پيامبر و اهل بيت(ع)> امام حسين(ع)> امام در كربلا

ورود سپاه ابن سعد به كربلا

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 141

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

ابن سعد با چهار هزار كس در فرداى روزى كه حسين ع در كربلا فرود آمده بود يعنى روز سوم محرم بدين سرزمين وارد شد.ابن زياد قبلا حكومت رى را به وى وعده داده و با او چهارهزار سرباز روانه كرده بود، كه در جنگ ديلم وارد شود، اما همين كه اطلاع يافت حسين ع بدانجا رسيده است، وى را به كربلا روانه ساخت، و به او گفت: وقتى از كار حسين فراغت يافتى به طرف رى حركت كن.ابن سعد ابتدا به ابن زياد گفت: مرا از اين امر معذور دار.اما ابن زياد گفت: در اين صورت از حكومت رى معزول هستى.ابن سعد در انديشه فرو رفت و از وى مهلت خواست .با ياران خود به مشورت پرداخت.آنها نيز وى را از اين امر بر حذر داشتند.پس آن شب را همچنان در اين فكر به سر برد و اشعارى مى‏خواند كه همگى مى‏شنيدند:

دعاني عبيد الله من دون قومه

الى خطة فيها خرجت لحيني

فو الله لا ادرى و اني لواقف

افكر في امري على خطرين

ا أترك ملك الري و الري رغبة

ام ارجع مذموما بقتل حسين

و في قتله النار التي ليس دونها

حجاب و ملك الري قرة عين

سپس حمزة بن مغيرة بن شعبه خواهر زاده وى بيامد و گفت: دايى جان تو را به خدا سوگند مى‏دهم به مقابله حسين ع مرو كه گناه پروردگارت كرده‏اى و رعايت خويشاوندى نكرده‏اى .به خدا چنانچه از دنيا و مال خويش بگذرى و حكومت همه زمين را داشته باشى و واگذارى، از آن بهتر كه با ريختن خون حسين به ديدار خدا روى.ابن سعد گفت: ان شاء الله نمى‏روم .

سپس عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: مگر حكومت رى را به من واگذار نكرده‏اى؟ مردم نيز از اين امر اطلاع دارند.از اين رو بهتر نيست كه مرا به جانب رى بفرستى و يكى ديگر از اشراف كوفه را براى نبرد با امام حسين روانه سازى؟ آنگاه عده‏اى از افراد سرشناس كوفه را براى ابن زياد نام برد.ابن زياد در پاسخ او گفت: من در اين مورد با تو مشورت نكردم.چنانچه خود مايل هستى، فرماندهى سپاه را به عهده گير.در غير اين صورت از حكومت رى معزول خواهى بود.

عمر بن سعد گفت: حال كه چنين است خواهم رفت و بدين ترتيب نبرد با امام حسين ع را پذيرفت .پس ابن سعد با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسين ع به راه افتاد و حر و يارانش نيز زير نظر وى قرار گرفتند.از اين رو تعداد نظاميان آنها به پنج هزار نفر رسيد.ديرى نپاييد كه شمر نيز با چهار هزار سرباز سررسيد.ابن زياد در پى آنها باز هم دو هزار سرباز به فرماندهى يزيد بن ركاب كلبى، حصين بن تميم سكونى با چهار هزار نفر، فلان مازنى همراه با سه هزار نفر و نصر بن فلان را با دو هزار سرباز روانه كربلا ساخت.و تا روز ششم محرم تعداد نظاميانى كه روانه مى‏ساخت همچنان اضافه مى‏كرد.با كعب بن طلحه سه هزار، و شبت بن ربعى رياحى با هزار سرباز و حجار بن ابجر نيز با هزار نفر و با اين عده جمعا بيست و پنج هزار به كربلا روانه كرده بود.و باز هم تا آنجا كه مى‏توانست افراد نظامى خود را افزايش مى‏داد.چنان كه مدتى نگذشت كه تعداد سواره و پياده سربازان او را تا سى هزار نوشته‏اند.شيخ مفيد در كتاب ارشاد به روايت امام صادق ع تعداد نظاميان را سى هزار ذكر كرده، اما در تاريخ طبرى آمده است كه: عمر بن سعد با چهار هزار نفر از كوفه به كربلا وارد شد.سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص چنين آورده است: ابن زياد، عمر بن سعد را با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسين ع بفرستاد و با پانصد سوار نيز آنان را جهت نظارت بر آب مجهز ساخت.مسعودى مى‏گويد: همه افرادى كه در نبرد با حسين ع روانه كربلا شدند به خصوص از اهالى كوفه بودند.طبرى در جايى ديگر از كتاب خود جنگ آوران ابن سعد را شش هزار نفر ذكر كرده است.نگارنده معتقد است، نوشته سبط ابن جوزى كه مى‏گويد: همه ياران ابن سعد چهار هزار نفر بوده‏اند صحيح به نظر نمى‏رسد، زيرا مطابق همه روايات، عدد چهار هزار همان كسانى بوده‏اند كه همراه با خود او به كربلا آمدند و پس از آن ابن زياد تعداد بسيارى را به كمك او فرستاد و شيخ مفيد نيز اين امر را تاييد كرده است، و حر نيز با همراهان خود به او پيوسته بود.و روايت شيخ مفيد كه تعداد آنان را شش هزار آورده نيز مردود خواهد بود.از اين رو همان رقم سى هزار صحيح‏تر به نظر مى‏رسد.به هر حال ابن زياد به ابن سعد نوشت: با آن همه كسان و تجهيزات كه براى تو فراهم كرده‏ام جاى هيچ گونه بهانه‏اى باقى نمانده است.پس به شدت در كار خود بكوش تا هر صبح و شام مرا در جريان امر قرار دهى، و اين در موقعى بود كه شش روز از ماه محرم مى‏گذشت.

عمر بن سعد ابتدا خواست شخصى را سوى حسين ع فرستد تا از او بپرسد براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟ ، پس اين مطلب را به سران لشگر خود عرضه كرد.اما همگى از پذيرفتن اين امر خوددارى كردند، زيرا از حسين ع شرم داشتند.چون خود در رديف كسانى بودند كه با نوشتن نامه وى را به كوفه دعوت كرده بودند.در اين اثنا كثير بن عبد الله شعبى كه يكه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود برخاست و گفت: من پيش وى مى‏روم.سوگند به خدا چنانچه بخواهى به غافلگيرى او را خواهم كشت.ابن سعد گفت: نمى‏خواهم به غافلگيرى كشته شود.نزد وى برو و بپرس براى چه آمده است؟

پس كثير به نزد امام شتافت.همين كه ابو ثمامه صائدى او را بديد، به حسين ع گفت: اى ابو عبد الله، خدايت قرين صلاح بدارد.شرورترين مردم زمين كه به خونريزى و بى‏پروايى در كشتن از همه جسورتر است سوى تو آمده.پس ابو ثمامه برخاست و نزديك وى رفت و گفت: شمشير خويش را بگذار.گفت: نه، من فرستاده‏ام، و براى كسى كرامتى نمى‏بينم.من پيامى دارم.چنانچه مى‏شنويد، مى‏رسانم، و اگر ابا داريد از پيش شما باز مى‏گردم.

ابو ثمامه گفت: من دسته شمشيرت را مى‏گيرم.آنگاه سخن خويش را بگوى.

گفت: به اين شمشير هرگز نبايد دست بزنى.ابو ثمامه گفت: پس پيامت را به من بگو و من از طرف تو مى‏رسانم.نمى‏گذارم به او نزديك شوى كه تو بدكاره‏اى.پس به يكديگر ناسزا گفتند و كثير پيش عمر بن سعد شتافت و قضيه را با وى گفت.سپس عمر بن سعد، قرة بن قيس حنظلى را پيش خواند و او را نزد حسين ع فرستاد.قره سوى امام حركت كرد.و چون حسين ع او را بديد كه مى‏آيد گفت: اين مرد را مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر گفت: بله، اين يكى از طايفه حنظله است از قبيله تميم، خواهر زاده ماست .من او را در عقيده و رأى نيكو مى‏پنداشتم و گمان نداشتم در اينجا حاضر شود.قره بيامد و به حسين ع سلام گفت و پيام عمر بن سعد را به وى رسانيد.امام بدو گفت: مردم شهر شما به من نوشته‏اند و مرا به اينجا دعوت كرده‏اند.حال چنانچه مرا از آمدن خوش نداريد، باز مى‏گردم.پس از آن حبيب بن مظاهر گفت: اى قره، واى بر تو.چرا در جمع قوم ستمگر باز مى‏گردى؟ ، اين مرد را كه خداوند به وسيله پدرانش ما و تو را كرامت بخشيده است، يارى كن.قره در پاسخ او گفت: نزد يار خود باز مى‏گردم و پاسخ حسين ع را بيان مى‏كنم.آنگاه انديشه مى‏كنم .پس نزد عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت.ابن سعد گفت: اميدوارم، خداوند مرا از پيكار با او معاف بدارد.سپس اين جريان را براى ابن زياد نوشت.همين كه ابن زياد نامه ابن سعد را خواند گفت:

الآن اذا علقت مخالبنا به*يرجو النجاة و لات حين مناص

اينك كه پنجه‏هاى ما به او بند شده.

اميد رهايى دارد.

اما ديگر مفرى نخواهد بود. ديرى نپاييد كه به عمر بن سعد نوشت:

به حسين بگو او و همه يارانش با يزيد بيعت كنند و چون چنين كرد رأى خويش را خواهيم گفت .همين كه نامه به عمر بن سعد رسيد گفت: از آن بيم دارم كه ابن زياد راه سلامت را نپذيرد .