پيامبر و اهل بيت(ع)> امام حسين(ع)> بعد از معاويه

نامه امام (ع) به اهالى بصره

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 114

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

حسين بن على ع نامه‏اى نيز به سران قبايل و اشراف بصره مانند مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، يزيد بن مسعود نهشلى، منذر بن جارود عبدى و مسعود بن عمر ازدى مرقوم داشت و آن را به وسيله يكى از ياران خود كه نامش سليمان و كنيه‏اش ابا رزين بود براى مردم بصره فرستاد.متن نامه به اين شرح بود:

اما بعد، خداوند محمد ص را از ميان بندگانش انتخاب فرمود و او را با اعطاى مقام نبوت گرامى داشت.سپس در حالى كه وى وظيفه پيامبرى خويش را به نيكى انجام داد و بندگان خدا را از هدايت و راهنمايى بهره‏مند ساخت به سوى خويش فراخواند و ما خاندان، اولياء، وارثان و جانشينان وى بوده و نسبت به مقام او از هر كس شايسته‏تر بوده‏ايم.اما عده‏اى بر ما سبقت گرفته و اين حق را از ما گرفتند و ما نيز به خاطر دورى از فتنه و فساد و اختلاف ميان مسلمانان و طلب عافيت و آرامش تن به رضا داديم و سكوت كرديم.هر چند كه خود مى‏دانستيم كه ما بر آنان كه بر مسند حكومت تكيه زده‏اند برترى داريم.

اينك من پيك خود را همراه اين نامه براى شما مى‏فرستم و شما را به كتاب خدا و سنت رسول الله دعوت مى‏كنم، زيرا كه ديگر سنت پيامبر از ميان رفته و جاى آن را بدعت گرفته است .چنانچه دعوت مرا بپذيريد و از من پيروى كنيد شما را به راه رشد و هدايت راهبرى خواهم كرد.

يزيد بن مسعود كه نامه امام ع را خواند از افراد قبايل بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد دعوت كرد و همين كه در اطراف او حاضر شدند آنان را مخاطب ساخته گفت: اى بنى تميم، منزلت و موقعيت من نزد شما چگونه است؟ پس همگى به وى گفتند، مبارك باد بر تو.سوگند به خداى كه تو بالاترين ياور ما هستى و از لحاظ انسانيت و عزت از هر كس والاتر و از نظر شرافت و فخر بالاترين مقام را دارا مى‏باشى و بر همه پيشى گرفته‏اى.سپس گفت: من شما را فراخواندم تا درباره امرى با شما به مشورت پردازم و كمك و يارى شما را خواستار شوم.مردم در پاسخ او گفتند ما در مصالح و نصايح تو هرگز كوتاهى نخواهيم كرد و آنچه را كه خود صلاح بدانيم تو را در جريان امر قرار خواهيم داد.از اين رو هر چه خواهى بگو ما نيز گوش خواهيم كرد .

يزيد بن مسعود به سخن پرداخت و گفت: بدانيد كه معاويه از دنيا رفت و با مرگ او رشته جور و گناه گسيخته شد و پايه‏هاى ظلم و ستم فروريخت و معاويه پيش از آنكه به هلاكت برسد براى پسرش بيعت گرفت.او چنان مى‏پنداشت كه با اين كار بنيان خلافت محكم مى‏گردد و هيهات از اين انديشه باطل كه رشته آن بريده شد.و از اين خيال هرگز طرفى نبست و با تمام سعى و تلاش خود در اين راه جز سستى و خوارى نتيجه‏اى نگرفت.اينك فرزندش يزيد شرابخوار و فاسد ادعاى خلافت و امارت بر مسلمانان را داشته و بى آنكه مردم از وى راضى و خوشنود باشند حكومت را در اختيار خود گرفته است.در حالى كه نه از حلم و بردبارى بهره‏اى دارد و نه به زيور علم آراسته است و از تشخيص حق پيش پاى خود را نيز نمى‏بيند.

سوگند به خداى كه امروز نبرد با يزيد از جهاد با مشركين افضل است.اكنون اى مردم اين شخص، حسين بن على فرزند رسول خداست.او از شرافتى اصيل و رأى و انديشه‏اى متين برخوردار است.بيان فضايل او از توان ما خارج است و علم و دانش او به توصيف نيايد، و از هر كس براى خلافت شايسته‏تر است.بر خردان عطوفت ورزد و پيران را ملاطفت و مهربانى كند.او انسان بزرگوارى است كه رعايت حقوق رعيت را مى‏كند و امت را پيشوايى نيكو خواهد بود.خداوند او را بر خلق حجت فرستاد و موعظت او را ابلاغ فرمود.شما خوب مى‏دانيد كه احنف كه به نام صخر بن قيس خوانده مى‏شد چگونه در نبرد جمل شما را از يارى با امير المؤمنين بازداشت و ذلت و خوارى بخشيد.اكنون آن آلودگى را با نصرت و همكارى با پسر رسول خدا ص بشوييد .سوگند به خداى كه هر كس از نصرت فرزند پيامبر ص كوتاهى كند، خداوند تعالى اولاد او را در چاه مذلت و خوارى اندازد و افراد عشيره و خاندانش را كاهش دهد.اكنون من زره مبارزه در بر كرده‏ام و جوشن نبرد بر خود پوشيده‏ام و بدانيد آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آنكه از مرگ بگريزد عاقبت به چنگ او گرفتار آيد.رحمت خداوند بر شما باد.مرا پاسخ دهيد و جواب نيكو در ميان آريد.پيش از همه، افراد قبيله بنى حنظله بانك برداشتند و گفتند: اى ابا خالد، ما تيرهاى خود را در كمان نهاده‏ايم و رزم آوران قبيله تو و سواران عشيره تو هستيم.چنانچه ما را از كمان بگشايى بر نشان زنيم و اگر بر نبرد و قتال فرمايى نصرت كنيم.چون به درياى آتش زنى واپس نمانيم و اگر كه سيلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانيم .با شمشيرهاى خود به يارى تو مى‏شتابيم و جان و تن را در پيش تو سپر سازيم و به فرمان تو فدا مى‏شويم.آنگاه افراد قبيله بنى سعد بن يزيد پيش آمدند و ندا دادند كه اى ابا خالد، ما هيچ چيز را زشت‏تر و بدتر از مخالفت تو ندانيم، و خارج از فرمان تو گام نزنيم .صخر بن قيس ما را وادار ساخت كه از شركت در نبرد جمل بازمانيم و ما رأى او را پسنديديم و از وى پيروى كرديم.اكنون ما را فرصت ده تا با يكديگر به مشاوره پردازيم.آنگاه نظر خود را بازگو خواهيم كرد.

سپس بنو عامر بن تميم آغاز سخن كردند و گفتند: اى ابا خالد ما از خاندان تو و فرزندان پدر تو و هم پيمان تو هستيم.ما از چيزى كه تو را به خشم آورد خوشنود نخواهيم بود.هرگز در جايى كه ميل تو نباشد اقامت نمى‏كنيم و دعوت تو را اجابت خواهيم كرد.دستور تو را به كار بنديم و فرمان تو را اطاعت كنيم.

ابو خالد گفت: اى بنى سعد، به خدا سوگند چنانچه گفتار شما با كردار شما راست آيد خداوند همواره شما را محفوظ دارد و در پناه نصرت خود يارى فرمايد.

همين كه يزيد بن مسعود تميمى به نظريات آن جماعت آگاه شد نامه‏اى براى امام حسين ع ارسال داشت به اين شرح: نامه شما را ملاحظه كردم و از مضمون آن آگاه شدم و اطلاع يافتم كه مرا به اطاعت از خود و به يارى خويش فراخوانده‏اى.به راستى كه خداوند هرگز جهان را از انسانى كه اعمال نيك انجام مى‏دهد و يا مردم را به راه رشد و صلاح فرا مى‏خواند خالى نمى‏گذارد، و شما حجت خدا بر خلق، و امانت پروردگار در روى زمين، و شاخه‏هاى درخت زيتونه احمديه هستيد و ريشه آن درخت، پيامبر خداست.حال به فال نيك گيريد رهسپار ديار ما شويد، كه من بنى تميم را در خدمت تو فراخوانده‏ام و همان طور كه شترى تشنه به آبگاه شايق است، آنان نيز به اطاعت از شما مشتاقند.افراد بنى سعد را چنان آماده ساختم كه همگى در خدمت شما گردن نهند و در برابر شما خاضع و خاشع باشند و به زلال پند و نصيحت آنان را آلايش دادم و سستى را از قلوبشان پاك و صاف ساختم.

همين كه نامه مزبور به حضرت حسين ع رسيد فرمود: و خداوند تو را در روز دهشت و ترس در پناه خود محفوظ دارد و در روز تشنه كامى سيراب فرمايد.

چون يزيد بن مسعود خود را براى حركت به خدمت امام ع آماده ساخت، به وى خبر رسيد كه آن حضرت به شهادت رسيده است از اين رو به شدت در غم و اندوه فرو رفت و آه و ناله سرداد و از محروميت حضور خود در ركاب امام به شدت افسوس خورد.

در اينجا اين نكته قابل ملاحظه است كه از سخنان افراد بنى حنظله و بنى عامد چنين برمى‏آيد كه آنان فرمان يزيد بن مسعود را براى قيام پاسخ مثبت دادند.اما كمترين اشاره‏اى به اين مطلب نكردند كه قيام آنان براى نصرت و يارى حق بوده و هرگز نگفتند كه حضرت حسين ع پيشواى حقى است كه جهاد در ركاب او امرى واجب است.بلكه از مجموع گفته‏هاى آنها چنين برمى‏آيد كه تنها از يزيد بن مسعود كه رئيس قبيله آنان بوده فرمانبردارى كرده و منظور ديگرى نداشته‏اند .افسوس كه اكثر مردم نيز چنين‏اند و حق را نمى‏شناسند.هر چند كه گفته‏هاى يزيد بن مسعود نشانگر آن است كه خود به اين امر واقف است كه امام حسين ع بر حق، و قيام آن حضرت جهت دفاع از حق و يارى از دين بوده است.اما از گفته‏هاى افراد قبيله بنى حنظله و بنى عامر چنين برمى‏آيد كه بيم و ترس آنان را وادار ساخته كه در برابر رئيس قبيله خود خضوع كنند .

اما احنف بن قيس، همان طور كه قبلا نيز اشاره كرديم يكى از كسانى بود كه امام حسين ع براى او نامه‏اى ارسال داشته بود.وى در پاسخ آن حضرت چنين نوشت: اما بعد، (فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يقنون) منظور احنف از ايراد اين آيه مباركه اشاره‏اى بوده است به بى وفايى اهالى كوفه كه هرگز به وعده‏هاى سست آنان نمى‏توان اميدوار بود .

اما چون نامه امام حسين ع به منذر بن جارود رسيد بيمناك شد كه مبادا اين نامه از نيرنگهاى عبيد الله بن زياد باشد و همى خواهد كه انديشه‏هاى مردم را بازداند و هر كس را به كيفر عمل خود رساند.از طرفى دختر منذر كه نامش بحريه و همسر عبيد الله بود، پس ناگزير منذر آن نامه را با فرستاده آن حضرت به نزد ابن زياد آورد.همين كه ابن زياد نامه را خواند، فرستاده امام را دستگير كرد و به دار كشيد.پس بر منبر رفت و مردم بصره را تهديد كرد كه از حكومت نافرمانى نكنند.آنگاه برادرش عثمان را جانشين خود ساخت و خود بصره را ترك كرد و رهسپار كوفه گشت.