صفحه اصلی  | تماس با ما  | درباره ما  | پایگاههای ما  | پایگاه حوزه قدیم  | دیگر پایگاهها

فارسی العربية  English
دانشنامه حوزه | مقالات | اخبار و اطلاعات | مجلات | پرسش و پاسخ | مراکز اسلامی | پایان نامه ها | زندگینامه علما | متون دینی | معرفی محققان | ویژه نامه | نگارخانه | کتابخانه |
جستجو در   
امکانات
وابسته به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی CRCIS 1388/11/21

 
مبلغان :: دی و بهمن 1382، شماره 49
الگوهای خدمتگزاری

عالمان خدمتگزار

صاحبدلی به مدرسه شد زخانقاه

بشکست صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این طریق را

گفت این گلیم خویش بدر می برد زموج

وین جهد می کند که بگیرد غریق را

مقدمه

«اجتماعی بودن » انسان را به تعامل با دیگران وا می دارد تا بتواند به زندگی خود تداوم بخشد و راز اجتماعی شدن انسان «تداوم حیات » اوست . در عین حال، به دلیل غریزه «سود جویی » و «من خواهی » در همین تعاملات اجتماعی هم - که آنها را به دلیل منافع فردی پذیرفته است - حقوق دیگران را به نفع خود ضایع می سازد و در نتیجه، توده های وسیعی مستضعف و فقیر برجای می گذارد .

در مقابل، حکومت با حربه «قانون و قدرت » مسئول جلوگیری از تعرض افراد به حقوق یکدیگر و یاری رساندن و خدمت به مظلومان برای احیای حقوقشان است . اما نباید نقش دانایان و عالمان جوامع را نیز نادیده گرفت; زیرا آنان از درون جوامع و از موضعی هم سطح با توده ها مقام بزرگ خدمتگزاری امت را ایفا می کنند و به واقع، خادمان معنوی مردم هستند . حضرت عیسی علیه السلام در این باره می فرماید: «ان احق الناس بالخدمة العالم; (1) عالم، لایق ترین افراد برای خدمتگزاری است .»

همچنان که امام کاظم علیه السلام به معمر بن خلاد فرمود: «ان لله عبادا فی الارض یسعون فی حوائج الناس هم الآمنون یوم القیامة ومن ادخل علی مؤمن سرورا فرح الله قلبه یوم القیامة; (2) خداوند بندگانی در زمین دارد که در تامین نیازهای مردم می کوشند . آنها در روز قیامت ایمن هستند و هر کس مؤمنی را شاد کند، خداوند در روز قیامت دل او را شاد می سازد .»

بنابراین، عالمان و دانشمندان بهترین الگوها برای خدمتگزاری به خلق می باشند . حال، درگلشن ابرار گذری می کنیم و گلچینی از خدمتگزاری آنان را به نظاره می نشینیم و از آنجا که دایره خدمتگزاری عالمان دین بسیار گسترده است، فقط به گوشه هایی از زندگانی آن بزرگان در خصوص خدمت و انفاق به نیازمندان بسنده می کنیم .

شهید سعیدی

یکی از دوستان آیت الله سعیدی می گفت: «در مسجد شهید سعیدی، صندوق خیریه و کمک به محرومان داشتیم که بعد از شهادت [آن عزیز]، این صندوق به کارش ادامه داد . روزی برای بررسی وضع [فرد] نیازمندی که توصیه شده بود، رفتیم . مردی را دیدیم که روی یک تخت چوبی نشسته بود و پاهایش قطع شده بود . وقتی ما را شناخت، سرش را به دیوار زد و گریه کرد و شاه را لعن کرد و گفت: من قبلا راننده ماشین مسافربری بودم که در یکی از شهرها تصادف کردم و در اثر آن، پاهایم قطع شد . این خانه را حاج آقا سعیدی برایم درست کرد و زندگی مرا ایشان اداره می کرد . شبها آخر وقت به اینجا می آمد و یکی دو ساعت می نشست و با من صحبت و شوخی می کرد . او برای ما نان و روغن می گرفت و ... .» (3)

شهید مدرس و دیگ غذا

همسر شهید مدرس می گفت: «آقا هر روز که از مجلس به خانه می آمد، یکی از لباسهایش کم می شد . وقتی علتش را می پرسیدم، می گفت: در راه به سائل دادم . روزی فقیری به خانه آمد و چون آقا چیزی نداشت، از من خواست دیگ آشپزخانه را به دکان بقالی ببرم و پول بگیرم . گفتم: غیر از این دیگ نداریم، گفت: اشکال ندارد .» (4)

سیدعلی قاضی طباطبایی و خرید کاهو

یکی از علمای نجف اشرف می گفت: «دیدم آیت الله، عالم و عامل و عارف کامل آقای سیدعلی قاضی طباطبایی (استاد اخلاق علامه طباطبایی) در دکانی کاهو می خرید; ولی بر خلاف سایر مشتریها، کاهوهای غیرمرغوب و غیرقابل استفاده را جدا می کرد . او پول کاهو را هم داد و بعد حرکت کرد . من به دنبالش رفتم و عرض کردم: چرا کاهوهای خوب را جدا نکردید؟ گفت: فروشنده این کاهو آدم فقیری است و من می خواهم کمکی به او بکنم . در ضمن نمی خواهم مجانی باشد تا شخصیتش محفوظ بماند و او هم به پول مجانی گرفتن عادت نکند . برای همین، کاهوهایی را که کسی نمی خرد برمی دارم .» (5)

سید مرتضی و کاغذ فقها

سیدمرتضی، دهکده ای از املاک خود را وقف مصرف کاغذ فقها کرده بود تا عوائد آن صرف تالیفات مجتهدان شود . یک بار که قحطی شدیدی پیش آمد، مردی یهودی برای تحصیل چاره اندیشید که در نزد سید به تحصیل علم نجوم بپردازد . به این ترتیب، او پولی دریافت می کرد و به مصرف ضروریات زندگی می رساند . پس از اندکی، وی از مشاهده این شیوه و رفتار نیک به دین اسلام گروید . (6)

بحرالعلوم و همسایه گرسنه

فقیه بزرگوار، سیدجواد عاملی، مشغول شام خوردن بود که در به صدا درآمد; خادم استادش بحرالعلوم بود که می گفت: آقا منتظر شماست . سید با عجله روانه شد و تا چشم بحرالعلوم به او افتاد، با تندی گفت: خجالت نمی کشید؟ از خدا نمی ترسید؟ مردی از برادران تو هر شب و روز با خرمای زاهدی (خرمایی درجه پایین) که قرض می گیرد، زندگی را می گذراند و هفت روز است که طعم برنج و گندم را نچشیده است . امروز برای شام نزد بقال رفته تا باز خرما بگیرد; ولی بقال جوابش کرده و او هم دست خالی نزد خانواده اش برگشته است . تو غذا می خوری و همسایه ات بی شام است؟!

سیدجواد گفت: والله از حال او آگاه نبودم . بحرالعلوم پاسخ داد: اگر مطلع بودی که یهودی می شدی! این غذای مرا بگیر و این کیسه پول را هم بردار و برو غذا را با او بخور و پول را هم در خانه اش بگذار . من شام نمی خورم تا تو برگردی .

به این ترتیب، سیدجواد روانه خانه همسایه شد و شب بی شام آنان را به شبی به یادماندنی تبدیل کرد . (7)

حاج شیخ عبدالکریم حائری و پیرمرد مریض

شبی زمستانی، زن فقیری در خانه حاج شیخ را به صدا درآورد . خادم در را باز کرد و زن ناله کنان گفت: شوهرم مریض است، نه دوا دارم، نه غذا و نه زغال . وی پاسخ داد: این موقع شب که نمی شود کاری کرد، آقا هم الان چیزی ندارد کمک کند .

زن نا امیدانه برگشت . حاج شیخ که بخشی از سخنان آن دو را شنیده بود، خادم را صدا زد و گفت: اگر روز قیامت خدا از من و تو بازخواست کند که در این ساعت شب بنده من به در خانه شما آمد، چرا ناامیدش کردید، چه جوابی داریم؟ منزلش را می شناسی؟ خادم جواب مثبت داد و در پی آن حاج شیخ و خادم راهی خانه او شدند .

حاج شیخ به خادم گفت: برو و از قول من به صدرالحکما بگو همین الان بیاید و این مریض را معاینه کند . نسخه اش را نیز در همان لحظات به حساب حاج شیخ گرفت . آنگاه به دستور او نیمه شب به خانه علاف (8) رفت و یک گونی زغال و غذا آورد . بعد گفت: روزی چقدر گوشت برای منزل ما می گیری؟ خادم گفت: هفت سیر . گفت: نصف آن را هر روز به این خانه بده . آن نصف دیگر هم، برای ما فعلا بس است . بعد از آن، هر دو بلند شدند و خانه گرم پیرمرد را ترک کردند . (9)

سید رضی و فروشنده فقیر

سید رضی تعداد زیادی کتاب به ارزش ده هزار دینار خرید و آنها را به خانه برد . وقتی کتابها را بازبینی می کرد، متوجه شد فروشنده در حاشیه یکی از آنها، یک بیت شعر نوشته است که مضمونش این است: «به دلیل احتیاج کتابهایم را فروختم .» سید، کتابها را جمع کرد و در پی فروشنده روانه شد . وقتی او را یافت، کتابها را برگرداند و پول آنها را هم به او بخشید . (10)

ملاهادی سبزواری و فقرا

مرحوم ملاهادی سبزواری غله ملکی خود را با دست خود وزن می کرد و سهم زکات آن را خارج و در بین فقرا تقسیم می نمود و علاوه بر ادای حقوق واجب، سالهای متمادی هر عصر پنج شنبه تمام فقرای شهر در خانه اش جمع می شدند و او خود درب منزل می ایستاد و به هر یک به تناسب، وجهی می داد . آخر ماه صفر هم مجلس سوگواری برقرار می کرد و از فقرا دعوت می کرد و نان و غذا و پول به آنها می داد .

ایشان در اوایل جوانی که در مشهد تحصیل می کرد، تمام مغازه های موروثی را به تدریج فروخت و در راه خدا انفاق کرد، حتی آب و ملک فامن سبزوار را هم فروخت و وجهش را بین فقرا تقسیم کرد . (11)

صاحب فصول و لحظات آخر

از صاحب فصول پرسیدند: اگر بدانی مرگ تو نزدیک شده است و چند ساعتی بیشتر از عمر تو نمانده است، چه می کنی؟ گفت: روی سکوی منزلم می نشینم تا حاجات مردم را برآورم، شاید کسی بیاید و از من حاجتی بخواهد، هرچند آن نیاز، استخاره ای باشد . (12)

رجبعلی خیاط و حکایت چلوئی

بر دیوار مغازه ای تابلویی با این عبارت به چشم می خورد: «نسیه داده می شود حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت می شود .» وقتی از صاحب مغازه دلیل آن را می پرسند، می گوید: دیر زمانی، وضع ما خوب بود . روزی سه، چهار دیگ چلو می فروختیم تا اینکه یکباره اوضاع، زیر و رو شد و کار ما از سکه افتاد، چندان که روزی یک دیگ هم مصرف نمی شد . رجبعلی خیاط را می شناختم که نفس و نفس پاکی دارد . سراغش رفتم و حال و روزم را گفتم . پاسخ داد: به کسی مربوط نیست . همه اش تقصیر خودت است که مشتریها را رد می کنی!

توبه تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می نالی و فریاد چرا می داری!

گفتم: ولی من تا حالا کسی را رد نکرده ام! شیخ برافروخته شد و گفت: آن سید چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود، بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی، مگر او مشتری نبود که او را راندی! !

شرمنده و سراسیمه بیرون آمدم و دنبال سید گشتم و به هر صورتی بود، پوزش خواستم و از همان روز تصمیم گرفتم این تابلو را نصب کنم و از آن زمان دوباره در به پاشنه دیگر چرخید و خیر و برکت به زندگی من روی آورد . (13)

امام خمینی رحمه الله و خدمت به شاگرد

آیت الله عزالدین زنجانی می گوید: در ایامی که به درس اسفار امام خمینی رحمه الله می رفتم به بیماری «حصبه » دچار شدم . فصل زمستان بود . آن موقع، حصبه بیماری خطرناکی به شمار می آمد . منزل ما در گذر جدا بود و منزل امام در حوالی همان گذر بود . ایشان بعد از اطلاع، هر صبح و شب به عیادت من می آمد; یادم هست که ایشان یک شب به عیادت من آمده بود و دکتری هم قبل از ایشان آمده بود و چون داروی اشتباهی داده بود، حالم بسیار بد بود . امام در آن شب زمستانی به دنبال طبیبی رفت و او را به خانه آورد و بعد از بهتر شدن حالم، خانه را ترک کرد و آنگاه وسایل انتقال مرا به بیمارستان فراهم کرد . (14)

امام خمینی رحمه الله و خدمت به زائران

در یکی از سالها، امام با چند تن از علمای دیگر، برای زیارت مرقد حضرت امام رضا علیه السلام به مشهد رفت و در آنجا خانه ای اجاره کردند . آنان هر روز بعد از ظهر به طور دسته جمعی به حرم مطهر می رفتند و پس از زیارت و دعا به خانه مراجعت می کردند و در حیاط می نشستند و چایی می خورند . امام هم هر روز همراه بقیه به حرم می رفت . ولی پس از زیارت، زودتر برمی گشت و حیاط را جارو می کرد; فرش را می انداخت و چای آماده می کرد . روزی یکی از همراهان پرسید: حیف نیست برای خاطر دوستان و پذیرایی از آنان دعا و زیارت را مختصر می کنید؟ پاسخ داد: ثواب این کار از زیارت و دعا کمتر نیست . (15)

امام خمینی رحمه الله و وصیت به خدمت

امام خمینی رحمه الله در وصیت نامه اخلاقی خود به فرزندش می نوسید:

«پسرم، از زیر بار مسئولیت انسانی; که خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است، شانه خالی مکن که تاخت و تاز شیطان در این میدان کمتر از میدان تاخت و تاز در بین مسئولین و دست اندرکاران نیست . و دست و پا برای به دست آوردن مقام هرچه باشد، چه مقام معنوی و چه مادی مزن، به عذر آنکه می خواهم به معارف الهی نزدیک شوم یا خدمت به عبادالله نمایم که توجه به آن از شیطان است، چه رسد که کوشش برای به دست آوردن آن .» (16)

پی نوشت:

1) اصول کافی، ج 1، ص 37 .

2) همان، ج 3، ص 282 .

3) مجله پیام انقلاب، ش 98 .

4) مردان علم در میدان عمل، ج 1، ص 236 (منبع اصلی مقاله) .

5) همان، ج 1، ص 240 .

6) فقهای نامدار شیعه، ص 61 و 64 .

7) فواید الرضویه، ص 86 .

8) کسی که کاه و جو و گندم و زغال و هیزم می فروشد .

9) مجله نور علم، ش 11 .

10) مردان علم در میدان عمل، ج 1، ص 230 .

11) همان، ج 1، ص 254، به نقل از شرح زندگانی ملاهادی سبزواری، ص 5 .

12) پندهایی از علما، ص 31 .

13) تندیس اخلاص، صص 24 - 21 .

14) مجله حوزه، ش 24، ص 36 .

15) مردان علم در میدان عمل، ج 7، ص 170 .

16) جلوه های رحمانی (نامه عرفانی حضرت امام به حاج سید احمد خمینی)، ص 40 و 41 .

کليه حقوق برای پايگاه حوزه محفوظ است