مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > دی 1387، شماره 116


روز خانواده و تکریم بازنشستگان

پدید آورنده : ، صفحه 55

چهارشنبه

4 دی 1387

25 ذیحجه 1429

24. Dec. 2008

ـ اشاره

ـ گفتار مجری

ـ شعر

ـ ضرب المثل

ـ آورده اند که ...

اشاره:بازنشستگی

مهیا زاهدین لباف

بنابر تعریف علمی، بازنشستگی عبارت از حالتی است که کارمند رسمی دولت با داشتن شرط معینی از سن و دارا شدن سنوات معینی از خدمت، طبق قانون و به موجب حکم مقام صلاحیت دار، احراز می کند و ضمن خاتمه یافتن حالت اشتغال وی، مادام العمر مستحق دریافت حقوق بازنشستگی می گردد.

بازنشستگی، حادثه مهمی در چرخه زندگی فرد است و افراد باید قادر به پذیرفتن این اندیشه شوند که می توانند به طور موفق و با سربلندی به عنوان یک فرد کامل، بدون آنکه اشتغالی داشته باشند، به زندگی ادامه دهند. این دوران، امکان تصمیم گیری گسترده ای را در مورد زندگی شخص فراهم می آورد که اگر این تصمیمات خوب اتخاذ شوند، فرد، سازمان و جامعه در مجموع متنفع می گردند.

گروهی دوران بازنشستگی را به عنوان «نقش بی نقشی» می خوانند؛ زمانی که اگر آغاز آن با برنامه ریزی و دقت همراه نباشد، ثمری جز افسردگی و احساس بی حاصلی برای شخص بازنشسته به همراه نخواهد داشت. برای مقابله با حس تنهایی در سالمندان، باید از شیوه های مشاوره شناختی با فرد و آموزش جامعه به منظور تغییر نگرش نسبت به سالمندی بهره گرفت. بازنشستگان، منبعی از خاطرات و تجارب تلخ و شیرین گذشته هستند که نباید بدون استفاده باقی بمانند. رویکرد داستان گویی و نقل تجارب و خاطرات گذشته، توسط بازنشستگان، افزون بر اینکه نسل حاضر را در جریان وقایع موثق گذشته قرار می دهد، باعث می گردد تا آنان در جامعه نقش شایسته و به حقی برای خود به دست آورند.

توجه به نیازهای مادی و معنوی بازنشستگان، ایجاد زمینه هایی برای حضور پرفایده آنان در صحنه کارهای اجرایی با توجه به تجربیات، تخصص ها و توانایی ها، در نظر گرفتن امکاناتی برای گذراندن اوقات فراغت این عزیزان، ایجاد تشکل ها، انجمن ها و گردهمایی هایی با سرلوحه قرار دادن برنامه های فرهنگی و آموزشی متناسب با شرایط آنان، ایجاد تسهیلات بهداشتی ـ درمانی، استفاده از وام ها و قرض الحسنه هایی متناسب با شرایط آنان و دادن نقش های پررنگ و کلیدی در خانه و خانواده به این عزیزان، از جمله امور ضروری و پراهمیتی است که برای سلامت روحی و روانی و جسمانی آنان توسط دولت و خانواده ها باید مدنظر قرار گیرد.[1]

گفتار مجری

بازنشستگی و سالمندی سال های رشد و کمال است؛ تغییر به سوی مسیری جدید؛ زمانی برای آزادی و استقلال از مسئولیت های محدودکننده، آزادید به هر کجا و هر زمانی که مایلید سفر کنید؛ هر طور که دوست دارید بدون در نظر گرفتن محدودیت زمانی، برنامه ریزی کنید. در نیمه راه زندگی هستید؛ با دنیایی از تجربه ها و دانش ها و مهارت ها. به نیمه پر لیوان نگاه کنید. اکنون فرصت دارید تا برای خودتان زندگی کنید. در کودکی، بارها و بارها زمین خورده اید، در جوانی لغزش های فراوانی داشته اید و در اوایل بزرگ سالی، انواع و اقسام مسئولیت ها را به عهده گرفتید، همسر بودید، پدر و مادر شدید، کارمند بودید، یک دریا گذشت بودید و ایثار برای فرزندانتان و ..

اینک زمان شماست. آن گونه که می خواهید زندگی کنید، دوباره مشغول آموختن شوید، این ها برای دلتان نه برای گذران زندگی، به سراغ شهر بروید، نقاشی و یا هر هنر دیگری که روح خسته از سالیان سال تلاشتان را جلا می دهد. به ورزش بپردازید؛ ورزش های سبک ولی نیروبخش و شادی آفرین، قدم بزنید، به کوه بروید، با دوستان هم سن خود برنامه های سرگرم کننده بریزید.

البته جوان ها را فراموش نکنید. بگذارید بدانند که ناامید نیستید، افسرده نشده اید و هنوز بر روی زانوان خود ایستاده اید. هنوز می توانید بار سنگین مسئولیت هایشان را به دوش بکشید. شاید ظاهر مسئولیت ها عوض شود؛ ولی شما هنوز هم پشتیبان خانواده خود هستید؛ چون کوهی استوار و پلی محکم.

می توانید دوران میان سالی و بازنشستگی خود را با یک برنامه ریزی دقیق و منظم به زیباترین بخش زندگی تان تبدیل کنید و برای همیشه جوان بمانید و بهتر از جوان ها زندگی کنید. یادتان باشد شما توانایی آن را دارید تا برای زمانتان، آن گونه که دوست دارید برنامه ریزی کنید.

«اینک زمان در دستان پرتجربه شماست»

شعر

پند پیران

«پند پیران بهتر از عمر دراز

زانکه ایشانند خود در عین راز

پند پیران بهتر از بخت جوان

بشنو این معنی ز پیر غیب دان

پند پیران همچو اسم اعظم است

بر جراحت ها مثال مرهم است

پند پیران مرهم جانی بود

پند پیران راز پنهانی بود

پند پیران باشدت چون پیشوا

پند پیران، باشدت خود مقتدا

پند پیران آفتاب بی زوال

پند پیران است ماه عمر و سال

پند پیران است فتح الباب دین

پند پیرانت کند با دین قرین

پند پیران است بحر موج زن

پند پیران است چون دُرّ عَدَن

پند پیران است خود اسرار فاش

در معانی واقف عطار باش»

[عطار نیشابوری]

«عزیز من مکن پند مرا خوار

جوانی، خاطر پیران نگه دار

به پیران سر مکن از من جدایی

مده بر باد ملک پادشایی»

[سلمان ساوجی]

ضرب المثل

«پیران سخن ز تجربه گویند، گفتمت

هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن»

آنچه جوان در آینه نمی بیند، پیر در خشت خام می بیند.

اگر پیر هستید، اندرز بدهید و اگر جوان هستید اندرزپذیر باشید.

[ضرب المثل چینی]

تو هنگامی پیر شده ای که یادگیری را کنار بگذاری؛ تا زمانی که به آموختن مشغولی، همچنان جوان و شادابی.

[ضرب المثل ژاپنی]

آورده اند که ...

مداد سفید

«همه مداد رنگی ها مشغول بودند؛ جز مداد سفید. هیچ کس به او کاری نمی داد. همه می گفتند: تو نمی توانی کاری انجام دهی. یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید، مهتاب کشید و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد. صبح توی جعبه مداد رنگی، جای خالی او با هیچ مدادی پر نشد.

اشک در چشمانش حلقه زد. مدت ها بود که احساس بیهودگی می کرد؛ اما با خواندن این مطلب حس می کرد باید مداد سفید جعبه مداد رنگیِ زندگی باشد. به ساعت نگاه کرد. باید از قفس طلایی که فرزندان برایش ساخته بودند بیرون می آمد. باید قفس تنهایی را می شکست. باید ثابت می کرد که تا زنده هست می خواهد زندگی کند. لباس پوشید و به راه افتاد.

وارد مسجد محل شد. برنامه های فرهنگی ـ ورزشی را از نظر گذرانید. تصمیم گرفت عضو کتاب خانه شود و در یک گروه ورزشی که پیاده روی و نرمش را صبح های زود در پارک نزدیک مسجد انجام می دادند، ثبت نام کرد. بعد به یک کلاس خوش نویسی رفت. از جوانی عاشق قلم و دوات بود؛ ولی هرگز مجالی برای محک زدن خود نیافت، می دانست که اینک زمان رسیدن به آرزوهاست.

سپس به سوی یکی از دفترهای مهندسی ساختمان رفت و خودش را این گونه معرفی کرد: ـ من ـ هستم، مدت سی سال به عنوان مهندس نقشه کشی برای فلان ارگان دولتی مشغول به کار بودم، چند ماهی است که بازنشسته شده ام. فکر کردم شاید دفتر مهندسی شما با دیدن کارهای قبلی من، اجازه همکاری در امر نقشه کشی را به من بدهید.

جوان، که او فکر می کرد منشی است و تا آن لحظه ساکت مانده بود، لبخندی بر لب آورد و تمام قد از جا برخاست و دستش را جلو آورد.

ـ سلام آقای مهندس، من مهندس ... هستم، مدیر عامل این شرکت ساختمانی.

نمونه های کار را تحویل گرفت و مشغول بررسی شد. نیم ساعت بعد در دفتر باز شد و دو جوان دیگر وارد شدند. مهندس لبخندی زد و رو به دوستانش گفت: ـ ایشان جناب آقای مهندس ... هستند، از امروز به عنوان استاد ما و در سِمَت مشاور نقشه کشی ساختمان از حضور و تجربه شان در کارها بهره مند می شویم ... .

سرش را بالا گرفت. حالا دیگر احساس بیهودگی نمی کرد، او از این پس می توانست ماه بکشد، مهتاب، ستاره و ... حالا می دانست اگر روزی نباشد، حتماً جای خالی اش در جعبه هزار رنگ زندگی احساس می شود.

«او از امروز سفید بود، سفیدِ سفید»

باز هم می توانی

فاطمه بختیاری

نگهبان کنار رفت و سکاکی قدم به قصر گذاشت. صدای چلچله ها از لابه لای درختان قصر بلند بود. سکاکی همان طور که نگاهش به گل های رنگارنگ باغچه بود، هدیه ای را که برای پادشاه آورده بود، محکم گرفته بود. جعبه دواتی را که ساخته بود، در پارچه مخمل پیچیده بود. رئیس نگهبان های قصر جلویش را گرفت. کجا می روی؟ برای چه کار آمده ای؟!

سکاکی برای چندمین بار گفت: برای پادشاه تحفه ای ناقابل آورده ام.

و پارچه مخمل را باز کرد. رئیس چند قدم جلو آمد. برق طلایی جعبه چشم هایش را خیره کرد و با دقت به نقش های برجسته آن نگاه کرد: ـ آفرین. برو به سمت تالار.

با انگشت به ساختمانی اشاره کرد که دو طرفش درختان سرو قد کشیده بودند. سکاکی با قدم های مطمئن به راه افتاد. تحسین رئیس نگهبان ها به او قوت قلب داده بود. از پله های مرمر بالا رفت. نگهبانی در چوبی را باز کرد. آرام و مطمئن قدم برداشت. پادشاه روی تخت جواهرنشانش نشسته بود و با وزیر صحبت می کرد. سکاکی ادای احترام کرد. نگهبان جلو آمد، هدیه او را گرفت و به دست وزیر داد. وزیر پارچه مخمل را کنار زد و جعبه دوات را به پادشاه نشان داد. پادشاه گفت: زیباست سکاکی به یاد چندین ماه کار مداومش افتاد. برای ساختن جعبه چقدر وقت صرف کرده بود.

درِ تالار باز شد. مردی جلو آمد. پادشاه با دیدن مرد از تخت پایین آمد. مرد تعظیم کرد. وزیر گفت: از این سمت.

و با دست به گوشه تالار اشاره کرد. پادشاه و مرد به آن سمت رفتند. سکاکی باورش نمی شد، جعبه ای که برای ساختن آن زحمت بسیار کشیده بود، خیلی زود کنار گذاشته شود. از نگهبان پرسید: او کیست؟

نگهبان جوابی نداد. وزیر که حرف سکاکی را شنیده بود گفت: او دانشمندی بزرگ است. سکاکی با خود گفت: او هنری دارد که من هرگز به یادش نبودم و آن را نیاموختم.

از تالار بیرون آمد. خورشید آرام آرام پشت درختان بلند قصر غروب می کرد. باد محاسن سفید سکاکی را به بازی گرفت ... باید درس بخوانم.

از این حرف خودش جا خورد. به موهای سفیدش دست کشید. به دست های چروکیده اش خیره شد باز از خودش پرسید: دیر نیست؟ پا به سن گذاشته ام.

باز کسی از درونش جواب داد: عمری صنعت گری کردی و توانستی. باز هم می توانی.[2]

پینوشتها:

[1]. htt:// jamejam online. Ir . با استفاده از: - www. mums. ac.ir

[2]. کاظم سعیدپور، داستان های موضوعی، نشر جمال، ص 144.