جنگ صفین / جع
منابع : تاریخ خلفاء | تاریخ درج : ‎1385/8/10 | بازدید : 6020
کلید واژه ها :

امام در ورود به کوفه، به قصر حاکم نرفت. قصر مزبور، در طی سالها، به قصری اشرافی تبدیل شده بود. وقتی از حضرت خواستند تا به قصر برود، فرمود: قصر بومان نه، آنگاه به رحبه مسجد کوفه رفت و بطور موقت در آن ساکن شد، و پس از آن، به خانه جعده، فرزند خواهرش ام هانی رفت. (1) مردم کوفه، به عنوان مردمی پیروز در بصره، استقبال شایانی از امام کردند. (2) در این زمان مهمترین مساله امام، مساله شام بود.

از سالها قبل از آنی که امام به خلافت برسد، شام به امویان تعلق گرفته بود. شاید عمر که شامات را در اختیار یزید و بعد معاویه فرزندان ابو سفیان قرار داد، در این اندیشه بود که، اگر بنی امیه حق گرفتن خلافت را ندارند، اما از آن روی که از سران قریش بوده اند، سزاوار آن هستند که شام به آنها تعلق بگیرد. لذا همان طور که پیش از این گفتیم، او هیچ گونه تغییری و حتی انتقادی در باره معاویه در شام انجام نداد. با آمدن عثمان، موقعیت معاویه، بطور کامل تثبیت شد. در این دوره او شام را ملک خود تلقی می کرد، و اساسا تصور این که روزی از آنجا عزل شود، در مخیله او خطور نمی کرد. معاویه سخت مراقب بود تا مردم شام، از ناحیه ای جز خود او تغذیه فکری نشوند. عدم اجازه وی به ابوذر برای ماندن در این منطقه، به همین دلیل بود. بعدها نیز هر کسی که به شام می آمد و معاویه متوجه می شد که افکار او ممکن است ذهن مردم شام را، به قول او، فاسد کند، وی را از شام بیرون می کرد. (3) قضایای شورش اصحاب و سایر مردم بر عثمان، باعث شد تا او با احتیاط با قضیه برخورد کند. از یک سو بر آن نبود تا در برابر صحابه بایستد. در این صورت امید آن بود که اگر کسی بر سر کار آمد، بهانه ای برای خلع معاویه به دلیل حمایت از خلیفه منحرف نداشته باشد. از سوی دیگر، با اعتمادی که به مردم شام داشت، می توانست روی این نکته حساب کند که به فرض که او را کنار گذاشتند، او بهانه ای برای شورش دارد. چنین نیز شد.

زمانی که امام به خلافت رسید، بر آن شد تا عبد الله بن عباس را به حکومت شام بفرستد. مقدمتا نامه ای به معاویه نوشت و در آن، ضمن آگاه کردن او از این که مردم بدون مشورت او عثمان را کشتند، اما اکنون از روی مشورت و اجتماع، او را به خلافت انتخاب کرده اند، از او خواست تا همراه اشراف شام به مدینه بیاید. معاویه پاسخی به نام امام نداد و تنها نامه سفیدی را که در آن نوشته شده بود: از معاویه به علی بن ابی طالب، برای آن حضرت فرستاد. کسی که نامه را آورده بود گفت: از طرف مردمی می آید که معتقدند تو عثمان را کشته ای و جز به کشتن تو رضایت نمی دهند. (4) این ماجرا همراه شد با آغاز مساله شورشیان جمل که امام را برای مدتی به خود مشغول داشت. در این فرصت، ماجرای جمل، فرصت تبلیغاتی دیگری برای معاویه فراهم کرد. او توانست با استناد به شورش طلحه، و زبیر و عایشه به عنوان همسر پیامبر (ص) دخالت امام را در قتل عثمان، بهتر از پیش در اذهان شامیان تثبیت کند.

پس از خاتمه ماجرای جمل، امام در کوفه مستقر شد، زیرا روشن بود که بزودی با سپاه شام درگیر خواهد شد. در این صورت این تنها عراق بود که می توانست چنین کاری را انجام دهد. در همان لحظه ای که امام به کوفه در آمد، شن بن عبد قیس در شعری گفت: اکنون از جنگ با پیمان شکنان، آسودیم، اما در شام ماری سهمگین وجود دارد که هر کسی را بگزد، زهری کشنده در پیکرش بچکاند، بنابرین برای علاج، پیش از آن که گزد، سرش را بکوب و پرتابش کن. (5)

باید توجه داشت که رقابت شام، و عراق، در اصل، به زمان ساسانیان باز می گشت. اعراب این دو منطقه، هر کدام به طرفداری از یکی از دو قدرت بزرگ آن زمان، یعنی رومیان و ساسانیان، بارها با یکدیگر درگیر شده بودند. البته اکنون، مهاجران تازه ای به این منطقه آمده و انگیزه ها متفاوت با گذشته بود، اما زمینه های کهن نمی توانست بی تاثیر باشد. تسلیم شدن شام، بدان معنا بود که مردم آن در برابر مردم عراق تسلیم شده بودند. عکس این مطلب نیز صادق بود. کعب بن جعیل در شعری گفت:

اری الشام تکره ملک العراق

و اهل العراق لها کارهونا

و کل لصاحبه مبغض

یری کل ما کان من ذاک دینا (6)

این تقابل امر ساده ای نبوده و از آغاز روشن بود که روزهای سختی در انتظار عراقی ها و شامی ها است. زمانی در بحبوحه صفین، عمرو بن عاص به ابن عباس نوشت: وضع بسیار بحرانی شده و بدانید که: «ان الشام لا تملک الا بهلاک العراق، و ان العراق لا تملک الا بهلاک الشام. » (7) شرحبیل بن سمط نیز به فرستاده امام به شام، اعتراض کرد که تو آمده ای تا شام را به عراق ملحق سازی؟ (8)

در این زمان، بجز شامات، دیگر بلاد با امام بیعت کرده بودند (9) و امام در کوفه برای مناطق مختلف عراق و ایران، حاکمانی را مشخص کرده و اعزام نمود. (10) مالک اشتر به جزیره (شامل موصل، نصیبین، دارا، سنجار، آمد، هیت و عانات) فرستاده شد. این منطقه از حساسیت خاصی برخوردار بود، زیرا به شام نزدیک بوده و در آن سوی ضحاک بن قیس از طرف معاویه حکومت داشت. منطقه جزیره عثمانی مذهب بودند (11) و کسانی از «عثمانیه » که از کوفه و بصره گریخته بودند به مناطقی از جزیره که تحت سلطه معاویه بود پناه برده بودند. (12) مناطق تحت سلطه ضحاک عبارت بود از شهرهای رقه، رها، و قرقیسا. زمانی که اشتر به جزیره رفت، سپاهی فراهم آورده و به حران تاخت. در طی این حمله درگیری سختی با سپاه ضحاک صورت گرفت. او توانست این منطقه را تحت سلطه خود در آورد. (13)

گفتنی است که امام در آغاز ورود در کوفه، کوشید تا اذهان مردم را نسبت به مسائل مختلف روشن کرده و آنان را برای پشتیبانی از خود در تحولات بعدی آماده سازد. آن حضرت با بزرگان و اشراف سخن گفته و آنها را برای حمایت از خود در برابر معاویه آماده می ساخت. در آن زمان، عراق تحت سلطه همین اشراف بود. رؤسای قبایل بیش از حاکم شهر قدرت داشتند و امام نمی توانست بدون جذب اینان، کارها را سامان دهد. در عین حال روش امام آن بود تا کار را بدون مشاورت مردم پیش نبرد. این امر، برای مردمی که درک سیاسی داشتند، شوق بیشتری برای همکاری ایجاد می کرد. مردم در پاسخ امام که فرمود قصد دارد تا نامه ای به معاویه نوشته و او را دعوت به اطاعت از خود کند، گفتند: شما هر چه انجام دهی ما از تو اطاعت می کنیم. اطاعت ما از تو همانند اطاعت ما از پیامبر (ص) است. (14) همچنین امام تصمیم گرفت تا کسانی از والیان شهرها را که پیش از آن از طرف عثمان منصوب بوده و مشکل خاصی نداشتند، نسبت به حقیقت ماجرا روشن کند. از جمله آنها جریر بن عبد الله بجلی والی همدان و اشعث بن قیس حاکم آذربایجان بودند. دینوری می گوید: یکی از دلایل شورش بر عثمان، سپردن ولایت آذربایجان به اشعث بود. این امر بعد از آنی بود که عثمان دختر اشعث را برای فرزند خود گرفته بود. (15) اشعث از همانجا خواست تا به شام بگریزد و تنها حیای از اطرافیان و مخالفت آنها با این اقدام، سبب شد تا بایستد. (16) در برابر اشراف کوفه و سایر نقاط، بر امام وارد شدند و در توجیه عدم حمایت خود از امام در جمل عذرها آورده و بیعت خود را با آن حضرت تحکیم کردند. در این مذاکرات سخن از آماده شدن برای رفتن به سوی معاویه بود. از جمله، همراهی احنف بن قیس از امام، سبب شد تا طایفه بنی سعد از بنی تمیم از بصره به کوفه آمده و این امر در تحکیم موقعیت کوفه بسیار مؤثر بود. (17)

امام از کوفه با فرستادن نامه ای به معاویه کوشید تا او را به اطاعت از امام مسلمین قانع کند. امام ضمن نامه ای، به معاویه نوشتند که خلافت او بر اساس معیارهایی که تا آن زمان بوده است هیچ مشکلی ندارد و او باید آن را بپذیرد. امام در این نامه نوشتند: «اما بعد، همانا بیعتی که مردم در مدینه با من کرده اند برای تو نیز که در شام اقامت داری، الزامی است، چه همان کشان که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند و بر همان پایه و روشی که با ایشان بیعت شده بود، با من بیعت کرده اند، از این رو هیچ فرد حاضر را چاره ای نیست مگر آن که اختیار بیعت کند و هیچ فرد غایب را راهی نیست که آن را مردود شمارد. شوری فقط حق مهاجران و انصار است و هنگامی که شورایی از مهاجران و انصار تشکیل شد و بر رهبری مردی اتفاق کردند و او را امام خواندند، این همان گزینش مورد رضای خداست (18). . . اگر خود را دچار بلا سازی (و به سرکشی ادامه دهی) من با تو بجنگم و از خدا بر ضدت یاری گیرم. در باره قاتلان عثمان سخن بسیار گفته ای، نخست بدان راهی که مسلمانان می پیمایند در آی و سپس با آنان به محاکمه نزد من آی تا تو و آنان را بر کتاب خدا وادارم. . . و بدان که تو در شمار طلقا هستی و اسیران آزاد شده سزاوار خلافت و شرکت در شورا نیستند» . (19)

زمانی که جریر بن عبد الله نامه امام را به معاویه داد و از او خواست تا از فتنه انگیزی دست برداشته و به جماعت مسلمانان بپیوندد، معاویه از مردم خواست تا در مسجد جمع شوند. او ضمن ستایش از سرزمین شام به عنوان «الارض المقدسه » گفت: من خلیفه عمر بن خطاب و خلیفه عثمان بر شما هستم. من ولی خون عثمان هستم که مظلوم کشته شده است. شما درباره خون عثمان چه می گویید؟همه مردم حمایت خود را از او در انتقام خون عثمان اعلام کردند. این پاسخ معاویه به امام بود. آنچه در این سخنان معاویه از همه جالب تر بود آن که او از طرف عمر بر شام منصوب شده بوده است. (20) بعدها عثمان نیز می گفت: چگونه من معاویه را از شام بردارم در حالی که عمر او را منصوب کرده است. این در حالی بود که او بسیاری از عمال عمر را از شهرهای مختلف عزل کرده بود. (21) معاویه با فریب دادن شرحبیل بن سمط کندی که از اشراف شام و رئیس یمنی های آن دیار بود، (22) توانست حمایت شمار فراوانی از مردم شام را جلب کند. (23) معاویه مرتب کسانی را نزد او می فرستاد تا برای وی شهادت دهند که علی (ع) عثمان را کشته است. شرح این فریب، نشانگر حماقت شرحبیل و کسانی است که پیرو او و معاویه بودند. (24)

معاویه به جریر بن عبد الله که از طرف امام آمده بود، گفت: به علی (ع) بنویس که شام و مصر را برای من قرار دهد و زمانی که درگذشت، بیعت کسی را بر عهده من نگذارد. در این صورت من کار را به او وا می گذارم و او را به عنوان خلیفه می شناسم. جریر این مطلب را به امام نوشت و آن حضرت پاسخ داد: مغیره در مدینه به من این پیشنهاد را کرد و من قبول نکردم، من چنین نخواهم بود که «لم یکن الله لیرانی اتخذ المضلین عضدا» ، خداوند مرا به گونه ای نخواهد دید که گمراه کنندگان را به عنوان بازوی خود استفاده کنم. (25) در واقع معاویه بر آن بود تا بدون چون و چرا شام از آن او باشد و حتی اگر امام علی (ع) خلیفه است این منطقه به صورت یک سلطان نشین مستقل در اختیار او باقی بماند. زمانی معاویه در شام به سخنرانی پرداخت و گفت: برای چه علی در خلافت اولای از من است؟اگر حجازیان با او بیعت کرده اند، شامیان با من هم بیعت کرده اند. این دو منطقه در این باره مساویند. او در نامه ای نیز به امام نوشت: تا وقتی مردم حجاز مراعات حق را می کردند در این باره حاکم بر شام بودند. اما اکنون که حق را ترک کرده اند، این حق از آن شامیان شده است. (26) امام در پاسخ او نوشتند: اما در مورد این سخن که گفتی «اینک اهل شام حاکم بر اهل حجازند» ، مردی از قریشیان را نشان ده که در شورا پذیرفته شود، یا خلافت بر وی روا باشد. اگر چنین ادعا کنی، مهاجران و انصار تکذیبت کنند. . . یعت با من همگانی و فراگیر بود و نظر خلاف کسی در آن راه ندارد و تجدید گزینشی در کار نیست. » (27) در این زمان معاویه را در شام امیر می خواندند نه «امیر المؤمنین » ، با این حال، بودند کسانی که در همین زمان، این اصطلاح را درباره معاویه بکار بردند. نخستین کسی که معاویه را «امیر المؤمنین » نامید، حجاج بن خزیمه بود که در اولین دیدار به معاویه گفت: عمو زادگانت از بنی عبد المطلب شیخ شما را کشتند. (28)

به هر روی جریر بن عبد الله بجلی پس از گذشت چهار ماه از شام به کوفه بازگشت. (29) مالک سخت او را توبیخ کرده و متهم کرد که در شام دین خود را به معاویه فروخته است. اندکی بعد جریر کوفه را به قصد قرقیسا ترک کرد در حالی که عده زیادی از بجله- بجز نوزده نفر- همراهش رفتند. امام، پس از رفتن او خانه او و ثویر بن عامر را که به وی ملحق شده بود به آتش کشید. (30)

در این زمان، عمرو بن عاص، در فلسطین بسر می برد. او پس از مخالفتهای چندی با عثمان، که در اصل ناشی از جایگزینی عبد الله بن سعد بن ابی سرح به جای او در مصر بود، از قضایا کناره گرفت و به فلسطین رفت. وی از همانجا مردم و حتی رعایا را بر ضد عثمان تحریک می کرد. (31) گویند پس از کشته شدن عثمان، از فرزندانش پرسید: او چه بایست بکند. فرزندش گفت: نزد علی (ع) برو. عمرو گفت: اکنون که نزد علی بروم خواهد گفت: تو نیز همانند یکی از مسلمانان هستی و از حقوقی مساوی با آنها برخورداری: اما معاویه مرا شریک در کار خود می کند. (32)

معاویه احساس کرد که او می تواند کمک مهمی برای وی باشد. در عین حال معاویه، مثل همه موارد، با نهادن انگشت بر نقطه ضعف عمرو، یعنی حکومت مصر، از او خواست تا به وی ملحق شود. گفته شده است که معاویه، پس از آنی که نامه امام علی (ع) توسط جریر بن عبد الله به دستش رسید، از عمرو خواست تا نزد وی بشتابد. (33) گفته اند که فرزندش عبد الله او را از این کار بر حذر داشت، (34) اما محمد فرزند دیگرش او را برای این کار تحریک کرد. عمرو خود در شعری دودلی آغازین خود را بیان کرده است. (35)

با این حال عمرو بن عاص، فاسدتر از آن بود که بتواند از حکومت مصر چشم پوشی کند. او از آغاز در دار و دسته ابوبکر و عمر بود. در فتوحات فرماندهی داشت و عثمان، به دلیل بکار گیری خویشاوندانش او را کنار گذاشته بود. در اصل، عمرو یکی از ارکان حزب قریش بود که با بنی هاشم دشمنی داشتند. او به سرعت تصمیم گرفته و پس از آن که مطمئن شد با فروختن دینش دنیا را، که در نظر او حکومت مصر بود، به دست، آورده دست در دست معاویه گذاشت. او در شعری به معاویه گفت:

معاوی لا اعطیک دینی و لم انل

بذلک دنیا فانظر کیف تصنع

فان تعطنی مصرا فاربح بصفقة

اخذت بها شیخا یضر و ینفع (36)

پیوستن عمرو به معاویه موفقیت بزرگی برای معاویه بود. نخستین مشورت معاویه با وی درباره سپاهیان روم بود. عمرو پیشنهاد مصالحه داده و گفت که رومیان به سرعت آن را خواهند پذیرفت. (37) معاویه این اقدام را عملی کرد و امام نیز در یکی از سخنرانی هایش از آن یاد کرد. (38) پیوستن عبید الله بن عمر به معاویه در شام- که به دلیل ترس از امام در قصاص وی به دلیل کشتن هرمزان و دو نفر دیگر در مدینه بود (39) - بهانه معاویه را در داشتن فرزند خلیفه دوم تکمیل کرده و از نظر تبلیغی برای معاویه که متکی به این مسائل بود، اهمیت بالایی داشت. (40)

معاویه کار تبلیغاتی خود را در فریب مردم شهرهای مدینه، مکه و نیز رجال سرشناس شهرهای مختلف آغاز کرد. او به مردم مدینه نوشت که ما برای انتقام خون عثمان برخاسته ایم و اگر پیروز شدیم کار را همانند شورایی که عمر درست کرد سامان خواهیم داد، ما طالب خلافت نیستیم. مردم مدینه از این که معاویه و عمرو حبت خلافت کرده اند بر آشفته و این اصل مهم را که اساسا طلقا حق سخن گفتن از خلافت را ندارند به آنها گوشزد کردند. (41) معاویه کوشید تا کسانی چون سعد بن ابی وقاص، عبد الله بن عمر، محمد بن مسلمه و اسامة بن زید را که شنیده بود با امام بیعت نکرده و یا حاضر به متابعت از وی در جنگهایش نشده اند، فریب دهد. او در این نامه ها مرتب از شورا سخن می گفت. هیچ کدام از افراد مزبور پاسخ مساعدی به وی ندادند. سعد وقاص نیز نوشت: عمر کسی را در شورا داخل نکرد مگر آنهایی را که لافت برای آنان روا بود. اکنون مساله ای با علی (ع) پیش آمده که اگر طلحه و زبیر هم در خانه هایشان می ماندند بهتر می بود. (42) می دانیم که حاصل جمع سخنان سعد این بود که خلافت حق اوست. زیرا علی (ع) مشکل دارد و دیگران نیز که همگی مرده اند. تنها می ماند سعد وقاص!نظر امام علی (ع) درباره «قاعدین » آن بود که این افراد: «خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل » حق را خوار کردند، و باطل را یاری نکردند. (43) معاویه به عبد الله بن عمر نوشت: او خلافت را برای خود نمی خواهد بلکه برای تو می خواهد. عبد الله دعوت او را رد کرد. (44)

در این فاصله، دو نامه مفصل میان معاویه و امام رد و بدل شد که نکات مهمی را در بر داشت. معاویه در نامه خود به امام نوشت که پس از رسول خدا (ص) خلفای سر کار آمدند که «تو بر همه ایشان رشک بردی و با همه گردنکشی کردی. و ما آن عصیان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههایی که از دل بر می کشیدی و در تاخیر تو از (بیعت با) خلفا دریافتیم و (می دیدیم) که به سان کشاندن هیون فحلی حلقه در بینی (به قهر و جبر) کشانده می شدی تا با اکراه با ایشان بیعت می کردی. » معاویه در ادامه از دشمنی امام با عثمان سخن گفت و این که در کنار خانه او کشته شد و او صدایش در نیامد و اگر می خواست می توانست جلوی قتل او را بگیرد. اکنون هم اگر راست می گوید قاتلان عثمان را به او بسپارد تا با او بیعت کند. امام در پاسخ با یاد از پیروزی که خداوند نصیب پیامبر (ص) کرده و دشمنانش را سرکوب کرد، یادآور شدند که: «پافشارترین مردم در تحریک بر ضد او همان خاندان خود وی بودند» . امام افزود: ما اهل بیت نخستین کسانی بودیم که به رسول خدا (ص) ایمان آوردیم، در حالی که قوم او قصد کشتن پیامبرمان را داشتند و خواستند: «ریشه ما را برکنند و بار اندوهها را بر دلمان نهند و کارهای ناروا با ما کردند و ما را از خوراکی گوارا و نوشیدن جرعه ای زلال باز داشتند و بیم و ترس را به ما ارزانی داشتند و بر ما دیده بانان و جاسوسان گماشتند و ما را به رفتن بر کوهساری سخت و ناهموار ناگزیر کردند و آتش جنگ را بر ضد ما برافروختند و میان خود پیمانی نوشتند که با ما نخورند و نیاشامند و همسری و خرید و فروش نکنند و دست به دستمان نسایند و امانمان ندهند مگر آن که پیامبر (ص) را به ایشان سپاریم تا او را بکشند. » امام در ادامه با یاد از زحماتی که در جنگهای زمان پیامبر (ص) تحمل کرده افزود: «تو از رشک بردن من برخلفا و تاخیرم از بیعت با آنها و گردنکشی من بر ضد ایشان سخن گفتی. اما درباره گردنکشی، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد. و اما تاخیر من در موافقت با ایشان و ناخوشایندی از کار آنان، من در این مورد از کسی پوزش نمی خواهم. » امام در ادامه، دلیل این امر را که حقانیت او نسبت به خلافت بوده شرح داده است. پس از آن نیز در این باره که دستی در خون عثمان نداشته سخن گفته است. به علاوه از سخن ابوسفیان در جریانات سقیفه یاد کرده که از امام خواست تا اجازه ندهد خلافت از آن ابوبکر باشد، بلکه بگذارد تا او با وی بیعت کند. امام افزود: من از این کار امتناع کردم، زیرا مردم به روزگار کفر نزدیک بودند و من از ایجاد تفرقه در میان مسلمانان بیم داشتم. » (45) این نامه سند مهمی از برخورد امام با خلفا و نظر امام درباره حقانیت خود برای خلافت است. امام بعد از این نیز نامه هایی برای معاویه و عمرو بن عاص نگاشته و کوشید تا آنان را از راه باطلی که می روند، باز دارد. (46)

امام مصمم بر جهاد با معاویه شد. آن حضرت بارها این سخن را تکرار کرده بود که «امرت بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین. » (47) اکنون نوبت قاسطین بود تا امام به جهاد با آنان بشتابد. آن حضرت برجستگان اصحابش که از مهاجران و انصار بودند، فرا خواند و از آنها خواست تا نظرشان را درباره رفتن به شام بیان کنند. هاشم بن عتبه برادر زاده سعد بن ابی وقاص، گفت که این گروه به دروغ مدعی خون عثمان هستند. آنان طالب دنیایند و ما باید هر چه زودتر برای سرکوبی آنها حرکت کنیم. عمار نیز اصرار کرد که اگر یک روز زودتر حرکت کنیم بهتر است. او در شعری گفت:

سیروا الی الاحزاب اعداء النبی

سیروا فخیر الناس اتباع علی (48)

قیس بن سعد نیز گفت: جهاد با اینان، برای او از جهاد با ترک و روم واجب تر است. سهل بن حنیف نیز آمادگی انصار را برای همراهی و اطاعت از امام اعلام کرد. در آن میان یک نفر به اعتراض برخاست و گفت: می خواهی ما را برای کشتن برادران شامی اعزام کنی، همان طور که دیروز برای کشتن برادرانمان در بصره بردی!مردم شروع به توبیخ او کردند. آن مرد گریخت و جمعیت نیز به دنبال او و در بازار در آشوب جمعیت کشته شد. (49) پس از آن مالک اشتر گفت: سخن این شقی خائن شما را ناراحت نکند، همه این مردم، از شیعیان تو هستند. (50) جو کوفه در این زمان به قدری مناسب بود که کسی جرات مخالفت و یا حتی اظهار دیدگاه مخالفی را نداشت. برای بسیاری از قبایل ننگ بود که کسانی از آنها، موضع اعتزال داشته باشند. از جمله افرادی که این دیدگاه را مطرح کرد، حنظلة بن ربیع بود. افراد طایفه او به قدری وی را تحت فشار قرار دادند که شبانه به طرف معاویه گریخت، گرچه گویا در جنگ شرکت نکرد. (51)

با این حال، شک و تردید حتی برای افرادی که تا اندازه ای سالم بودند، کما بیش وجود داشت. ابو زبیب بن عوف، از امام خواست تا رسما برای او شهادت دهد که راهی که در قطع پیوند ولایت با سپاه شام رفته و جای آن را به دشمنی با آنها می دهند، راه حق است. امام بر این مطلب شهادت داد. پس از آن عمار نیز برایش گواهی داد و او به استناد این دو شاهد، به راه خویش مطمئن شد. (52) گروهی از اصحاب عبد الله بن مسعود- که زمانی در کوفه مسؤول بیت المال بود- نزد امام آمدند و گفتند: ما همراه شما می آییم اما لشکرگاه ما جدا خواهد بود. این از آن رو است تا ببینیم چه کسی بر باطل بوده و بغی می کند. امام رای شان را پذیرفت. یک گروه چهار صد نفری، به رهبری ربیع بن خثیم، با اظهار تردید از این جنگ، از امام خواستند تا آنها را به یکی از مرزها بفرستد. امام نیز آنها را به مرز ری فرستاد. امام افراد طایفه باهله را نیز که نه امام از دست آنها خشنود بود و نه آنها از دست امام، عطایشان را پرداخت کرده به مرز دیلم فرستاد. (53)

عبد الله بن بدیل، نیز در سخنانی ضمن تایید موضع امام، خطاب به آن حضرت گفت: دشمنی اینان با تو بخاطر ضرباتی است که پیش از این بر آنها وارد کرده ای. او سپس خطاب به مردم گفت: چگونه معاویه با علی (ع) بیعت می کند در حالی که برادرش حنظله، دائیش ولید، و جدش عتبه در یک معرکه کشته شده اند؟ (54) حجر بن عدی و عمرو بن حمق راه افتاده اظهار برائت و لعن به شامیان می کردند. امام آنان را خواست و فرمود: نمی خواهد آنها به لعان و شتام شناخته شوند. بجای این کار، از خدا بخواهند تا از خونریزی جلوگیری کرده و صلح و صفا برقرار شود. عمرو بن حمق، بر دوستی خود در هر حال نسبت به امام تاکید کرده و آن حضرت نیز در حق وی دعا کردند. (55) عمرو تا زمانی که به دست ابن ام الحکم حاکم معاویه در جزیره به شهادت رسید، بر سر پیمان خود باقی بود.

پس از آن که امام مطمئن شد معاویه جز زبان زور چیزی نمی فهمد و از سوی دیگر بزرگان کوفه مدافع وی در جنگ با شام هستند، در خطبه ای عمومی مردم را به جهاد فرا خواند. پس از وی، امام حسن (ع) به سخنرانی پرداخت و ضمن آن فرمود: «برای نبرد با دشمن خود، معاویه و سپاهش، بسیج شوید، زیرا او اینک آماده شده است، و روحیه پیکارجویی را رها نکنید، که ترک آن، رشته پیوند دلها را بگسلد و پایمردی (با جولان) تیغ و سنان ضامن همیاری و جلوگیری (از شکست) است. » پس از آن، امام حسین (ع) نیز ضمن سخنانی مردم را به جنگ بر ضد شامیان برانگیخت. (56) امام به ابن عباس نامه نوشت تا مردم بصره را نیز به همراهی دعوت کند. بسیاری از مردم بصره پس از دعوت امام، همراه ابن عباس به کوفه آمدند. ابن عباس، ابو الاسود دئلی را بجای خود در بصره گماشت. آن حضرت به مخنف بن سلیم نامه نوشت تا کسی را بجای خود در اصفهان گماشته و به امام ملحق شود و او نیز چنین کرد.

در این زمان، محمد بن ابی بکر، از طرف امام، حاکم مصر بود. او ضمن نامه مفصلی به معاویه، او را بخاطر مقابله اش با امام مورد سرزنش قرار داد. محمد با اشاره به پیشینه امام علی (ع) ، نوشت:

«اینک می بینم که تو دم از همتایی با او می زنی، در حالی که تو، تویی و او اوست که با سابقه ای برجسته در تمام خیرات و نکوییها سرآمدست، و از مردم نخستین کسی است که اسلام آورده، به نیت راست اندیش تر، و به خاندان پاکیزه تر، و به داشتن همسری ارجمند از همه مردم والاتر، و برای پسر عمش بهترین کسان است. در حالی که تو لعنت شده پسر لعنت شده بودی و سپس نیز تو و پدرت همچنان فتنه ها بر ضد دین خدا برانگیختید، و برای خاموش کردن پرتو اسلام کوشیدید، و دسته بندیها کردید، و احزاب تشکیل دادید، و مال و مایه گذاشتید و بدین منظور با قبایل (مخالف اسلام) رفت و آمد کردید. پدرت بر این روش بمرد و تو بر همین پایه جایش را گرفتی و گواه بر این، باقیمانده دسته ها و احزاب مخالف و سران دورویی و دو دستگی و مخالفان پیامبر خدا (ص) هستند که به تو پناه آورده اند و تو آنان را زیر بال و پر گرفته ای. و گواه برای علی، علاوه بر برتری آشکار و پیشگامی سابق خود او در اسلام، یاران وی از مهاجران و انصارند که ذکر فضلشان در قرآن آمده و به یادها مانده و خداوند ایشان را ستوده است. . . وای بر تو!چگونه خود را با علی مقایسه می کنی در حالی که او وارث پیامبر خدا (ص) و وصی او و پدر فرزندان وی و نخستین انسانی است که سر به فرمان او نهاده و تا واپسین دم زندگی او، بر پیمان خویش ایستاده، پیغمبر رازش را به او سپرده و وی را در کار خود شریک کرده است. »

معاویه نامه ای در جواب او نوشته با این خطاب:

به نکوهش گر پدر خویش. نامه ات به من رسید. . . بر پدرت ناروا رانده بودی. . . ما و پدرت در روزگار زندگی پیامبرمان (ص) با هم بودیم- می دیدیم نگهداشت حق پسر ابو طالب بر ما لازم و برتری او بر ما آشکارست، . . . آنگاه (پس از پیامبر) پدر تو و فاروق او نخستین کسانی بودند که حق علی را گرفتند و با او به مخالفت پرداختند و هر دو بر این امر متفق و همداستان گشتند. . . آن دو وی را در کار خود مشارکت نمی دادند و بر رازهای خود آگاهش نمی کردند تا در گذشتند و دورشان سپری شد. . . بنابر این اگر آنچه ما بر آنیم درست است، پدر تو آغاز گرش بوده و اگر جور و ستم ست باز هم پدرت پایه اش را گذاشته است. ما شرکای او هستیم و به رهنمود او رفته و از کار او پیروی کرده ایم. اگر پدرت، پیش از ما این راه نپیموده بود ما با پسر ابو طالب، مخالفتی نمی کردیم و به او تسلیم می شدیم. ولی دیدیم پدرت چنان کرد و ما نیز گام به جای گام او نهادیم و رفتار او را سرمشق خود ساختیم. » (57)

کوفه آماده نبرد با شام شد. امام دستور دادند تا جنگجویان در نخیله، که اردوگاه نظامی کوفه بود، اجتماع کنند. این امر، معاویه را نیز بر آن داشت تا منبر کوفه را با لباس خونین عثمان، آزین بسته، و در حالی که هفتاد هزار شیخ پیرامون آن گریه می کردند، مردم شام را برای مقابله با سپاه عراق آماده کند. (58) خروج امام از نخیله، در پنجم شوال سال 36 بوده است. (59) نخستین اختلاف در سپاه امام درگیری بر سر ریاست قبایل یمنی بود. امام اشعث را به کناری گذاشت و حسان بن مخدوج را بجای وی گماشت. این مساله سبب اختلاف میان قبیله ربیعه و کنده شد. معاویه که خبر این اختلاف را شنید یکی از شعرای کنده را بر آن داشت تا اشعث را بر ضد امام تحریک کند، اما در آن لحظه موفقیتی به دست نیاورد و ماجرا با نصب او بر قسمت چپ سپاه عراق خاتمه یافت. (60) متاسفانه روح ضعیف، فاسد و فرصت طلب اشعث سبب شد تا در برابر امام بایستد. گفته شده است که از همان زمانی که امام او را از آذربایجان فرا خواند و دستور داد تا اموال او را محاسبه کنند، با معاویه مکاتبه داشته است. (61) یعقوبی ارتباط او را با معاویه در جریان بالا بردن قرآنها گوشزد کرده است. (62)

امام در راه به مدائن وارد شد، و از مردم شهر خواست تا به سپاه وی بپیوندند. پی از رفتن امام، تعداد هشتصد نفر همراه قیس بن سعد، و اندکی بعد، حدود چهار صد نفر همراه پسرش یزید، به سپاه امام پیوستند. امام در طول راه، حاضر به پذیرفتن هدایای کدخدایان ایرانی نشده و آنان را از این که از امرا چنین استقبال کنند بر حذر داشت. (63) امام به درخواست اصحابش، نامه دیگری به معاویه نوشت و وی را به کتاب خدا، سنت رسول خدا (ص) و جلوگیری از خونریزی فراخواند. اما معاویه با شعری پاسخ داد که میان آنها جز شمشیر نخواهد بود. (64) در مسیر، امام از مردم رقه که بر مذهب عثمانیه بوده (65) و هوای معاویه را داشتند، خواست تا پلی روی رودخانه نصب کنند تا سپاه عبور کند. مردم شهر از این کار خودداری کردند و تنها با تهدید مالک حاضر به انجام این کار شدند. امام سه هزار نفر را همراه مالک نگاه داشت تا همه سپاه عبور کند. پس آن مالک آخرین کسی بود که از پل گذشت. (66) امام در مسیر عبور از عراق، به کربلا که رسیدند، از واقعه هولناکی که در این دیار برای اهل بیت رسول خدا (ص) پیش خواهد آمد خبر دادند. (67)

سپاه مقدم امام در مرز روم، در شمال عراق و سوریه- با گذشتن از هیت، قرقیسیا و رقه- با سپاه مقدم شام به فرماندهی ابو الاعور سلمی برخورد کرد. امام مالک را بسوی آنها فرستاد و به او تاکید کرد که به هر روی نباید آغازگر جنگ باشد. با آمدن مالک، سپاه شام درگیری را آغاز کرده و دو طرف چندی به نبرد با یکدیگر پرداختند. پس از آن، سپاه شام عقب نشینی کرد.

درباره زمان جنگ صفین تعارضاتی در اخبار تاریخی دیده می شود.

به نظر چنین می آید که دو قول وجود دارد. بلاذری، ورود امام به صفین را در ماه ذی حجه (سال 36) یاد کرده است. (68) او اخبار جنگ را از ماه ذی حجه (سال 36) آغاز می کند و ضمن آن به درگیریهای ماه ذی حجه اشاره کرده و پس از آن به ماه صفر پرداخته که به اتفاق، جنگ اصلی در آن واقع شده است. (69) یعقوبی نیز قضایای مربوط به آن را در ذی حجه سال 36 دانسته و گفته است که جنگ در سال 37 به مدت چهل روز به طول انجامید. با این حال او می گوید: مساله حکمیت در رمضان سال 38 انجام شده است. (70) معنای سخن او این است که حکمیت حدود یکسال و نیم بعد از جنگ صفین بوده است که در صفر سال 37 رخ داده است!بر پایه این خبر، قرار نامه در صفر نوشته شده و قرار شده که تا رمضان ماجرا خاتمه یابد. ابن اثیر حوادث صفین را از ذی حجه سال 36 آغاز کرده و در صفر سال 37 خاتمه داده است. او حکمیت را نیز در ضمن حوادث همین سال آورده است. (71) به نقل خلیفة بن خیاط، جنگ صفین از هفتم تا دهم ماه صفر سال 37 به شدت ادامه داشت. (72) ظاهرا روزهای جنگ بیش از این بوده است.

نظر دیگر از نصر بن مزاحم است. اولین تاریخی که او ارائه داده، آن است که امام وقتی به صفین رسید، در طی ماههای ربیع الاخر تا جمادی الثانی، در منطقه صفین، مراسلاتی با سپاه شام داشته است. (73) ابن مزاحم، به دنبال آن، از حوادث ماه رجب یاد می کند. این وضعیت تا ذی حجه ادامه یافت و در این فاصله، افرادی از دو طرف تک تک به مبارزه با یکدیگر می رفتند. پس از آن محرم، جنگ متوقف شد و ماه صفر درگیری اصلی آغاز شد. (74) طبیعی است که سخن گفتن از ماههای ربیع الاول و دو جمادی، نمی تواند مربوط به سال 36 باشد چرا که امام در رجب آن سال به کوفه وارد شده بود. بر اساس اخبار نصر، جنگ صفین از ماه دوم سال 37 آغاز شده و تا صفر سال بعد ادامه یافته است. بدین ترتیب، تاریخهایی که ابن مزاحم به دست داده، یکسال بیشتر از زمانی است که بلاذری و برخی از مورخان دیگر آورده اند. تاریخهایی که دینوری آورده دقیقا همان چیزی است که نصر آورده است. (75) این در حالی است که دینوری، علی رغم آن که سخن از ربیع الاول و دو جمادی به میان آورده، تاریخ حکمیت را صفر سال 37 نوشته (76) و این چیزی است که نمی تواند بر پایه گذاریهای که قبل از آن خود وی داده درست باشد، بلکه همانطور که مصحح کتاب وی یاد آور شده محرمی که جنگ متوقف شده باید محرم سال 38 باشد. (77) گفتنی است که ابن اعثم، ورود نیروهای امام را در صفین، محرم سال 38 دانسته (78) که نمی تواند درست باشد. اگر این گفته «که خوارج در اواخر شوال سال 37 در خانه زید بن حصین، عبد الله بن وهب را به رهبری خود انتخاب کرده و جنگ امام علی (ع) با آنها در صفر سال 38 بوده » درست باشد، (79) لاجرم باید پذیرفت که نظر نصر بن مزاحم درست نیست. علی الحساب باید گفت اکثریت بر انجام درگیریهای اصلی در صفر سال 37 نظر دارند.

محل درگیری، در منطقه صفین بوده که نام جنگ مزبور نیز به همین مناسبت است. صفین قریه ای مخروبه از قرای روم بوده که به اندازه فاصله تیررس با فرات فاصله داشته است. در کنار فرات مجموعه ای از درختان بوده که اطراف آنها را آب گرفته بوده و به اندازه دو فرسنگ گسترش داشته و راه عبور تا، فرات محدود و سنگفرش بوده و از جایی جز آن امکان عبور نبوده است. (80)

زمانی که سپاه عراق، به سپاه شام رسیدند، متوجه شدند که آنان در منطقه مستقر شده و راه سنگفرش را نیز که از میان باتلاق عبور می کرد در اختیار خود گرفته اند. آنها تیراندازان و سوارانی را برای جلوگیری از رفت و شد عراقیان به شریعه در آنجا مستقر کرده اند.

گفته شده است که شمار سپاه شام بالغ بر یکصد و بیست هزار نفر بوده است. (81) سپاه امام نیز زمان خروج از کوفه بالغ بر هشتاد هزار نفر بوده که در راه نیز تعدادی از مردم مدائن به آن افزوده شدند. (82) امام صعصعه را نزد معاویه فرستاد تا به او بگوید، سپاه وی جنگ را آغاز کرد در حالی که او بر آن بود تا باز به صحبت پرداخته و اتمام حجت کند. اکنون نیز جلوی آب را گرفته اید که سپاه عراق نمی تواند ساکت باشد، با این حال البته امام نمی خواهد درگیری را آغاز کند. معاویه سخن صعصعه را نپذیرفت. عمرو بن عاص با تصمیم معاویه مخالف بود. او از شجاعت علی گفت و این که تو- یعنی معاویه- و من شنیدیم که در روز تفتیش خانه فاطمه (س) علی (ع) می گفت: اگر چهل مرد داشتم. . . (83) اما معاویه زیر بار نرفت و کار به درگیری کشید. ماجرای منع از آب از یک سو به منع از رسیدن آب به عثمان پیوند می خورد (84) و از سوی دیگر به حادثه کربلا.

در درگیری ایجاد شده، و با رشادت مالک، (85) سپاه عراق بر آب مسلط شد و امام دستور داد تا مانع از استفاده از آب برای شامیان نشوند. معاویه با انتشار خبری (که با فرستادن تیری به سوی سپاه امام صورت گرفته و بر سر آن نامه ای بود که روشن نبود که چه کسی فرستاده و شاید یک دوست!) دائر بر زیر آب گرفتن منطقه تحت اختیار امام، سپاه عراق را جابجا کرد. امام که با جابجا شدن سپاه مخالف بود، اما مغلوب رای عراقیان شد و سپاه عراق تنها با جنگی مجدد توانست مجددا بر آب مسلط شود. در باره این رخدادها گزارش ابن اعثم با آنچه نصر آورده اندکی متفاوت است. (86) در تمام این حوادث، مالک نقش محوری داشته و قوی ترین برخوردها را با شامیان داشته است. (87) شمار زیادی از نیروها در این درگیری که کشته شدند که نصر بن مزاحم شرح رجزها و سخنان و جنگهایی که میان آنها واقع شده، را آورده است. شماری از قراء شام و عراق در میانه دو سپاه آمده و کوشش کردند تا مساله را با مذاکره حل کنند. این کوششهای میانجیگرانه برای مدتها ادامه یافت.

همان گونه که اشاره شد، با پایان یافتن ذی حجه، محرم فرا رسید و قرار شد تا جنگ متوقف شود. (88) مذاکرات میان نمایندگان امام با معاویه به جایی نرسید. او شرط اصلی خود را کشتن افرادی چون عمار، عدی بن حاتم، مالک و کسانی که به نظر او در قتل عثمان دست داشتند، قرار داده بود. این چیزی بود که نه برای امام و نه برای قبایل عراق به هیچ صورتی پذیرفته نبود. یکبار در کوفه، در برابر ابو مسلم خولانی، امام از مردم خواست تا قاتلان عثمان آماده شوند. در آن هنگام مسجد پر از جمعیت شده و همه گفتند که ما قاتل عثمان هستیم. (89) در صفین نیز همین مساله پیش آمد و حدود بیست هزار نفر از سپاه عراق جدا شده و گفتند که ما قاتل عثمان هستیم. (90) اصرار معاویه نیز بر این شرط به همین دلیل بود که می دانست اینان زیر بار چنین چیزی نمی روند. معاویه می کوشید تا به فریب کسانی از این افراد که به نمایندگی آمده بودند، و زمینه داشتند بپردازد. او به زیاد بن حفصه گفت: من از تو می خواهم تا با عشیره ات به ما ملحق شوی و عهد می کنم که پس از پیروزی، هر کدام از این دو شهر را که خواستی در اختیار تو بگذارم. زیاد گفت: من برای نعمتی که خدا به من ارزانی داشته، برهانی آشکار از پروردگارم دارم و نمی خواهم حامی خطاکاران باشم. (91)

با گذشتن محرم، ماه حرام تمام شد و جنگ صفین به تمام معنا، در نخستین روز ماه صفر که گفته شده چهار شنبه بوده!میان مالک و حبیب بن مسلمه آغاز شد. (92) در شب آغاز جنگ، امام به همه نیروهای خود، سفارش می کرد: «لا تقاتلوا القوم حتی یبدءوکم » . (93) هدف امام در اینجا نیز آن بود که تا آخرین لحظه فرصتی برای بازگشت شامیان به حق باقی بگذارد. سفارشات امام به سپاهش چنین بود: «تا آغاز به جنگ نکرده اند شما به جنگ با ایشان نپردازید، چه شما به حمد خدا حجتی تمام دارید و چون ایشان را واگذارید تا آغاز به جنگ کنند این حجتی دیگر به سود شما و بر ضد آنان است. و اگر جنگیدید و دشمن را شکست دادید، گریزنده ای را نکشید و مجروحی را تمام کش نکنید و عورتی را برهنه نسازید و کشته ای را مثله نکنید. و اگر به قرارگاه قوم دشمن در آمدید، پرده ای را مدرید و جز به فرمان من به خانه ای وارد نشوید و چیزی از اموال ایشان را جز آنچه در لشکرگاه باشد برنگیرید و به هیچ زنی آزار و گزندی نرسانید، گرچه به ناموس شما دشنام دهند و فرماندهان و نیکان شما را مشمول دشنام سازند، زیرا آن زنان، از نظر نفسانیات و خرد ضعیف و ناتوانند و ما مامور بودیم (زمان پیامبر «ص » ) آن زمان که آنان زنان مشرکی بودند نیز از آزار رساندن به ایشان خودداری کنیم. » (94)

به هر روی جنگ در روز چهارشنبه اول ماه صفر (95) آغاز شد و دو طرف به شدت به جنگ با یکدیگر پرداختند. گویا هر روز یکی از فرماندهان امام رهبری خط مقدم را عهده دار بوده است. روز نخست مالک، روز دوم هاشم بن عتبه، روز سوم عمار بن یاسر، روز چهارم محمد حنفیه و روز پنجم عبد الله بن عباس، فرماندهی را عهده دار بوده اند. (96) پنج شنبه بعدی، جنگ شدت یافت و ضمن آن جناح چپ عراق شکست اما به سرعت با همت و رشادت خود امام و مالک این شکست جبران شد. (97) امام خود در میان سپاه حضور داشت و مرتب با خواندن دعاها و خطبه ها آنان را به پایداری فرا می خواند. (98) نصر بن مزاحم با دقت، بیشتر این دعاها و سخنان امام و اصحاب آن حضرت را فراهم آورده و تا آنجا که ممکن بوده صحنه های جنگهای دو نفری را تصویر کرده است. قیس بن سعد هر روز در جمع انصار سخن می گفت و آنان را بر ضد شامیان تحریض می کرد. (99) وی در سخنان خود بر این تکیه می کرد که اصحاب رسول خدا (ص) با ما هستند. او گفت: هفتاد نفر از کسانی که در بدر حضور داشتند، در کنار ما هستند، فرمانده ما پسر عم رسول خدا (ص) و «بدری صدق » است. (100) یعقوبی نوشته است که هفتاد نفر از اهل بدر، هفتصد نفر از بیعت کنندگان رضوان، و چهار صد نفر از دیگر مهاجر و انصار، همراه امام علی (ع) بودند. از انصار کسی جز نعمان بن بشیر و مسلمة بن مخلد با معاویه نبود. (101) یکبار که امام انصار را یکجا گرد آورده و به سوی سپاه شام می رفت، معاویه نیز همین دو نفر را آماده کرده و جلو آمد! (102)

عمار یاسر از کسانی بود که در سخن گفتن بر ضد معاویه بسیار صریح بود. او در برابر کسی که سؤال کرده که چگونه با اینان که مسلمان هستند می جنگی، در حالی که پیامبر (ص) فرمود: «من مامور به جنگ هستیم تا وقتی که شهادت به توحید بدهند، در آن وقت، جان و مالشان در امان است. » عمار گفت: این سخن درست است، اما اینان اسلام نیاورده اند، در باطن کفر می ورزیدند تا امروز که اعوان و انصاری پیدا کرده اند. (103) او در خطبه دیگری که در صفین ایراد کرد، به حق بر این نکته تاکید کرد که اینان از روی نیرنگ خون عثمان را مطرح کرده اند، اما هدف آنان این است تا «لیکونوا بذلک جبابرة و ملوکا» . (104) عمار در صفین، برای بسیاری به صورت علامت تشخیص حق از باطل بود. رسول خدا (ص) درباره او فرموده بود: «تقتلک الفئة الباغیه » . (105) تو به دست فرقه ای تجاوز پیشه کشته خواهی شد. این سخن که روایتی متواتر است، سبب شده بود تا کسانی در انتظار آن باشند تا ببینند عمار در کدام جبهه به شهادت می رسد. عمرو بن عاص خود این حدیث را روایت کرده بود. معاویه در این که چرا این حدیث را نقل کرده اعتراض کرد. عمرو شعری در این باره گفته و ضمن آن آورده است که من نمی دانستم که این مساله در صفین رخ می دهد. (106) این مساله برای سپاه شام ایجاد مشکل کرد تا جایی که قرار شد عمرو با عمار، در حضور شماری از دو طرف، رو در رو به بحث بپردازند. عمار در همان وهله نخست که عمرو تشهد گفت، به او گفت: تو این سخن را در زمان پیامبر (ص) و پس از آن دیری است که ترک کرده ای. در ادامه عمار به عمرو که فریبکارانه می گفت: «ما برای چه می جنگیم؟تو مطاع ترین فرد در میان این سپاه هستی، کاری بکن که از خونریزی جلوگیری شود. » گفت: اکنون به تو خواهم گفت که برای چه با تو می جنگیم. پیامبر خدا (ص) ، به من امر فرمود تا با پیمان شکنان بجنگم و مرا فرمود با کجروان «قاسطین » بجنگم که همین خود، شمایید، اما با از دین برگشتگان «خوارج » . . . ندانم که آنان را دریابم یا نه. ای ناتمام مرد! (ابتر) آیا ندانی که پیامبر خدا (ص) در حق علی گفت: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه » من دوستدار خدا و پیامبرش، و پس از او دوستدار علی هستم. عمار در ادامه درباره عثمان گفت: او دروازه بدیها را بر شما گشود. عمرو پرسید: آیا علی او را کشت؟عمار گفت: نه، بلکه خداوند، پروردگار علی او را کشت. عمرو گفت: آیا تو هم در میان قاتلان بودی؟عمار گفت: من با آنان که او را کشتند بودم و امروز نیز همرکاب آنان پیکار می کنم. (107) عمرو بن عاص به شامیان همراه گفت: ببینید او اعتراف می کند که عثمان را کشته است!عمار در یکی از روزهایی که جنگ با شدت در جریان بود، به شهادت رسید. چندین نفر از شامیان ادعای کشتن او را کردند. (108) کما این که گفته شده گروهی از اهل شام بر او نماز خواندند! (109) از نظر معاویه کشته شدن عمار یاسر «فتح الفتوح » بود. (110) شعری از عمار درباره جنگ با شامیان و توجیه دینی آن نقل شده که جالب است:

نحن ضربناکم علی تنزیله

فالیوم نضربکم علی تاویله (111)

معنای این سخن آن بود که گرچه شامیان ظاهرا قرآن و اسلام را پذیرفته اند، اما به حقیقت آن اعتراف ندارند. مسلمانان از مفهوم «بغی » نیز استفاده می کردند. مغیرة بن حارث بن عبد المطلب در شعری گفت:

اهل الصلاة قتلناهم ببغیهم

و المشرکون قتلناهم بما جحدوا (112)

امام در بحبوحه درگیری، قرآنی به دست یکی از سپاهیانش داد تا به سوی سپاه شام رفته آنان را به حکمیت قرآن دعوت کند، اما سپاه شام او را کشتند. (113) برتری سپاه امام، کاملا آشکار بود. یکبار عبد الله بن بدیل، تا نزدیکی جایگاه معاویه پیش رفته و او را وادار کرد تا از آنجا عقب تر برودبار دیگر عتبة بن ابی سفیان چنان شکستی خورد که تا بیست فرسنگی صحنه جنگ گریخت. (114) البته در مواردی نیز جناح چپ یا راست سپاه عراق بطور موقت از هم می پاشید. در اخبار نقل شده آمده است که امام خود، با افراد مختلفی درگیر شده و آنان را به قتل رساند. یکی از آنها حریث از موالی معاویه بود که بسیار قوی بود. او خود امام را به مبارزه طلبید و در همان دم به وسیله شمشیر آن حضرت کشته شد. (115) بار دیگر عروه دمشقی درخواست مبارزه با امام کرد که به دست امام دو نیمه شد. (116) در گزارشی آمده است که بر سر امام سه ضربت و بر صورت آن حضرت جای دو ضربه بود. نصر بن مزاحم با نقل این خبر می گوید: نقل دیگری بر آن است که امام اصلا مجروح نشد. (117) امام از معاویه خواست تا با یکدیگر مبارزه کنند، هر کدام پیروز شدند، حکومت از آن او باشد. معاویه حاضر به پذیرش این پیشنهاد نشد. (118) یکبار نیز با عمرو روبرو شد که عمرو با آشکار کردن عورت خود و استفاده از حیای امام توانست از معرکه بگریزد. (119) نظیر همین مساله برای بسر بن ارطاة نیز پیش آمده است. (120) درگیری این روزها چنان شدید بوده که تنها در یک نبرد، بیش از پانصد تن (ابن اعثم: هزار نفر) از سپاه عراق با همین مقدار از سپاه شام درگیر شدند و هیچ یک از آنها از میدان باز نگشتند! (121) جنگ صفین ساختار قبیله ای داشت. بسیاری از قبایل که نیمی در عراق و نیمی از ایشان در شام بود، در برابر هم قرار داشتند. دو قبیله ربیعه (122) و همدان، که این دومی ریاستشان در این جنگ در دست سعید بن قیس بود، بیشترین فداکاری را می کردند تا به آن اندازه که امام علی (ع) ضمن شعری فرمود:

فلو کنت بوابا علی باب جنة

لقلت لهمدان ادخلوا بسلام (123)

درباره ربیعه نیز امام فرمود: و کان علی (ع) لا یعدل بربیعة احدا من شدة محبته لهم (124)

معاویه به سپاه شام سفارش می کرد که در جنگ هدفی جز همدانیها نداشته باشند، زیرا آنها دشمن عثمان هستند. (125) حقیقت آن است که معاویه از اینها وحشت داشت و بر آن بود تا آنها را تضعیف کند. عبید الله بن عمر که از فرماندهان سپاه شام بود، در یکی از این درگیریها به وسیله یکی از مردان قبیله همدان کشته شد. ذی الکلاع از بزرگترین فرماندهان شام بود که در صفین کشته شد. گفته اند که او در زمان عمر از عمرو بن عاص (و گویا با واسطه شخصی به نام ابو نوح که در صفین این خبر را از عمرو بن عاص برای او نقل کرد) (126) شنیده بود که رسول خدا (ص) درباره عمار فرموده است که او به دست فرقه ای تجاوز پیشه کشته می شود، لذا در حالت تردید می جنگید و معاویه نیز سخت آرزوی کشته شدن او را داشت تا مبادا مشکلی برای سپاه شام ایجاد کند. در برابر، بسیاری از سپاهیان برجسته امام نیز به شهادت رسیدند. یکی از شهدای صفین اویس قرنی، (127) عارف نامی است که منزلتی بزرگ در میان مسلمانان داشته و دارد. ابن اعثم، در ضمن خبر شهادت وی در صفین، شرحی درباره وی به دست داده است. (128) هاشم بن عتبه معروف به هاشم المرقال، که یک چشم خود را در فتوحات از دست داده بود، از فداکارترین یاران امام بود که در صفین به شهادت رسید. او برادر زاده سعد وقاص بوده، و برخلاف موضع او که در شمار قاعدین بود، با اطمینان کامل در کنار امام ایستاد تا به شهادت رسید. (129) از دیگر یاران امام که در صفین به شهادت رسید، خزیمه از اصحاب رسول خدا (ص) بود که آن حضرت گواهی او را به جای دو گواهی پذیرفت، و به همین دلیل به «ذو الشهادتین » مشهور بود. پس از شهادت آنان، هنوز چهره هایی چون اشتر (که معاویه او را شیر سیاه لقب داده بود) (130) ، عدی بن حاتم و قیس بن سعد در میان سپاه دیده می شدند.

باید توجه داشت که شماری از زنان کوفی نیز در صفین حضور داشتند و با اشعاری که می سرودند و در آنها از امام ستایش کرده فضایل آن حضرت را بازگو می کردند، سپاه عراق را بر ضد شامیان تحریض می کردند. از جمله آنها، سوده دختر عماره همدانی، ام سنان، (131) زرقاء دختر عدی همدانی (132) و گروهی دیگر است که شرح حال آنها در منابع متعدد آمده است. ام سنان در صفین خطاب به علی (ع) می گفت:

قد کنت بعد محمد خلفا لنا

اوصی الیک بنا و کنت وفیا (133)

یکی از این زنان، ام الخیر نام داشت. او در صفین می گفت: «انها احن بدریة و ضغائن جاهلیة و احقاد احدیة، وثب معاویة عند الغفلة لیدرک بها الفرصة من ثارات عبد شمس » . (134) جنگ افروزی معاویه را ناشی از کینه های بدری، احدی و تعصبات جاهلی می دانست، آن گونه که معاویه برای گرفتن انتقام خونهای عبد شمس این جنگ را برپا کرده است.

یکی دیگر از این زنان، جروه دختر مرة بن غالب تمیمی بود که بعدها معاویه او را به شام آورد و از وی درباره امام علی (ع) پرسید، او گفت: «حاز و الله الشرف حتی لا یوصف، و غایة حتی لا تعرف. » (135)

معاویه جز جنگ، از راههای دیگری می کوشید تا سپاه عراق را بشکند. وی نامه های مختلفی به ابو ایوب انصاری، عبد الله بن عباس و دیگران نوشته و به بهانه جلوگیری از خون ریزی و حتی وعده خلافت به ابن عباس، (136) کوشید تا آنان را به مخالفت با امام وادار کند. به علاوه با بخششهای مالی مکرر او به سپاهیانش، وضع را بگونه ای کرد که: لم یبق من اهل العراق احد فی قلبه مرض الا طمع فی معاویه، در میان اشخاص مساله دار عراق کسی نماند جز آن که طمع در معاویه کرد و این وضع تا اندازه ای بود که امام را آزرد. (137)

معاویه نامه ای نیز به امام نوشت و از وی خواست تا شام را در اختیار وی گذارد بدون آن که طاعتی از وی بخواهد. این همان درخواستی بود که پیش از این نیز کرده بود و ما اشاره کردیم که مقصود او ایجاد سلطان نشین مستقل در شام بوده است. امام این بار نیز درخواست او را رد کرد. (138) در این زمان شامیان به شدت سخن از خونریزی زیاد به میان آورده و این گونه تبلیغ می کردند که سخت در پی خاتمه دادن به جنگ هستند. چنین اقدامی جز برای آن نبود که جلوی شکست شام را گرفته و احیانا شکاف و اختلافی در سپاه عراق ایجاد کنند. این کاری بود که معاویه در انجام آن بارها شکست خورد اما همان طور که خواهیم دید، عاقبت موفق شد. در یکی از همین روزها یکی از شامیان به میان دو سپاه آمد و پیشنهاد کرد تا برای جلوگیری از خونریزی سپاه عراق به عراق بازگردد و سپاه شام به شام. امام با تایید صداقت او فرمود: می دانم که این پیشنهاد را از سر خیرخواهی و دلسوزی ارائه کردی، ولی من در این کار که اندیشه ام را به خود داشته بود، نیک نگریسته و آن را به دقت زیر و رو کرده و جوانبش را سنجیده ام، و راهی جز تن دادن به جنگ یا انکار آنچه خداوند بر محمد (ص) وحی فرموده نیافتم. به راستی خداوند تبارک و تعالی از دوستداران خود خوش ندارد که طغیان و سرکشی بر زمین چیره آید و ایشان خاموش بمانند و بدان تن در دهند، امر به معروف نکنند و نهی از منکر ننمایند. از آن رو دیدم جنگ (با همه دشواریهایش برایم آسانتر از تحمل غل و زنجیرهای دوزخ است. (139)

در یکی از آخرین روزهای جنگ، نبرد چنان سخت شد که از نماز صبح آغاز شد و تا نیمه شب ادامه یافت. در تمام این مدت، اشتر به کار تحریک و تحریض سپاه مشغول بود. این شب را «لیلة الهریر» نامیده اند. مجددا جنگ از نیمه آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبه ای فرمود: جز یک نفس از دشمن نمانده است.

معاویه و عمرو که کار را تمام شده می دیدند و احساس کردند که نمی توانند به سپاه شام امید چندانی داشته باشند دست به حیله زدند. فردای لیلة الهریر، که جنگ تا ظهر آن ادامه داشت، (140) پانصد قرآن بر سر نیزه های شامیان رفت. فریاد بلند بود که ای گروه عرب!به زنان و دختران خود بیندیشید، اگر شما نابود شوید، فردا چه کسی در برابر رومیان و ترکان و پارسیان در ایستد؟ (141)

این اقدام سبب شد تا کم کم در میان سپاه عراق این ندا شنیده شود که دشمن حکمیت قرآن را پذیرفته است و ما حق جنگ با آنها را نداریم. امام به شدت در برابر این سخن ایستاد و اعلام کردند که این کار، جز فریب چیزی نیست. صعصعه می گفت: اقدام معاویه بعد از آنی بود که شنید اشعث بن قیس در لیلة الهریر، از زنان و دختران یاد کرده و این که عرب در حال نابودی است. (142) نخستین مخالف جدی امام نیز برای استمرار جنگ، همین اشعث بود. پیش از این اشاره کردیم که خبر مکاتبه وی با معاویه از همان زمان عزل او از آذربایجان در اخبار تاریخی آمده است. در اینجا نیز یعقوبی تصریح می کند که معاویه به استمالت از او پرداخته، نامه به او نوشته و او را به سوی خود دعوت کرده بود. (143) اقدام اشعث همراه با حمایت یمنی ها بود. (144) حداقل مساله درباره اشعث آن است که از آغاز زمینه انحراف داشته و کم کم به این سمت کشیده شده است. در بحبوحه درگیریها، سخنانی از او بر ضد معاویه و در تحریض سپاه عراق در دست داریم. (145) باید دانست که عنادهای قبیله ای نقش مهمی داشته و چه بسا اعتنای به حق امام به مالک، سبب رنجش اشعث شده باشد.

بالا گرفتن اختلاف در میان سپاه امام کار را سخت دشوار کرد. امام احساس کرد که دیگر فرمانده نیست بلکه این مردم هستند که دستان او را بسته و بر وی امیر شده اند. با این حال امام برخاست و فرمود: من سزاوارترین افراد برای پذیرفتن حکمیت کتاب خدا هستم اما معاویه و اصحابش اصحاب دین و قرآن نیستند، من آنها را بهتر از شما می شناسم. از کوچکی با آنها بوده ام. در این لحظه حدود بیست هزار نفر از سپاه عراق نزد امام آمده بدون آن که آن حضرت را «امیر المؤمنین » خطاب کنند، از او خواستند تا حکمیت قرآن را بپذیرد. طایفه قراء که به خواندن قرآن دلخوش داشتند و شماری از آنها در سلک خوارج در آمدند، در میان این افراد بودند. (146) در این زمان، اشتر در خط مقدم نزدیک لشکرگاه معاویه مشغول جنگ آمد. مخالفان جنگ، از امام خواستند تا دستور دهد اشتر برگردد. امام یزید بن هانی را به دنبال او فرستاد. اشتر پیغام داد: اکنون وقت بازگشت نیست. مخالفان گفتند: تو او را به ادامه جنگ واداشته ای. اگر اشتر باز نگردد تو را خواهیم کشت. این خبر سبب شد تا اشتر بازگشت و جنگ متوقف شد. امام ضمن نامه ای به معاویه با قید این که ما می دانیم تو اهل قرآن نیستی، پذیرفتن حکمیت قرآن را یاد آور شد. (147)

اشعث نزد معاویه رفت و از وی درباره چگونگی اجرای حکم قرآن سؤال کرد. او گفت: بهتر است یک نفر از سوی ما و فرد دیگری از سوی شما بنشینند و درباره حکم قرآن در این باره اظهار نظر کنند. او این نظر را به امام منتقل کرد. پس از آن جمعی از قراء شام و عراق در میان دو سپاه آمدند، مدتی قرآن خواندند و متفق شدند که آنچه را قرآن احیا کرده احیا کنند. پس از آن اهل شام، عمرو بن عاص را برگزیدند. اشعث و شماری دیگر از کسانی که بعدا در گروه خوارج در آمدند، ابو موسی اشعری را پیشنهاد کردند. امام به دلیل مخالفت ابو موسی با وی در جنگ جمل حاضر به قبول وی نشد، اما آنها در این باره اصرار کردند. پیشنهاد امام، ابن عباس و یا اشتر بود، اما آنها گفتند: اشتر عقیده به جنگ دارد. ابن عباس نیز نباید باشد، زیرا عمرو بن عاص از مضری هاست، طرف دیگر باید یمنی باشد. (لا و الله لا یحکم فیها مضریان حتی تقوم الساعة. ) (148) امام اصرار را بی مورد دید و فرمود: هر کاری می خواهید بکنید. (149) بعدها ابن عباس می گفت: اگر آن زمان یارانی بودند که بر جنگ صبوری می کردند پیروزی نزدیک بود. (150)

بدین ترتیب قرار شد تا قرارنامه ای نوشته شود. در این قرارنامه با اشاره به انتخاب این دو نفر از سوی مردم شام و عراق، آمده بود که قرار است تا درباره آنچه اینها اختلاف کرده اند نظر بدهند: «به این شرط که آن دو به استوارترین و بزرگترین وجهی که خداوند از هر یک از آفریدگان خود پیمان گرفته ملتزم به عهد و پیمان الهی باشند که در ماموریتی که بدان گسیل شده اند قرآن را فرا روی خود دارند و در داوری خود از آنچه در قرآن نگاشته شده تجاوز نکنند. و اگر در قرآن نیافتند کار را به مدار سنت جامع پیامبر خدا (ص) برگردانند و به هیچ روی نباید به خلاف تکیه کنند و در این امر به دنبال هوای خویش روند و به شبهه در افتند. » همچنین قرار شد، تا در صورت مرگ یکی از این دو، پیش از داوری، فرمانروای طرف مزبور بتواند شخص دیگری را انتخاب کند. در این فاصله اگر یکی از دو فرمانروا در گذشتند، مردم همان ناحیه شخص دادگر دیگری را بجای او انتخاب کنند. در ادامه آمده بود: «بر داوران واجب است که عهد و پیمان الهی را مرعی دارند و از خود اجتهادی (برابر نص قرآن) نیارند و به عمد، دست به جور نگشایند و به شبهه در نیفتند و در داوری خویش از حکم قرآن و سنت پیامبر خدا (ص) در نگذرند. و اگر چنین نکنند، امت تن به داوری آنان در ندهد و عهد و ذمه ای را که آن دو بر گردن گرفته باشند نپذیرد. » در قرار نامه، تاریخ حکمیت به پایان ماه رمضان موکول (یعنی هشت ماه، از ماه صفر تا رمضان) و قرار بود تا به هر روی تا موسم حج مساله خاتمه یابد: «اگر تا پایان موسم، بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) او داوری نکردند، مسلمانان همچنان که از آغاز بوده اند، بر حالت جنگ باقی بمانند، و شرطی میان هیچ یک از دو گروه نباشد. » پیمان مزبور در چهار شنبه (ابو مخنف: روز جمعه) (151) هفدهم ماه صفر سال 37 هجری نوشته شد. (152)

در این قرار نامه، حقوق مساوی برای امام و معاویه قرار داده شده بود. در وهله اول نام امام همراه تعبیر «امیر المؤمنین » آمد که معاویه زیر بار نرفت. اشعث اصرار کرد تا این عنوان حذف شود، امام فرمود: سبحان الله: سنتی چونان سنت پیامبر (ص) ، جایی که سهیل بن عمرو نماینده مشرکین اصرار کرد تا در صلحنامه حدیبیه، عنوان «رسول الله » حذف شود. (153)

به هر روی قرار نامه نوشته شد، اما در میان گروهی از اصحاب امام، آشوبی برخاست که زمینه ساز جریان خوارج گردید. افرادی در همانجا با قرار نامه مخالفت کردند، جز این که کسانی که به درستی از شیعیان حضرت بودند، بخاطر امام، جریان تحکیم را تحمل کردند. از جمله آنها مالک بود. وقتی به امام خبر دادند که مالک از این قرارنامه راضی نیست، امام فرمود: وقتی من راضی شوم مالک هم راضی خواهد شد، و من راضی شدم. از این که می گویید او از من فاصله گرفته، من به او چنین گمانی ندارم، در میان شما دو تن و حتی یک نفر چون او که این چنین درباره دشمنش بیندیشد نیست. (154)

امام در ربیع الاول سال 37 به همراه سپاه به کوفه بازگشت. (155) در کوفه، صدای گریه و زاری از هر خانه ای بلند بود و امام با گواهی بر شهادت کشتگان آنان، آنها را تسلیت می داد. امام سرانجام ابو موسی را به سوی محل تحکیم فرستاد.

آن حضرت چهار صد نفر را به فرماندهی شریح بن هانی همراه ابو موسی اشعری اعزام کرده و عبد الله بن عباس را به عنوان امام جماعت آنان همراهشان کرد. به علاوه ابو موسی را نیز از ماهیت پلید معاویه آگاه کرده و نصایح فراوانی به او کرد. (156) در این زمان، عبد الله بن عمر، مغیرة بن شعبه، عبد الله بن زبیر نیز نزد معاویه آمده بودند و در جریان ملاقات عمرو بن عاص با ابو موسی حضور داشتند. (157) عمرو بن عاص، در ملاقات با ابو موسی فصلی از فضایل!معاویه و این که معاویه ولی دم عثمان است و خداوند برای ولی دم «سلطان » قرار داده سخن گفت. ابو موسی بر احیای سنت عمر در امر شورا تکیه داشت. یکبار نیز از عبد الله بن عمر سخن گفت، اما عمرو گفت: فرد ضعیفی چون او نمی تواند چنین کاری را عهده دار شود. معلوم نیست این شورا که مخالفان آن را بهانه کرده بودند، مطابق چه اصولی می بایست شکل می گرفت و چه کسانی باید عضو چنین شورایی می بود. زمانی عمر با تکیه بر قدرت شخصی خودش خلافت را در میان شش نفر قرار داد تا یکی از انتخاب کنند. این امر چه ارتباطی با این که کار را به «شوری بین المسلمین » واگذار کنند داشت تا یکی را برای خود انتخاب کنند؟ابو موسی اصرار بر این امر داشت و به همین دلیل، بر این عقیده بود که خست باید از این که یکی از دو نفر امام و معاویه خلیفه باشند، بدر آییم تا پس از آن کسی را انتخاب کنیم. بنابر این اظهار خلع این دو فرمانروا، از نظر ابو موسی اولویت داشت. عمرو نیز این امر را پذیرفت و زمانی که ابو موسی بر بالای منبر خلع فرمانروایی امام را اعلام کرد، عمرو بن عاص اعلام کرد: او تنها حق خلع علی را داشت. اما من خلافت را به معاویه واگذار می کنم!ابو موسی فریاد اعتراض برآورد و به عمرو دشنام داد، ابو موسی عمرو را سگ خواند و عمرو ابو موسی را الاغ، و مجلس آشفته شد به این ترتیب، بدون آنکه سخن از قرآن و سنت پیامبر (ص) باشد، و تنها به بهانه سنت عمر، ماجرای حکمیت خود منشا اختلاف دیگری در میان شام و عراق شد. (158)

از آن پس مردم شام، معاویه را «امیر المؤمنین » نامیدند و این مهمترین نتیجه حکمیت برای شامیان بود. ابو مخنف می گوید: زمانی که مردم عراق به سوی صفین می رفتند، همه با یکدیگر دوست و مهربان بودند. اما زمانی که بازگشتند، همه سبت به یکدیگر بغض و عداوت داشتند. خوارج می گفتند: در کار خدا سستی کردید، و گروه دیگر به آنها می گفتند: از اطاعت امام و جماعت ما خارج شدید. امام از سخنان آنها غمگین شد. (159)

پی نوشت ها:

1. وقعة صفین، صص 3، 5، الفتوح، ج 2، ص 349. گفتنی است که جامعترین اثر درباره واقعه صفین کتاب با ارزش وقعة صفین نصر بن مزاحم متوفای 212 است. ابن اعثم در اخبار صفین، بطور عمده از این کتاب بهره برده و آن را تلخیص کرده است. منابعی چون طبری و بلاذری، جز اخبار متفرق عمدتا از ابو مخنف مطالبی را نقل کرده اند.

2. الفتوح، ج 2، ص 347

3. همان، ج 2، صص 361- 360

4. انساب الاشراف، ج 2، صص 212- 211

5. وقعة صفین، ص 8 (ترجمه عباراتی که از وقعة صفین نقل کرده ایم از ترجمه خوب آقای پرویز اتابکی از این کتاب گرفته شده است. )

6. وقعة صفین، ص 56، الفتوح، ج 2، ص 432، اخبار الطوال، ص 160

7. وقعة صفین، ص 411

8. الفتوح، ج 2، ص 403

9. انساب الاشراف، ج 2، ص 212

10. وقعة صفین، صص 13- 12

11. الفتوح، ج 2، ص 350

12. انساب الاشراف، ج 2، ص 297

13. الفتوح، ج 2، ص 350، وقعة صفین، ص 13، اخبار الطوال، ص 167

14. الفتوح، ج 2، ص 352

15. اخبار الطوال، ص 156

16. وقعة صفین، ص 21، الفتوح، ج 2، صص 371- 370

17. وقعة صفین، ص 27

18. عبد الرحمان بن غنم ازدی که او را «افقه اهل الشام » می گفتند در شام به شرحبیل گفت: حتی اگر علی عثمان را کشته باشد، از آن که مهاجرین و انصار با او بیعت کرده و آنان «حکام بر مردم » هستند، باز خلیفه مسلمانهاست. نک: وقعة صفین، ص 45

19. وقعة صفین، ص 29، الفتوح، ج 2، صص 375- 374، و نک: اخبار الطوال، ص 157

20. الفتوح، ج 2، ص 380

21. وقعة صفین، ص 32

22. الفتوح، ج 2، ص 411، او نه به شامی بودن خود، بلکه به یمنی بودن خود افتخار می کرد.

23. الفتوح، ج 2، صص 407- 406، اخبار الطوال، ص 160

24. وقعة صفین، صصص 52- 44، الفتوح، ج 2، صص 401- 397، انساب الاشراف، ج 2، صص 276- 275 (پاورقی) ، اخبار الطوال، ص 159

25. وقعة صفین، ص 52، الفتوح، ج 2، ص 392

26. الفتوح، ج 2، صص 430- 429

27. وقعة صفین، ص 58، الفتوح، ج 2، ص 432

28. وقعة صفین، ص 77

29. الفتوح، ج 2، ص 404

30. وقعة صفین، ص 61

31. انساب الاشراف، ج 2، ص 283

32. انساب الاشراف، ج 2، ص 284، اخبار الطوال، ص 157

33. الفتوح، ج 2، ص 382

34. در منابع اهل سنت خواسته اند از عبد الله بن عمرو بن عاص که از محدثین از صحابه بوده، دفاعی کرده باشند، در حالی که عبد الله پا به پای پدر در جنگ صفین حضور داشت. عبد الله در این جنگ فرمانده جناح چپ سپاه شام بود. وقعة صفین، ص 206. گفته اند که وقتی پدرش از وی خواست تا پرچم را در دست بگیرد، ابتدا مخالفت کرد و گفت: با کسی که لحظه ای به خدا کفر نورزیده نمی جنگم. پدرش به او تکلیف کرد تا پرچم را بگیرد، او گرفت و گفت: اگر نبود که پیامبر (ص) فرموده: از پدرتان اطاعت کنید این کار را نمی کردم!!نک: الفتوح، ج 3، ص 35

35. وقعة صفین، ص 35، انساب الاشراف، ج 2، ص 285، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 185

36. وقعة صفین، ص 39، انساب الاشراف، ج 2، ص 288، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 186 عمرو تنها تا سال 43 هجری زنده بود و از حکومت مصر بهره برد.

37. وقعة صفین، ص 37، 44، الفتوح، ج 2، ص 386

38. الفتوح، ج 2، ص 441

39. انساب الاشراف، ج 2، ص 294، اخبار الطوال، ص 161

40. وقعة صفین، صص 83- 82، الفتوح، ج 2، ص 413

41. وقعة صفین، ص 63، الفتوح، ج 2، صص 417- 416

42. وقعة صفین، ص 75، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 187، الفتوح، ج 2، ص 421

43. نهج البلاغه، کلمات قصار، ش 18

44. الفتوح، ج 2، صص 419- 418

45. وقعة صفین، صص 91- 86، انساب الاشراف، ج 2، صص 282- 277، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 15، ص 73، الفتوح، ج 2، صص 475- 474 نهج السعاده، ج 4، ص 185

46. وقعة صفین، صص 111- 110، الفتوح، ج 2، صص 480- 477

47. الفتوح، ج 2، ص 460

48. وقعة صفین، ص 101، الفتوح، ج 2، ص 460

49. انساب الاشراف، ج 2، ص 293، الفتوح، ج 2، ص 362، اخبار الطوال، ص 164. امام دیه او را از بیت المال پرداخت کرد.

50. وقعة صفین، صص 96- 92

51. همان، صص 98- 99، الفتوح، ج 2، ص 444

52. وقعة صفین، ص 101- 101

53. همان، ص 115، اخبار الطوال، ص 165 گویا این همان خواجه ربیع است که اکنون در مشهد مزارش آباد و پر مشتری است.

54. وقعة صفین، ص 102، الفتوح، ج 2، ص 447

55. وقعة صفین، ص 103، الفتوح، ج 2، صص 448- 447، اخبار الطوال، ص 165

56. وقعة صفین، صص 115- 114

57. همان، صص 121- 118، انساب الاشراف، ج 2، صص 397- 393 و در پاورقی همو از: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 188، مروج الذهب، ج 3، ص 10، سمط النجوم العوالی، ج 2، ص 465

58. وقعة صفین، ص 127

59. همان، ص 131

60. الفتوح، ج 3، صص 107- 105

61. انساب الاشراف، ج 2، صص 297- 296

62. تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 189- 188

63. وقعة صفین، ص 144، الفتوح، ج 2، ص 468

64. وقعة صفین، صص 151- 150، انساب الاشراف، ج 2، ص 297

65. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 187

66. انساب الاشراف، ج 2، ص 298، و نک: الفتوح، ج 2، صص 488- 487

67. الفتوح، ج 2، صص 466- 462، وقعة صفین، صص 142- 140

68. انساب الاشراف، ج 2، ص 299

69. انساب الاشراف، ج 2، ص 303

70. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 188، 190

71. الکامل فی التاریخ، ج 3، صص 293، 321

72. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 191

73. وقعة صفین، ص 190

74. همان، ص 196

75. اخبار الطوال، ص 172- 169

76. همان، ص 196

77. همان، ص 171

78. الفتوح، ج 2، ص 495

79. انساب الاشراف، ج 2، ص 362

80. اخبار الطوال، ص 168

81. الفتوح، ج 2، ص 439

82. اخبار الطوال، صص 167- 166

83. وقعة صفین، ص 163

84. انساب الاشراف، ج 2، ص 298، الفتوح، ج 3، ص 2

85. الفتوح، ج 3، ص 13

86. همان، ج 3، ص 15

87. نصر بن مزاحم می گوید: و کان اکثر القوم حروبا الاشتر، وقعة صفین، ص 195

88. وقعة صفین، ص 196

89. اخبار الطوال، ص 163

90. همان، ص 170

91. وقعة صفین، ص 199

92. همان، ص 214، انساب الاشراف، ج 2، ص 303

93. الفتوح، ج 3، صص 45- 44

94. وقعة صفین، صص 204- 203

95. علی رغم این که در چند منبع این تاریخ آمده است، بلاذری (انساب، ج 2، ص 323) دوازدهم ماه صفر را جمعه دانسته است که با این تاریخ سازگار نیست، اما با توجه به خبر نصر دایر بر آن که قرارنامه حکمیت در چهارشنبه هفدهم صفر نوشته شده نقل بلاذری به این که دوازدهم ماه صفر جمعه بوده درست می شود.

96. انساب الاشراف، ج 2، صص 305- 303

97. همان، ج 2، صص 306- 305

98. وقعة صفین، صص 232- 230

99. همان، ص 447

100. همان، ص 236، اشتر نیز در سخنان خود گفت که قریب یکصد بدری در کنار ما هستند. وقعة صفین، ص 238

101. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 188

102. الفتوح، ج 3، صص 181- 180

103. وقعة صفین، ص 215

104. همان، ص 319

105. درباره منابع آن نک: انساب الاشراف، ج 2، صص 313- 312 (پاورقی) در صفحات بعد از آن مکرر از قول عمرو بن عاص حدیث مزبور نقل شده است.

106. الفتوح، ج 3، ص 131

107. وقعة صفین، ص 239، الفتوح، صص، ج 3، 125- 124

108. انساب الاشراف، ج 2، ص 313- 311

109. مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 236

110. المحبر، ص 296

111. وقعة صفین، ص 340، انساب الاشراف، ج 2، ص 310

112. الفتوح، ج 3، ص 271

113. وقعة صفین، ص 244

114. وقعة صفین، ص 360

115. الفتوح، ج 2، ص 41، اخبار الطوال، ص 176

116. الفتوح، ج 3، ص 187

117. وقعة صفین، ص 363

118. همان، ص 274، اخبار الطوال، ص 176

119. وقعة صفین، ص 407، انساب الاشراف، ج 2، ص 330، اخبار الطوال، ص 177

120. الفتوح، ج 3، صص 174- 173

121. وقعة صفین، ص 293، الفتوح، ج 3، ص 55

122. انساب الاشراف، ج 2، ص 325، اخبار الطوال، ص 186

123. وقعة صفین، ص 437، انساب الاشراف، ج 2، ص 322، الفتوح، ج 3، ص 44- 43 361 ص، 3 ج، ح و تفلا. 9

124.

125. الفتوح، ج 3، ص 163

126. همان، ج 3، صص 120- 119

127. وقعة صفین، ص 324، انساب الاشراف، ج 2، ص 320. بلاذری خبر شهادت اویس را با تردید آورده است. مصحح محترم منابع متعددی را که این خبر غیر قابل تردید را آورده اند در صفحات 322- 320 یاد کرده است.

128. الفتوح، ج 2، صص 460- 451

129. اخبار مفصل وی در وقعة صفین آمده است. از جمله نک: صص 356- 346

130. الفتوح، ج 2، ص 67

131. همان، ج 2، ص 101

132. همان، ج 3، ص 142

133. الفتوح، ج 3، ص 103

134. الوافدات من النساء علی معاویه، ص 29

135. همان، ص 36

136. انساب الاشراف، ج 2، ص 307

137. وقعة صفین، ص 435، الفتوح، ج 3، صص 222- 221

138. وقعة صفین، صص 471- 470

139. همان، ص 474، الفتوح، ج 3، صص 265- 264

140. انساب الاشراف، ج 2، ص 323

141. وقعة صفین، ص 478

142. همان، ص 481

143. تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 189- 188

144. همان، ج 2، ص 189

145. الفتوح، ج 2، ص 74

146. وقعة صفین، ص 489

147. همان، ص 494- 490

148. متاسفانه در جنگ صفین رقابت مضری و یمنی مشکل ایجاد کرد. نک: الفتوح، ج 3، ص 163

149. وقعة صفین، صص 500- 499

150. انساب الاشراف، ج 2، ص 337

151. همان، ج 2، ص 337، و نک: ص 338

152. اخبار الطوال، صص 196- 194، وقعة صفین، صص 570- 504، و نک: انساب الاشراف، ج 2، صص 335- 334

153. وقعة صفین، ص 508، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 189

154. وقعة صفین، ص 521، و نک: انساب الاشراف، ج 2، ص 336

155. انساب الاشراف، ج 2، ص 337

156. نثر الدر، ج 1، ص 421

157. وقعة صفین، صص 541- 540

158. وقعة صفین، صص 546- 545، اخبار الطوال، ص 201- 199، انساب الاشراف، ج 2، صص 351- 350

159. انساب الاشراف، ج 2، ص 342

ارسال نظر



نویسنده: نسیم
1391/10/16
سلام سپاس عالی بود
نویسنده: جواد
1392/10/12
سلام عالی بود