نسیم از عطر گلهای وحشی
سرشار بود که «گلجان» نگار غبار
گرفته اش را به صحرا دوخت.
سیاه چادرها چون او، چشم در چشم
آفتاب به انتهای کویر می نگریستند
و در انتظار کاروانی از شتران
زنگوله دار بودند تا از سفر بازگردند
و از شبهای مهتابی صحرا برایشان
بگویند. «گلجان» نگاه کرد و نگاه و
سپس اشکهایش را پاک کرد و به
درون چادرشان خزید. به آتشی که
در وسط آلاچیق می سوخت خیره
شد و به مردانی که دور آتش حلقه
زده بودند و به نوای دوتار، خود را
تکان می دادند و حرکت دستهای
بخشی(1) را دنبال می کردند. مادر گلجان گوشه ای نشسته
بود و تند و تند ریشه های قالی را
بر تن دار گره می زد و بر تارها شانه
می کوبید تا گلجان زودتر به خانه
بخت برود. ولی دخترک دلش
می خواست ریشه ها از هم بپاشند و
فرش بختش هرگز بافته نشود.
دوست داشت همانجا پیش پدر و
مادر و دوستانش بماند. آرزو می کرد
همیشه کودک می ماند و با بچه ها
«آلاگیس دیر»(2) بازی می کرد و
شبها در آغوش مادربزرگ
مهربانش افسانه کریم ترسو را
می شنید که چطور شجاع می شد و
به جنگ دیوها می رفت. سپس
همانجا زیر پوستین پیرزن به
خواب می رفت، و چقدر دلش
می خواست چشمها را ببندد و به
خواب برود؛ ولی صدایی مانع این
کار می شد. صدای انگشتهای
پیرمرد که هنوز بر روی سیمهای
دوتار می لغزید و آن را به خواندن وا
می داشت. «گلجان» لحظه ای به
خود آمد و دمی به آهنگ دلنواز
دوتار گوش سپرد که چطور از کنج
چادر بر می خاست و همراه دود از
روزنه بالای آلاچیق به آسمان
می رفت و سپس به آهنگی که از
دل خودش برخاسته بود گوش کرد.
دلش به اندازه پرواز تمام پرنده ها
گرفته بود. دلش پرواز می خواست.
دوست داشت پر بکشد و برود
بالای کوهها. دوست داشت به
دسته گلی در دل صحرا بدل
می شد. می خواست پر بکشد،
می خواست برود که صدای پدر او را
از خودش بیرون کشید و بر سر
جایش نشاند. ـ سلامت باشی بخشی. دیگر صدای دوتار به گوش
نمی رسید و همه بخشی را تحسین
می کردند و او داشت با تواضع کلاه
پوستی اش را روی سر جابه جا
می کرد که گفت: «زنده باشید.» و
پدر رو به زنش فریاد کشید: «آهای
حورما چای بیاور!» و زن، خجل
روسریش را به صورت کشید و بلند
شد. کتری را از روی آتش
برمی داشت که «گلجان» دوباره به
آرامی از آلاچیق بیرون رفت و در
دل آرزو کرد آن روزها هر چه زودتر
تمام شوند و او برای همیشه در
ایلشان ماندگار شود. خودش را به
پشت چادرها رساند و سرش را به
«چلیک»(3) بازی «تویجان» و
«قزل گل» گرم کرد که ناگهان
سیاهی بزرگی از دور پدیدار شد.
گرد و خاک هوا را پر کرده بود.
سیاهی از انتهای صحرا جلو
می آمد. سوارها نزدیک می شدند و
بوی عرق اسبهایشان بیشتر به
مشام می رسید. «گلجان» همین
که سوارها را شناخت به پناه
چادری گریخت و در حالی که
قلبش خود را بر دیوار سینه اش
می کوفت روی زمین نشست.
بچه ها به دیدن پریشانی او جلو
آمدند و به جایی که دخترک
نگریسته بود، چشم دوختند و
خواستند چیزی بپرسند که
«گلجان» برخاست. صدای پای
اسبها نزدیکتر شده بود. بچه های
دیگر هم به صدای آنها و چهره
وحشت زده «گلجان» جلو آمده
بودند و با تعجب و هیجان به
تازه واردین نگاه می کردند.
«آق قیز» که در میان گوسفندان
شیر می دوشید برخاست و همراه
خواهرش که در میان یورتها(4)
بازی می کرد، به طرف گلجان رفت
و دستش را بر شانه او گذاشت.
دخترک جیغ کوتاهی کشید و سرش
را برگرداند. ـ چه شده گلجان؟ ـ تویی آق قیز؟ نیمه جان شدم. ـ چرا خودت را پنهان می کنی؟
چه شده؟ «گلجان» دزدیده از پس چادر
به سوارها چشم دوخت و پرسید:
«خودشان هستند مگر نه؟»
«آق قیز» به سوارها نگریست و به
کسانی که از گوشه و کنار به آنها
نگاه می کردند، سپس خنده اش را
فرو خورد و با شیطنت گفت: «آره
گلجان. مژده بده. ساتلق با
مردانش آمده.» و معصومانه
خندید. ـ کاش صحرا او را در خودش
گم می کرد. کاش هرگز نمی آمد. ـ ساکت باش گلجان، باز هم
شروع کردی. ببین، ببین دارند با
دده ات خوش و بش می کنند. و «گلجان» با نفرت گفت:
«کاش زودتر بروند.» ـ چه می گویی دختر. چطور
دلت می آید. بیا نگاهش کن. گر چه
سالهای عمرش زیاد است و گرمای
خورشید پوستش را سوزانده ولی
هنوز هم زیباست. پیچه های
چرمی، ساق پاهایش را پوشانده و
دارد با قدمهای خسته و سنگین به
طرف چادرتان می رود. یک عرق
چین سوزن دوزی شده بر سرش
گذاشته، شالش را هم که نگو،
رنگ... ـ بس کن آق قیز، بس کن. دیگر نمی خواست بشنود. مرد
رؤیاهای او «ساتلق» نبود پس
نباید بیهوده به او فکر می کرد. تازه از صبح که ریش سفیدها
به یورتشان رفت و آمد می کردند،
همه چیز را فهمیده بود. آنها ساز
می زدند و زیرچشمی او را نگاه
می کردند. پس منتظر آمدن
«ساتلق» بودند. دیگر تحمل
نداشت. روی خاکها نشست و خود
را زیر اشعه های طلایی آفتاب رها
کرد. آق قیز با آرزویی کودکانه گفت:
«کاش به خواستگاری من آمده
بودند.» ـ و می بردنت به یک ایل
غربیه. ـ عیبی ندارد گلجان. مادرهای
ما همه به ایلهای غریبه شوهر
کرده اند و ما در دیار غریب به دنیا
آمده ایم. ـ ولی من نمی خواهم.
نمی خواهم به ایل غریب بروم.
نمی خواهم. ـ کج خلقی نکن. بلند شو برویم
آرنا(5) آبی به صورتت بزن حالت
جا می آید. پاشو گلجان. و خود
برخاست از میان گوسفندان گذشت
و مشک آبشان را برداشت و دست
«گلجان» را کشید. دخترک به
آرامی بلند شد و وقتی از پشت
چادرشان مشک آب را بر می داشت
صدای کریه خنده میهمانشان را
شنید و با خشم به طرف رودخانه
دوید. «آق قیز» نفس زنان خودش
را به او رساند و پرسید: «چه شده
گلجان؟» و دخترک هیچ نگفت و
فقط ایستاد. ـ داری عروس می شی دختر.
بخند چرا دل نگرانی؟ ـ چه عروسی آق قیز؟ چه
خوشی؟ این ساتلقی که من
شنیده ام به سگش هم رحم
نمی کند. «آق قیز» آهی از درون کشید و
دلسوزانه گفت: «چه حرفها می زنی
گلجان. دنیا همین است دیگر.
مردهای ایل همه مثل هم هستند.»
«گلجان» به میان حرف او دوید و
جواب داد: «چرا دروغ می گویی؟
خودت می دانی که این طور نیست.
مردان ایل کجا و ساتلق کجا.» ـ ولی عوضش گلجان، او
اسبهای زیادی دارد و چند
گله گوسفند که شیر و کره اش ... ـ چه می گویی؟ هر که
می خواهد باشد، من او را
نمی خواهم. و سپس به آرامی گریست و
صورتش را در میان بوته های
صحرایی پنهان کرد. «آق قیز»
متعجب پرسید: «پس دده ات را چه
می کنی؟ نمی توانی که روی
حرفش، حرفی بزنی. بالاخره
باگی(6)هایت هم حقی دارند.»
دخترک صورتش را پاک کرد و به
«آق قیز» نگریست. ـ ولی آنها هنوز بچه هستن.
خیلی کوچکن. ـ نه گلجان، تو خیلی بزرگ
شدی. نمی دانم دده ات چطور تا
حالا شوهرت نداده. به گمانم
شانس ساتلق بوده که ... و باز با شیطنت خندید و
«گلجان» خشمگین از این کار به
راهش ادامه داد. ـ اول پاییز که می آمدیم
گرمسیر، از شتر پایین پریدم و
خودم دو طرف گله آتش روشن
کردم تا تمام درد و بلاهایم بسوزند
و کسی کاری به کارم نداشته باشد،
ولی نشد که نشد. آخر از همان
وقت کوچ بود که ننه می گفت دیگر
وقت شوهر رفتنم است. ـ ناراحت نباش گلجان همه
چیز درست می شود؛ به همان
خوبی که خودت می خواهی. هوای
روستایمان که گرمتر شد دوباره به
آنجا بر می گردیم و برایت عروسی
راه می اندازیم. ـ تو دلت می خواهد که من از
شما جدا شوم؟ ـ نه گلجان، خودت که از
بزرگترها شنیده ای «زندگی بدون
دوست مثل غذای بی نمک است.»
ولی چاره نیست باید بروی. و سپس هر دو دامنهای
چین دار و بلندشان را جمع کردند و
از روی رود پریدند. نورخورشید
بلورهای آب را رنگ می زد و آب
چون حریری رنگین و درخشان
روی سنگها می لغزید و به سمت
گندمزار می رفت. «گلجان» نشست
و به آرامی برای خودش خواند. ـ ای کاش، کوهی بزرگ بودم و
بلند پروازترین پرندگان روی سر و
شانه هایم می نشستند و دمی
می آسودند و پس از چرخی
تشکرآمیز به دور سرم، تا دورترین
نقطه آسمان، پرواز می کردند.
آن قدر که چون نقطه ای دور شوند،
ای کاش کوهی بزرگ بودم. «آق قیز»، مشکش را پر کرد و
خواست چیزی بگوید که درنگ کرد
و گوش داد و سپس باز خندید و
گفت: «اگر گفتی چه صدایی
می آید؟» گلجان چشمها را بست و
گوشهایش را به نجوای دشت
سرسبز سپرد تا شاید چیزی بشنود. ـ می شنوی؛ او هم دارد
می خواند گلجان. ـ آری، صدای آواز قلیچ است. هیجانی که در دلش برپا شده
بود به یکباره فرو نشست و چون
کوهی خاموش، بی حرکت ماند.
صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد. گله
گوسفندان از روی تپه به طرف
رودخانه سرازیر شدند و بعد
«قلیچ» پیدایش شد و همین که
«گلجان» را دید صدایش در میان
بع بع گوسفندان و پارس سگها گم
شد. «گلجان»، نگاه سرد و
سنگینش را به چوپان دوخت که
آرام و غمگین جلو می آمد.
گوسفندان آب می خوردند و
«قلیچ» کنار چشمه نشسته بود و
نمی دانست صورتش را بشوید و یا
اینکه آب بخورد. «آق قیز»، به
حرکات آن دو نگاه می کرد و بریده
بریده می خندید که «گلجان» با
عصبانیت برخاست. مشک خالیش
را برداشت و راه افتاد و صدای
«قلیچ» را از پشت سرش شنید که
می گفت: «گلجِه! گلجِه!»(7) غروب مه گرفته ای بود. چادر
از میهمانها خالی بود و مادر در پناه
یورت نان می پخت. «گلجان»،
مشک را آویزان می کرد که مادر سر
را بالا کرد و سرزنش آمیز پرسید:
«کجا بودی گلجان؟ دده ات داشت
پی ات می گشت. میهمانها
می خواستند ببینندت.» ـ چه چیز را ببینند. گلجان مگر
دیدن دارد؟ ـ باز که داری بی راهه می روی.
حالا برو اول فانوسها را بیاور که
هوا دارد تاریک می شود. سپس
اطرافش را نگاه کرد و به جستجوی
کودکانش مشغول شد. ـ نمی دانم باگی هایت کجا
رفته اند. الآن دده ات پیدایش
می شود. باز باید شکر کرد که
میهمان داشتیم و سر خشم نبود و
با لبی خندان به چادر باباخوجه
رفت. «گلجان» با فانوسی روشن
برگشت و آن را بر سر در
آلاچیقشان آویخت و سپس همان
جا روی گلیمی که خودش بافته بود
نشست و بره اش را در آغوش
گرفت. همان که بابا «خوجه» به او
بخشیده بود. دلش می خواست او
هم نزد بابا بود تا وی برایش افسانه
می گفت و «گلجان» می دید همه
بدیها و دیوها فقط توی افسانه ها
هستند و کسی هست که او را از
دست «ساتلق» نجات دهد ولی
خودش هم باید کاری می کرد، اما
چه می توانست بکند. ـ گلجان! گلجان! حواست
کجاست؟ دخترک سر برداشت و
«حورما» که داشت خمیر نازک نان
را روی ساروج پهن می کرد گفت:
«بس کن دختر، چرا این همه
نگرانی. ساتلق آن قدرها که
می گویند بد نیست.» ـ خودم دیدمش. داشتم از
هیبتش می مردم. می ترسم ننه.
می ترسم من هم به سرنوشت
لاله(8) دچار شوم و مثل آن
نوعروس ناله و آهم از قبیله غریبه
به چادرمان بیاید. و شروع کرد به خواندن لاله ای
که بارها آن را برای خودش خوانده
بود. ـ مادر، وقتی دخترت را به ایل
غریبه می دهی، انگار کن که سنگی
را به قعر چاه می اندازی. ایل غریبه
جای بدی است. در آنجا لحظه ای
آرامش ندارم. مادر، اگر دوستانم
سراغم را گرفتند، به آنها بگو من
مرده ام. اگر دایی و خاله سراغم را
گرفتند، بگو گم شده ام ... «حورما» آتش را خاموش کرد
و در حالی که لبخندی غمگین بر
چهره داشت گفت: «تو خوشبخت
می شوی گلجان. ساتلق کم کسی
نیست. بزرگ ایلشان است. همه
قول و قرارها را با دده ات
گذاشته اند. شرط شده برای
بچه هایش چادر تازه ای به پا کند،
مهمتر از همه، دیگر قرار نیست
نان بپزی و آب بیاوری و کره
بگیری، گفته دایه جان بچه ها همه
کارها را انجام می دهد. بخند
دخترجان. بخند. وقتی ساتلق
دستت را بگیرد خودم برایتان
ترانه عقدکنان(9) می خوانم». ـ بیر گیز اولسون آی تره ک،
گون تره ک. تو همان دختر هستی.
دختری به سان ماه و خورشید. پس
چه جایی بهتر از سیاه چادر ساتلق،
دخترجان. «گلجان» خاموش نشسته بود
و به ماه نگاه می کرد که با زمزمه ای
به صدا در آمد. ـ به گمانم در عزایم مرثیه
خواهی خواند تا در عروسی ام ترانه
عقدکنان. ـ حرف بیخود نزن دختر. بگذار
ما هم روز خوشی ببینیم. ـ روز خوش کجاست؟ ـ من هم به ایل غریبه آمدم.
من هم تلخی غربت و بی کسی را
چشیدم. همیشه در خیالم تارهای
نازک ابریشم را می تابیدم و برای
یارم لباسی شایسته می دوختم، ولی
ناگهان دیدم مرا فرستاده اند پیش
دده ات. روز عروسیم همه لبها جز
لب من می خندید. دیگر هیچ
نگفتم و دم برنیاوردم. زندگی را
سخت نگیر گلجان، دنیا همین
است. ـ آری، دنیا همین است که باید
به چادر ساتلق بروم و در آنجا هر
روز اشک بریزم. «حورما» دیگر چیزی برای
گفتن نداشت. خودش را به نشنیدن
زد و با سر دست نم چشمهایش را
گرفت و با خوشحالی گفت:
«راستی ساتلق برایت یک لباس
لاجوردی آورده با کلی شال رنگی و
سربندی به رنگ سرخ. فردا
موهایت را می بافم و آن سربند را
به زلفهایت ...» گلجان گریست، به یکباره
بغضش ترکید و گریست و خود را
چون کودکی در آغوش «حورما»
رها کرد و بره اش از دست او
گریخت. ـ بس کن دختر، الآن دده ات
برمی گردد. برخیز. و موهای دخترش را نوازش
داد و «گلجان»، چون طفلی لرزان
خود را در آغوش «حورما» پنهان
کرد. ـ دلم می خواهد مثل وقتی که
بچه بودم و مرا در گهواره چوبی ام
تکان می دادی برایم لالایی
بخوانی تا آرام شوم. می خوانی ننه،
می خوانی؟ ـ باشد دخترم، باشد. آللای،
آللای، آللای ... و گلجان با دیدگان خیسش
برای خود لاله ای دیگر خواند. ـ کاش پرنده ای سفید بودم و
به سمت ایل خود پرواز می کردم.
کاش از آب رود ایلمان مشتاقانه
می خوردم و سیراب می شدم. هنوز
هم کوه کنار آبادمان پا بر جاست؟
هنوز هم پر از درختان میوه است؟
ای پرندگانی که در حال پرواز
هستید، آیا دوستان و ایلم
سلامتند؟ ای کاش من هم
پرنده ای سفید بودم و روی ایل
خودمان می چرخیدم، می چرخیدم... ـ بس کن گلجان. دلم را خون
نکن. برخیز بگذار به کارم برسم. گلجان برنخاست، حتی هیچ
تلاشی برای برخاستن نکرد. ـ چرا چرا مرا به ایل غریبه
شوهر می دهید؟ «حورما» ساکت شد.
نمی دانست چه بگوید و چگونه
زبان باز کند. پس لحظه ای مکث
کرد و عاقبت گفت: «آخر چطور
بگویم گلجان، خودم هم امروز
دانسته ام.» گلجان سر برداشت و
پرسید: «چه چیز را؟» ـ اینکه باباخوجه با سلیم
مختوم دده ساتلق پیمان برادری
بسته بودند، طوری که تا قیامت
برادر و پشتیبان هم باشند. حالا
هم که زن ساتلق مرده، سلیم
مختوم خواسته تا بزرگترین نوه
خوجه را به پسرش بدهند. «گلجان» مثل کسی که از
خواب بیدار شده باشد با حالتی
گنگ به «حورما» نگریست. ـ من؟ من باید ... آخر چرا من؟ ـ نمی دانم دخترکم. مرا
سرزنش نکن. من نمی دانستم. باور
کن دلم راضی نیست ولی چه
می توانم بکنم. ـ ولی مگر همیشه خودت
نمی گفتی ماه به ماه تمایل دارد و
آب به رودخانه. پس به غریبها
دختر نمی دهیم. بلکه دخترانمان
نصیب ثروتمندان و اربابها
می شوند. ـ چرا دختر. می بینی که ساتلق
دیگر غریبه نیست. تازه ثروتمند
هم که هست. دیگر چه
می خواهی؟ دختران ایل در آرزوی
چنین شوهری هستند. ـ که مثل تازه عروس همسایه
که به ایل ما آمده چشمانشان
همیشه نمناک باشد و به دروغ
لبانشان به خنده باز شود. ـ ولی شوهر او تمام داراییش
بیست گوسفند است و بس اما
ساتلق ... ـ مگر فرقی می کند؟ «حورما» دیگر نمی دانست چه
بگوید. خواسته قلبیش این نبود.
دلش نمی خواست دخترش مثل او
آواره غربت بشود و چون او پدر و
مادرش را قبل از مرگشان نبیند،
ولی چاره چه بود مگر در مقابل
خواست شوهرش و «ساتلق»
می توانست کاری بکند. صدای سم
اسبی بلند شد و «حورما» دانست
که شوهرش برگشته است.
«گلجان» به صدای پدر به درون
چادر دوید و گلیمی به رویش کشید.
«حورما» زود برخاست و نانها را به
داخل چادر برد و دمی بعد سایه سنگین مردش را
در میان چارچوب دید. ـ کجاست این دختر خیره سر؟ و زیر نور فانوس چشم گرداند و به طرف
«گلجان» رفت. «حورما» خودش را جلو
انداخت و گفت: «بگذار بخوابد کاریش نداشته
باش.» مرد خشمش را فرو خورد و پرسید:
«کجا بود؟ چرا پیدایش نبود؟» «حورما» به
طرف دیگی که روی آتش می جوشید رفت و
گفت: «پیش دوستانش بود آق قیز، خان
منگلی، همانها که همیشه پیش هم هستند
دیگر.» ـ آن هم درست همین امروز. حالا خوب
بود خود سلیم مختوم نیامده بود و گرنه چه
می کردم. خوجه می گفت ... و گلجان دیگر نشنید دیگر نمی خواست
بشنود. چطور سرنوشتش در چادر ریش سفیدان
دست به دست می گردد و او بی خبر از همه جا
در انتظار آینده روشنی است. دمی چشمانش را
بست و با فریاد پدرش گلیم را بیشتر به رویش
کشید و فکر کرد چه باید بکند، چطور می تواند
از دست «ساتلق» و رسمهایش فرار کند.
چشمهایش را باز کرد و آرزو کرد وقتی باری
دیگر چشم می گشاید اسمی از «ساتلق» نشنود
و دیگر لاله ای برای خواندن نداشته باشد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1ـ نوازنده در زبان ترکمنی. 2ـ بازی بچه های ترکمن. 3ـ نوعی بازی با چوب. 4ـ چادر ترکمنی. 5ـ رودخانه. 6ـ خواهر یا برادر کوچکتر. 7ـ عنوانی برای خطاب به زنان. 8ـ لاله نام دختری بود که به خاطر تعصبات
قبیله ای به یار خود نرسید و به ایل غریبه ای
شوهر کرد. او در فراق دوستانش شعرهایی را
سرود و این ناله ها در میان دختران و
نوعروسان ترکمن، «لاله» نام گرفت و آنها
شبهای مهتابی به یاد لاله این ترانه های
غمگین را می خوانند. 9ـ سروده ای است که در مراسم عقدکنان، وقتی
عروس و داماد دست همدیگر را می گیرند
برای برکت زندگی آنها خوانده می شود. 10ـ شعرهایی که زنان در ایام سوگواری با ناله و
شیون می خوانند. |