پيامبر و اهل بيت(ع)> امام على(ع) > از ولادت تا هجرت > پيشگامى در اسلام

خطبه قاصعه

منبع: نهج البلاغه ترجمه شهيدى خطبه 192

و قد علمتم موضعي من رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعني في حجره و أنا وليد يضمني إلى صدره و يكنفني في فراشه و يمسني جسده و يشمني عرفه و كان يمضغ الشي‏ء ثم يلقمنيه و ما وجد لي كذبة في قول و لا خطلة في فعل و لقد قرن الله به (صلى‏الله عليه‏و آله) من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره

و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل أثر أمه يرفع لي في كل يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) و خديجة و أنا ثالثهما أرى نور الوحي و الرسالة و أشم ريح النبوة.

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه (صلى‏الله عليه‏و آله) فقلت يا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا الشيطان قد أيس من عبادته إنك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلا أنك لست بنبي و لكنك لوزير و إنك لعلى خير.

و لقد كنت معه (صلى‏الله عليه‏و آله) لما أتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمد إنك قد ادعيت عظيما لم يدعه آباؤك و لا أحد من بيتك و نحن نسألك أمرا إن أنت أجبتنا إليه و أريتناه علمنا أنك نبي و رسول و إن لم تفعل علمنا أنك ساحر كذاب. فقال (صلى‏الله عليه‏و آله) و ما تسألون قالوا تدعو لنا هذه الشجرة حتى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال (صلى‏الله عليه‏و آله) إن الله على كل شي‏ء قديرفإن فعل الله لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحق قالوا نعم قال فإني سأريكم ما تطلبون و إني لأعلم أنكم لا تفيئون إلى خيرو إن فيكم من يطرح في القليب و من يحزب الأحزاب ثم قال (صلى‏الله عليه‏و آله) يا أيتها الشجرة إن كنت تؤمنين بالله و اليوم الآخر و تعلمين أني رسول الله فانقلعي بعروقك حتى تقفي بين يدي بإذن الله و الذي بعثه بالحق لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوي شديد و قصف كقصف أجنحة الطير حتى وقفت بين يدي رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) مرفرفة و ألقت بغصنها الأعلى على رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) و ببعض أغصانها على منكبي و كنت عن يمينه (صلى‏الله عليه‏و آله) فلما نظر القوم إلى ذلك قالوا علوا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشده دويا فكادت تلتف برسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) فقالوا كفرا و عتوا فمر هذا النصف فليرجع إلى نصفه كما كان فأمره (صلى‏الله عليه‏و آله) فرجع فقلت أنا لا إله إلا الله إني أول مؤمن بك يا رسول الله و أول من أقر بأن الشجرة فعلت ما فعلت بأمر الله تعالى تصديقا بنبوتك و إجلالا لكلمتك.

فقال‏القوم كلهم بل ساحر كذاب عجيب السحر خفيف فيه و هل يصدقك في أمرك إلا مثل هذا (يعنونني) و إني لمن قوم لا تأخذهم في الله لومة لائم سيماهم سيما الصديقين و كلامهم كلام الأبرار عمار الليل و منار النهار متمسكون بحبل القرآن يحيون سنن الله و سنن رسوله لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلون و لا يفسدون قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل

شما مى‏دانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آن گاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مى‏خوابانيد چنانكه تنم را به تن خويش مى‏سود و بوى خوش خود را به من مى‏بويانيد. و گاه بود كه چيزى را مى‏جويد، سپس آن را به من مى‏خورانيد. از من دروغى در گفتار نشنيد، و خطايى در كردار نديد. هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاى بزرگوارى را پيمود، و خويهاى نيكوى جهان را فراهم نمود.

و من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنانكه شتر بچه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانه‏اى بر پا مى‏داشت و مرا به پيروى آن مى‏گماشت. هر سال در حراء خلوت مى‏گزيد، من او را مى‏ديدم و جز من كسى وى را نمى‏ديد. آن هنگام جز خانه‏اى كه رسول خدا (ص) و خديجه در آن بود، در هيچ خانه‏اى مسلمانى را نيافته بود، من سومين آنان بودم . روشنايى وحى و پيامبرى را مى‏ديدم و بوى نبوت را مى‏شنودم.

من هنگامى كه وحى بر او (ص) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم. گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست گفت: «اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مى‏شنوى آنچه را من مى‏شنوم، و مى‏بينى آنچه را من مى‏بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مى‏روى ـ و مؤمنان را اميرى ـ .»

و من با او بودم، هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند، و گفتند: «اى محمد (ص) تو دعوى كارى بزرگ مى‏كنى كه نه پدرانت چنان دعويى داشتند، نه كسى از خاندانت. ما چيزى را از تو مى‏خواهيم اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مى‏دانيم تو پيامبر و فرستاده‏اى و گرنه مى‏دانيم جادوگرى دروغگويى.» گفت (ص) : «چه مى‏پرسيد» گفتند: «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو در آيد.» گفت (ص) : «خدا بر هر چيز تواناست . اگر خدا براى شما چنين كرد، مى‏گرويد، و به حق گواهى مى‏دهيد» گفتند «آرى.» گفت: «من آنچه را مى‏خواهيد به شما نشان خواهم داد. و من مى‏دانم شما به راه خير باز نمى‏گرديد . و در ميان شما كسى است كه در چاه افكنده شود و كسى است كه گروهها را بهم پيوندد و لشكر فراهم آورد.» سپس گفت (ص) : «اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان گرويده‏اى و مى‏دانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى، و پيش روى من در آى به فرمان خداى.» پس به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى بر آمد بانگى سخت‏كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا (ص) بيامد، و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا (ص) گسترد، و يكى از شاخه‏هايش را بر دوش من آورد، و من در سوى راست او (ص) بودم. پس چون آنان اين ـ معجزه ـ را ديدند، از روى برترى جويى و گردنكشى گفتند : «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر بر جاى ماند.» پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو سوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفت‏آور، و با بانگى هر چه سخت‏تر. چنانكه مى‏خواست خود را به رسول خدا (ص) بپيچد. پس آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند: «اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنانكه بود» و او درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گرديد و من گفتم: لا اله الا الله، اى فرستاده خدا من نخستين كسم كه به تو گرويد، و نخستين كس كه اقرار كرد كه درخت آنچه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد. تا پيامبرى تو را گواهى دهد و گفته تو را بزرگ دارد.»

پس آنان گفتند: «نه كه ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر است، و چه آسان است كار او. و چه كسى تو را در كارت تصديق كند جز او» (و قصدشان من بودم) . من از مردمى هستم كه در راه خدا از سرزنش ملامت‏كنندگان باز نمى‏ايستند. نشانه‏هاى آنان، نشانه راستكاران و سخنشان، گفتار درست كرداران. زنده‏داران شبند ـ به عبادت ـ و نشانه‏هاى روزند ـ براى هدايت ـ چنگ در ريسمان قرآن زده‏اند و سنت خدا و فرستاده او را زنده كرده‏اند. نه بزرگى مى‏فروشند، و نه برترى جويى دارند، نه خيانت مى‏كنند و نه تبهكارند. دلهاشان در بهشت است و تن‏هاشان را به كار ـ عبادت ـ وامى‏دارند.