پيامبر و اهل بيت(ع)> امام حسين(ع)> بعد از معاويه

حركت امام (ع) به طرف عراق

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 124

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

ابن زياد دستور داد پس از كشتن مسلم و هانى بدن آن دو را در محله كناسه به دار آويختند و فرمان داد كه سر آنها را به نزد يزيد بردند و بدين ترتيب ماجراى كشته شدن آنها را به اطلاع يزيد رسانيد.پس يزيد بى‏درنگ پاسخ او را ارسال داشت و قهر و غلبه او را ستايش كرد.و در ضمن نامه‏اى براى ابن زياد نوشت: شنيده‏ام حسين متوجه كوفه گرديده است.همه راهها را زير نظر بگير و جاسوسانى را بگمار و هر كس را كه به وى بدگمان شده، با كمترين اتهامى دستگير كن، و هر حادثه‏اى كه روى داد به اطلاع من برسان.

بايد دانست كه يزيد بن معاويه، عمرو بن سعيد بن عاص را جهت فرمانروايى همراه با لشگرى عظيم از مدينه به مكه روانه ساخت و امور حج و سرپرستى كليه حجاج را به وى واگذار كرد .

او كه خود در اعمال حج با ديگران شركت داشت يزيد به وى توصيه كرده بود كه حسين ع را مخفيانه دستگير كند و چنانچه به اين امر موفق نگرديد با برپايى آشوب و جنگ به كشتن آن حضرت اقدام كند و چنانچه حسين ع آماده نبرد گرديد با آن حضرت بجنگد.همين كه روز هشتم ذى حجه فرا رسيد عمرو بن سعيد با سپاهى انبوه به مكه وارد شد.حسين بن على كه از اين امر آگاه شد مصمم گرديد كه به طرف عراق حركت كند.و اين در حالى بود كه آن حضرت براى اعمال حج احرام بسته بود، و پيش از آن نيز نامه مسلم بن عقيل مبنى بر بيعت مردم كوفه به دست آن حضرت رسيده بود.از اين رو بلافاصله اعمال طواف خانه و سعى بين صفا و مروه و عمل تقصير را به جا آوردند.سپس از لباس احرام خارج گرديده و به نيت عمره مفرده اعمال خود را انجام دادند.زيرا كه اتمام عمل حج براى آن حضرت امكان پذير نبود، و بيم آن مى‏رفت كه وى را دستگير سازند.سرانجام امام حسين ع در روز سه‏شنبه و برخى گويند در روز چهارشنبه هشتم ذى حجه مكه را ترك كرد و ديگر حجاج در همان روز از مكه به طرف منى مى‏رفتند.هر چند كه مسلم بن عقيل در همان روز به شهادت رسيده بود، اما هنوز اين خبر به اطلاع امام نرسيده بود. همين كه امام حسين ع از مكه بيرون شد تا راه عراق را در پيش گيرد خطاب به ياران خود سخنانى به اين شرح ايراد فرمود: سپاس خداوند را كه هر آنچه اراده فرمايد به انجام خواهد رسيد و همه نيروها از آن اوست.درود خدا بر رسول الله ص رضاى خدا همان رضاى ما اهل بيت پيامبر است.در آزمايشهاى خداوندى شكيبا باشيد.اميد است كه توفيق صبر پيشگان نصيب ما گردد.

من پاره تن رسول الله ص هستم و پاره تن پيامبر هرگز از او جدا نخواهد ماند تا در بهشت مقدس به ديدار يكديگر نايل آييم، و آن حضرت به وعده خويش وفا كند، و چشمانش به ديدار اهل بيت خويش روشن گردد.از ميان شما آن كس كه آماده جانبازى و فداكارى است و از ريختن خون خود در راه ما و ديدار با خدا خوشنود خواهد بود، با ما همراه شود.زيرا كه من به خواست خداى تعالى فردا صبح حركت خواهم كرد.همين كه سخنان آن حضرت پايان يافت، ابو بكر عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى نزد امام ع آمد و آن حضرت را از حركت به سوى عراق منع كرد.پس امام در حالى كه از همدردى با او خوشنود گرديده بود در پاسخ او گفت : خداوند تو را پاداش خير دهد.من در اين مورد سعى خواهم كرد.اما آنچه را كه اراده خداوندى است انجام خواهد شد.آنگاه عبد الله بن عباس نيز به حضور امام آمد و او نيز حضرت را از خارج شدن از مكه به شدت منع كرد.امام حسين ع وى را نيز پاسخ داد و گفت: من از خداوند طلب خير مى‏كنم و درباره امور آينده انديشه خواهم كرد.ابن عباس بار ديگر به آن حضرت مراجعه كرد و باز هم امام را از رفتن به سوى عراق منع كرد، و گفت چنانچه گريزى نيست جز اين كه از مكه خارج شويد، پس بهتر است كه رهسپار يمن گرديد.امام ع در پاسخ او گفت : اى پسر عمو به خدا سوگند كه من تو را اندرزگويى مهربان مى‏دانم.اما من در اين مورد انديشه بسيار كرده و تصميم خود را گرفته و مسير خود را انتخاب كرده‏ام.عبد الله بن عباس با شنيدن اين سخنان حضرت را ترك كرد.در اين اثنا ابن زبير را ملاقات كرد در حالى كه شعر زير را مى‏خواند:

يا لك من قبرة بمعمر

خلا لك الجو فبيضي و اصفرى

و نقري ما شئت ان تنقري

هذا حسين خارج فابشرى

سومين نفر كه با امام ع ملاقات كرد عبد الله بن زبير بود.هر چند كه او ابتدا پيشنهاد رفتن به سوى عراق را به آن حضرت داد، اما ديرى نپاييد كه گفته خود را تغيير داد و بيم آن داشت كه مبادا مورد اتهام قرار گيرد.پس رو كرد به آن حضرت و گفت: چنانچه مايل باشيد كه در حجاز اقامت كنيد ما هرگز با شما مخالفتى نخواهيم كرد.اما همين كه از نزد امام برفت حسين ع فرمود: پسر زبير بيش از هر كس دوست مى‏داشت و در اين آرزو بود كه من از حجاز خارج شوم.سپس عبد الله بن عمر نزد امام ع آمده و به وى پيشنهاد كرد كه با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآيد و حضرت را از جنگ و كشته شدن بر حذر داشت.اما امام ع در پاسخ او گفت: اى ابا عبد الرحمن، آيا نمى‏دانى كه يكى از مواردى كه دنياى پست و مردمان فرومايه آن را بخوبى نشان مى‏دهد كشتن يحيى بن زكريا بود.ماجرا از اين قرار بود كه سر يحيى بن زكريا را براى يكى از ستمكاران بنى اسرائيل به عنوان هديه فرستادند.آيا نمى‏دانى كه در هر روز قوم بنى اسرائيل بين طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشته و بى آنكه احساس ناراحتى از خود نشان دهند به بازار مى‏رفتند و به داد و ستد و تجارت خود مشغول مى‏شدند، چنان كه گويى هيچ اتفاقى رخ نداده و به هيچ جنايتى دست نزده‏اند .و هر چند كه خداوند به زودى اعمال نارواى آنان را كيفر نكرد، اما پس از چندى آنان را خوار و ذليل ساخت و در برابر خون پاك پيامبران به انتقام رساند.امام ع در حالى كه ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب مى‏كرد به وى فرمود: از خدا بترس و در يارى با من كوتاهى مكن.

امام حسين ع به سخن خود ادامه داده و مى‏گفت: به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانى درنده به سر برم اين مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و اين دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من برنخواهند داشت.به خدا سوگند رفتار اين جماعت ناسپاس با من به همان گونه است كه قوم يهود در روز شنبه مرتكب شدند.مرا نيز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد.آنها هرگز آرام نخواهند شد تا اين قلب تپنده را از من بگيرند.

اما بدان كه در چنين موقع خداوند، افرادى را بر آنان مسلط خواهد ساخت كه كمترين رحمى به دل ندارند و در خوارى و ذلت اين مردم تا آنجا مى‏كوشند كه تكه پارچه خون آلود نجس را هم بر آنها ترجيح مى‏دهند.

محمد بن حنفيه نيز در شبى كه امام ع عازم بود كه در بامداد آن مكه را ترك كند به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد، اى برادر، شما خوب مى‏دانيد كه چگونه اهل كوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردى كردند و مكر و حيله به كار بردند.من از آن بيم دارم كه با شما نيز چنين كنند.پس چنانچه رأى شريفت قرار گيرد كه در مكه بمانى كه حرم خداست، عزيز و مكرم خواهى بود و كسى متعرض تو نخواهد شد.حضرت فرمود: اى برادر، من مى‏ترسم كه يزيد بن معاويه خون مرا در مكه بريزد، و به اين وسيله حرمت اين خانه محترم ضايع گردد .محمد بن حنفيه گفت: چنانچه از اين جهت بيمناكى پس به طرف يمن يا بلاد ديگرى برويد كه در آن نواحى براى شما احترام قائل هستند و كسى نمى‏تواند به شما آسيبى برساند.امام فرمود، در اين مورد فكر خواهم كرد.صبح روز بعد امام همراه با كاروان خود كوچ كرد. محمد بن حنفيه از اين امر اطلاع يافت.با شتاب آمد.حضرت حسين ع سوار بر شتر شده بود.زمام ناقه امام را گرفت و عرض كرد، مگر قرار نبود درباره درخواست من فكر كنيد؟ چرا با عجله حركت كرديد؟ امام فرمود:

بعد از اين كه از تو جدا شدم، پيغمبر را در خواب ديدم.فرمود: اى حسين به سوى عراق بشتاب .خواست خداوند است كه تو كشته گردى.محمد بن حنفيه گفت، انا لله و انا اليه راجعون.به امام گفت: پس چرا اين بانوان را همراه خود مى‏بريد؟ فرمود: خدا خواسته است كه آنها را اسير ببيند، پس به ناچار ابن حنفيه با برادر خود خداحافظى كرد و برفت.

عبد الله بن عمر با شنيدن اين خبر به قصد ديدار با امام به راه افتاد و در يكى از منزلگاهها به حضور آن حضرت رسيد.پس رو كرد به امام و گفت، اى فرزند رسول خدا به قصد كجا حركت كرده‏ايد؟ فرمود، به طرف عراق مى‏روم.گفت از شما تقاضا دارم از اين سفر منصرف شويد و به حرم جد خود بازگرديد.امام از اين امر ابا فرمود.ابن عمر كه امتناع آن حضرت را مشاهده كرد رو كرد به امام و گفت: اى ابا عبد الله، جايگاه بوسه رسول الله را به من نشان دهيد.پس سه بار آن را بوسيد، و در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود، گفت، اى ابا عبد الله، من در حالى با شما خداحافظى مى‏كنم كه مى‏بينم سرانجام به شهادت خواهيد رسيد، و بدين ترتيب از آن حضرت جدا شد.همين كه امام ع مكه را ترك كرد و كاروان آن حضرت به راه افتاد، عده‏اى از فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص كه از جانب يزيد حكومت حجاز را داشت، تحت سرپرستى برادرش يحيى بن سعيد مورد اعتراض قرار گرفت.امام كه با عزمى راسخ راه خود را در پيش گرفته بود هرگز حاضر به بازگشت نشد و از اين امر امتناع ورزيد، و در نتيجه ميان آنها درگيرى شديدى به وجود آمد و ياران امام به شدت به مقابله با آنان برخواستند.زد و خورد ميان آنها همچنان ادامه يافت.اما امام حسين ع بدون اعتنا به مأموران حكومتى راه خود را ادامه مى‏داد.سرانجام به عنوان اعتراض آن حضرت را مخاطب ساخته گفتند: اى حسين، آيا از خدا نمى‏ترسى؟ اجتماع مردم را رها كرده و ميان اين امت تفرقه ايجاد مى‏كنى؟ پس امام فرمود: هر كس پاداش عمل خود را خواهد ديد.همان طور كه شما از اعمال من دورى مى‏جوييد، من هم هرگز از رفتار شما خوشنود نيستم و از كردار شما بيزارى مى‏جويم.

از على بن الحسين ع آمده است كه گفت: موقعى كه همراه با پدرم حسين بن على از مكه خارج شديم كمتر اتفاق مى‏افتاد كه وى در هر محل كه منزل كرده و آنجا را ترك مى‏كرد نام يحيى بن زكريا و كشتن او را بر زبان جارى نسازد.

عمرو بن سعيد حاكم مدينه به امر امام حسين ع نامه‏اى براى يزيد ارسال داشت.يزيد با خواندن نامه به يك بيت شعر تمثل جست:

فان لا تزر ارض العدو و تأته

يزرك عدو اويلو منك كاشح

بدين ترتيب كاروان امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه كه به منزل تنعيم رسيد.در آنجا كاروانى را مشاهده كردند.اين كاروان كه انواع زينت و زيورهاى گران قيمت با خود داشت هدايايى بود كه بحير بن ريسان حاكم يمن براى يزيد بن معاويه مى‏فرستاد.پس امام ع از رفتن كاروان مانع شد و هدايا را از آنها بگرفت و به صاحبان شتر فرمود: هر يك از شما كه مايل باشد همراه با ما به عراق برويم كرايه او را پرداخته و با او نيكى رفتار خواهيم كرد، و هر كس مى‏خواهد در راه از ما جدا شود به هر اندازه كه همراه ما باشد به همان اندازه كرايه او را مى‏پردازيم.پس گروهى از آنان با آن حضرت به راه افتادند.و عده‏اى نيز از رفتن خوددارى كردند، و هر كس كه از آنها جدا شد امام ع حق او را اعطا كرد، و آن كه با حضرت همراه مى‏شد كرايه و لباس نيز از امام مى‏گرفت.

در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه چگونه بود كه امام ع به اين امر اقدام كرد؟ در پاسخ بايد گفت: اين هدايا از اموال مسلمين بود و پيشوا و مرجع امور مسلمين حسين بن على ع بود كه مى‏بايست در اختيار وى قرار گيرد، و يزيد هرگز شايسته خلافت نبود تا بتواند بر اموال مسلمين دست يابد.

امام ع همچنان به راه خود ادامه مى‏داد تا به منزلگاه صفاح رسيد.در اين محل بود كه فرزدق شاعر عرب با آن حضرت ديدار كرد.سبط ابن جوزى در كتاب تذكرة الخواص محل ملاقات او را با امام منزلگاه ببستان بنى عامر آورده است.فرزدق داستان ملاقات خود را با امام ع تعريف كرده مى‏گويد: چنين افتاد كه در سال شصت هجرى به همراه مادرم جهت انجام مراسم حج به مكه مى‏رفتم.پس همچنان كه مهار شتر او را به دست داشتم، در حرم وارد شدم.در اين اثنا حسين بن على ع را ديدار كردم كه با شمشير و سلاح از مكه بيرون مى‏رود.پرسيدم اين كاروان از كيست؟ گفتند از حسين بن على است.پس به نزد آن حضرت آمده پس از سلام عرض كردم.خداوند خواسته كه آرزويت را برآورده سازد.پدر و مادرم به فدايت اى فرزند رسول خدا، چه چيز تو را به شتاب واداشت كه از انجام حج دست بازدارى؟

فرمود، اگر شتاب نمى‏كردم، گرفتار مى‏شدم آنگاه فرمود، تو كيستى؟ .گفتم، مردى از عرب هستم.به خدا سوگند، از خصوصيات من بيش از اين از من نپرسيدند.سپس از حال مردم از من جويا شدند، پاسخ گفتم: از مرد آگاهى پرسيديد، اكنون دلهاى مردم با شماست، و شمشير آنها بر زيان شماست.قضا و سرنوشت را خداوند تعيين مى‏كند و آنچه را بخواهد انجام شدنى است .فرمود: راست گفتى، كارها به دست خداست، و او كه پروردگار ماست، هر روزى در كارى است .پس چنانچه قضاى الهى بر طبق دلخواه ما باشد، بدان خوشنوديم، پس خداى را بر نعمتهايش سپاس گوييم و او خود نيروى شكر گزاريش را عنايت كند و چنانچه قضاى خداوندى بر وفق اميد ما نبود آن كس كه نيتش حق بوده و پرهيزگار باشد از مرز حقيقت دور نشده است.

من به امام گفتم: چنين است.خداوند شما را به آنچه دوست دارى برساند، و از آنچه دورى مى‏جوييد مصون دارد.سپس درباره نذر و مناسك حج از آن حضرت سؤالاتى كردم.امام پاسخ گفت و مرا آگاه كرد.آنگاه اسب خود را به راه انداخت و فرمود: درود بر تو و از يكديگر جدا شديم.

عبد الله بن جعفر نيز پس از شنيدن خروج امام از مكه دو فرزند خود، عون و محمد را نزد آن حضرت فرستاد و نامه‏اى به وسيله آن دو براى امام ارسال داشت.نامه مزبور به اين شرح بود: من شما را به خدا سوگند دهم كه از اين سفر بازگردى.از آن بيم دارم كه در اين راه جان خود را از دست بدهى.كه در اين صورت نور زمين خاموش خواهد شد.زيرا كه تو چراغ فروزان راه يافتگان هستى.عبد الله پس از ارسال اين نامه خود به نزد عمرو بن سعيد امير مدينه رفت و از او درخواست كرد امان نامه‏اى براى حسين ع بفرستد و به او اطمينان دهد كه به نيكى و احسان با او رفتار كند.عمرو بن سعيد اين امر را پذيرفت و نامه‏اى نوشت و به وسيله برادر خود يحيى بن سعيد فرستاد.پس يحيى و عبد الله بن جعفر به خدمت آن حضرت رسيدند و در بازگشت امام از اين سفر كوشش بسيار كردند.اما امام ع به آن دو فرمود: من رسول خدا ص را در خواب ديدم، و مرا به آنچه را كه به دنبال آن مى‏روم دستور فرمود.آن دو گفتند، آن خواب چه بوده؟ فرمود آن را تا كنون براى كسى نگفته و بعد از اين نيز نخواهم گفت تا پروردگار عز و جل را ديدار كنم.پس همين كه عبد الله بن جعفر از بازگشت او نااميد شد به دو فرزند خويش، عون و محمد دستور داد، ملازم آن حضرت باشند و در ركاب او به جهاد بپردازند، و خود به مكه بازگشت.

كاروان امام حسين ع بى آنكه به امر ديگرى بينديشد به سرعت به سوى عراق پيش مى‏رفت تا به سرزمين، عقيق، وارد شد، و در قسمت ذات عرق اقامت كرد.در اين محل بود كه فردى از طايفه بنى اسد كه بشر بن غالب نام داشت و از عراق مى‏آمد به خدمت امام رسيد، درباره اوضاع مردم عراق از او جويا شد.وى در پاسخ امام گفت: دلهاى مردم با شماست، اما شمشيرهاى آنها همراه با بنى اميه است.حسين بن على ع به همراهان خود فرمود: اين برادر اسدى راست گفت .به راستى كه هر كار با اراده خداوندى انجام خواهد شد، و حكم هر چيز به خواست و اراده اوست.

همين كه امام ع به محل، حاجر، از بخشهاى ذات الرمه رسيد، نامه‏اى براى عده‏اى از اهالى كوفه مانند سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجيه، رفاعة بن شداد و چند نفر ديگر از آنها نوشت و اين نامه را به وسيله قيس بن مسهر صيداوى به كوفه فرستاد و اين در موقعى بود كه از شهادت مسلم اطلاع نيافته بود.نامه امام به اين شرح بود: بسم الله الرحمن الرحيم .نامه‏اى است از حسين بن على به برادران مؤمن و مسلمان خود.درود بر شما.حمد و سپاس به درگاه خداوندى كه جز او خدايى نيست.اما بعد، نامه مسلم بن عقيل به من رسيد.از اين نامه كه حاكى از نيك انديشى و اتحاد شما بر يارى و نصرت ما و گرفتن حق از دست رفته ما بود اطلاع يافتم.از خداى مى‏خواهم كه كار ما را نيك گرداند، و بهترين پاداش را به خاطر كردار نيكو به شما عطا فرمايد.من در روز سه‏شنبه هشتم ذى حجه [روز ترويه‏] از مكه رهسپار ديار شما گرديدم.چون فرستاده من به نزد شما رسيد در كار خود بشتابيد، كوشش كنيد و آماده باشيد كه من انشاء الله به زودى بر شما وارد مى‏شوم.درود و رحمت و بركات خداوند بر شما باد .در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه مسلم بن عقيل بيست و هفت روز پيش از آنكه كشته شود نامه‏اى به آن حضرت نوشته بود.قيس بن مسهر كه نامه حضرت را مى‏آورد رهسپار كوفه گرديد.

همين كه ابن زياد از حركت امام از مكه به سوى كوفه مطلع شد، حصين بن تميم را كه فرمانده لشگريان او بود، به مقابله با امام روانه ساخت.حصين با سپاه خود به راه افتاد تا به قادسيه رسيد، و لشگريان را چنان منظم ساخت كه فاصله ميان خفان و قادسيه و قطقطانه تا جبل لعلع از افراد او خالى نباشد.با ورود قيس به قادسيه، حصين دستور داد وى را بازداشت و بازرسى كنند.اما قيس نامه را درآورد و آن را پاره كرد.حصين بن تميم بى‏درنگ وى را به نزد ابن زياد فرستاد.همين كه ابن زياد وى را مشاهده كرد، به او گفت، تو كيستى؟ وى پاسخ داد: من يكى از شيعيان امير المؤمنين على بن ابى طالب و فرزندش حسين بن على هستم .وقتى علت پاره كردن نامه را از قيس جويا شد وى در پاسخ گفت: براى اينكه نخواستم بدانى كه در اين نامه چه نوشته شده است.باز از وى پرسيد، نامه از چه كسى بود و براى چه كسى نوشته شده بود.گفت، نامه از حسين بن على بود كه براى جماعتى از اهالى كوفه فرستاده بود، و من نام آنها را نمى‏دانم.در اينجا ابن زياد در غضب شد و گفت، به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم كرد، مگر اينكه اسامى آنها را براى من بگويى، و يا به منبر روى و به حسين بن على و پدر و برادرش ناسزا گويى، و گرنه تو را قطعه، قطعه خواهم كرد.قيس گفت نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، اما حاضرم به منبر روم و به حسين و پدر و برادرش دشنام دهم. (منظور او اين بود كه مطالب نامه امام حسين ع را براى مردم بيان كند). پس قيس بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و بر رسول خدا درود فرستاد، و براى على بن ابى طالب ع و حسن و حسين ع بسيار طلب رحمت كرد و عبيد الله بن زياد و پدرش و همه سركشان بنى اميه را مورد لعن و نفرين قرار داد.سپس گفت: اى مردم، اين شخص حسين بن على ع بهترين بندگان خدا، پسر فاطمه دخت رسول الله ص است و من فرستاده او به جانب شما هستم.او اكنون در منطقه حاجر اقامت دارد.پس او را بپذيريد و به سخن او پاسخ گوييد.ابن زياد دستور داد او را از بالاى قصر به زير اندازند، و چون او را بينداختند در هم شكسته شد و از دنيا برفت.همين كه اين خبر به آگاهى امام حسين ع رسيد گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و بى‏اختيار اشك از چشمانش جارى شد، و اين آيه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا) (1)

سپس گفت: خداوند پاداش او را بهشت قرار دهد.بارالها براى ما و شيعيان ما مقام والايى تعيين فرما و ما را با آنان در جايگاهى از رحمت خود قرار بده و پاداش بيكران خود را بر ما مقرر دار، كه بر هر چيز بى‏نهايت توانايى.

حسين ع از منزل حاجر به راه افتاد تا به آبى از آبهاى عرب رسيد.در آنجا عبد الله بن مطيع عدوى را ديد كه در كنار آن آب فرود آمده بود.همين كه حسين ع را ديد به نزد آن حضرت رفت و گفت، اى پسر رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت.چه چيز تو را به اين سرزمين كشانده است؟ حسين ع فرمود: همانطور كه مى‏دانى معاويه از اين جهان رخت بربست.پس از مرگ او مردم عراق به من نوشتند و مرا به سوى خويش خواندند.عبد الله بن مطيع گفت: اى فرزند رسول الله، خداى را در نظر دار تا مبادا حرمت اسلام در معرض تلف قرار گيرد.تو را به خدا سوگند دهم كه حرمت قريش و عرب از بين نرود.به خدا سوگند اگر آنچه را كه در دست بنى اميه است (از خلافت) بخواهى، تو را خواهند كشت، و چنانچه تو را به قتل رسانند پس از تو از هيچ كس بيم و هراسى نخواهند داشت.به خدا سوگند امروزه حرمت اسلام و قريش و عرب به حرمت تو بستگى دارد.پس اين كار را مكن و به كوفه مرو و خود را در برابر جنگ بنى اميه قرار مده.

در اين گير و دار به دستور عبيد الله همه راهها را بسته بودند.بخصوص فاصله ميان واقصه (كه نام محلى است در راه مكه) تا شام و تا راه بصره همه را بستند تا كسى را ياراى ورود يا خروج نباشد.از اين رو امام ع بى آنكه از اين جريان اطلاعى داشته باشد به راه خويش مى‏رفت، تا آنگاه كه با عده‏اى از عربها برخورد و از آنان سؤالاتى كرد.آنان گفتند: نه به خدا، سوگند ما خبرى نداريم.ما همين قدر مى‏دانيم كه همه راهها را بسته‏اند و رفت و آمد براى ما امكان پذير نيست.پس حضرت راه خود را در پيش گرفت و برفت.در آن سال زهير بن قين بجلى كه از طرفداران عثمان بود به حج رفته و در بازگشت از اين سفر با كاروان امام حسين ع ديدار كرده بود.گروهى از افراد قبيله فزاره و بجيله گويند: آنگاه كه ما از مكه بيرون آمديم با زهير بن قين بجلى همراه، و با كاروان حسين ع نيز هم سفر بوديم و چيزى نزد ما ناگوارتر از اين نبود كه در محلى با او هم منزل شويم.امام همچنان به راه خود ادامه داد و سرانجام در جايى فرود آمد كه ما نيز ناگزير در همان جا اقامت كرديم .پس حسين ع در يك سو فرود آمد و ما نيز در سويى ديگر نشستيم.در اين ميان كه به خوردن غذا مشغول بوديم، ناگاه مردى از جانب حسين ع نزد ما آمد و سلام كرد.سپس بر ما وارد شد و رو كرد به زهير بن قين و گفت: ابا عبد الله الحسين مرا به سوى تو فرستاده و از تو دعوت كرده است كه به نزد او بروى.پس هر كه با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستيم و چنان بى حركت بوديم كه گويى پرنده‏اى بر سر ماست، زيرا رفتن زهير به خدمت امام براى ما بسيار ناگوار بود.ابو محنف مى‏گويد: دلهم دختر عمرو، كه همسر زهير بود تعريف كرده گويد: من به زهير گفتم، آيا فرزند رسول خدا به سوى تو مى‏فرستد و تو از رفتن امتناع مى‏ورزى؟ سبحان الله، بهتر نيست كه به خدمتش بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟ زهير بن قين بى آنكه از اين امر خوشنود باشد به نزد آن حضرت رفت.ديرى نپاييد كه با شادى و چهره‏اى درخشان بازگشت و دستور داد خيمه او را بكنند و بار سفر او را نزديك امام حسين ع ببرند.آنگاه به همسر خود گفت: از اين پس تو را طلاق مى‏دهم آزادى.مى‏توانى نزد كسان خود بروى زيرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى.من تصميم دارم كه نزد امام حسين ع بروم و با دشمنانش به نبرد پردازم و جان خود را در راه او فدا كنم.سپس زهير، مهر همسر خويش را پرداخت، و او را به يكى از عمو زاده‏هاى خود واگذاشت تا وى را به خانواده‏اش برساند.همسر زهير برخاست و با چشمانى گريان با زهير خداحافظى كرد و گفت: اى زهير خداوند تو را پاداش خير دهد.از تو مى‏خواهم كه در روز قيامت نزد جد حسين بن على ع مرا ياد كنى، سپس زهير رو كرد به همراهان خود و گفت: هر كس از شما مى‏خواهد پيروى من كند.در غير اين صورت اين آخرين ديدار ما خواهد بود.من براى شما حديثى بيان كنم، بدين ترتيب كه ما در سرزمين، بلنجر، كه يكى از بلاد خزر است، جنگ كرديم.خداوند پيروزى بهره ما كرد و غنايم بسيار نصيب ما گرديد.از اين رو شاد و خرسند بوديم.سلمان فارسى به ما گفت: هنگامى كه آقاى جوانان آل محمد را درك كرديد و در ركاب او به جنگ پرداختيد، مى‏بايست از امروز كه اين همه غنايم به دست آورديد به مراتب شادتر باشيد.اينك من با شما خداحافظى مى‏كنم .از آن پس زهير همچنان در ركاب امام حسين ع به نبرد پرداخت تا همراه آن حضرت به شهادت رسيد.

امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه كه كاروان آن حضرت به، خزيميه، رسيد.در آنجا يك شبانه روز اقامت كرد.سپس از آنجا نيز حركت كرد، تا به سرمنزل ثعلبيه، وارد شد.

آن شب را در همان جا فرود آمد.همين كه بامداد شد، مردى از اهالى كوفه كه وى را ابا هره ازدى مى‏گفتند به نزد آن حضرت آمده، سلام كرد و گفت: اى فرزند رسول الله چه شد كه از حرم خدا و حرم جد خود محمد ص خارج شديد؟ حسين بن على ع به وى گفت: واى بر تو اى ابا هره، بنى اميه مالم را گرفتند و هتك حرمتم كردند.صبر كردم، و چون خواستند خونم بريزند از آنها گريختم.به خدا سوگند اين گروه ظالم و ستم پيشه مرا شهيد خواهند كرد و خداوند لباس ذلت و خوارى بر ايشان خواهد پوشانيد و شمشير انتقام بر آنان خواهد كشيد، و بر ايشان كسى را مسلط خواهد كرد كه از قوم سبأ كه زنى بر آنان فرمانروايى داشت به مراتب ذليل‏تر و خوارتر خواهند شد.و آنان نيز همانند قوم سبأ خواهند شد. عبد الله بن سليم و مفدى بن مشمعل كه هر دو از طايفه بنى اسد بودند مى‏گويند: چون ما مراسم حج را به جاى آورديم در اين انديشه بوديم كه هر چه زودتر خود را به كاروان حسين ع برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد.از اين رو با شترهاى خود با سرعت به راه ادامه داديم تا در منزل زرود به آن حضرت رسيديم.در آنجا مردى را از اهالى كوفه مشاهده كرديم.وى همين كه چشمش به حسين ع افتاد مسير خود را تغيير داد.امام ع ايستاد و گويى مى‏خواست وى را ببيند.چون مشاهده كرد كه او راه خود را كج كرده رهايش ساخت و به راه افتاد.ما نيز به دنبال آن حضرت حركت كرديم.پس يكى از افراد ما گفت، نزد اين مرد برويم تا از اوضاع كوفه جويا شويم، زيرا كه او از اخبار كوفه بخوبى آگاه است.از اين رو نزد وى رفتيم و پرسيديم: از كدام قبيله هستى؟ او گفت: از قبيله بنى اسد.گفتيم ما نيز از بنى اسد هستيم.از وى پرسيديم كه در كوفه چه خبر بود؟ وى پاسخ داد، من كوفه را ترك نكرده بودم كه مشاهده كردم.مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند، و آن دو را در بازار بر زمين مى‏كشيدند.پس از آن ما برگشتيم تا به حسين ع رسيديم و با او به راه افتاديم تا شامگاهى به منزل، ثعلبيه، فرود آمديم.ما نيز به خدمت آن حضرت رسيده، گفتيم: رحمت خداوند بر شما باد.نزد ما خبرى است چنانچه بخواهى آشكارا و يا پنهانى آن را براى تو بازگو كنيم.حضرت نگاهى به ما و به اصحاب خود كرد، سپس فرمود: من چيزى از ايشان پنهان نكرده‏ام.به وى گفتيم، آيا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه كرديد؟ فرمود، آرى، و ادامه داده گفت: و من مى‏خواستم اوضاع و احوال را از او جويا شوم.گفتيم، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخبارى را كسب كرديم و براى شما خواهيم گفت.او مردى بود از قبيله ما، خردمند، راستگو و دانا، او به ما خبر داد و گفت: هنوز از كوفه خارج نشده كه خود ديده است كه مسلم و هانى كشته شده‏اند، و پاى آن دو را گرفته بودند و بدن‏هاشان را در بازار مى‏كشيدند.حسين ع فرمود «انا لله و انا اليه راجعون» رحمت خدا بر ايشان باد، و اين سخن را چند بار بر زبان جارى ساخت.پس ما به او عرض كرديم، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند مى‏دهيم كه از همين مكان بازگردى زيرا چنان كه مى‏بينيم در كوفه كسى به يارى شما نخواهد آمد و پيروانى نخواهيد داشت، بلكه از آن بيم داريم، كه بر زيان شما قيام كنند.آن حضرت نگاهى به پسران عقيل كرد و پرسيد: شما چه مى‏انديشيد؟ مسلم كشته شده است؟ آنان گفتند، به خدا ما بازنگرديم تا انتقام خون او را بگيريم يا همان طور كه او به شهادت رسيد ما نيز شربت شهادت نوشيم.حسين ع رو كرد به ما و فرمود: پس از اينها هرگز خبرى در زندگى نيست.ما از اين سخن دانستيم كه امام از تصميم خود هرگز باز نخواهد گشت، و به سفر خود ادامه خواهد داد.پس، به او عرض كرديم، خداوند آنچه خير است براى تو پيش آورد.فرمود، خداوند شما را رحمت كند.امام ع در اينجا به ياد مسلم بن عقيل گريست و به شدت اشك از ديدگانش سرازير گشت.و در آنجا بماند.همين كه سحرگاهان فرا رسيد، به جوانان و غلامان خود فرمود، آب بسيار برداريد.آنان آب بسيارى كشيدند و همراه برداشتند.سپس از آنجا كوچ كردند، تا به منزلگاه زباله رسيدند.در آنجا به اطلاع آن حضرت رسيد كه عبد الله بن بقطر كه برادر رضاعى امام بود به شهادت رسيده است.طبرى در كتاب خود آورده است: كه حسين بن على، عبد الله بن بقطر را نزد مسلم بن عقيل فرستاده بود و اين در موقعى بود كه هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ع نرسيده بود.لشگريان حصين وى را دستگير كردند و او را نزد ابن زياد روانه ساختند.بعضى گويند حسين ع او را با مسلم فرستاده بود.همين كه مسلم بى وفايى اهالى كوفه را مشاهده كرد، وى را نزد امام حسين ع فرستاد تا اوضاع دگرگون كوفه را به اطلاع امام برساند.در همين موقع بود كه حصين وى را دستگير كرد و نزد ابن زياد فرستاد.ابن زياد به وى گفت، بر بالاى قصر برود و دروغگوى پسر دروغگو را به باد ناسزا گيرد، و به وى گفت، پس از آن نظر خود را درباره تو خواهم گفت.بدين ترتيب، عبد الله بن بقطر بر فراز منبر رفت، و مژده ورود امام حسين ع را به كوفه براى مردم بازگو كرد و ابن زياد و پدرش را مورد لعن و نفرين قرار داد.ابن زياد دستور داد او را از بالاى قصر بر زمين انداختند.استخوانهايش شكسته شد، و تنها رمقى از حيات در او باقى بود.پس عبد الملك بن عمير لخمى كه قاضى كوفه بود نزد وى آمد و سرش را از تن جدا كرد.برخى وى را به باد اعتراض گرفتند.اما او گفت: من خواستم با اين عمل زودتر آسوده گردد.

همين كه اين خبر به اطلاع حسين ع رسيد، نامه‏اى بيرون آورد و براى مردم بخواند.به اين شرح: (به نام خداى رحمان رحيم، اما بعد، خبر دهشت انگيزى به من رسيده و آن كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبد الله بن بقطر است.شيعيان ما دست از يارى ما كشيده‏اند .هر كس از شما دوست دارد مى‏تواند بازگردد.هرگز بر او عهدى نيست و مورد سرزنش نخواهد بود.مردم يكباره از كنار او پراكنده شدند و از چپ و راست راه خود را در پيش گرفتند و برفتند.تا آنجا كه همان عده از يارانش كه از مدينه در ركاب او بودند و عده كمى كه در ميان راه به آن حضرت پيوسته بودند، بر جاى ماندند.و اين هشدار امام ع بدان جهت بود كه حضرت مى‏دانست اين عده بسيار كه دنبالش آمده‏اند پيروى آنان از امام بدين خاطر بوده كه گمان كرده‏اند او به شهرى درخواهد آمد كه مردم آن شهر مطيع فرمان او خواهند شد، و حضرت اين امر را ناگوار مى‏دانست و خود مى‏خواست اينان بدانند به راهى كه مى‏روند سرانجام آن چيست، و ندانسته به كارى اقدام نكنند.و نيز آن حضرت به اين واقف بود كه تنها كسانى كه حاضرند جان خود را در ركاب او نثار كنند در اطراف او باقى خواهند ماند، و ديگران وى را رها خواهند كرد.به گفته بعضى از مورخين امام ع در منزلگاه زباله بود كه به وى اطلاع دادند كه مسلم و هانى كشته شده‏اند.در همين محل بود كه فرزدق پس از بازگشت از سفر حج با آن حضرت ملاقات كرده پس از سلام رو كرد به امام و گفت: اى فرزند رسول الله، چگونه است كه به اهالى كوفه اعتماد كرده‏اى، در صورتى كه همين مردم كوفه بودند كه مسلم و يار فداكار او را به قتل رساندند؟ در اينجا امام ع با اندوه فراوان اشك از ديدگانش جارى گرديد.سپس گفت: درود و رحمت خدا بر مسلم باد.او در پناه رحمت و خوشنودى خدا قرار گرفت و به سوى الطاف الهى شتافت.آنچه را كه لازم بود او انجام داد.اينك ما نيز بايستى وظايف خود را انجام دهيم.سپس امام ع به سرودن اشعارى به اين شرح پرداخت:

لئن تكن الدنيا تعد نفيسة

فان ثواب الله اعلى و انبل

و ان تكن الابدان للموت انشئت

فقتل امرى‏ء بالسيف في الله افضل

و ان تكن الارزاق قسما مقدرا

فقلة حرص المرء في السعى اجمل

و ان تكن الاموال للترك جمعها

فما بال متروك به المرء يبخل

همين كه وقت سحر شد امام ع به همراهان خود دستور داد آب بسيار بردارند، و به اين ترتيب كاروان حضرت به راه خود ادامه داد تا از منزلگاه زباله گذشت و به دره عقبه رسيد و در آنجا فرود آمد.در اين اثنا مرد پيرى از بنى عكرمه كه عموى لوذان بود با امام ديدار كرد .وى از آن حضرت پرسيد به كجا مى‏روى؟ فرمود، كوفه مى‏روم.مرد پير گفت، تو را سوگند به خدا مى‏دهم كه بازگردى.به خدا سوگند رفتن به كوفه به اين معنى است كه به سوى سرنيزه و شمشيرهاى برنده گام برداشته‏اى و اين مردمى كه تو را دعوت كرده‏اند، چنانچه آماده بودند كه با دشمن تو مبارزه و جنگ كنند.آنگاه بر ايشان وارد مى‏شدى نيكو بود.اما با اين وضع كه شما بيان مى‏كنى من هرگز رفتن شما را صلاح نمى‏بينم.حضرت فرمود: اى بنده خدا، چيزى بر من پوشيده نيست، اما آنچه را كه اراده خداوندى است، انجام خواهد شد، و به سخن خود ادامه داده گفت: به خداى تعالى سوگند دست از من برندارند تا خون من بريزند، و چون چنين كردند، خداوند كسى را بر آنان مسلط سازد كه آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا كه در ميان ملتها از همه خوارتر شوند.

كاروان حسين بن على به راه خود ادامه داد.تا به منزل شراف رسيد.شبى را هم در منزل شراف بسر بردند.چون سحرگاه شد، همچنان به جوانان دستور داد هر چه مى‏توانند آب همراه خود بردارند.بيش از آنچه كه مورد احتياج كاروان است! !

پى‏نوشت:

1ـ برخى از آنان كسانى هستند كه به پيمان خود وفا كردند و برخى ديگر در انتظار وفاى به عهد خود مى‏باشند و هرگز تبديلى را در پيمان خود روا نمى‏دارند، سوره احزاب آيه 23