پيامبر و اهل بيت(ع)> امام حسين(ع)> بعد از معاويه

برخورد امام (ع) با حر (س)

كتاب: معارف و معاريف، ج 4، ص 539

نويسنده: سيد مصطفى حسينى دشتى

در منزل زباله بشهادت عبدالله بن يقطر آگاه شد و در آنجا اين حوادث جانگداز را به سمع ياران رسانيد و آنانرا به بازگشت اجازت فرمود، گروه بسيارى از آنان بچپ و راست پراكنده شدند و جز معدودى از اهلبيت و اصحاب خاص بنزد او كس نماند، شب گذشت، بامداد از آنجا كوچ نمود و در مسير راه بسپاهى برخوردند كه حر بن يزيد فرمانده آن بود و از پايگاه مرزى كه ابن زياد در كرانه فرات تنظيم كرده بود اعزام شده بودند، اين سپاه مأمور ممانعت امام حسين از ورود بعراق بود، حضرت نماز ظهر را بهر دو سپاه امامت كرد و پس از نماز بسخن پرداخت و فرمود: اى مردم! من از سر خود به اين ديار نيامده‏ام بلكه نامه‏هاى فراوانى كه از سوى شما بمن رسيد و مرا بدين سوى خوانديد مرا به اين سفر موظف ساخت چه در آن نامه‏ها چنين مرقوم آمده كه ما امامى و پيشوائى نداريم بدين ديار بشتاب، باشد كه خداوند بوجود تو ما را در راه حق گرد آورد.

حال اگر بدان قرار استوار و بدان عهد پايداريد فبها وگرنه به جاى خويش بازگردم. حر و لشكريان سكوت اختيار كرده چيزى نگفتند، و چون عصر شد حضرت نماز عصر ادا نمود و پس از نماز به اين سخنان بپرداخت: اى مردم! اگر شما خداى را بنظر آريد و خشم او را بر خود خطر جدى دانيد و بدانيد كه هر حق را مستحقى و هر راهى را رهبرى است، ما خاندان محمد (ص) بزمامدارى مسلمين از اين مدعيان غاصب و ستمگران باطل كه با روش ظالمانه خويش بگرده شما سوارند سزاوارتريم، و اگر پذيراى ما نبوده و بر اين باشيد كه همچنان حق ما را ناديده بگيريد و انديشه و تصميمى جز آنچه كه مضمون نامه‏ها و گفته پيكهاتان بوده داريد و افكارتان دگرگون گشته است ما به ميهن خويش بازگشته شما را بحال خود گذاريم.

حر گفت: بخدا سوگند من از اين نامه‏ها كه تو مى‏گوئى خبرى و اطلاعى ندارم. حضرت به عقبة بن سمعان كه غلام همسرش رباب بود فرمود: آن دو جعبه كه محتوى نامه‏هاى كوفيان است بياور . وى جعبه‏ها را حاضر نمود. حضرت نامه‏ها را به پيش حر پخش ساخت. حر گفت: من از آنان نيستم و ما مأموريم كه شما را مراقب باشيم تا بكوفه بنزد عبيدالله زياد رسانيم. حضرت فرمود: چنين نخواهد شد، و سخنانى ميان ايشان رد و بدل گشت و بدين توافق كردند كه حر نامه‏اى به ابن زياد نويسد و از او اجازت گيرد كه امام بموطن خويش بازگردد، ابن زياد در پاسخ اجابت ننمود و دستور داد بر حسين سخت گير و او را بنزد من حاضر ساز. امام امتناع نمود و از آنجا حركت كرد و راهى بسمت غربى كوفه پيش گرفت، حر همچنان ملازم حضرت بود تا در محلى فرود آمد و در آنجا خطاب بياران خطبه‏اى ايراد نمود كه خلاصه‏اش اين است : چنانكه مى‏بينيد حادثه‏اى (عظيم) بما فرود آمده، اوضاع جهان دگرگون گشته و دنيا چهره زشتى نشان مى‏دهد و نيكيهايش پشت كرده و همچنان بدين وضع ادامه مى‏دهد... مگر نمى‏بينيد كه رشته حق از هم گسيخته و بازار باطل رايج شده؟ در چنين شرائطى سزاوار است كه مؤمن پيرو حق در آرزوى لقاى پروردگار بوده و بسوى مرگ بشتابد كه من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز خوارى و ذلت نمى‏دانم.

اصحاب چون چنين سخنان از آن حضرت شنيدند همه بپا خاستند و هرآنچه شرط ادب بود ادا نموده آمادگى خويش را در فداكارى و جانبازى در راه آن پيشواى حق و عدالت اعلام داشتند.

حضرت از آنجا كوچ كرد و راه خود را بسمت عذيب و قادسيه به پيش برد و از قصر بنى مقاتل گذشت كه در اين حال فرمان ابن زياد به حر رسيد كه بر حسين سخت گير.