پيامبر و اهل بيت(ع)> امام حسين(ع)> دوران خلافت معاويه

نامه امام (ع) و معاويه

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 87

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

ابن قتيبه در كتاب، الامامة و السياسة، و كشى در كتاب، الرجال، آورده‏اند:

مروان بن حكم در حالى كه از طرف معاويه حاكم مدينه بود، نامه‏اى خطاب به معاويه به اين شرح ارسال داشت.اما بعد، چنان كه عمرو بن عثمان به من اطلاع داده، گويا عده‏اى از مردان اهل عراق و گروهى از بزرگان حجاز با حسين بن على در رفت و آمد هستند، و من هرگز در اين مورد در امان نخواهم بود.با تحقيق و بررسى براى من معلوم گرديده كه وى در اين انديشه است كه با حكومت مخالفت ورزد.از نظر خود در اين مورد مرا مطلع ساز.

پس معاويه در پاسخ مروان نامه‏اى به اين شرح برايش ارسال داشت.نامه تو را دريافت كردم و از امر حسين بن على در اين مورد اطلاع يافتم.من به تو سفارش مى‏كنم كه هرگز در هيچ امرى وى را مورد اعتراض قرار ندهى.تا آنگاه كه او با تو كارى نداشته و بر حكومت ما اعتراضى نكند تو نيز از اين امر خوددارى كن، و تا موقعى كه او بر بيعت خود با ما پايبند باشد و بر حكومت ما اعتراضى نكند تصميم نداريم كه به آزار او بپردازيم.از اين رو مراقب اعمال او باش و در عين حال سعى كن كه بين تو و او نزاعى پيش نيايد.

معاويه نامه‏اى به حضور امام (ع) ارسال داشت و گفت:

اما بعد، از شما گزارشهايى به من مى‏رسد، كه چنانچه درست باشد، هرگز سزاوار نيست به شما نسبت داده شود، و من تو را از اين امر بر حذر مى‏دارم.به خدا سوگند، آن كس كه پيمانى را امضا مى‏كند، و قرارى را به ميان مى‏گذارد شايسته است به پيمان و قرار خود پايدار بماند، و در ميان مردم از لحاظ شرافت و بزرگوارى و وفاى به عهد و پيمان چه كسى را بالاتر از تو مى‏توان يافت.مقام و منزلت تو در نزد خداوند، سزاوار آن است كه در پيمانها ثابت و استوار و به عهد خدا وفادار باشى.پس بدان هر موقع كه بر ضد من اقدام كنى، من نيز تو را انكار خواهم كرد و از هر راهى به من حمله آوريد، از همان راه تو را هدف حمله خود قرار خواهم داد.از اين رو از ايجاد اختلاف و آشوب در ميان اين امت بپرهيز و زنهار، مگذار كه با دست تو جنگى به وجود آيد و خونى ريخته شود.تو كه مردم را به خوبى آزمايش كرده‏اى، بنابراين درباره خودت و دين و امت محمد (ص) بينديش و از فتنه‏ها اجتناب كن، و به گفتار سفها و مردم جاهلى كه فتنه و آشوب را دوست مى‏دارند گوش مدار.

همين كه امام حسين (ع) نامه معاويه را دريافت كرد در پاسخ نامه‏اى به اين شرح براى معاويه ارسال داشت.

اما بعد، نامه‏ات به دستم رسيد.نوشته بودى كه درباره ما گزارشات نامطلوبى دريافت كرده‏اى و گفته‏اى كه به نظر تو اين گونه اعمال را براى من سزاوار نمى‏دانى.و يادآورى كرده‏اى كه تنها خداى تعالى مردم را به نيكيها راهنمايى كرده و پشتيبان نيكى است.اما بايد بدانى كه اين گزارشهاى نامطلوب و ناروا را مردمى دروغگو و كرنش كار و فرومايه به تو مى‏فرستند .همان مردمان تملق پيشه و سخن چين كه ميان مردم تفرقه و جدايى مى‏افكنند، اين گمراهان فتنه‏گر براى تو دروغ گفته‏اند.نه مى‏خواستم تدارك جنگى با تو ببينم و نه در فكر قيامى عليه تو بودم.اما نه چنان پندارى كه من از سكوت خود خوشنودم، بلكه در برابر حكومت باطل تو و ترك قيام و جهاد با تو از خداى خود بيم دارم.به هر حال هيچ‏گونه عذرى براى من باقى نمانده، و بايستى اين حقيقت را براى تو و يارانت كه حزب ستمكاران و دوستداران شياطينند بازگو كنم.آيا تو قاتل حجر بن عدى برادر كنده و ياران نمازگزار او كه خداى را پرستش مى‏كردند نيستى؟ ايشان با ستمكارى و بدعتهاى ناپسند مخالف بودند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كردند، و در راه حق از سرزنش و ملامت هراسى نداشتند.اما تو با شمشير ستم و كينه ايشان را كشتى بعد از آنكه پيمانهاى محكم و استوار با آنان بستى و امان دادى .تو از خدا نترسيدى و پيمان او را سست شمردى و در كمال جرأت و جسارت آنان را به قتل رساندى؟

آيا تو قاتل عمرو بن حمق يار و مصاحب رسول خدا (ص)، آن بنده صالح كه كثرت عبادت او را فرسوده و پيكرش را نحيف و رنگ از رخسارش برده بود نيستى؟ در حالى كه امانش دادى و چنان عهد و پيمانها برايش بستى كه اگر براى بزهاى وحشى بسته مى‏شد از قله كوهها به زير مى‏آمدند .

اى معاويه آيا تو ادعا نكردى كه زياد پسر سميه كه در فراش عبيد از قبيله ثقيف به دنيا آمده فرزند پدر تو است؟ گمان بردى كه او پسر ابو سفيان است و او را برادر خود خواندى در حالى كه پيغمبر (ص) فرموده است كه هر طفل نوزادى متعلق به همان خانه و فراشى است كه به دنيا مى‏آيد و زناكار را جز سنگباران نصيبى نباشد.و تو عملا سنت رسول خدا (ص) را ترك گفتى و از روى گمراهى مطابق هوا و هوس خويش گام برداشتى.

آنگاه زياد را بر اهل اسلام مسلط ساختى تا مردم را بكشد و دست و پا و گوش آنان را قطع كند و چشمها را از حدقه بيرون آورد و مردم را بر درختان خرما به دار آويزد.

رفتارت آنچنان وحشيانه و ناهنجار است كه گويى اصلا از اين امت نيستى و اين امت را با تو ربطى نيست.

مگر تو قاتل حضرميين آن مرد با ايمان نيستى كه همين زياد درباره او شرحى به تو نوشت و گفت حضرميين پيرو على بن ابى طالب (ع) است و تو پاسخ دادى هر كس را كه بر دين على است بكشد.او نيز فرمان تو را اطاعت كرد و دوستداران على را كشت.و جسد مطهرشان را مثله كرد.

مگر دين على همان دين پسر عمش رسول الله (ص) نيست، كه امروزه تو به نام همين دين بر جاى پيامبر (ص) تكيه زده‏اى؟ اگر دين على و دين پيامبر نبود شرافت تو و پدرانت در همان زحمات طاقت فرساى بيابانگردى و كوچهاى زمستانى و تابستانى بود.

به هر حال آنچه بايد بگويم گفتم.پس تو به خود و به دين خود و بر امت محمد (ص) بنگر.آگاه باش كه كشانيدن اين مردم به فتنه و فساد، خود بزرگترين گناه و سرپيچى از اوامر الهى است.و من فتنه‏اى را بزرگتر از اينكه تو بر اين مردم حكومت كنى نمى‏بينم، و بزرگترين وظيفه‏اى كه در برابر دين و امت محمد (ص) دارم اين است كه كار تو را آشكار كنم.پس اگر چنين كردم نزديكى به خداست و اگر قصور كنم، از كوتاهى و قصور خود در پيشگاه الهى استغفار، و استمداد مى‏كنم كه مرا ارشاد و رهبرى فرمايد تا در كار و مهم خود موفق گردم.و نيز در نامه‏ات گوشزد كرده‏اى كه اگر من برخيزم، تو هم برخواهى خواست.هر نقشه و حيله‏اى دارى به كار بند.اما آگاه باش كه ضربات تو بر وجود من كارگر نيست، و مكر و حيله‏هاى تو بر من زيانى نيست و بر هيچ كس هم جز بر خودت ضرر نخواهى زد.تو بر مركب جهل و نادانى سوار شده‏اى.از عهد بستن و عهد شكستن ياد كرده‏اى.بدان كه خصلت پيمان شكنى و نقض عهد شيوه خاص توست.آن عهدها و پيمانها كه با ما بستى به كدامين عهدت پايبند ماندى؟ تو امانها دادى و هم خويشتن امان نامه خود را به زير پاى افكندى، و با كشتن اين پاكمردان پيمان خود را شكستى و سوگندها و عهدها را زير پا گذاشتى.بى آنكه اين افراد با كسى سر جنگ داشته و يا كسى را كشته باشند آنان را بكشتى.آنها كشته شدند، بى آنكه كسى را كشته باشند.تنها گناهشان اين بود كه فضايل و حق ما را به عظمت ياد مى‏كردند.تو آنان را از بيم آنكه شورش و انقلاب كنند بكشتى، و در ريختن خون اين مردان خدا چه زود شتاب كردى.چه بسا اگر آنان را نمى‏كشتى پيش از آنكه انقلابشان به ثمر برسد، مرگ تو مى‏رسيد و يا آنها پيش از آنكه دست به كارى بزنند خود به خود به مرگ طبيعى مى‏مردند.اى معاويه تو را به قصاص بشارت مى‏دهم، و يقين داشته باش كه حساب و كتاب در كار است و خداوند بزرگ هيچ امر كوچك و بزرگى را بدون حساب نخواهد گذاشت.

مردم بى‏گناه را تهمت زدى و بكشتن دادى و پاره‏اى از ايشان را از خانه‏هاى خود دور ساختى و به ديار غربت فرستادى و از مردم براى پسرت كه جوانى شراب‏خوار و سگ باز بود به زور بيعت گرفتى.اما بدان كه خداوند از اين جنايات آگاه است، و فجايع تو را فراموش نخواهد كرد.چنان مى‏بينم كه در تمام اين احوال جز بر خودت هيچ كس را ضرر نرسانده‏اى و خود را به هلاكت مى‏افكنى.دين خود را از دست داده‏اى و به امت اسلام خيانت ورزيده‏اى و در امانت خيانت روا داشتى.از فرومايگان و سفيهان سخن شنيدى و به دلخواه آنان مردان پارسا و متقى را بيازردى.و السلام.

كشى مى‏گويد: معاويه كه با خواندن نامه امام حسين (ع) در انديشه فرو رفته بود گفت: از نامه او چنين برمى‏آيد كه وى حقد و كينه شديدى در دل دارد و من تا كنون نمى‏دانستم.پسرش يزيد رو كرد به او و گفت: چرا وى را پاسخ نمى‏گويى، و ادامه داده گفت: نامه او را طورى بنويس كه موجب تحقير وى گردد و اعمال ناپسند پدرش را نيز براى او بيان كن.

در اين اثنا عبد الله بن عمرو بن عاص نيز وارد شد.معاويه نامه را به دست عبد الله سپرد و گفت: مى‏دانى، حسين بن على براى من چه نوشته است؟ بگير و بخوان.عبد الله بن عمرو بن عاص نيز پس از مطالعه نامه جهت خوشايند معاويه رو كرد به او و گفت: پس چرا نامه تحقير آميزى براى او نمى‏نويسى.در اينجا يزيد به پدرش گفت: ملاحظه كرديد كه نظر عبد الله نيز همان است كه من گفتم.معاويه خنده‏اى سر داد و گفت، شما هر دو اشتباه كرده‏ايد.آيا درست است كه من على را مورد انتقاد و سرزنش قرار دهم؟ من هرگز اين كار را صحيح نمى‏دانم.به نظر من سزاوار نيست كه به اين چنين اعمال دست زنم و به ناحق به سرزنش و عيبجويى كسى بپردازم و اعمالى را انجام دهم كه خوشايند مردم نيست.من به اين حقيقت واقف شده‏ام كه چنانچه كارى ناصحيح انجام دهم بدون ترديد مردم آن را تكذيب و از تأييد آن خوددارى مى‏كنند، و درباره حسين بن على نيز تا كنون چنين بوده و به خدا سوگند هيچ گونه موضعى براى انتقاد و عيبجويى او نمى‏يابم.اما در اين فكر بودم كه در ضمن نامه‏اى وى را مورد ارعاب و تهديد قرار دهم و از اين انديشه نيز منصرف گشتم.

معاويه در مدينه جاسوسى داشت كه هر اتفاقى در ميان مردم رخ مى‏داد به اطلاع وى مى‏رسانيد .روزى براى معاويه نوشت، كه حسين بن على يكى از كنيزان خود را پس از اينكه وى را آزاد ساخته به ازدواج خود درآورده است.معاويه بى‏درنگ نامه‏اى براى امام حسين به اين شرح ارسال داشت.

از معاويه به حسين بن على، اما بعد، براى من گزارش كرده‏اند كه با يكى از كنيزان خود ازدواج كرده‏ايد، در حالى كه در ميان قريش افرادى همرديف شما بوده‏اند كه براى همسرى مناسب‏تر، و براى آوردن فرزند و دامادى شما شايسته‏تر بودند.پس بدين ترتيب موقعيت و منزلت خود را فراموش كرده و براى پاكى و صلاحيت فرزند توجه نكرده‏ايد.آنگاه امام حسين (ع) در نامه‏اى پاسخ معاويه را چنين نوشت:

اما بعد، نامه تو را ملاحظه كردم.مرا مورد انتقاد و سرزنش قرار داده‏اى به اين عذر كه كنيز خود را به همسرى انتخاب، و از ازدواج با افراد هم طراز خود از قريش خوددارى كرده‏ام .اما بدان كه از لحاظ شرف و بزرگوارى و نسب هيچ كس به پايه رسول الله (ص) نخواهد رسيد .او كنيز و ملك شخصى من بوده است.وى را آزاد كردم و به اين وسيله به ثواب و پاداش خداوند دست يافتم.و سپس مطابق سنت پيامبر (ص) او را به خود بازگردانيدم.بايستى بدانى كه اسلام اين گونه صفات پست و نژاد پرستى و نقايص را برطرف ساخته و امرى ناپسند دانسته است.از اين رو براى هر مرد مسلمانى اين گونه اعمال مورد سرزنش و انتقاد نخواهد بود و تنها ملامت و سرزنش به وقتى است كه شخص مرتكب گناه گردد و يا به اعمالى كه مربوط به دوران جاهليت است دست بزند.

همين كه معاويه نامه حسين بن على را خواند آن را در دست يزيد قرار داد.يزيد پس از قرائت نامه رو كرد به پدرش و گفت: ببين تا چه اندازه حسين بر تو فخر و مباهات كرده است.معاويه گفت: خير، چنين نيست.بلكه اين زبان گوياى بنى هاشم است و چنان تند و برنده است كه گويى سنگ را مى‏شكافد، و آب دريا را به طرف خود مى‏كشاند.