردنم افكند. من نيز هرثمه بن اعين را به سجستان و كرمان فرستادم. ولى او شكست‏خورد و صاحب سرير خروج كرد و بر ناحيه خراسان چيره شد. تمام اين وقايع در يك هفته براى من رخ داد. ديگر نيرويى نداشتم و مالى نيز، تا با آن خود را تقويت كنم.

اميران و مردان جنگاورم را سست و بيم زده مى‏ديدم. خواستم به پادشاه كابل پناهنده شوم اما با خود گفتم: اين پادشاه كافر است و محمد به او اموال فراوان مى‏دهد و او نيز مرا به وى تسليم مى‏كند. پس هيچ راهى بهتر از اين نيافتم كه از گناهانم به سوى خدا توبه كنم و در اين امور از وى يارى بجويم و به حضرتش عز و جل پناهنده شوم. پس دستور دادم اتاقى مهيا و آن را نظافت كنند. غسلى كردم و دو جامه سپيد پوشيدم و چهار ركعت نماز گزاردم و خدا را خواندم و به او پناهنده شدم و با نيتى راست‏با او عهد بستم كه اگر خداوند كار خلافت را براى من راست گرداند و مرا بر دشمنم چيره كند خلافت را در جايگاهى كه خداوند بدان دستور داده مى‏نهم. پس از اين، كار من بالا گرفت، آن طورى كه بر محمد پيروز شدم و خداوند خلافت را براى من راست گردانيد. پس دوست داشتم به پيمانى كه با خدا بسته بودم وفا كنم. از اين رو هيچ كس را سزاوارتر از ابو الحسن رضا بدين كار نديدم. لذا خلافت را به آن حضرت واگذار كردم، ولى او آن را نمى‏پذيرفت مگر بنابر آنچه كه خود مى‏دانى. انگيزه من در گرفتن بيعت‏براى رضا (ع) اين بود.

در حديث ابو الفرج اصفهانى و شيخ مفيد خواهد آمد كه: چون حسن بن سهل احتمال بيرون آمدن خلافت را از چنگ اهلش در نظر وى مهم جلوه داد و بازتابهاى اين كار را به او گوشزد كرد، مامون پاسخ داد: من با خدا پيمان بسته‏ام كه اگر بر برادرم امين غلبه كردم، خلافت را به برترين كس از خاندان ابو طالب بسپارم و من كسى را بر روى زمين برتر از اين مرد نمى‏دانم.

برخى ديگر گفته‏اند مامون از آن جهت‏با امام رضا (ع) بيعت كرد كه هر چه در بنى هاشم نگريست كسى را برتر و سزاوارتر از آن حضرت به خلافت پيدا نكرد. اين وجه با وجهى كه پيش از اين نقل شد منافاتى ندارد. يافعى در مرآة الجنان مى‏گويد: لت‏خواسته شدن امام رضا (ع) توسط مامون به خراسان و قرار دادن او به عنوان ولى عهد آن بود كه مامون زمانى كه در مرو (يكى از شهرهاى خراسان) بود، فرزندان عباس را از زن و مرد به محضر خود فرا خواند. شمار همه آنان از بزرگ و كوچك سى و سه هزار تن بود. همچنين وى على (امام رضا (ع) را طلبيد و او را در بهترين منزل فرود آورد. ياران و نزديكان خاص خويش را جمع كرد و به آنان گفت كه در فرزندان عباس و فرزندان على بن ابى طالب تامل كرده اما هيچ يك از آنان را در آن هنگام برتر و سزاوارتر از رضا نديده است. سپس با آن حضرت بيعت كرد.

طبرى در تاريخ خود گويد: نامه‏اى از حسن بن سهل به بغداد رسيد كه در آن نوشته شده بود: امير مؤمنان، مامون، على بن موسى بن جعفر بن محمد را پس از خود وليعهد خويش گردانيده است. انگيزه اين تصميم آن بود كه وى در فرزندان عباس و فرزندان على بن ابى طالب نگريست اما هيچ كس را برتر و پارساتر و داناتر از وى نديد.

صدوق در عيون اخبار الرضا از بيهقى از صولى از عبيد الله بن عبد الله بن طاهر روايت كرده است كه گفت: فضل بن سهل به مامون پيشنهاد كرد كه با صله رحم به توسط بيعت‏با على بن موسى به خداوند عزوجل و رسولش تقرب جويد. تا بدين وسيله آنچه در زمان خلافت هارون رشيد در حق اين خاندان روا شده بود پاك شود. مامون نيز توانست‏با اين پيشنهاد مخالفت كند. . . او دوست نمى‏داشت كه پس از خود امام رضا (ع) خليفه شود صولى گويد: آنچه عبيد الله نقل كرده از چند جهت در نظر من درست است. از جمله آن كه: عون بن محمد از محمد بن ابو سهل نوبختى يا از برادرش برايم روايت كرد كه گفت: چون مامون بر ولى عهد قرار دادن رضا (ع) مصمم شد گفتم: به خدا سوگند از آنچه در ذهن مامون مى‏گذرد آگاه خواهم شد كه آيا او واقعا خواستار اتمام خلافت‏بر رضاست‏يا آن كه اين كار او تصنعى است. پس نامه‏اى نوشتم و آن را به ست‏يكى از خدمتگزارانى كه ميان من و مامون اسرار محرمانه رد و بدل مى‏كرد، دادم. در آن نامه چنين نوشتم:

«ذو الرياستين بر عقد ولايت عهدى مصمم است و اين برج هم برج سرطان است و در آن مشترى است. و سرطان اگر چه در آن مشترى هم برآمده ولى برجى منقلب است و كارى كه در اين برج بر آن عزم شود تمام نگردد. با اين وجود، مريخ در برج ميزان در بيت العاقبة است و اين خود بر نحوست آنچه بر آن عزم شده، دلالت مى‏كند. من امير مؤمنان را از اين كار آگاه كردم تا اگر از طريق كس ديگرى بر اين ماجرا پى برد، بر من سخت نگيرد. »پس مامون در جواب من چنين نوشت:

«چون پاسخ مرا خواندى آن را به همراه آن خدمتگزار بازگردان. و واى بر تو اگر از چيزى كه به من گفتى، ديگرى آگاه شود. و واى بر تو اگر ذو الرياستين از تصميم خود منصرف گردد، زيرا اگر او چنين كند، گناهش متوجه توست و من مى‏دانم كه تو سبب اين كار بوده‏اى. »پس دنيا بر من تنگ آمد و آرزو مى‏كردم كه اى كاش نامه‏اى براى مامون نمى‏نوشتم. پس از مدتى با خبر شدم كه فضل بن سهل از اين امر (نحوست وقت) آگاهى يافته و از تصميم خود منصرف شده است. زيرا او نيز از علم نجوم به خوبى مطلع بود. پس به خدا سوگند بر جان خود از او ترسيدم و به سوى او رهسپار گشتم و به وى گفتم: آيا در آسمان ستاره‏اى مبارك‏تر از مشترى مى‏شناسى؟ گفت: خير. پرسيدم: آيا در ميان ستارگان، اخترى از مشترى در حالت طلوعش، مبارك‏تر مى‏شناسى؟گفت: خير. گفتم: پس بر آنچه عزم كرده‏اى بشتاب كه فلك در يكى از مبارك‏ترين حالات خود است. فضل نيز عزم خود را سامان داد. من تا هنگامى كه عقد ولايت عهدى رضا بسته شد، از ترس مامون خود را از مردم اين دنيا نمى‏دانستم.

حاصل خبر آن كه فضل نوبختى، كه از منجمان بود، خواست از آنچه در ذهن مامون مى‏گذرد مطلع گردد. پس نامه‏اى به او نگاشت مبنى بر آن كه عقد بيعت‏براى امام رضا در اين هنگام صورت نمى‏پذيرد و اين موقع بر نحوست كارى كه قصد انجام آن را دارند، دلالت مى‏كند. پس اگر باطن مامون مانند ظاهرش باشد عقد بيعت را در آن موقعيت وا مى‏گذارد و آن را به وقت مناسب ديگرى موكول مى‏كند. پس مامون پاسخ نامه او را نوشت و به وى هشدار داد كه مبادا ذو الرياستين از عزم خود در گرفتن يعت‏براى رضا در آن هنگام از سال بازگردد و چنانچه ذو الرياستين از تصميم خود منصرف شود، مامون مى‏داند كه منشا انصراف وى نوبختى بوده است. از طرفى مامون به نوبختى امر كرد كه نامه را به سوى او بازگرداند تا مبادا كس ديگرى بر مضمون آن آگاهى يابد. سپس نوبختى خبردار مى‏شود كه فضل بن سهل خود متوجه نامباركى وقت‏براى عقد بيعت‏شده است. زيرا او نيز از نجوم بهره‏اى داشت. نوبختى مى‏ترسد كه انصراف فضل بن سهل از تصميمش به وى نسبت داده شود و موجب گردد كه مامون او را بكشد پس سوار شده به نزد فضل مى‏رود و از طريق نجوم او را قانع مى‏كند كه وقت‏براى چنين كارى مناسب و مبارك است و از آنجا كه نوبختى از فضل بن سهل در نجوم استادتر بوده، كار را بر فضل مشتبه مى‏كند و وى را بر انجام و اجراى تصميمش قانع مى‏سازد.

برخى نيز علت اين امر را چنين ذكر كرده‏اند كه فضل بن سهل اين پيشنهاد را به مامون ارائه كرد و او نيز از راى او تبعيت نمود، صدوق در اين باره در عيون اخبار الرضا گويد: عده‏اى گويند فضل بن سهل به مامون پيشنهاد داد كه على بن موسى الرضا را ولى عهد خود قرار دهد. از جمله كسانى كه اين مطلب را گفته‏اند ابو على حسين بن احمد سلامى است كه در كتابى كه درباره اخبار خراسان تاليف كرده، مى‏نويسد: فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مامون و گرداننده كارهاى او بود. وى در ابتدا كيش مجوس داشت و بعدا بر دست‏يحيى بن خالد برمكى اسلام آورد و با او مصاحبت داشت. همچنين برخى گفته‏اند. بلكه سهل پدر فضل بر دست مهدى اسلام اختيار كرد و يحيى بن خالد برمكى، فضل را براى خدمت‏به مامون انتخاب كرد و به مامون نزديكش ساخت. پس از مدتى فضل بر يحيى برترى يافت و خود همه امور را بر عهده گرفت. از اين جهت‏به وى ذو الرياستين مى‏گفتند كه هم وزارت داشت و هم فرمانده سپاه بود. پس يك روز كه مامون در پى تعيين جانشين از ميان معاشرانش بود فضل به او گفت: كار من در آنچه انجام داده‏ام كجا و كار ابو مسلم در آنچه انجام داد كجا؟مامون گفت: ابو مسلم خلافت را از قبيله‏اى به قبيله‏اى ديگر انتقال مى‏داد و تو از برادرى به برادر ديگر و بين اين دو تفاوت همان است كه خود مى‏دانى. فضل گفت: من نيز آن را از قبيله‏اى به قبيله‏اى ديگر انتقال مى‏دهم. سپس به مامون پيشنهاد كرد كه على بن موسى الرضا را ولى عهد خود قرار دهد. پس مامون با آن حضرت بيعت كرد و بيعت‏برادرش موتمن را لغو كرد. چون اين خبر به گوش بنى عباس در بغداد رسيد ناخشنود شدند و ابراهيم بن مهدى را به خلافت‏برگزيدند و با وى بيعت كردند. چون مامون از اين امر آگاه شد دانست كه فضل بن سهل خطا كرده و او را به امرى ناصواب واداشته است. پس از مرو به قصد عراق خارج شد و بر فضل بن سهل حيله كرد تا او را كشت و نيز على بن موسى را در بيماريى كه به وى عارض شده بود، مسموم ساخت تا او نيز بمرد. سپس صدوق بعد از ذكر اين مطلب مى‏نويسد: اين حكايتى بود كه ابو على حسين بن احمد سلامى در كتاب خود آورده است. اما قول صحيح آن است كه مامون به خاطر نذرى كه ذكر آن گذشت، آن حضرت را به ولى عهدى خود برگزيد و فضل بن سهل پيوسته با امام رضا (ع) دشمنى مى‏كرد و به او كينه مى‏ورزيد و از ولايت عهدى آن حضرت ناخشنود بود زيرا او نيز از دست پروردگان آل برمك بود.