جمعه4 اسفند 1385 5 صفر 1428 23.Feb.2007زیر تازیانه در خرابه های شاممعصومه داوودآبادیکه دیده است که جوجه کبوتری توفان زده را تیر و کمان حواله کنند؟ آه، رقیه! بال های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب های تشنه ات را خاک پاشیدند و
چشمان به اشک نشسته ات را آشنای تازیانه ها کردند. خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می تواند کرد؟ فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه های شام مویه می کنم و وسعت رنجت را با
کوه ها در میان می گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی توانده شست. کدام اندیشه پلید...؟کدام دست، گوشه گیر این خرابه ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟ کدام اندیشه پلید، چشم های کوچکت را گریه خیز ماتم ها کرد؟ به کدام جرم، گام های کودکی ات را این چنین آواره صحراها کردند؟ این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب هایت را بی ستاره کرد و
شانه هایت را بی تکیه گاه؟ دیوارهای ستم گر تاریخ، چشم هایت را تحمل نتوانستند و نفس های معصومت را به
چوب ها سپردند. زمین، همیشه این گونه پنجره ها را به باد داده است. اندوهت را می گذاری و می رویثانیه های محنت بارت، صفحات خیالم را می سوزاند. بر کتیبه های سوخته می نویسمت و وجدان های بیدار جهان را به قضاوت می طلبم. ناله های کودکی ات، خاطر بادها را پریشان کرده است. قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می آورند و می گریند. پنجره ها، کابوس های سیاهت را تب می کنند. خارها، پاهای برهنه ات را جگرریش می کنند. می روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می پاشی
و می گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی. چشمان سیلی خورده ام طاقت نداردبا گونه هایم خنجرت الفت ندارد سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست مادر بگو این حرف ها صحت ندارد مادر بگو این قدر بر بابا نتازند چشمان سیلی خورده ام طاقت ندارد از خون و خاکستر جدا کن کفترت را آخر به این گهواره ها عادت ندارد بلعید آتش خیمه ها را آه، مادر! پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد با همین سه سالگیرقیه ندیریسه سالگی اش بر مدار عاشورا می چرخد. اتفاقی که طنین خنده های کودکانه اش را به غارت می برد در عطش می ماند و می گدازد. فرات از چشمانش مهاجرت می کند. بی پناهی اش، در تمام بیابان ها تکثیر می شود این سه سالگی اوست که در ویرانه ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان
ابوسفیان را به زانو درآورده است. این بود، اجر رسالت؟!شهلا خدیویجز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی خواستید سر از
گمراهی ها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سال ها با عرق جبین و اشک چشم،
سنگ ها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟! سنگدلان، بار غمت را سبک نکردندتمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب می رفتی و
نیایش هایت را می خواندی، طرف دیگر... . وقتی میان خون و آتش، صدای گریه ات، دل سنگ را می لرزاند و پاهای تاول زده ات،
سختی ها را گلایه می کرد، همه چشم ها کور بودند و دل ها سنگین تر از آن بود که بار سنگین
دلت را سبک تر کند... . صبر را از که آموخته بود؟دست هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند
بیرون آمدی از دردها و دلتنگی ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی دانم! اما ایمان،
هم پای تو بزرگ شده بود. هم سن و سال هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند
کنی! چقدر زود... !روح اللّه شمشیریگرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایت هایی که
تاب باز گفتن شان را ندارد. بغض ها روی هم جمع شده است و به یک باره می خواهد فوران
کند؛ آن هم در میان خرابه ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ
زده اند و بر غم کاروان افزوده اند و اینک رفته اند تا آسوده بخوابند؛ آسودگی شان را صدای
گریه کودکی سه ساله برهم می زند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه اش، خواب آسوده
یک شهر را برهم می زند... و چقدر زود صدایش خاموش شد! درد دلرزیتا نعمتینبودی طعنه خار بیابان پای ما را زد زبان کوفه خیلی حرف ها را پشت بابا زد میان راه دستی گوشوار از گوش من چید و به دور از چشم هایت زخم سیلی بر رخ ما زد خودم دیدم دلت پیش دل من بود بابا جان در آن هنگامه وقتی سینه ات را اسب ها پا زد نمی دانی چه حالی می شوم یادم که می افتد زبان آتش اما با چه خشمی خیمه را تا زد نمی دانی تو بابا! چندبار از فرط نوشیدن سکینه مشک های خالی خود را به لب ها زد لب دریا کویر خشک و شرم آلوده ظلمت الهی بشکند دستش که بر لب های دریا زد! پدر، این ها که هیچ آن جا دل من کنده شد از جا سرت را روی نیزه روبه روی چشم زن ها زد |